دلم عباس دارد غم ندارد
به غیر او دگر محرم ندارد
پناه خیمه و سالار لشکر
امید زینب و استاد اکبر
دو چشمش افرینش را مدار است
ابا الفظلم برایم ذوالفقار است
دلم گرم است تا عباس دارم
اباالفضل است ارام و قرارم
سر ساقی سلامت اب اگر نیست
ابا الفضلم اگر باشد خطر نیست
عموی اول مهپاره ها بود
دلش شر منده ی گهواره ها بود
به دوشش مشک سوی اب می رفت
به عشق اصغر بی تاب می رفت
لبش سرشار از الحمد الاه
به چشمش ایه های قول هو الاه
صدای هر فرشته ان یکاد است
به بازویش نوشته ان یکاد است
کمی تا رفت دیدم بی قرارم
پریشان حالم و دلشوره دارم
صدا زد یا اخا با سر دویدم
کنار علقمه بر او رسیدم
از ان بالا بلند سرو قامت
از ان سیمین قد قامت قیامت
ندیدم غیر یک جسم شکسته
نگاه مست او را تیر بسته
محیط فرق او در هم شکستند
نگاه دیده اش با تیر بستند
نظر کردم به دستان بلندش
سر زلف پریشان کمندش
تمام خیمه ها بی پاسبان شد
علم افتاد قد من هم کمان شد
تمام خیمه ها ماتم سرا شد
پس از عباس دشمن بی حیا شد
پس از عباس شیر لشکر من
اسیری شد نصیب خواهر من
اسقندیل مذی زرجبستان
ادامه مطلب
آلاله ی باغ زرد یعنی عباس(ع)
خو د ساخته ی نبرد یعنی عباس(ع)
هر کس پی تعریف درست از مرد است
تعریف درست مرد یعنی عباس(ع)
رضا رضایی
ادامه مطلب
ابالفضل...
خیل دشمن همگی خنده کنان در بر تو
روی تل بر سر و بر سینه زند خواهر تو
گرچه نیست ام بنین از غم تو گریه کند
در عوض فاطمه آمد که شود مادر تو
علی صباحی
ادامه مطلب
یا عباس (ع)
ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ، ﮐﺠﺎ ﻣﻦ ﻟﻌﻞ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ!
ﺑﻨﺪ ﻣﺸﮏ ﺁﺏ ﺭﺍ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻧﺨﻠﺴﺘﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺷﺪ ﺍﻣﯿﺪﻡ ﻧﺎ ﺍﻣﯿﺪ
ﮔﺮ ﭼﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺭﺍﻩ، ﺍﻣﯿﺪ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﺩﺟﻠﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﺁﺑﺶ ﭼﻪ ﮐﻢ ﻣﯽ ﺷﺪ؟ ﺍﮔﺮ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﺭﺯﻭ، ﯾﮏ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻋﻠﻘﻤﻪ ﺍﺯ ﺧﺠﻠﺖ ﺩﺳﺖ ﺗﻬﯽ
ﻇﻬﺮ ﻋﺎﺷﻮﺭﺍ، ﻏﻢ ﺷﺎﻡ ﻏﺮﯾﺒﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻫﺮ ﭼﻪ ﮔﻞ ﺑﻮﺩ ﺍﺯ ﻋﻄﺶ ﭘﮋﻣﺮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺍﺷﮏ ﭼﺸﻢ
ﺣﯿﺮﺕ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻏﻨﭽﻪ ﯼ ﺳﺮ ﺩﺭ ﮔﺮﯾﺒﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﮔﻠﺸﻦ ﺗﻮﺣﯿﺪ ﺭﺍ ﺳﯿﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﺯ ﺍﺷﮏ
"ﮔﺮ ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﻋﻘﺪﻩ ﯼ ﺩﻝ، ﭼﺸﻢ ﮔﺮﯾﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ"
ﺑﺎﻏﺒﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺩﯾﺪﻥ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ
ﺑﺎ ﺧﯿﺎﻝ ﺭﻭﯼ ﺟﺎﻧﺎﻥ ﮔﻞ ﺑﻪ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻣﯽ ﻓﺮﯾﺒﺪ ﮐﯽ ﻣﺮﺍ ﺧﻂ ﺍﻣﺎﻥ ﺍﻫﺮﻣﻦ؟
ﻣﻦ ﮐﻪ ﻋﻤﺮﯼ ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺳﻠﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﺍﯼ ﻣﺮﺍﺩ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ! ﺍﯼ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺳﺎﻻﺭ ﻋﺸﻖ!
ﭘﺎﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺗﺎ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﺍﺯ ﺣﺮﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺮﺩﻥ ﺁﺏ ﺁﻣﺪﻡ
ﺑﺎ ﮐﺒﻮﺗﺮﻫﺎﯼ ﻣﻌﺼﻮﻡ ﺗﻮ ﭘﯿﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﭘﯿﺶ ﺍﯾﻦ ﮔﻞ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﭘﺮ، ﻋﺬﺭ ﺑﯽ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺲ ﺍﺳﺖ
ﮔﺮ ﭼﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭﯼ، ﺍﺷﮏ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﺑﺴﺖ ﭼﻮﻥ ﺗﯿﺮ ﺳﺘﻢ ﺷﯿﺮﺍﺯﻩ ﯼ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺍ
ﺭﻭﯼ ﮔﻠﺒﺮﮒ ﻟﺒﻢ، ﺁﯾﺎﺕ ﻗﺮﺁﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﺑﺎ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﺩﯾﺪﻩ ﺑﺮ ﻣﺎﻩ ﺟﻤﺎﻟﺖ ﺑﻨﮕﺮﻡ؟
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﺍﺷﮏ ﻣﻦ ﺭﻧﮓ "ﺷﻔﻖ" ﺷﺪ، ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺩﺭ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ
ﺑﺲ ﮐﻪ ﺭﻧﺞ ﻭ ﻏﻢ، ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺑﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ
محمد جواد غفور زاده
ادامه مطلب
ﺍﻓﺘﺎﺩ ﭼﺸﻢ ﻧﺎﻓﺬ ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﺑﺮﻭﻯ ﺁﺏ
ﺧﺸﻜﻴﺪ ﺍﺯ ﺷﺮﺍﺭ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮔﻠﻮﻯ ﺁﺏ
ﺩﺳﺘﺖ ﺑﻪ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩ ﻭ ﺩﻭ ﭼﺸﻤﺖ ﻧﻈﺎﺭﻩ ﻛﺮﺩ
ﻧﺎﺧﻮﺭﺩﻩ ﺁﺏ ﺩﻳﺪﻩ ﮔﺮﻓﺘﻰ ﺯ ﺭﻭﻯ ﺁﺏ
ﺑﻮﺳﻴﺪ ﺁﺏ ﺩﺳﺖ ﺗﺮﺍ ﻭ ﺑﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﮔﻔﺖ
ﻣﺸﺘﻰ ﺑﻨﻮﺵ ﺗﺎ ﻧﺮﻭﺩ ﺁﺑﺮﻭﻯ ﺁﺏ
ﺍﺯ ﺷﺮﻡ ﺁﺏ ﻛﻒ ﺑﻪ ﻟﺐ ﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﻛﺮﺩ:
ﭼﻮﻥ ﺭﻳﺨﺘﻰ ﺗﻮ ﺁﺏ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮﻭﻯ ﺁﺏ ؟
ﺩﺍﺩﻯ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻳﺪﻩ ﻭ ﺳﺮ ﺗﺎ ﻣﮕﺮ ﺷﻮﻧﺪ
ﺳﻴﺮﺍﺏ ﻛﻮﺩﻛﺎﻥ ﺣﺮﻡ ﺍﺯ ﺳﺒﻮﻯ ﺁﺏ
ﺗﺎ ﺷﺪ ﻧﺸﺎﻥ ﺗﻴﺮﻩ ﺑﻼ ﭼﺸﻢ ﻭ ﻣﺸﻚ ﺗﻮ
ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ ﺗﺸﻨﻪ ﮔﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﻯ ﺁﺏ
**((**ﻧﻮﺭﺍﻳﻴﺎ**))** ﺯ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﻛﻰ ﺭﻭﺩ ﺑﺮﻭﻥ
ﻓﺮﻳﺎﺩﻫﺎﻯ ﺍﻟﻌﻄﺶ ﻭ ﮔﻔﺘﮕﻮﻯ ﺁﺏ
خداداد نورایی اراکی
ادامه مطلب
در حیرتم که آب مگر ابرو نداشت
گر ابروی داشت چرا رو به او نداشت
لب تشنه شاه تشنه لبان در لب فرات
جز جرعه ای ز اب دگر ارزو نداشت
اب از خجالت بدی خود نگشت اب
خاکش به سر که از چه سری با نکو نداشت
نی نی که چون به کام حسن ناگوار شد
زان ره به خاک پای حسین هیچ رو نداشت
شاهی که آب رفته ی ما اورد به جو
جز آب دیده آب روانی به جو نداشت
جز آه سرد کسب هوایی دگر نکرد
غیر از سرشک هیچ نمی در گلو نداشت
بودش مگر ز فرط عطش اه در جگر
دندان گذار بر جگر ای دل بگو نداشت
اگه نبود ساقی کوثر زحال او
ان جا مگر نسیم صبا جستجو نداشت
مهلت ز فتنه ی اجل از شش جهت ندید
فرصت زدشمن دغل از چار سو نداشت
بود از قدیم شیوه ی احسان ز عادتش
فطرس نجات یافت ز یمن ولادتش
فدایی مازندرانی
ادامه مطلب
یا ابالفضل...
تو نباشی غم چشمان ترم را چه کنم
به سر جسم تو درد کمرم را چه کنم
شب که میشد همه دلخوش به حضورت بودن
بعد تو داغ نبود قمرم را چه کنم
دیدنت حس عطش را ز لبانم میبرد
خُنَکای جگر من جگرم را چه کنم
سر تو برد مرا مسجدکوفه عباس
وسط معرکه یاد پدرم راچه کنم
تیرها دربدن زخم تو جا خوش کرده
حل هر مشکل من دردسرم راچه کنم
لشگری هلهله دارن به بی لشگریم
مانده ام هلهله ی دور و برم راچه کنم
اثرداغ برادر قد خم داشتن است
پیش زینب بروم این اثرم را چه کنم
همه آماده ی حمله به خیامم هستن
کمکم کن حرم در خطرم را چه کنم
شرم چشمان تو از اشک مشخص شده است
حال و روز تو از این مشک مشخص شده است
سپرت را سپرحرمله ها تا انداخت
حال و روز بدنت را به معما انداخت
دردسر ساز شده این خوش قد و بالا شدنت
نیزه ازهر طرف آمد به تنت جا انداخت
گرز آهن به سرت خورد و زمین افتادی
دیدم از دور تو راضربه ای ازپا انداخت
آمدم تا که ببینم سر زخمی تو را
که مرا حال تو ازفکر مداوا انداخت
آب که بود چرا لب نزدی ساقی من
شرم چشمان تو مرا بر لب دریا انداخت
چه خبربود قبل من اینجا عباس
که مرا یاد غم چادر زهرا انداخت
گرفتاری تو کرده گرفتار ترم
جرأت حتک حرم بر دل اعدا انداخت
ادامه مطلب
چهره ي اهل حرم از غمت افروخته است
از بهم ريختگي ات دل من سوخته است
هر چه كردم نشد از خاك تكانت بدهم
تير بدجور تنت را به زمين دوخته است
محمد حسن بیات لو
ادامه مطلب
ذکر تو اهلِ تزکیه را مست می کند
حتی ردیف و قافیه را مست می کند
بلخ و حجاز و قونیه را مست می کند
در ری به اشک، قرنیه را مست می کند
نام مبارکت چقدر چاره ساز شد!
هرکس نیازمندِ تو شد، بی نیاز شد
در کشور عجم، عربی سروری کنی!
چیزی نمانده است که پیغمبری کنی!
دل نازکیم! وای اگر دلبری کنی
از کشته پشته سازی و ویرانگری کنی
آوازه ات گرفته نجف تا دمشق را
ابرویِ ذوالفقاریِ تو کشته عشق را
گیسو به باد می دهی آخر برای چه!؟
از رو کشیده هر مژه خنجر برای چه؟
صف بسته اند این همه لشکر برای چه؟
ترسیده است مالک اشتر برای چه؟
حیدر مرام، ای یلِ از پشت بی زره
خورده نگاه تو به نگاه علی گره
بخشندگیت،قصه ی دست و نخیل نیست
کوتاهی من است که دستم دخیل نیست
در خشکسال عاطفه، دستت بخیل نیست
باران بوسه هایِ علی بی دلیل نیست
سینه به سینه تا به ابد عشق رایجی
یبن الأبوترابی و باب الحوائجی
از ذکر تو لبانِ دعا قند می خورند
چینی شکسته هایِ شفا بند می خورند
با عشق تو ارامنه پیوند می خورند
در کاروکسب شان به تو سوگند می خورند
ماندم چگونه این همه اعجاز می کنی!؟
داری بدون دست، گره باز می کنی!
شاعر:وحید قاسمی
ادامه مطلب
این دو چشم است که ماننددو دریا شده است
آه برخیز و ببین خیمه چه غوغا شده است
جرأت دست زدن بر تن تو نیست مرا
چقدر تیر در این پیکر تو جا شده است
به ... چه شق القمری کرده عمود آهن
فرق تو تا وسط ابروی تو وا شده است
چشم و سر... دست جدا، چشم زدنت حتما
چه شده پیکر تو مثل معما شده است
به گمانم که تو از جای نخواهی برخاست
آه ... حالا به سرم خاک دو دنیا شده است
تیر را می کشم از چشم تو بیرون عباس
تا ببینی که ز داغت کمرم تا شده است
من هنوز از سر نعش تو نرفتم اما
بینشان با طمع رأس تو دعوا شده است
شاعر: وحید محمدی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


