می نویسم ز سرا تا به ثریا برود
تا کنار حرم حضرت سقا برود
قلمی خواهم ساخت
از نی باغ جنان
جوهر از ، شیشه ذات
کاغذ از ، صفحه جان
نور از ، شمع حیات
بهر آن ، باب نجات
می نویسم که دلم تنگ شده یا عباس
بهر بوییدن عطر گل یاس
می نویسم که اباالفضل ، نگاهی بنما
به دل خسته این نوکر بی چیز شما
تا که یک شب ، ز ره مهر و وفا
اوج مستی و صفا
من شوم زائر ایوان طلا
زائر کرب و بلا
زائر دست علمدار و امیر دو سرا
در کنار حرمت تشنه و بی تاب شوم
با اجازه ز شما زائر ارباب شوم
السلام علیک یا ابا عبدالله حسین(ع)
السلام علیک یا ابوالفضل العباس(ع
ادامه مطلب
هرکس که دلش خواست ببیند عظمت را
باید برود تا که ببیند حرمت را
الحق که خدای ادبت، ام بنین است
حق خیر دهد والده محترمت را
گفتم: قسمی یاد بده، گفت: ابالفضل
از آذریان یاد گرفتم قسمت را
من بار گناهان خودم را نکشیدم
اما به روی شانه کشیدم علمت را
فردا قلم عفو شود در صف محشر
وقتی ببرد فاطمه دست قلمت را
این نیز مقامی است که غمخوار تو هستم
ممنون خدایم که به من داد غمت را
بگذار که در عشق تو این سینه بسوزد
دم کن نفسم را که بخوانم دو دمت را
ادامه مطلب
گرفتارم گرفتارم ابالفضل
گره افتاده در کارم ابالفضل
دعایی کن ، دوباره چند وقتی ست
هوای کربلا دارم ابالفض
ادامه مطلب
زبان حال حضرت ابوالفضل العباس( ع)
چشم ها از هیبت چشمم، به پیچ و تاب بود
محو چشمم، چشم ها و چشم من بر آب بود
چشم گفتم،چشم دادم، چشم پوشیدم، ز آب
من سراپا چشم و چشمم جانب ارباب بود
ادامه مطلب
ﭼﺸﻢ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﺒﺮ ﻣﺸﮏ ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﻮﺩ
ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﻋﻠﻘﻤﻪ ﻣﯽ ﺍﻣﺪ ﻭ ﻗﺪﺵ ﺗﺎ ﺑﻮﺩ
ﺍﻧﮑﺴﺎﺭ ﻏﻤﺖ ﺍﺯ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯽ ﺭﯾﺨﺖ
ﺷﻮﺭ ﻣﯽ ﺯﺩ ﺩﻝ ﻭ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﺑﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﯿﻤﻪ ﺍﺕ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺯ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﮐﻮﺩﮐﺎﻥ ﻣﺸﮏ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻭ ﻋﻄﺸﯽ ﺑﺮ ﭘﺎ ﺑﻮﺩ
ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﻧﻪ ﺳﺘﻮﻥ ﻫﺎﯼ ﺩﻝ ﻋﻤﻪ ﺷﮑﺴﺖ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻋﻤﻮﺩ ﺍﺏ ﺧﻮﺷﯽ ﺷﺪ ﻧﺎ ﺑﻮﺩ
ﺩﯾﺪﻡ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺳﺮﯼ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻩ ﺑﺮ ﻧﯿﺰﻩ
ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻋﻤﻮﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﺑﻮﺩ
ﺯﯾﻮﺭ ﺍﻻﺕ ﺣﺮﻡ ﺑﯽ ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﻏﺎﺭﺕ ﺷﺪ
ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﺗﻮ ﻫﻢ ﺣﯿﻒ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﻬﺎ ﺑﻮﺩ
ﺩﺭ ﻓﺮﺍﺭ ﺍﺯ ﻭﺳﻂ ﺷﻌﻠﻪ ﯼ ﺍﺗﺶ ﺩﯾﺪﻡ
ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻧﯿﺰﻩ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ
ﻋﻠﯽ ﻧﺎﻇﻤﯽ
ادامه مطلب
ﺁﺑﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﻊ ﻋﻄﺶ، ﺩﺭ ﮔﻠﻮ ﻧﺮﯾﺨﺖ
ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺩ ﺗﺸﻨﻪ ﮐﺎﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﺁﺑﺮﻭ ﻧﺮﯾﺨﺖ
ﺩﺳﺘﺶ ﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺮﻓﺖ ﻣﺸﮏ
ﮐﺎﺥ ﺑﻠﻨﺪ ﻫﻤﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻓﺮﻭ ﻧﺮﯾﺨﺖ
ﭼﻮﻥ ﻣﻬﺮ، ﺧﻔﺖ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺧﻮﻥ ﺷﻔﻖ ﻭ ﻟﯿﮏ
ﺍﺷﮑﯽ ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﺩﺷﻤﻦ ﺧﻔﺎﺵ ﺧﻮ ﻧﺮﯾﺨﺖ
ﻏﯿﺮﺕ ﻧﮕﺮ، ﮐﻪ ﺁﺏ ﺑﻪ ﮐﻒ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﺘﺶ
ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ ﮐﺎﻡ، ﻣﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺳﺒﻮ ﻧﺮﯾﺨﺖ
ﭼﻮﻥ ﺭﺷﺘﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺑﺮﯾﺪﺵ ﺯ ﺁﺏ ﮔﻔﺖ
ﺧﺎﮐﯽ ﭼﻮ ﻣﻦ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺁﺭﺯﻭ ﻧﺮﯾﺨﺖ
ﺍﮐﺒﺮ ﺩﺧﯿﻠﯽ
ادامه مطلب
دستم عُمریست دخیل عَلَم عبّـــــاس است
دلم عُمریست مقیم حرم عبّـــــاس است
همه ی حاجتم این است که صیدش بشوم
دام اگر حلقه ی گیسوی خَم عبّـــــاس است
کیمیایی که کند خاک سیه را زر سُرخ
گرد و خاکی ست که زیر قدم عبّـــــاس است
نام او لفظ جلاله ست چو قرآن خداست
قسم حَقّه به مولا قسم عبّـــــاس است
به نفس های مسیحاییِ ساقی سوگند
دم احیاگر ما بازدم عبّـــــاس است
چه حسابی ست که جمع رقم “باب حسین”
عدد ابجد آن هم رقم “عبّـــــاس” است
اوّلین بابِ تقرّب به حـــــســــــــــین بن عـــــلـــــے
سوختن در غم دست قلمِ عبّـــــاس است
پای آن بحر طویلی که سروده “وصّاف”
می نویسم اثر محتشم عبّـــــاس است
طیب الله به آن شاعر خوش ذوق که گفت:
“هرچه داریم همه از کرم عــــــبّـــــاس است”
شاعر:امیرعباس سالاری
ادامه مطلب
آنقدر چسبید بر من تو صدا کردی اخا
تا کنون نشنیده بودم که برادر خوانیم
آمدم در علقمه شاید بفریادت رسم
لیک حال زار تو افزوده بر حیرانیم
دیدمت پیکر جدا از دستها افتاده بود
بوسه بر دستت زدم با دیده بارانیم
مشک یکسو ،دستها سوی دگر،در چشم تیر
دست بر دست کوفتم ای بی گنه قربانیم
ای علمدار رشیدم از غمت پشتم شکست
ای برادر داغ تو شد باعث ویرانیم
خیز وبین هر طفلکی فریاد دارد یا عمو
بازگرد ،دیگر برفت آن حالت عطشانیم
دشمنان خندان بگویند لشگرش بی میر شد
خیز وبر دوشت بگیر این پرچم قرآنیم
غم هجوم آورده بی تو بر من واهل حرم
می شود خیزی دوباره شادمان گردانیم
شاعر : اسماعیل تقوایی
ادامه مطلب
عطش را در حرم وقتی تماشا می کند مَشکت
شبیه مُرغ طوفان ، رو به دریا می کند مَشکت
وفاداریْش از هم صحبتی توست یا عبّاس
برای آب بُردن گر تقلّا می کند مَشکت
فقط با قطره ای از آنچه جا داده ست در سینه
مریض لاعلاجی را مداوا می کند مَشکت
شنیده بچّه ها گفتند تو هستی “اَبوالقِرْبِه”
که در گرمای آغوش تو مأوا می کند مَشکت
برای اینکه حتّیٰ چند گامی با لبت باشد
فراقِ دستهایت را تمنّا می کند مَشکت
بدون صاحبم هرگز به خیمه بر نمی گردم
همین را هِی دَمِ گُوش تو نجوا می کند مَشکت
تو زحمت می کشی تا آبهایش را نگه داری
چه زیبا با تو ای ساقی ، مُدارا می کند مَشکت
رُباب این جمله را هِی باخودش می گفت درخیمه
که طفل نیمه جانم را مسیحا می کند مَشکت
برای اینکه حتّیٰ با نوک تیری نگردد لمس
شبیه تو خودش را روی زین تا می کند مَشکت
فقط کافیست تا پایش به خیمه وا شود ، قطعاً
میان بچّه های خیمه غوغا می کند مَشکت
گِرِه راخوب مُحکم کرده ای با اینکه می دانی
به دستِ تیر نامردی دهان وا می کند مَشکت
و بعد از قرنها ، در پیشِ ایوانِ طلای تو
عجب جایی برای خویش پیدا می کند مَشکت
شاعر:محمدقاسمی
ادامه مطلب
آبرو دار عرش اعلایی
یاغیوراً وخَیْرَتِ الباقی
کوه مردانگی ، ابالغیره
السلامٌ علیک یا الساقی
زلف او آیه های والیل و
عطر و بویش بهار قرآن است
پدر آب و روح پاکی ها
این سوار از نژاد باران است
دل به دریای نیزه ها میزد
تا هویدا کند قرارش را
تا که مرحب دوباره در خیبر
بچشد طعم ذوالفقارش را
علقمه محو در شکوهش شد
ناگهان دست و پای خود گم کرد
بوسه زد جا به جای نعلینش
باهمان خاک پا تیمم کرد
آه از ساعتی که دیدندش
وقت برگشتنش زمین خورده
مثل یاس مدینه با صورت
ناگهان بی هوا زمین خورده
تیری از لابه لای نخلستان
راه خود را به سمت او کج کرد
بوسه زد روی چشمش اما بعد
وقت بیرون کشیدنش لج کرد
با تماشای گریه ی مشکش
یاد باران رحمت افتاده
بین زانو و کشمکش های
تیر و چشمش به زحمت افتاده
مثل آن تکسوار بدر و اُحُد
پسرش هم غریب و مظلوم است
فرق شق القمر از آن اول
بین این خانواده مرسوم است
بوی یاس آمد و تو هم آقا
درد پهلو کشیده را دیدی
عاقبت حاجتت روا گشته و
مادری قد خمیده را دیدی
پیرمردی غریب و دلخسته
مضطرب از هجوم مرکب ها
نکند سوره های دستانت
برود زیر نعل مرکب ها
تکیه بر نیزه ی غریبی زد
ناگهان درد سینه را حس کرد
کمرش را گرفته از غم تو
یا که بوی مدینه را حس کرد
ای علمدار من تماشا کن
آن طرف تر سپاه ابلیس است
نکند این علم زمین افتد
چشم بد خیره بر نوامیس است
عذر من را به درگهت بپذیر
واژه ای ناگهان غلط آمد
شعر من رفته سمت بازار و
حرف ناموستان وسط آمد
عصر روز دهم کجا بودی
پهلوان قبیله ی احساس
دختری بین دست و پا میگفت
عمتی ، أین عمی العباس
مجید قاسمی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


