چیزی نمانده است ، سبکبال تان کنند

چیزی نمانده است،که بد حال تان کنند

چیزی نمانده است ، بیفتی زمین حسین

چیزی نمانده  راهی گودال تان کنند

چیزی نمانده است ، بیایند سوارها

در زیر سم اسب لگدمال تان کنند

چیزی نمانده است ، همین نطفه های حیض

با نعل های مرکب شان چال تان کنند

چیزی نمانده است ، روند جانب خیام

بی حرمتی و.... غارت اموال تان کنند

شاعر: عليرضا خاكساري


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 تیر 1396  | 2:49 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بگذارید کناربدنش گریه کنم

بگذارید به بی سرشدنش گریه کنم

 

تا که سر داشت نشد پاک کنم خون سرش

مهلتی نیست که چون زخم تنش گریه کنم

 

بگذارید گلم را که فتاده است به خاک

کنم از چادر مادر کفنش گریه کنم

 

چه غریبانه صدازد که مرا آب دهید

بگذاریدبه سوز سخنش گریه کنم

 

ساربانان مزنیدم به خدا خواهم رفت

اندکی صبر کنار بدنش گریه کنم

شاعر: سید محمد جوادی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 تیر 1396  | 2:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اي برادر تو ز پا افتاده اي؟

بين گودال بلا افتاده اي؟

لعنتي هر چه تواند ميزند

چون به زير دست و پا افتاده اي

زخم ها بر روي زخمت ميزنند

نور چشم مصطفي افتاده اي

دوره ات كردند نامردان ، حسين

از ابالفضل چون جدا افتاده اي

از همينك اين تنم درد ميكند

سايه سر پس چرا افتاده اي؟

حضرت حق هم دو چشمش خون شده

مظهر خون خدا ، افتاده اي

خسته اي و زخمي و رنجور تن

آرزوي من ، فنا افتاده اي

خيز و جاي ديگري زودي برو

در ته گودال چرا افتاده اي؟

پير مردي با عصا راهي شد و

چون شكسته شد عصا افتاده اي

شمر ملعون تا سرت را مي بريد

ميكني بر او دعا ، افتاده اي

واي من ، مردم همينكه ديدمت

زير سم و نعل ها افتاده اي

جاي سالم در بدن مانده دگر

زخم هاي گشته وا ، افتاده اي

دست آخر له شدي ديگر اخا

بين مقتل بس كه جا افتاده اي

شاعر : جواد قدوسي


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 تیر 1396  | 2:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ازدحام گودال
صيدي افتاده به دام و همه ي صيّادان/دور او حلقه زده بال و پرش مي برّند
سينه ي مجروح و آه و لگد پي در پي / مي زنند و نفساي آخرش مي برّند
خواهري از روي تَلّ و مادري درگودال/هر دولرزيدن و ديدن كه سرش مي برّند
اثربوسه ي زهرايي(س)زينب(س)اين است/از قفا گردن وحلق وحنجرش مي برّند
ازدحاميست به گودال و سرِ سر ، دعواست/ پيرهنِ كهنه و بند كمرش مي برّند
مي زنند خنده كنان سر،به سرِسرنيزه/ رشته ي قلب وحيات خواهرش مي برّند
«2 شنبه 22 آبان 1391 ، 27 ذی الحجّه 1433

 

حمید رضا گلرخی

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 تیر 1396  | 2:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وداع آخر
اي برادر جان فداي ديده ي از غم ترت / مي زند آتش مرا سوز وداع آخرت
مي روي و مي بري همراه خود جان از تنم / اندكي صبري نما رحمي به حال خواهرت
سايه ي سر، سيّد و تاج سرِ زينب(س)حسين(ع)/ همچو پروانه بگردم يا اخا دور سرت
بر كمر دستت گرفته اي و مي دانم چرا / سخت و سنگين است غم هجر امير لشگرت
نيم روزي شد سپيد موي سر و رويت اخا / واي من كرده چه با تو داغ مرگ اكبرت(ع)
خون سرخ ، با هر نفس بيرون زند از زره ات / مانده بر پيشانيت زخم عدوي كافرت
با لبي عطشان و سوزان عزم ميدان كرده اي / از يسار و از يمين صف بسته اند دور و برت
پادشاه بي سپاه ، تنهايي و بي ياوري / گر مرا رخصت دهي گردم برادر ياورت
مادر پهلو شكسته ام وصيّت كرده است / جاي او بوسه زنم در كربلا بر حنجرت
واهمه دارم هنوزم از نگاه ساربان / اي كريم اِبنِ كريم همره مَبَر انگشترت
بعد تو با يك جهان دلواپسي و اضطرار / گر پدر خواهد چه گويم در جواب دخترت
«جمعه 5 آبان 1391 ، عيد قربان 10 ذي الحجّه 1433»

 

حمید رضا گلرخی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 تیر 1396  | 2:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شور عزا
در دل اهل حرم شور عزا افتاده است / ناله ي اَمَّن يُجيب در خيمه ها افتاده است
از شرار تشنگيِّ لاله هاي فاطمه(س) / شعله ها بر خرمن آل عبا افتاده است
كودك شش ماهه اي بيهوشِ سوز تشنگي / بر روي دستان مادر بي صدا افتاده است
اي عمو جان اَلعطش ، ذكرِ لبِ لب تشنگان / ولوله از اَلعطش ها در سما افتاده است
لاله ها در انتظار جرعه ي آبي ولي / بر زمين سقّاي دشت كربلا افتاده است
بيرق خونين پرچمدار لشگر حسين(ع) / زير دست و پاي كوفيان رها افتاده است
از طنين جانگداز ناله ي اَدرك اَخا / لرزه بر جسم عزيز مصطفي(ص) افتاده است
قد خميده آمد و ديدش حسين ابن علي(ع) / پاره پاره پيكر آن با وفا افتاده است
آن دو دستي را كه بوسيده عليِّ مرتضي(ع) / روي خاك علقمه از تن جدا افتاده است
بين دو ابروي پيوسته ي او فاصله و / از عمود آهنين فرقش دو تا افتاده است
دشمنان در شادي و در هلهله امّا حسين(ع) / در كنار پيكر سقّا ز پا افتاده است
«شنبه 29 مهر 1391 ، 4 ذي القعده 1433»

 

حمید رضا گلرخی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 تیر 1396  | 2:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محرّم - غزل

در امتداد آتش در، خیمه های عشق

در لحظه های کرب و بلا شعله می کشید

دیروز در سقیفه وامروز کربلا

تاریخ زخمتان به کجا شعله می کشید؟

سرتا به پا میان عطش سوختی ولی

این عشق ،این جنون مقدّس عجیب نیست

تو از تبار شعله و شمع و شهامتی

امّا بگو که آب چرا شعله می کشید؟

این مشک از چه رو به شما چنگ می زند؟

تو یک ضریح و مشک دخیل تو بود و بس

دست تو را گرفت، وَ اَمّن یجیب خواند

در لحظه های ناب دعا شعله می کشید

آن روز کائنات به سمتت دوید و باز

با جرعه جرعه ی عطش تو وضو گرفت

آتش زده ست بر دل آتشفشان درد

آهی که در نگاه شما شعله می کشید

طوفان وزید، حادثه تصویر شد وَ او

تفسیر آیه آیه ی خود را نوشت و بعد

هفت آسمان به لرزه درآمد زمین گریست

یعنی دوباره صبر خدا شعله می کشید

 

شاعر: فرزانه سعادتمند


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 تیر 1396  | 2:47 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه – وحید قاسمی

 

 ای لاله،پیش مرگ چمن می شوی چرا

 راضی به حُکم چیده شدن می شوی چرا

 

 این چشم خیس وچادرخاکی ِ من که هست

 آشفته حال ِغسل وکفن می شوی چرا

 

 یحیی بس است،غصه ی این قوم را نخور

 با نیزه ها دهن به دهن می شوی چرا

 

با این نگاه بی رمق از فرط تشنگی

خیره به سمت معجرمن می شوی چرا

 

اینجا که کوچه های غریب مدینه نیست

مظلوم من،شبیه حسن می شوی چرا

 

وحید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 تیر 1396  | 2:47 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه – فیاض هوشیار پارسیان

 

نفسي صبر مي كني بانو؟

پا به پاي تو ماه مي آيد

در مصاف ستيز هلهله ها

در پي ات صد نگاه مي آيد

* *

گريه از چشمتان سرازير است

پيش چشمان هيز قاطبه ها

غربت از چشم شمس مي ريزد

بر مسير نگاه فاصله ها

* *

همهمه در صفوف لشكر شد...

تو چرا بي قرار مي باشي؟

چه كسي حمله كرده در خيمه

كه به فكر فرار مي باشي؟

               * * *

شعله در شعله شد حرمخانه

گره معجر تو محكم شد

در هياهوي خيمه سوزاندن

آتش و شعله بر تو محرم شد

               * * *

گريه در گريه شد حرمخانه

انكسار از قد تو مي بارد

به چه زيبا به روي صورت تو

غنچه ، ياس كبود مي كارد

* * *

چه قدر عاشقانه مي سوزي

تو به اين قائله چه خوش بيني

تو تمام مصائب خود را

با نگاهت جميل مي بيني

* * *

تو در اين قائله چه پير شدي

گيسوان ات سپيد و قدت خم

مي شماري تمام طفلان را

يك، دو تا و سه تا و ، چند تا كم؟

* * *

دختري زير چكمه هاي عدو

دختري شعله ور شده دامن

دختري... نه! دگر نمي خواهد

اين يكي را نگو دگر با من

* * *

تو از اينجاي روضه ها بگذر

من در این روضه جان به لب شده ام

نفسي صبر مي كني بانو...؟

من در اين روضه جان به لب شده ام

 

فیاض هوشیار پارسیان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 تیر 1396  | 2:47 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید