اشعار گودال قتلگاه – رضا هدایت خواه

 

سرت نیست

 

تنها ترین سردار ! دیگر لشگرت نیست

تکیه بده بر نیزه ات ، پیغمبرت نیست

 

یک گله گرگ تشنه آماده است اما

دیگر اباالفضلت ، علی اکبرت نیست

 

آنقدر بوسیده تو را شمشیر هاشان

یک جای سالم هم درون پیکرت نیست

 

گشتم تمام کربلا را ... آه ... اما

پیراهنی که داده بوده مادرت نیست

 

از کربلا تا کوچه قلبم ناگهان رفت

وقتی که دیدم گوشوار دخترت نیست

 

مهمان نوازی میکند الشام ، الشام

گاهی سرت بر نیزه و ... گاهی سرت نیست

 

رضا هدایت خواه


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 تیر 1396  | 2:47 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه

 

صبر مرا به وسعت هفت آسمان بده

اشکی برای گریه ی غم بی امان بده

 

دور سرت شلوغ ترین جای کربلاست

از خون وضو گرفته بیا و اذان بده

 

از بس که بال و پر زدم از حال رفته ام

حالا مرا کنار خودت آشیان بده

 

ای نفس مطمئنه ی بر بالِ ارجعی

قبل از عروج سروخ به زینب زمان بده

 

اینان برای گیسوی تو چنگ میکشند

آخر هر آنچه هست به شمر و سنان بده

 

چشمش گرفته است بیا تا نگشته دیر

انگشترت درآر و به این ساربان بده

 

با زجر تا که از تن زخمت نبرده اند

پیراهنت به این و عمامه به آن بده

 

از زیر تیر و نیزه و شمشیر و سنگ ها

مُردم عزیز فاطمه خود را نشان بده

 

افتاده زیر چکمه اگر زنده ای هنوز

پا بر زمین بکوب، نه دستی تکان بده

 

در زیر پای اسب سواران چگونه ای؟

اول بگیر جان مرا بعد جان بده

 

هر ضربه با شمارش الله اکبرت

این هشتمی ست یا نهمی وای من سرت


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 29 تیر 1396  | 2:46 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه – مریم سقلاطونی

 

داد زد ها... سر از این خاک کجا بردارد

کیست آیا قدمی سمت خدا بردارد؟

 

خیمه زد روی پدر رو به جماعت پرسید

یک نفر نیست که بابای مرا بردارد؟

 

یک نفر نیست از این جمع قدم بگذارد

و بیاید سر بابای مرا بردارد؟

 

یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد

حجم این داغ بزرگ از دل ما بردارد؟

 

یک نفر نیست به این مرد بگوید نامرد

تا دلش بشکند از حنجره پا بردارد؟

 

کسی از بین شما داغ برادر دیده ست؟

یا کسی با دل من داغ برابر دارد؟

 

آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند

خیمه زد روی پدر خیمه که تا بردارد

 

مریم سقلاطونی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 تیر 1396  | 2:53 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه – وحید قاسمی

 

تفسیر بوریا

 

هر نی فغان نای تو را در می آورد

آوای ربنای تو را در می آورد

 

با اینکه زنده ای! چه حریصانه نیزه دار

دارد لباس های تو را در می آورد

 

پا بر زمین مکش،که کمان دار سنگ دل

می خندد و ادای تو را در می آورد

 

دارد نگاه مات من از متن تیغ ها

تفسیر بوریای تو را در می آورد

 

در حیرتم که سنگ به من می خورد ولی

بالای نی صدای تو را در می آورد

 

زخم لبت هم اشک مرا در می آورد

هم گریه ی خدای تو را در می آورد

 

وقت نماز افسری از خورجین خویش

عمامه و عبای تو را در می آورد

 

وحید قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 تیر 1396  | 2:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه – موسی علیمرادی

 

پیرهن یوسف

 

اين پاره پارهاي تن يوسف من است

اين باز مانده بدن يوسف من است

 

هر قدر بیشتر به تنت خیره می شوم

باور نمی کنم که تن یوسف من است

 

در قتلگاه گم شده بودم مرا رساند

عطری که عطر پیر هن یوسف من است

 

مادر كه داد پيرهن كهنه را نگفت

تنها نشانه يافتن يوسف من است

 

مرثیه من ای غزل سر بریده ام

بر قطعه ای بدل شدن یوسف من است

 

موسی علمیرادی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 تیر 1396  | 2:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار گودال قتلگاه – مصطفی متولی

 

داشت هرچند گل جان تو پرپر میشد  

از شمیمش همه ی دشت معطر میشد

 

من فقط داشتم از دلهره می لرزیدم   

پیش چشمم که تن پاک تو بی سر میشد

 

کاری از دست کسی بر نمی آمد انگار   

چون که تقدیر دلم داشت مقدّر میشد

 

قول دادی که شفاعت کنی از قاتل خود 

ولی آنروز مگر حرف تو باور میشد

 

به تو هر ضربه که میخورد خدا میداند   

ضربان دل من چند برابر میشد

 

زرهت بیشتر ای کاش تحمل میکرد

لاأقل عمق جراحات تو کمتر میشد

 

آن زمانیکه لب تیغ به حلقومت خورد

حنجرت کاش مطیع دم خنجر میشد

 

مصطفی متولی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 تیر 1396  | 2:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید حمید رضا برقعی-روز عاشورا

 

نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده
سر پیراهن تــــــــو جنگ بوده
ولی شرمنده زینب دیر فهمید
که انگشتر بدستت تنگ بوده


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 تیر 1396  | 2:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجید رجبی-امام حسین علیه السلام-روز عاشورا وداع با خواهر

 

با سرشکت شد دلم دربین مژگانت اسیر
بیش از این با اشک برمن راه میدان را مگیر
خوب میدانم که قبل از رفتنم جان میدهی
رنگ رخساره خبر ها دارد از سر ضمیر
خواهرا درپیش چشمانم به خود لطمه مزن
ای گل روی تونازکتر زگلبرگ حریر
خواهشی دارم بیاو بر غم من صبر کن
راه  را بگشا به رویم سد مکن برمن مسیر
لحظه های آخراست و مادرم چشم انتظار
سینه ام تنگ است خواهر لحظه ها دیراست دیر
پیش پای مرکبم کمتر بزن برسینه ات
دورکن ازپیش چشمان من این طفل صغیر
میروم اما پریشانم پریشان توام
بیش از با اشک بر من راه میدان را مگیر


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 تیر 1396  | 2:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حبیب الله چایچیان-حضرت سید الشهدا علیه السلام-روز عاشورا

 

آیم به قتلگاه که پیدا کنم تو را
امشب وداع هجرت فردا کنم تو را
جویم تو را قدم به قدم بین کشتگان
با شوق و اضطراب تمنّا کنم تو را
در حیرتم که از چه بجویم نشان تو
نی سر ، نه پیرهن ، ز چه پیدا کنم تو را ؟
برگیرمت ز خاک و ببوسم گلوی تو
خود نوحه مادرانه چو زهرا کنم تو را
ریزم به حلق تشنه‌ی تو اشک چشم خویش
سیراب ، تا که ای گل حمرا کنم تو را
دشمن نداد آبت اگر غم مخور حسین
صحرا ز آب دیده چو دریا کنم تو را
ای آن که داغ های جگرسوز دیده ای
اکنون به اشک دیده مداوا کنم تو را
خواهم که سیر بینمت امّا حسین من
کو صبر و طاقتی که تماشا کنم تو را ؟
شمع تو گشته ام که بسوزم برای تو
از عشق خویش قبله‌ی دل ها کنم تو را
هر جا روم لوای عزایت به پا کنم
ماتم سرا ، سراسر دنیا کنم تو را
خون خداست خون تو پامال کی شود ؟
در شام و کوفه محکمه برپا کنم تو را
گوئی حسان که می‌شنوم از گلوی او
هر چیز خواهی از کرم اعطا کنم تو را


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 تیر 1396  | 2:51 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلام رضا سازگار-سیدالشهدا علیه السلام-مصیبت

کی دیده در یم خون، آیات بی شماره؟
قرآنِ سوره سوره، اوراقِ پاره پاره؟
افتاده بر روی خاک یک ماه خون گرفته
خوابیده در کنارش هفتاد و دو ستاره
پاشیده اشک زهرا بر حنجر بریده
گه می کند زیارت، گه می کند نظاره
سر آفتاب مطبخ، تن لاله زاری از خون
کز زخم سینه دارد گل های بی شماره
از گوشِ گوشواری دو گوشواره بردند
دارد به گوش خونین خون جای گوشواره
یک کودک سه ساله خفته کنار گودال
ترسم که شمر آید، در قتلگه دوباره
درخیمه آب بردند، بهر رباب بردند
سینه شده پر از شیر، کو طفل شیر خواره
مادرعجب دلی داشت، ذکر علی علی داشت
آب فرات می زد بر حنجرش شراره
چون سینه ها نسوزند؟! چون اشک ها نریزند؟!
جایی که ناله خیزد از قلبِ سنگ خاره
یاس سفید و نیلی، طفل یتیم و سیلی
میثم در این مصیبت، خون گریه کن هماره


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 28 تیر 1396  | 2:51 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید