رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ

مردي از خواب بيدار شد وديد تبرش ناپديد شده،

شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد.

براي همين تمام روز اورازير نظر گرفت.

متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد

مثل يك دزد راه مي رود،

مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند پچ پچ مي كند.

آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه اش برگردد

لباسش را عوض كند و نزد قاضي برود و از او شكايت كند.

اما همين كه وارد خانه شد تبرش راپيدا كرد.

زنش آن را جابه جا كرده بود.از خانه بيرون رفت و

دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و

دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه ميرود و رفتار مي كند.

 

 


ادامه مطلب



[ پنج شنبه 27 فروردین 1394  ] [ 10:37 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

 


  

 1-خود را دوست داشته باشيد تا هرگز گرفتار خشم‌هاي مخرب نخواهيد شد.


2-خود را از شر توقعاتي كه از ديگران داريد نجات دهيد.


3-رفتارهاي خشم برانگيز را بررسي كنيد و راهي صحيح براي ابراز احساسات خود بيابيد.


4-در هنگام عصبانيت سعي كنيد پيش كسي برويد كه براي او احترام خاصي قايل هستيد و او را دوست داريد.


5-لحظات عصبانيت خود را با قيد زمان و مكان و واقعه‌اي كه باعث عصبانيت شما شده يادداشت كنيد.

 

 

 


ادامه مطلب



[ چهارشنبه 26 فروردین 1394  ] [ 11:24 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
 
 
مردي به دربار خان زند مي رود  و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را ملاقات كند...
سربازان مانع ورودش مي شوند !
خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟
پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند...
مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد : چه شده است چنين ناله و فرياد مي كني؟
مرد با درشتي مي گويد  دزد ، همه  اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط ندارم !
 خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!
مرد مي گويد من خوابيده بودم!!!
خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟
مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و سرمشق آزادي خواهان مي شود ...
مرد مي گويد :  من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...!
خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم...
 
 

 


ادامه مطلب



[ چهارشنبه 26 فروردین 1394  ] [ 11:23 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

 

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت

نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند

.تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند 

تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد ،

اما هیچ  یک ندانست

:تنها یکی از مردان دانا گفت

.که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند ، 

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید ، پیراهنش را بردارید و

تن شاه کنید ،شاه معالجه می شود

.شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد

.آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند

ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند

.حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد

.آن که ثروت داشت، بیمار بود .

 آن که سالم بود، در فقر دست و پا می زد

.یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت .

و یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند

.خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند

،آخرهای یک شب ،

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید

.شکر خدا که کارم را تمام کرده ام سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم»

 

«!چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟

!پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند

و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند

،پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند

!!! اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت

(۱۸۷۲)

لئو تولستوی

 


ادامه مطلب



[ سه شنبه 25 فروردین 1394  ] [ 1:53 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174981 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب