رازهای شکفتن
نویسنده وبلاگ


چهار محصل یک هفته قبل از امتحان پایان سال به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگری به خوش گذرانی پرداختند.
وقتی به شهر خود بازگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است، بنابراین تصمیم گرفتند که با استاد صحبت کنند و علت تاخير را برای او توضیح دهند.
آنان به استاد گفتند: ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه بازگشت تاير ماشین مان پنچر شد و از آن جایی که در منطقه دور افتاده بوديم، مدت زمانی طول کشید تا کسی را برای کمک بیابیم و به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم...
استاد پذیرفت که آنان روز بعد امتحان بدهند.
روز بعد استاد آنان را برای امتحان به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی داد.
آنان به اولین سوال نگاه کردند که (5) نمره داشت... سوال خیلی ساده بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورق را برگرداندند تا به سوالي که (95) نمره داشت پاسخ بدهند سوال این بود:
كدام تاير ماشینتان پنچر شده بود؟!
و چون فکر اینجای کار را نمیکردند و هماهنگی نکرده بودند جواب اين سوال را در تناقص با يكديگر دادند! و در نتیجه از امتحان مردود شدند!

صداقت، تنها امتحانی است که در آن نمی توان تقلب کرد!!!

 


ادامه مطلب



[ شنبه 26 فروردین 1396  ] [ 9:18 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

 

عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد،
آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند.
بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.
آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.
سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت :
ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟
به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت:
من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم...
تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی!

 


ادامه مطلب



[ شنبه 26 فروردین 1396  ] [ 9:14 AM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0

در زمان حضرت موسي خشكسالي پيش آمد.
آهوان در دشت، خدمت موسي (ع )رسيدند كه ما از تشنگي تلف مي شويم و از خداوند متعال در خواست باران كن. حضرت موسي به درگاه الهي شتافت و داستان آهوان را نقل نمود .خداوند فرمود: موعد آن نرسيده است. موسي هم براي آهوان جواب رد آورد. تا اينكه يكي از آهوان داوطلب شد كه براي صحبت ومناجات بالاي كوه طور رود.
به دوستان خود گفت: اگر من جست و خیز کنان پایین آمدم بدانيد كه باران مي آيد وگرنه اميدي نيست. آهو به بالاي كوه رفت و حضرت حق به او هم جواب رد داد. اما در راه برگشت وقتي به چشمان منتظر دوستانش نگاه كرد ناراحت شد . شروع به جست و خیز کرد و با خود گفت: دوستانم را خوشحال مي كنم و توكل مي نمایم. تا پایین رفتن از کوه هنوز امید هست.
تا آهو به پائين كوه رسيد باران شروع به باريدن كرد!...
موسي معترض پروردگار شد. خداوند به او فرمود: همان پاسخ تو را آهو نیز دریافت کرد با این تفاوت که آهو دوباره با توکل حرکت کرد و اين پاداش توكل او بود..


ادامه مطلب



[ چهارشنبه 23 فروردین 1396  ] [ 4:52 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0


شیوانا کنار جاده‌ای با شاگردان نشسته بود و مشغول خوردن غذای ساده‌ای شامل نان و انگور بودند. یکی از شاگردان به اعتراض گفت: "‌ای‌کاش به جای این ناهار ساده یک وعده غذای گرم و خوشمزه می‌خوردیم!"
در این حین جوان شیرین‌عقلی از آن جا عبور می‌کرد. کمی کنار آنها ایستاد و گفت: "به من احترام بگذارید. من بزرگ‌ترین و باهوش‌ترین و زیباترین فرد این‌جا هستم و هرچه بخواهم را موجودات غیبی برایم آماده می‌کنند. الان هم مشغول خوردن خوشمزه‌‌ترین سیب عالم هستم. آیا مرا باوردارید؟"
او این را گفت و کدویی را که در دستش بود را گاز زد و راهش را کشید و رفت. یکی از شاگردان با خنده گفت: "او عقل‌باخته‌ای بیش نبود! دیدید چگونه کدوی بی‌مزه را سیبی خوشمزه می‌دید و با ولع آن را گاز می‌زد و لذت می‌برد!؟ او به‌راستی عقلش را باخته بود!"
مدتی گذشت و بعد از صرف ناهار و موقع استراحت، همان شاگرد بحث جدیدی را به میان کشید و گفت: "من راز خوشبختی و سعادت و رسیدن به آرزوها را در این دنیا پیدا کرده‌ام! کافی است چیزی که آرزو داری را بخواهی و یقین داشته باشی که آن‌چیز به‌زودی به تو می‌رسد. آن‌وقت به خاطر همین یقین مستمر و پیوسته کل عالم برای برآوردن آرزوی تو به‌پا می‌خیزد و تو دیر یا زود بعد از گذشت مدتی که جزو اسرار طبیعت است به خواسته‌ات می‌رسی!"
شیوانا از او پرسید: "و در طول این مدت زمانی که می‌گویی بخشی از راز است و طبیعی است تو با یقینی که داری چه حالتی را تجربه می‌کنی؟"
شاگرد گفت: "خیلی ساده است! این یقین به تو می‌گوید قبل از دیدن آرزویت به آن رسیده‌ای! حتی اگر بقیه رسیدن و وصال تو را نمی‌بینند!"
شیوانا با لبخند گفت: "پس با این توضیحات جوان آشفته‌ذهنی که چند دقیقه پیش از این‌جا گذشت و کدوی بی‌مزه را سیب خوشمزه تصور می‌کرد و خود را بلندمرتبه‌ترین فرد روزگار می‌دانست راز خوشبختی را کشف کرده بود!؟"
شاگرد با ناراحتی گفت: "اما این درست نیست! حرفی که شما می‌زنید زیبایی باور مرا زیر سوال می‌برد و آن را همگانی و عمومی می‌سازد! در حالی که من فکر می‌کرد یک راز خاص و ویژه را دریافته‌ام؟!:
شیوانا تبسمی کرد و گفت: "قواعد عالم برای همه موجودات یکسان است. هرکه از بلندی خود را پرت کند چه انسان باشد و چه یک مورچه کوچک! بدون تردید سقوط خواهد کرد. قواعد و قوانین دنیا متعلق به افراد خاصی نیست که به‌واسطه دانستن آنها احساس برتری کنیم! این قوانین قبل از آن که کشف و فهمیده شوند بودند و در زندگی همه آدم‌ها به شکلی به کار گرفته می‌شدند. خیلی‌ها بی‌آن‌که بدانند آنها را به عالی‌ترین شکل ممکن کار می‌برند و خیلی‌ها با وجود دانستن آن را ناقص اجرا می‌کنند و جواب مورد نظر خود را نمی‌گیرند.
تو نان و انگور را غذای خوشمزه‌ای نیافتی و از آن راضی نبودی در حالی که آن جوان ذهن آشفته برعکس تو واقعا کدوی بی‌مزه را سیب می‌دید و با تمام وجود از آن لذت می‌برد. در آن لحظه به معنای واقعی کلمه او خوشبخت‌ترین انسان روی زمین بود. چه دلت بخواهد و چه ناراحت شوی باید بگویم راز خوشبختی و کامیابی که می‌گویی را آن جوان عقل‌باخته بهتر و درست‌تر دریافته بود وبه شکلی عالی و بی‌نقص داشت آن را اجرا می‌کرد. این نشان می‌دهد برای خوشبختی نیاز چندانی به عقل و حسابگری نیست. فقط کافی است راز "خواستن رسیدن است" را باور کنی و بر اساس این باور دست به عمل بزنی. به همین سادگی!"


ادامه مطلب



[ چهارشنبه 23 فروردین 1396  ] [ 3:27 PM ] [ عبدالله اسرافیلی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rsekhoon :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ


خدايا از تو مي خواهم که طبع ما را آنقدر بلند کني که در برابر هيچ چيز جز خدا تسليم نشويم. دنيا ما را نفريبد، خودخواهي ما را کور نکند. سياهي گناه و فساد و تهمت و دروغ وغيبت ، قلب هاي ما را تيره و تار ننمايد. خدايا! به ما آنقدر ظرفيت ده که در برابر پيروزي ها سرمست و مغرور نشويم. خدايا به من آنقدر توان ده که کوچکي و بيچارگي خويش را فراموش نکنم و در برابرعظمت تو خود را نبينم."

آمار سایت
كل بازديدها : 174981 نفر
كل مطالب : 830 عدد
تعداد کل نظرات: 14 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: دوشنبه 9 آبان 1390 
آخرین بروز رسانی : پنج شنبه 12 مهر 1397 
امکانات وب