انرژی هسته ای یکی از چند نوع انرژی جدیدی است که بشر آن را کشف کرده.بازدهی این انرژی طوری است که از چند گرم اورانیوم غنی شده ، انرژی برابر با چندین هزار گالن گازوییل بدست می آید و اگر اثر تخریبی پرتوزایی آن کنترل شود از لحاظ اقتصادی سوددهی بالایی را نصیب کشور دارنده این نوع نیروگاه میکند.مهمترین فواید اقتصادی استفاده از نیروگاههای هسته ای به نظر من دو مورد است:

1-کاهش هزینه های مربوط به آلودگی هوا

2-صرفه جویی در مصرف سوخت مورد استفاده در نیروگاهها

نتیجه گیری شخصی من در مورد استفاده از انرژی هسته ای نظر مثبتی به این موضوع است . انرژی هسته ای در مقایسه با انرژی های دیگر پاک تر است و باید همه کشورها سعی کنند تا به این دانش و تکنولوژی دست پیدا کنند.


 

افول اقتصاد در جایگاه دانشی اخلاقی پس از مارشال

در این بخش به طور اختصار اختصار به چند نکته دربارة افول علم اقتصاد در مقام علم اخلاقی اشاره خواهیم کرد. با وجود محدودیت های ویژه نمی توان به طور کامل به همه آن ها پرداخت.

در اواخر قرن نوزدهم، حتی با وجود ایفای نقش مارشال همچون رهبر میسیونرهای اقتصادی، جریان غالب علم اقتصاد به سبب فقدان بارز دغدغه های اخلاقی، از جانب اُمانیست ها مورد نقد جدی واقع شد. چنان که کوتس تحلیل می کند، علم اقتصادِ آن روز در سطحی گسترده تر به دنبال معرفی ابعاد غیرانسانیِ انسان در جایگاه مظهر و تجلی کامل وی بود، و خواستِ رویکردی انسانی تر به مسائل اقتصادی و اجتماعی، رویکردی که ملاحظات اخلاقی را به صورت همه جانبه در نظر بگیرد، موضوعی تکراری در ادبیات آن روز شمرده می شد (Coast: P. 80; Marshall: P. 39). اگرچه انحراف علم اقتصاد از علم اخلاقی به طور کامل آشکار بوده و محکوم می شد، تأثیر این جمله ها بسیار اندک بود. حال ببینیم ظهور و بروز این انحراف طی صدسالة گذشته چگونه بوده است.

اجازه دهید با تمایز واقعیت ارزش آغاز کنیم. روش شناسی جان استوارت میل و دیگران که آنچه را دانش اقتصادی انجام می داد تعریف می کرد، با قدرت بیشتری پذیرفته شد. متعاقب این تغییر در روش شناسی، در عمل نیز دغدغه های اخلاقی از متون اقتصادی حذف شد. نقش عنصر اثبات گرایی این جا قابل ملاحظه است. کارهای اثبات گرایانه رابینز (Robbins, 1936) و فریدمن (Friedman, 1953) در زمینه روش شناسی بسیار تأثیرگذار بود. در رویکرد رابینز به اقتصاد اثباتی، مقایسة میان فردی، رضامندی امری ذهنی تعریف، و خارج از قلمرو علم اقتصاد دانسته می شد. این نکته نه تنها بر اقتصاد رفاه، بلکه به طور کلّی بر ماهیت اخلاقی علم اقتصاد نیز تأثیری منفی گذاشته است (Robbins, 1991: P. 100 - 102). با وجود این که طبق آموزه های اسمیت، دست کم برخی از ترجیحات وجود دارند که می توان آن ها را بررسی، و در فهرستی از فضیلت ها طبقه بندی کرد، امروزه گفته می شود که ترجیحات «داده شده» و از پیش تعیین شده هستند.

ما مجاز به تحقیق در این باره نیستیم که چگونه این ترجیحات شکل گرفته اند؛ مقایسه های میان فردیِ ترجیحات نیز ممنوع است (Boulding: P. 119). بدین صورت چیز فراوانی از میراث اسمیت نمی ماند. از آن جا که اقتصاددانان هنوز به این گرایش دارند که از موضوعات روش شناختی، ناخوانده بگذرند، تمایز میان موضوعات دستوری و اثباتی به شیوه ای روزمره و تکراری در نخستین کلاس یا در دروس نخست از دروس مقدماتی رشتة اقتصاد مورد اشاره قرار می گیرد. این تصور القا می شود که اقتصاد با واقعیت ها سروکار دارد و ابزارهای لازم برای اهداف را دیگران ارائه می کنند. سولو می گوید:

بین سال های 1940 و 1990 اقتصاد به یک موضوع فنی خود هوشیار (Self - Consciously) بدل شد (Solow, 1997: P. 42).

بدین ترتیب، اقتصاددانان به درستی تکنیسین شناخته شدند. با این حال، تکنیسین های چندان قابل و ماهری نبودند. فرض حداکثرسازی مطلوبیت به حداکثرسازی ثروت تبدیل شد و این نیز سرانجام به اتخاذ «آزمندی» به صورت فرض عملیاتی اقتصاد خرد انجامید (Kreps: P. 59). افزون بر این، اقتصاددانان تندرو مکتب شیکاگو برای گسترش الگوی تحلیل اقتصادی در مطالعة حوزه هایی فراوان کوشیدند که تاکنون مرسوم نبود؛ (همان حوزه هایی که میل و دیگران ممنوع اعلام کرده بودند) همانندِ اقتصاد جرم، ازدواج، خودکشی، فرزندخواندگی و غیره (Duhs).

ثانیاً تغییرات مهمی در نقش ریاضیات در اقتصاد صورت گرفت. دیدگاه جونزی به تدریج غالب شد و استفاده از ریاضیات در اقتصاد رشد سرسام آوری یافت. اقتصادسنجی جزء ضرور بیشتر رساله های دکتری در آمد (Solow: P. 40 - 47). راگنار فریش (Ragnar Frisch)، برنده جایزه نوبل سال 1970، یکی از کسانی بود که وظیفة کاری آماری را که جونز مطرح کرد، بر دوش گرفته بود. وی می گوید:

استنلی جونز (1882 1835) ریاضیدان و اقتصاددان انگلیسی رؤیای روزی را می دید که بتواند دست کم بخشی از قوانین و نظم های اقتصادی را کمّی کند. امروز با دستاوردهای اقتصادسنجی این رؤیا به واقعیت پیوسته است (Frisch, 1981: P. 2 - 3).

ادعای این که اقتصاد، علمی ریاضی (یا طبیعی) است، به طور معمول مقرون با توسعة اقتصادسنجی است. فریدمن با توجه به ظرفیت علم اقتصاد برای انجام پیش بینی های درست گفته است: علم اقتصاد، دقیقاً به همان معنا که در هر یک از علوم فیزیکی مقصود است، علم «عینی» است یا آن که می تواند باشد (Friedman: P. 4). دیدگاه های متعادل میل و مارشال در باب نقش ریاضیات و ظرفیت پیش بینی دقیق در اقتصاد کنار گذاشته شده است. مهم تر این که رفته رفته، علم اقتصاد ریاضی گونه جایگزین منطقیِ دانش اخلاقی اقتصاد تلفی شد. ریاضیات در این مبارزه پیروز شد و پیروزی هایش در دیگر صحنه ها نیز همچنان ادامه دارد.

ثالثاً مکتب اثبات گرایی، این مفهوم را که علم اقتصاد در خدمت هدف اخلاقی است، رد کرده. حتی فلسفة اخلاق نیز از جمله مکتب اصالت فایده که به طور گسترده در این رشته مورد پذیرش بود، به وسیله اثبات گرایی کنار گذاشته شده است. محدود و باریک کردن موضوعات و میدان نگاه رشته قابل ملاحظه است. این نکته در برنامة آموزشی هر یک از دانشکده های اقتصاد مشاهده می شود. در همین جهت، گرایش های جدید اقتصاد اطلاعات و نظریة بازی ها که به طور عمده بر ریاضیات مبتنی هستند، شکل گرفته و در مقابل تاریخ اقتصادی و تاریخ عقاید اقتصادی حذف شدند (Barber, 1997: P. 93 - 94; Kreps: P. 68 - 69).

این تحولات در برنامة آموزشی منعکس کنندة تغییرات در آن چیزی است که آموزشِ «ضرور و اساسی» در این رشته تلقی می شود. چیزی که به ویژه بسیار نگران می کند، مهجورشدن تاریخ عقاید اقتصادی در جایگاه بخشی از برنامة آموزشی تحصیلات تکمیلی اقتصاد است؛ زیرا این، یکی از حوزه هایی است که به احتمال فراوان بحث اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی، در آن مطرح می شود؛ پس به هیچ وجه تعجب برانگیز نیست اگر می بینیم در آثار نئوکلاسیک جدید هرگز نامی از اخلاق برده نمی شود. در موارد نادری هم که بحثی از آن می شود، در بحث آثار و صرفه های خارجی، دفاعی از اخلاق دیده نمی شود.9 فقط اخلاق شیوه ای از شیوه های متعدد «داخلی کردن آثار خارجی» (Mankiw, 1998: P. 207) است. زمانی که تمام دغدغه های اخلاقی زدوده شود فقط محاسبة عقلایی باقی می ماند که همان طور که اشاره شد، به سادگی قابل ترجمه به «آزمندی» است.

سرانجام انسان با مطالعة آثار اقتصاددانان بزرگ درکی کلّی از «احساس» آنان درباره این رشته به دست می آورد. بخشی از این مفهوم نامحسوس را می توان از رویکرد آنان به ریاضیات به دست آورد. به نظر کینز «تئوری اقتصاد سیاسیِ» جونز بسیار ساده، روشن و روان است؛ چنان که گویی بر سنگ حک شده؛ در حالی که بیان مارشال همانند بافتن با پشم است (Keynes: P. 131). رابطة مشابهی میان کار جونز و رویکرد انعطاف ناپذیر ریکاردو وجود دارد. ذوق و ادراک لطیف نوعی پیش نیاز برای ورود به مباحث اخلاقی است. اگر کسی این جنبه را در ارزیابی خود لحاظ کند، به نظر من چنین است که اقتصاددانان امروز بیشتر شبیه جونز و ریکاردو هستند تا اقتصاددانان اخلاقی همچون اسمیت، مالتوس، میل و مارشال.

در این بخش کوشیدم نشان دهم که طی یک قرن گذشته علم اقتصاد بیش از پیش محدود و کوچک شد (البته به استثنای «توسعه طلبان» مکتب شیکاگو). همچنین گرایش روش شناختی نیرومندی به سمت اثبات گرایی وجود داشت و این روند تا به امروز ادامه دارد. استفاده از ریاضیات به شیوه ای مبتکرانه رایج شد. افزون بر آن، موضوعات اخلاقی به حاشیه رانده یا در بیشتر مواقع به طور کلّی نادیده گرفته شدند.


ادامه مطلب

 

جدول 1: چارچوب فکری ثروت ملل

فضیلت

محل بحث در ثروت ملل

ظهور و بروز اقتصادی

عدالت

کتاب I و IV

تجارت آزاد

تدبیر

کتاب II و III

انباشت سرمایه

خیرخواهی

کتاب V

عدم «جدایی و بیگانگی (Alienation

جدول پیشین را که برخی از فضلیت های موردنظر اسمیت و ظهورات اقتصادی آن ها را در ثروت ملل نشان می دهد، ملاحظه فرمایید. اسمیت وظیفه مهم سیاستی خود را در ثروتملل، حمله به نظام محدود کننده و دست وپاگیر سوداگری (مرکانتیلیسم) و پیشبرد تجارت آزاد می داند (smith, 1987: P. 91 - 104)؛ اما تجارت آزاد به معنای عدالت دوجانبه یا معاوضی است. اسمیت به سبب دفاعش از تجارت آزاد، چه داخلی و چه بین المللی شهرت یافته است؛ اما این به هیچ وجه قابل تحویل به قاعدة نفع شخصِ بدون قید و بند نیست. مبادلات در چارچوبه ای اخلاقی صورت می گیرند که وی آن را در کتاب نخست خود بنیان نهاده است. اسمیت «نظام سادة آزادی طبیعیِ» مطلوب خود را به این صورت خلاصه می کند:

هر انسان، مادامی که قوانین عدالت را نقض نکرده است، کاملاً آزاد گذاشته می شود تا نفع خود را به شیوة دلخواه خود دنبال کند (Smith, WN, IV. ix. 51).

یکی از مفسران آرای اسمیت این نکته را اشارة روشنی به وجود یک بُعد اخلاقی در اقتصاد وی می داند (Temple, 1997: P. 187).

اسمیت همچنین تصریح می کند که انباشت سرمایه، ایفاکنندة نقشی محوری در رشد اقتصادی به شمار می رود و چنان که ذکر شد هدف اقتصاد سیاسی است (Smith, WN,II.Intro.3). انباشت سرمایه به صورت وسیله ای برای رسیدن به هدف اقتصاد سیاسی باید بهبود یابد. این نیز مستلزم بسیاری صفات اخلاقی همچون تدبیر و ... است که پیش از این ذکر شد (young: P. 166 - 67). افزون بر این، ما در کارهای اسمیت اثر تحلیل گری را می بینیم که برای نقد کارکرد منجر به از خود بیگانگی در اقتصاد تجاری، از چارچوبة اخلاق استفاده می کند. برخی از شدیدترین انتقادهای اخلاقی را که تا آن زمان به وضع موجود جامعه شده بود می توان در ثروت ملل یافت (Alvey, 1998: P. 1433 - 37). اقتصاد اسمیت، دفاعیه ای برای وضع موجود نیست؛ نه از آن تمایز شدید واقعیت ارزشِ اقتصاددانان متأخر که اثبات گرایی را برگزیدند خبری است و نه از گسست اقتصاد و اخلاق (young: P. 5).

اقتصاد در دستان اسمیت در خدمت هدف اخلاقی است. اقتصاد او، «علم اخلاقی» به معنای واقعی کلمه است2 (Ibid: P. 8). نزاع برای تشخیص روح افکار اسمیت برای بسیاری از همراهان این بحث ضرورت دارد. اگر بتوانیم نشان دهیم که تفسیر اثبات گرایانه و مبتنی بر نفع شخصی محدود اشتباه است، موافقان این نگرش ها باید در پی یافتن جای دیگر برای تأیید و حمایت خود باشند و چنانچه ادعا کنند اسمیت راه خطا پیموده، بیانگر تغییری جدی و قابل ملاحظه از موضع رایج در ستودن وی است.

دیدگاه های کلاسیک و نئوکلاسیک اولیه دربارة علم اقتصاد به صورت علم اخلاقی

این بخش، برخی تحولات عمده در اندیشة اقتصادی را از زمان اسمیت تا آغاز قرن بیستم پوشش می دهد. طی این دوره، اقتصاد سیاسی به تدریج با ظهور باشگاه های متخصصان، انجمن ها و مجلات تخصّصی و کرسی های دانشگاهی به صورت رشته ای تخصصی در آمد و همزمان با این تخصصی شدن، نوعی تضییق در قلمرو مباحث رشته روی داد و اقتصاد سیاسی به علم اقتصاد بدل شد. بخشی از علت این تغییرات را می توان در این ادعا جست کرد که تخصصی سازی می تواند آثار بزرگی در اندیشة اجتماعی به بار آورد؛ اما در همان زمان دیدگاه دیگری نیز ظهور یافت که اقتصاد فقط در حال تخصصی شدن نیست؛ بلکه کنار آن به اتخاذ روش های جدید علوم طبیعی همت گماشته است.

در این تلاش بهره گیری از ریاضیات، به طور کامل محوری تلقی می شد. سرانجام طی قرن نوزده، هنگامی که روشن شد محققان دیگر شاخه های علوم اخلاقی قصد اتخاذ روش های علوم طبیعی را ندارند، پتانسیل کافی برای جدایی از این علوم پدید آمد. در موارد بسیاری، نارسایی این روش ها مشخص شد (Keynes, 1973 - 1989: P. 181, 262). تمایزی که میان روش های مورد استفاده در علوم اخلاقی و علوم طبیعی و علم اقتصاد به ظهور پیوست، به درجات متفاوت، تا قرن حاضر استمرار یافت.

با داشتن این پیش زمینة ذهنی، اکنون به ادامة بررسی تاریخی خود می پردازیم. شخصیت سرشناس بعدی پس از اسمیت، توماس مالتوس بود که نظریات اصلی وی بین سال های 1798 و 1834 ارائه شد. وی نخستین استاد اقتصاد سیاسی در انگلستان شد. چنان که از کشیش انتظار است، او علم اقتصاد را علمی اخلاقی تلقی، و به روشنی از سنّت اسمیت پیروی می کرد. اگرچه مالتوس برای دوره ای برجسته ترین چهرة اقتصاد سیاسی بود، پس از مدّتی نه چندان طولانی، با ظهور دیوید ریکاردو که نظریات اقتصادی خود را میان سال های 1810 تا 1823 عرضه کرد، جایگاه وی به چالش کشیده شد. کتاب ریکاردو تحت عنوان اصول اقتصاد سیاسی و مالیات بندی (1817) تأثیر بزرگی بر جای نهاد و زمینة رهبری علمی این رشته را برای وی فراهم آورد.


ادامه مطلب

 

منابع مقاله:

فصلنامه اقتصاد اسلامی، شماره 19، جیمز اَلْوی* / مترجم: علی نعمتی**؛

مطالعه تاریخ علم اقتصاد نشان می دهد این علم در بستر اخلاق متولد و بالنده شد و بزرگان این دانش چون آدام اسمیت، استوارت میل، مالتوس و حتی مارشال اقتصاد را در جهت آموزه های اخلاقی می دیدند و بر تعالیم چون عدالت، خیرخواهی، اصلاح مشکلات مردم، تعادل ثروت ها و درآمدها اصرار داشتند. از زمان مارشال به بعد به واسطة غلبة اندیشة اثبات گرایی، بین اخلاق و اقتصاد فاصله افتاد و به اعتقاد برخی صاحب نظران دانش اقتصاد دچار فقر بنیادی گردید. به نظر می رسد، چنان که آمارتیا سن برندة نوبل اقتصاد 1998 معتقد است، تأمل متفکران اقتصاد می تواند دانش اقتصاد را از انحراف نجات داده، آن را در عین حال که یک علم ریاضی است با اخلاق ترکیب کند.

از آن جا که مقالة حاضر یکی از دغدغه های اقتصاد اسلامی یعنی اخلاقی بودن اقتصاد را به شکل زیبایی مطرح کرده است، به انتشار و ترجمه آن اقدام کردیم به امید روزی که دانش اقتصاد به دور از افراط و تفریط ها به اصول و ارزش های اخلاقی نزدیک شده، رسالت اصلی خود را باز یابد.

چکیده

نگاهی گذرا به تاریخ عقاید اقتصادی نشان می دهد که دانش اقتصاد در بستر اخلاق رشد کرده و تا مدّت ها یکی از اقسام حکمت عملی (یا دانش های عملی Practical Sciences) قلمداد می شده است؛ اما به علل گوناگون از جمله پیشرفت چشمگیر علوم طبیعی و برتری یافتن روش تجربی و نیز اتخاذ روش شناسی پوزیتیویستی در علم اقتصاد، رفته رفته دانش اقتصاد از دغدغه ها و مسائل اخلاقی جدا می شود.

بخش اوّل این مقاله مروری کوتاه بر پیوند علم اقتصاد و فلسفه اخلاق تا پیش از آدام اسمیت و اشاره ای به این نکته است که اقتصاد در سنت ارسطویی، بخشی از حوزة مطالعاتی گسترده تری بوده، اخلاق و سیاست را نیز در بر می گرفته است. این تقسیم بندی و نگرش به اقتصاد در قرون وسطا نیز استمرار می یابد.

بخش دوم مقاله به بررسی اقتصاد از دیدگاه آدام اسمیت می پردازد. اگرچه بیشتر صاحب نظران مدعی اند که علم اقتصاد جدید را اسمیت و کتاب تأثیرگذار او، ثروت ملل، بنیانگذاری کرده است، در واقع باید گفت: این تفسیری است که علاقه مندان اقتصاد اثباتی از آرای اسمیت عرضه می کنند و او را مبدع اقتصاد جدید برمی شمارند. دقت ها و بازکاوی های جدید در آثار اسمیت نشان می دهد نگرشی که وی به دانش اقتصاد داشته است با تعاریفی که امروزه از اقتصاد می شود، بسیار متفاوت است.

در بخش سوم مقاله که دورة زمانی پس از اسمیت تا 1900 را در برمی گیرد، با مروری بر دیدگاه های مالتوس، ریکاردو، استوارت میل، مارشال و ... نشان داده شده است که اگرچه بخش های فنی اقتصاد را به طور قابل ملاحظه ای این دانشمندان توسعه داده اند، عموم آنان همچنان اقتصاد را دانشی می دانسته اند که در خدمت اهداف اخلاقی است.

بخش چهارم مقاله نیز به افول دیدگاه اخلاقی و تسلط دیدگاه اثباتی بر اقتصاد می پردازد.

واژگان کلیدی: علم اقتصاد، علم اخلاق، حکمت عملی، تاریخ عقاید اقتصادی، دانش های عملی، اقتصاد اثباتی، علوم طبیعی، فلسفه اخلاق.

مقدمه

علم اقتصاد در دامن فلسفة اخلاق (moral philosophy) رشد کرد و سرانجام به صورت یکی از علوم اخلاقی درآمد؛ اما در مقطع تاریخی خاص، جریان غالب علم اقتصاد از علوم اخلاقی و در پی آن از خود اخلاقیات جدا می شود. در این مقاله نشان خواهیم داد که این جدایی از دغدغه های اخلاقی جزء سنت علم اقتصاد نبوده و طی قرن اخیر به وقوع پیوسته است.

دو علت برای جدایی علم اقتصاد از دغدغه های اخلاقی می توان برشمرد: نخست این که با دستیابی علوم طبیعی به کامیابی های چشمگیر، اقتصاددانان از روی تقلید بر آن شدند تا با به کار بستن روش های علوم طبیعی که ریاضیات را نیز در برمی گرفت، در پدیده های اقتصادی، به چنان کامیابی هایی دست یابند. دوم این که علم اقتصاد که در قالب های خودساخته جریان یافته بود، به سوی اثبات گرایی گرایش یافت که خود، هرگونه مسأله اخلاقی را از دایرة علم خارج کرده بود. شرح این نکات به تفصیل خواهد آمد.

امروزه میان اقتصاددانان جریان غالب، این دیدگاهِ بسیار رایجی است که علم اقتصاد، فاقد هر گونه فلسفة اخلاقی، دینی و ایدئولوژیک است. یکی از صاحب نظران دربارة نقش فلسفة اخلاق در اقتصاد متعارف اظهار کرده است:

علمی سازی علم اقتصاد ... به انفصال اقتصاد از مبادی اخلاقی خود انجامیده، و «اقتصاد غالبِ» قرن بیستم تماماً این انفصال را پذیرفته است. نظریة اقتصادی «علمی اثباتی» تلقی می شود که وظیفة آن تحلیل و توضیح سازوکار فرایندهای اقتصادی است و ارزش گذاری های اخلاقی (گزاره های بایدی) هر چقدر هم حائز اهمیت باشند، نباید بخشی از برنامة پژوهشی اقتصاددانان را تشکیل دهد (kurt, 1993: P. 16).

به طرز مشابه، یکی از صاحب نظران متأخر دربارة نقش اثبات گرایی در اقتصاد گفته است:

امروز اکثر اقتصاددانان بر این نکته اتفاق دارند که ادعای نظریه اقتصادیِ فارغ از ارزش ها برای بنیان نهادن ماهیتی علمی برای این رشته ، امری کاملاً ضرور است. علم اقتصاد اثباتیِ فارغ از ارزش، به این معنا که بر هیچ مجموعه خاصی از داوری های ارزشی یا هیچ چارچوبة فلسفی و روان شناختی متکی نباشد، به طور عمده مطلوب تلقی می شود. این رویکرد به شدت بر شاخه های مهم علم اقتصاد از قبیل نظریة اقتصاد خرد تأثیرگذار بوده است (Drakopoulos, 1997: P. 286). بسیاری دیگر نیز دیدگاه های مشابهی را ارائه کرده اند (Young, 1997: P. 4; Galbraith, 1987: P. 124).

علم اقتصاد جدید بر مسائلی همچون محاسبة عقلایی، اهداف مادیِ دست پایین تر و بی طرفی علمی در موضوعات اخلاقی تأکید می ورزد؛ اما این معیارها به سادگی می تواند با چیزهای دیگری اشتباه شود.

دیوید کِرِپس، یکی از استادان سرشناس اقتصاد خرد می گوید:

مجموعة کوچکی از فرضیه ها (آزمندی، عقلانیتِ حسابگرانه، تعادل و ...) تقریباً در تمام شاخه های اقتصاد، به صورت فروض استاندارد و معیار اتخاذ شده است (Kreps, 1997: P. 59).

با این اوصاف، افتادن در دام فرض «حرص و آزمندی» به هیچ روی دشوار نیست.

اثر اخلاقیِ ترویج این دیدگاه بر رفتار دانشجویان اقتصاد چیست؟ بدین منظور و برای بررسی این که آیا عموماً افراد (در مجموعه ای خاص از موقعیت ها) بیشتر به همکاری تمایل دارند یا درصدد «سواری مجانی»1 (marwell & Ames, 1981: P. 296) هستند، آزمایش هایی صورت گرفته است. در یک مطالعه مشاهده شد که عموم افراد به طور کلی دارای روحیه جمعی و حس همکاری اند، به جز گروهی از دانشجویان سال اوّل کارشناسی اقتصاد که به گروه کمک بسیار کمتری می کردند و مفهوم انصاف برایشان به طور کامل بیگانه بود. تمایل به گرفتن «سواری مجانی» میان دانشجویان اقتصاد بسیار بیشتر از گروه های دیگری بود که مورد آزمایش قرار گرفتند (Ibid: P. 306). هاسمن و مک فِرسون در همین مطالعه می افزایند:

چنین به نظر می رسد که آموزش اقتصاد مردم را خودخواه تر می کند (Hausman and Michael, 1993: P. 674; Marwell and Ames, 1993: P. 159).

دیگران نیز در مطالعاتی جداگانه و جدیدتر ملاحظه کردند که دانشجویان اقتصاد برخلاف دیگران متمایلند براساس الگوی نفع شخصی عقلایی عمل کنند و به این نتیجه رسیدند که «اختلاف در میزان گرایش به همکاری تا حدودی از آموزش هایی ناشی است که در دروس اقتصاد داده می شود» (Frank, Gilovich and Regan, 1996: P. 170)؛ بدین سبب، ایشان در نهایت اقتصاددانان را توجیه می کنند که در آموزش خود بر طیف گسترده تری از انگیزش های انسانی (در مقایسه با صِرف نفع شخصی عقلایی) تأکید ورزند (Ibid: P. 170 - 171, 187 - 92). با پرورش انسان هایی خودخواه و فاقد حس همکاری می توان ادعا کرد که جدایی واقعی میان اقتصاد و اخلاق وجود دارد و این جدایی، به شواهد مستند است.

این مقاله ابتدا به چگونگی تکوین علم اقتصاد در جایگاه علمی اخلاقی پرداخته؛ سپس به سیر پیشرفت در اقتصاد جریان غالب و تحولاتی که به دگردیسی این رشته (به نحوی که هم اکنون مسائل اخلاقی نامربوط تلقی می شود) انجامید، می پردازد. بخش اوّل مرور کوتاهی بر پیوستگی اقتصاد و فلسفة اخلاق پیش از آدام اسمیت است. بخش دوم، نکات مختصری را دربارة علم اقتصادِ آدام اسمیت ارائه می دهد. در بخش سوم به پیشرفت ها و تحولات اقتصاد پس از اسمیت تا پایان قرن نوزدهم می پردازیم. بخش چهارم نیز شمایی از تحولات اقتصاد در قرن بیستم را نشان می دهد و در بخش پایانی، خلاصه ای از مباحث مطروحه تقدیم خواهد شد.


ادامه مطلب

 


صفحات وبلاگ
تعداد صفحات :94   30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 >