اقامت گاه ها و سفر هاى رسول اکرم صلی الله علیه و آله
غلامرضا گلی زواره
مولود ملکوتى
در هفدهم ربیع الاول سال 570م. (عام الفیل) خورشید درخشان پیامبر اعظم در خانه اى واقع در پشت کوه صفا طلوع کرد. برخى گفته اند: آن حضرت در شعب ابى طالب در خانه محمد بن یوسف متولد گردید. این خانه مبارک را رسول خدا9 به عقیل بن ابى طالب بخشید.
به هر حال این نوزاد تنها سه روز شیر مادر خورد و پس از آن ثویبه و حلیمه به افتخار دایگى او نایل شدند. حضرت محمد 9 مدت پنج سال در میان قبیله بنى سعد به سر برد و رشد و نمو کرد. به برکت وجود پیامبر، عشایرى که از خشکسالى و مشکلات دامدارى رنج مى بردند، مشاهده کردند که «خیر و برکت» به سویشان آمده است و گوسفندان پرشیر شدهاند.
برادران رضاعى آن حضرت هر روز دام ها را براى چرانیدن به صحراهاى اطراف مى بردند؛ یک روز پیامبر هم با اجازه حلیمه سعدیه با برادرانش همراه شد و در حوالى قبیله به چوپانى مشغول گردید و این، کارى بود که رسولان قبلى هم انجام داده بودند. پیامبر در آغاز پنج سالگى، همچو مردان طایفه سعد، فصیح و رسا سخن مى گفت و چون لب به گفتار مى گشود، کلامش شمرده و سنجیده بود.1
ایام کودکى
در پایان پنج سالگى حلیمه سعدیه، محمد را با خود برداشت و به مکه برد و به دست مادرش آمنه سپرد. این کودک با وجود آنکه چندین بار مکه را دیده بود، کمتر فرصت یافته بود که در آن زندگى کند؛ لذا با فضاى این شهر مقدس و مبارک بیشتر مأنوس شد. مادرش از جوانى و مهربانى پدرش (عبدالله) سخن مى گفت و کنیزشان ام ایمن ـ که نام اصلى اش برکه و اصلاً حبشى بود ـ نیز براى محمد قصه ها مى گفت. او یک روز در لابه لاى داستان هایى که براى آن طفل بیان مى کرد، به وى مژده داد که قرار است با مادرش به یثرب بروند.
سرانجام محمد، مادر و ام ایمن سوار بر شتر با اندک توشه اى، در حالى که ابوطالب آنها را بدرقه مى کرد، به سوى یثرب حرکت کردند. او در این سفر از مشاهده کوه ها، صحراها، قبیله ها و دیگر دیدنیهای راه، نکتهها آموخت و پس از چهارده روز به یثرب گام نهاد. آمنه او را برای دیدار دایى هاى خویش ـ که بنى عدى بن نجار بودند ـ به این شهر برد و در دارالنابغه اقامت گزیدند. در آنجا مرقد عبدالله (پدر محمد) قرار داشت. آمنه بر سر مزار شویش خاطرات گذشته را از ذهن خویش گذرانید و از چگونگى رحلت او براى کودکش سخن گفت.
توقف آنان در مدینه به حدود یک ماه رسید. رسول اکرم بعدها وقتى به رسالت مبعوث گردید و به مدینه هجرت نمود، آن سفر کوتاه را به یاد داشت و چون چشمان مبارکش به برج محلّه بنی النّجار افتاد، فرمود: «یادم هست که با پسر دایى هایم، پرندگان بالاى برج را پرواز مى دادیم و به بال گشودن هایشان مى نگریستیم». و نیز فرمود: «با مادرم به دارالنابغه فرود آمدیم و من شنا کردن را در چاه بزرگ آب بنى النّجار آموختم». در همان ایام گروهى از یهودیان پیامبر را که دیدند، قدرى در سیمایش خیره شدند و چون نام مبارکش را از امّ ایمن پرسیدند و او پیامبر را معرفى کرد، آنان گفتند: این پسر، پیامبر این امت است و این شهر، محلّ هجرت اوست.2
پس از چندی براى بازگشت مهیا شدند. مشک هاى آب، ره توشه ها، لباس ها و رواندازها را بار یک شتر کردند و ام ایمن هم بر آن سوار شد و بر مرکب دیگر، پیامبر و مادرش سوار شدند.
محمد در طول راه دریافت که مادرش آرامش و نشاط قبل را ندارد. نخست تصور کرد که به دلیل مشاهده قبر پدر این تألّم و کسالت به او دست داده است، اما به زودى فهمید که مادر به شدت بیمار است و هر لحظه حالش وخیم تر مى گردد. آنها به روستایى به نام «ابواء»، میان راه مکه و مدینه، توقف نمودند تا شب را سپرى کنند. در این هنگام، دیگر چشمان آمنه فروغى نداشت و با وجود آنکه حدود سى سال داشت، چهره اش شکسته و پژمرده به نظر مى رسید. صبح روز بعد آمنه، پسرش را به سینه خود چسبانید و دستان کوچکش را در دست هاى بى رمق خود اندکى فشرد و سپس جاودانه فروخفت. با کمک اهالى ابواء، آمنه در قبرستان کوچک این روستا دفن شد و محمد و امّ ایمن با اندوهى عمیق به راه خود ادامه دادند.
ام ایمن در حیات آمنه و پس از مرگش، عهدهدار پرستارى رسول خدا بود. و گویند: چون پیامبر در «عمره حدیبیه» از ابواء عبور مى کرد، کنار مزار مادرش آمد و آن را تعمیر کرد و آن گاه گریست. چون سبب گریه او را پرسیدند، فرمود: «بر او رحمتم آمد و گریستم، و خداوند بخشنده و مهربان است.»3 پس از درگذشت آمنه، عبدالمطلب، محمد و ام ایمن را به خانه خود آورد. در این حال، پیامبر شش سال و سه ماه داشت. او به نوه اش بسیار مهر مى ورزید؛ چنان که در خصوص پسرانش چنین عطوفتى را نشان نمى داد. معمولاً در سایه خانه کعبه تشکچه اى مى گسترانیدند و عبدالمطلب بر آن مى نشست و هیچ یک از پسران به احترام پدر جلو نمى رفتند ولی پیامبر که در آن موقع کودک بود، روى تشکچه مى نشست. اما عموهایش در صدد بودند وى را دور سازند؛ عبدالمطلب که مراقب اوضاع بود، مى گفت: «فرزندم را آزاد بگذارید که برایش منزلت خاصى است». روزى که محمد هشت سال و هشت ماه و هشت روز داشت، عبدالمطلب وفات یافت. پس از وفات عبدالمطلب، ابوطالب دست پیامبر را گرفت و او را با خویش به خانه برد.4
به سوى شام
پیامبر مورد توجه ابوطالب بود و لحظه اى از وى جدا نمى شد و همسرش فاطمه دختر اسد بن هاشم نیز از محمد پرستارى مى کرد و او همان بانویى است که به قول رسول اکرم، کودکانش را گرسنه مى گذاشت تا او را سیر کند و آنان را گردآلود رها مى نمود تا پیامبر را بشوید و بیاراید.
رسول خدا9 دوازده ساله و به نقلى سیزده ساله بود که همراه عموى خود ابوطالب که با کاروان قریش براى تجارت به شام مى رفت، رهسپار این قلمرو گردید. این سفر در دهم ربیع الاول سال دوازدهم (سیزدهم) واقعه فیل روى داد. مسافرت مذکور براى محمد بسیار جالب بود. او علاوه بر اینکه از سرزمین هایى با تمدن هاى کهن چون وادى القرى، مدین و دیار ثمود دیدن مى کرد، به مناظر و چشم اندازهاى سرسبز سرزمین سوریه نیز مى نگریست. از جمله این نواحى شهرى بود به نام بُصرىَ در منطقه حوران در نود کیلومترى دمشق. راهبى سالیان متمادى درون صومعه خویش در این آبادى مشغول عبادت بود و مسیحیان منطقه به دیدنش مى رفتند. او به هنگام عبور کاروان ها، از محلّ اقامت خود بیرون مى آمد و با افرادى از آنان دیدار مى نمود.5 آن راهب که «بحیرا» نام داشت و از قبیله عبدالقیس و دانایان کیش مسیحى بود، به سوى کاروانى رفت که حضرت محمد 9 در آن بود. آنان جلوى صومعه اطراق کرده بودند. لحظاتى بعد، بحیرا خود را به ابوطالب و پیامبر رسانید. از ابوطالب نام طفل را پرسید، او مى گوید: محمد فرزند عبدالله و آمنه است که هر دو از دنیا رفته اند. بحیرا مى پرسد: نام دیگرى ندارد؟ او جواب مى دهد: چرا، مادرش وى را «احمد» نامیده است. بحیرا که چشم از محمد بر نمى دارد، از وی مى پرسد: چند سال دارى؟ و از چه قبیله اى هستى؟ پیامبر مى فرماید: دوازده سال دارم و از قریش هستم. در ادامه راهب او را به لات و عزّى ،که نام دو بت معروف مکه بود، سوگند مى دهد که به آنچه مى پرسد، درست پاسخ دهد. حضرت مى فرماید: مرا به آنان سوگند مده که از این دو بت بیزارم. من به خداى یگانه ایمان دارم. راهب در مى یابد که او، همان پیامبر موعود است. به ابوطالب مى گوید: نام برادرزاده ات را در کتاب هاى مقدس گذشتگان خوانده ام، نشانه هایش را هم مى دانم. او برگزیده و پیامبر خدا و آخرین فرستاده آسمانى است. باید مراقب باشى تا دشمنان و به ویژه یهودیان به وى گزندى نرسانند.
مورّخان نقل کرده اند: رسول خدا در کنار درختى خشکیده ایستاده بود که به کرامت آن بزرگوار، ابرى بر قامتش سایه افکند و بارانى بارید و ناگهان درخت سبز شد و میوه آورد. بحیرا، این معجزه را تأیید کرد و دست هاى حضرت را بوسید و گفت: اگر زمان بعثت شما را دریابم، ایمان خواهم آورد.6
از چوپانى تا تجارت
حضرت محمد 9 اگرچه در سنین نوجوانى به سر مى برد، اما نمى توانست در برابر مشکلات اقتصادى عمویش بى تفاوت باشد و چون ابوطالب وى را در تأمین هزینه خانواده مصمم دید، بر خلاف میل درونى تعدادى گوسفند و چند شتر در اختیارش نهاد تا به چرا ببرد. رفته رفته دیگر عموها دامهای خود را به آن نوجوان مى سپردند و بدین ترتیب او دیگر بارى بر دوش عمویش نبود؛ چرا که مزدى در ازاى این کار دریافت مى کرد. قلمروى که پیامبر در آن به چوپانى روى آورد، «قراریط» نام دارد که مکانى است در بیابان هاى اطراف مکه. شبانى، مزایاى دیگرى براى محمد داشت: به سر بردن در خلوت بى آلایش صحرا، دور بودن از آلودگى هاى شرک و نفاق و در آن سکوت و آرامش مجالى براى این نوجوان فراهم ساخت تا به تفکر و اندیشه بپردازد.7
در آنجا پیامبر اکرم براى نخستین بار با عمار بن یاسر آشنا شد؛ نوجوانى که رمه اربابش عمرو بن هشام (ابوجهل) و برخى دیگر از مردان تیره بنى مخزوم را براى چرا به دشت مى آورد. عمار بسیار شیفته اخلاق و رفتار پیامبر شد. روزى عمار گفت: اى امین! شنیده ام در فخ چراگاه خوبى است، آیا نمى خواهى گله هایمان را آنجا ببریم؟ پیامبر پذیرفت. روز بعد، هنگامى که عمار با گله اش به آنجا رفت، امین را دید که پیش از وى آنجا رسیده بود، اما رمه اش را از ورود به چراگاه باز مى داشت. عمار با تعجب پرسید: چرا چنین کردى؟ محمد فرمود: قرارمان بر این بود که هردو باهم به این منطقه بیاییم؛ از این رو، نخواستم در این کار بر تو پیشى گیرم.
چوپانان، گله هاى خود را به پیامبر مى سپردند تا در شهر مکه به گشت و گذارى بپردازند. هنگامى که نوبت به پیامبر مى رسید تا به این دیار برود، از رفتن امتناع مى نمود و مى فرمود: به صلاح من نیست در شب نشینى هاى مکه حضور یابم و اوقات خویش را این گونه تلف کنم.8
محمد، بیست و پنج ساله بود که ابوطالب به او پیشنهاد کرد تا در کاروان تجارتى «خدیجه بنت خویلد» مشغول به کار شود. از این رو، خدیجه به جاى غلامش، این بار سرپرستى کاروان را به محمد سپرد و اجرت کار او را دو برابر مقدار معمولى تعیین کرد. این سفر نیز علاوه بر فواید اقتصادى، براى پیامبر این امکان را فراهم آورد که بار دیگر به سیاحت بپردازد و آداب و رسوم متفاوت مردمان مسیر را از نظر بگذراند و تجربه هایى را بیندوزد و نگرش خویش را عمق ببخشد. در سراسر این راه نسبتاً طولانى که آسمان آفتابى بود و گرما هم شدت مى گرفت، دو موجود آسمانى (فرشته) بر بالاى سر محمد به پرواز در مى آمدند تا رنج گرما، او را آزار ندهد.
چون کاروان در دامنه تپه اى که دیر بحیراى راهب بر آن قرار داشت، بار افکند، پیامبر فرمود: وقتى دوازده ساله بودم، در اینجا مردى مهربان از صومعه بیرون آمد و گفت و گوهایى با من داشت. نمى دانم او در قید حیات است یا خیر.
در این حال، شخصى پاسخ داد که وى مرده است. محمد، نام آن شخص را پرسید: جواب داد: من نسطور و جانشین بحیرا در همین دیر هستم. او ماجراى ملاقاتش را با شما برایم گفته بود و در کتاب هایى خوانده ام که به زودى به پیامبرى مبعوث خواهید شد.
در شام، هنگام فروش کالاها، حضرت محمد9 با دلسوزى و همت و کوشش با خریداران به مذاکره پرداخت و چندین برابر دفعات قبل سود برد. میسره، غلام خدیجه مى گوید: در شگفتم از این مرد که هم قاطع بود و هم کارگزار و هم کارگر. او تدبیر، مناعت طبع، فروتنى و شکیبایى را با هم جمع نموده بود!