مرکز مطالعات معرفتی و مرکز اقتصاد اسلامی دانشگاه الازهر، تحت نظارت دکتر محمد سید طنطاوی شیخ الازهر و با همکاری مرکز جهانی اندیشه اسلامی، همایش تربیت اقتصادی و توسعه ای در اسلام را در قاهره برگزار کردند.

هدف از برگزاری این همایش، آگاهی بخشیدن نسبت به اهمیت تربیت اقتصادی و توسعه ای از دیدگاهی اسلامی بود که سلوک عملی انسان در همه زمینه های اقتصادی را دربرمی گیرد.

این همایش، در شش جلسه برگزار شد و بیست و دو مقاله در آن ارائه شد؛ مهم ترین محورهای این مقالات عبارت بود از تربیت هستی گرا و جامعه گرا، فرضیه ها و اصول اقتصاد اثبات گرا در محک نقد شریعت اسلامی، اخلاق و اقتصاد، رفتار اقتصادی از آرمان اسلامی تا واقعیت، روش های تربیت اقتصادی از دیدگاهی اسلامی، و مطالعات کاربردی پیرامون تربیت اقتصادی اسلامی.

دکتر عبدالحلیم عویس استاد تاریخ و تمدن اسلامی، در مقاله خود با عنوان «نگاه اسلام به هستی»، بر اهمیت تدوین نظریه ای اسلامی در باب معرفت که وحی هستی را یک جا گردآورد و ایمان عملی و هدف مندی هستی و رفتار را مورد حمایت قرار دهد، تأکید ورزید.

دکتر محمد مری، استاد علوم تربیتی دانشگاه قاهره، در بحث خود «گرایش انسانی هستی» را به عنوان یکی از محورهای تربیت اقتصادی برشمرد و به ضرورت بازسازی نظام تربیتی اسلام اشاره کرد که براساس آن، سازوکار ربط میان قول و فعل مسلمان تحقق یابد و براهمیت انضباط و دقت درکار، به عنوان یکی از ابزارهای خیزش تمدنی در جهان معاصر تأکید شود.

آنگاه دکتر عبدالغنی عبود «جامعه گرایی اسلام در سطوح محلی، امت و بشریت» را مورد بررسی قرار داد و بر ضرورت تلاش، برای ترویج احساس تعلق و گرایش به امت اسلامی و جهت بخشیدن به این احساس در مسیر خدمت به امت اسلام، و تواناسازی امت بر رویارویی با چالش های عصر کنونی و آینده تأکید ورزید.

دکتر امین عبدالعزیز منتصر، استاد اقتصاد دانشگاه الازهر، در بحث خود درباره «فرضیه منفعت فردی و تأثیر آن بر رفتار اقتصادی»، مفهوم منفعت فردی و ریشه های تاریخی آن را براساس شریعت اسلام مورد کاوش قرار داد و تأثیر آن بر رفتار اقتصادی اسلامی را مورد بررسی قرار داد.

دکتر عبدالهادی نجار، استاد اقتصاد دانشگاه منصوره مصر، در مقاله خود تحت عنوان «فرضیه هماهنگی میان منفعت فردی و منفعت عمومی در شریعت اسلام»، بر اهمیت برقراری توازن و تعادل میان منفعت فردی و منفعت جمعی تأکید کرد و آن را برخلاف فرضیه اندیشه اقتصادی سرمایه داری که محوریت را به سود فردی می دهد، راه تحقق بخشیدن به عدالت اجتماعی معرفی کرد.

دکتر منی علی سالوس، استاد دانشکده دختران دانشگاه عین شمس، در بحث خود «اصول تربیت اقتصادی مصرف کننده دراسلام» را مورد ارزیابی قرار داد و به اهمیت التزام به ارشادات و سفارش های اسلام در باب مصرف و ترک اسراف و تبذیر و... توجه داد.


ادامه مطلب

 

در دهکده قبا

قبا در دو فرسخى مدینه و مرکز قبیله «بنى عمرو بن عوف» بود. پیامبر روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول وارد این آبادى گردید. در آن موقع او 53 سال داشت و سیزده سال از بعثت گذشته بود.

رسول خدا9 در خانه کلثوم بن هدم، که بزرگ قبیله مزبور بود، فرود آمد و سپس به خانه سعید بن خیثمه رفت و برخى گفته اند: خانه دوم محل ملاقات پیامبر با مردم بود. گروهى از مهاجر و انصار که در انتظار نبى اکرم بودند، همراه آن حضرت در آنجا توقف داشتند. على7 که در مکه بود، در این منطقه به پیامبر پیوست. پیامبر از دوازدهم تا پانزدهم ربیع الاول در محله قبیله بنی عمرو بن عوف اقامت گزید و روز جمعه به محله بنى سالم بن عوف نقل مکان کرد و «نماز جمعه» را در مسجدى که ته دره اى بود، اقامه داشت. در قبا، پیامبر مسجدى را بنا کرد که هم اکنون آثارش باقى است. این، همان مکانى است که به تعبیر قرآن، اساس آن بر تقوا بنیان نهاده شده است... .15

در منزل ابوایوب

پیامبر تصمیم گرفت روز شنبه 17 ربیع الاول یا عصر جمعه 16 ربیع الاول به مدینه برود. وقتى اصحاب رسول خدا از این ماجرا با خبر شدند، در اول بیابان شهر که سنگلاخى بود، ایستادند و براى ورود ایشان لحظه شمارى کردند. اما وقتى گرماى هوا شدت گرفت، همه به خانه هاى خود رفتند و پیامبر موقعى رسید که مردم از محل ورودى مدینه رفته بودند. عده اى از آن حضرت مى خواهند تا در محله آنها اقامت کند، اما پیامبر مى فرماید که هر جا شترش زانو زد، در همان محله مى ماند. مردم با شگفتى مى بینند که شتر در محله بنى مالک بن نجار زانو مى زند. در این هنگام، پیامبر فرود آمد و مادر ابوایوب انصارى (خالد بن زید) خورجین آن حضرت را برمى دارد و به خانه خود مى برد. پیامبر هم میهمان او مى شود و مدتى در آنجا اقامت مى گزیند تا به ساخت مسجد بپردازد و براى فعالیت هاى تبلیغى و فرهنگى برنامه ریزى کند. ابوایوب مى گوید: وقتى پیامبر به خانه ام آمد، در طبقه پایین اقامت گزید و من همراه خانواده بالا بودیم. عرض کردم: اى فرستاده الهى! خوش نمى دارم من بر فراز باشم و شما در طبقه زیرین. پیامبر فرمود: براى من و آنها که به ملاقاتم مى آیند، بهتر است در همان طبقه پایین بمانیم.

در اولین فرصت، پیامبر فرمان مى دهد بر همان موضعى که شتر آرام گرفت، مسجدى ساخته شود و خود نیز در بناى مسجد شرکت نمود. آن حضرت از 16 ربیع الاول تا صفر سال بعد، که مسجد و حجره هاى آن ساخته شد، در خانه ابوایوب اقامت داشت. خانه جدید پیامبر نیز در کنار این مکان عبادى در نظر گرفته شد.16مسجد النبى هم اکنون مهم ترین و مقدس ترین مکان مدینه است.

یکى از خانه‌هایى که در مدینه و در همسایگى مسجد قرار داشت، محل زندگى حضرت على7 و فاطمه زهرا3 بود. رسول اکرم به این خانه رفت و آمد داشت. عنایت ایشان به چنین منزلى، فراتر از رابطه خویشاوندى بود و گویى جدایى ناپذیرى قرآن از عترت، و سنت از اهل بیت را به اثبات مى رسانید. حتى موقعى که رسول خدا از سوى خداوند مأمور گردید تا دربى را که از خانه ها به مسجد مدینه باز مى گردید، مسدود کند، در خانه امیرمؤمنان را از این قاعده مستثنا دانست و در خطبه اى تأکید کرد: بازماندن این در و بسته شدن دیگر درها، دستورى الهى بوده است، نه تصمیم شخص من.17


ادامه مطلب

 

در خانه خدیجه

وقتى کاروان بازگشت، خدیجه از تلاش موفقیت آمیز پیامبر با خبر شد و میسره غلام او، از رفتار و اخلاق محمد گفت. محبوبیت پیامبر نزد این زن مضاعف شد؛ تا آنجا که به امین مکه پیشنهاد ازدواج داد و پیامبر نیز پذیرفت و همان سال این پیوند پاک صورت گرفت. در این هنگام، خدیجه چهل ساله بود و پسر و دخترى از دو شوهر قبلى خود داشت.9

از این پس، رهبر بزرگ ترین نهضت جهانى و گرامى ترین رهبر الهى در خانه خدیجه، زندگى جدیدى را آغاز کرد؛ منزلى که از چند جهت هنوز حائز اهمیت و ارزش تاریخى است.

1. تداعى کننده حساس ترین فرازهاى تاریخ صدر اسلام؛

2. جایگاه نزول وحى بر پیامبر اکرم؛

3. زنده کننده فداکارى هاى نخستین بانوى مسلمان؛ یعنى خدیجه؛

4. زادگاه شریف ترین بانوان جهان؛ یعنى حضرت فاطمه زهرا3.

از غار حرا تا شعب ابى طالب

گرایش هاى معنوى و برخى رویدادهاى حیرت انگیز، پیامبر را به خلوت گزینى، تفکر و راز و نیاز با خداوند تشویق مى نمود. به همین دلیل، پیامبر اکرم9 معمولاً در هر سال یک ماه در غار حرا به عبادت مى پرداخت. این غار در کوهى به همین عنوان در شمال مکه و مشرف به آن قرار دارد. همین کوه بود که زیر پاى پیامبر لرزید و رسول خدا خطاب بدان فرمود: آرام گیر که بر روى تو نیست، مگر پیامبرى و صدیقى و شهیدى. پیامبر پس از تمام شدن دوران اعتکاف در غار حرا و پیش از آنکه به خانه برود، کنار کعبه مى آمد و هفت دور یا بیشتر طواف مى کرد و آن گاه به منزل مى رفت. در سالى که او به مقام نبوت رسید، ماه رمضان را پیامبر در این غار به سر برد تا آنکه فرشته وحى نازل شد و به فرمان خداوند، او را به عنوان آخرین فرستاده الهى مبعوث نمود. پس از آنکه جبرئیل مأموریت خویش را انجام داد، پیامبر از کوه حرا پایین آمد و راهى خانه خدیجه شد.10

در دوره سه ساله دعوت سرّى پیامبر خانه ارقم بن ابى ارقم، به عنوان یکى از نخستین پایگاه هاى تشکیلاتى مسلمانان صدر اسلام به شمار آمد؛ زیرا در آغاز عصر رسالت، پیامبر و پیروانش به منظور پنهان نگاه داشتن ایمان خود از مشرکان مکه، به یکى از دره هاى اطراف این شهر مى شتافتند و در آنجا فریضه نماز را به جاى مى آوردند.

مشرکان مکه در نخستین شب از سال هفتم بعثت در صدد بر آمدند تا پیامبر و پیروانش را با شدت هرچه تمام تر در تنگناهاى اقتصادى قرار دهند. از این رو، ابوطالب که یگانه حامى پیامبر بود، از همه خویشاوندان و فرزندان بنى هاشم دعوت کرد تا به یارى پیامبر برخیزند و دستور داد همه فامیل از مکه به سوى دره اى که در ارتفاعات اطراف قرار داشت، کوچ کنند. این دره که به «شعب ابوطالب» موسوم بود، داراى خانه هاى محقّر و سایبان هاى مختصرى بود. همچنین وى براى جلوگیرى از هجوم دشمنان به مسلمانان، نگهبان هاى ورزیده اى را در بلندى هاى اطراف آن درّه مستقر نمود. جامعه نوپاى اسلام به همراه رهبر بزرگ خود، در این مکان، سخت ترین رنج ها را تحمل کردند و در تمام ایام محاصره اقتصادى که سه سال طول کشید، فقط در ماه هاى حرام اجازه داشتند از شعب بیرون آیند و در بازار مکه به داد و ستد مختصرى مشغول گردند.11

هجرتى به عرش و ملکوت

پس از پایان این فشار فرساینده، پیامبر به خانه آمد و تلاش هاى تبلیغى و رسالت سترگ خویش را پى گرفت. اما در یکى از شب ها که آن حضرت در خانه «ام هانى» به سر مى برد و مى خواست پس از عبادت به استراحت بپردازد، ناگهان فرشته وحى آمد و گفت: امشب با هم سفر دور و درازى در پیش داریم. بدین گونه رسول اکرم سفرى آسمانى، ملکوتى و معنوى را از منزل بانویى مؤمن؛ یعنى امّ هانى آغاز کرد. پیامبر در این سفر حقایق بسیارى را مشاهده کرد و از مراکز عذاب و رحمت (دوزخ و بهشت) دیدن کرد و به سدرة المنتهى رسید و چون این مسیر پایان پذیرفت، او به خانه امّ هانى بازگشت.12

توقفى در طایف

طایف، یکى از شهرهاى خوش آب و هوا و حاصلخیز حجاز به شمار مى رود که در جنوب شرقى مکه و در حدود 75 کیلومترى آن قرار دارد. پیامبر در صدد بر آمد تا چند صباحى از محیط اختناق مکه به جاى دیگرى برود؛ از این روى، شهر طایف را برگزید و به تنهایى یا همراه زید بن حارثه به آنجا رفت و پس از ورود با سران قبایل ملاقات نمود و آیین اسلام را برایشان تشریح کرد و از آنان خواست به سوى «توحید» گرایش یابند، ولى سخنان پیامبر در این افراد اثر نبخشید و اشراف «ثقیف» افراد ولگرد و ساده لوح را بر ضدّ پیامبر تحریک کردند و آن حضرت ناگزیر شد تا طایف را ترک کند. او تصمیم گرفت چند روزى در آبادى نخله، بین طایف و مکه، به سر برد. او سپس به محلى به نام حرّا رفت. در آنجا او شخصى به مکه فرستاد تا از مطعم بن عدى، که از بزرگان مکه بود، براى حضرت امانى بخواهد. آن مرد پذیرفت. مطعم با اینکه بت پرست بود، اجازه داد که حضرت محمد وارد خانه اش گردد و افزود: من و فرزندانم جانش را حفظ مى کنیم. نبى اکرم وارد مکه گردید و یکسره راه منزل مطعم را پیش گرفت و شب را در آنجا به سر برد. صبح، مطعم عرض کرد: اکنون که شما در پناه من هستید، باید قریش از این مطلب آگاه شوند و براى اعلام آن، لازم است تا مسجدالحرام همراه ما باشید. پیامبر قبول کرد و آماده حرکت شد. مطعم دستور داد تا فرزندانش مسلّح شوند و همراه محمد وارد مسجد گردند. ورود آنان به این مکان مقدس چنان بود که حتى ابوسفیان از مشاهده این منظره دگرگون شد و از تعرّض به خاتم پیامبران اجتناب کرد. و چون رسول خدا طواف خویش را به پایان رسانید و به منزل خود رفت، آنان هم پراکنده شدند. در جنگ «بدر» که قریش با تلفات سنگین و دادن اسیران فراوان، از مسلمانان شکست سختى خوردند، پیامبر به یاد مطعم افتاد و فرمود: اگر زنده بود و از من تقاضا مى کرد تا همه اسیران را آزاد کنم و یا به او ببخشم، خواست او را رد نمى کردم.13

مهاجرتى سرنوشت ساز

با شدت گرفتن آزار و فشارها بر مسلمانان، پیامبر9 حضرت على7 را در مکه به جاى خویش گماشت و این شهر را به قصد «یثرب» ترک کرد و در پرتو عنایات الهى به غار ثور رفت. این غار در جنوب مکه درست رو به روى مدینه قرار داشت.

ازرقى در اخبار مکه مى گوید: چون پیامبر وارد این غار شد، کوه ثور ایشان را فراگرفت و به سخن درآمد و گفت: یا محمد! به سوى من آى که پیش از تو، هفتاد پیامبر را پناه داده ام. وقتى پیامبر وارد غار شد، آرامشى در وجودش پدید آمد. عنکبوتى بر دهانه غار تار تنید و آن را مسدود کرد و کبوترى هم فرود آمد و در آنجا لانه ساخت و تخم ریزى کرد. مشرکین که در تعقیب پیامبر بودند، چون تار عنکبوت و آشیانه کبوتر را دیدند، گمان کردند کسى در غار نیست و از این رو، از همان جا مسیر خود را تغییر دادند و رفتند. آن حضرت، سه شبانه روز در این مکان اقامت داشت و عده اى از جمله حضرت على7 به محضرش شرفیاب مى شدند و چوپانى هم شب ها مسیر گوسفندان را به گونه اى قرار مى داد که از نزدیکى غار عبور کنند تا پیامبر از شیر آنها استفاده کند. در سومین روز، پیامبر از على7 خواست تا مرکبى براى او تهیه کند و هجرتى بزرگ را آغاز نماید. امیرمؤمنان7 سه شتر را همراه با راهنماى معتبرى به نام اریقط در شب چهارم به سوى غار فرستاد. بدین ترتیب، رسول خدا پس از طى منازلى عازم دهکده قبا شد. آن حضرت و همراهانش براى اینکه دشمنان متوجه مسیر آنها نشوند، به ناچار روزها به استراحت مى پرداختند و شب ها حرکت مى کردند. این هجرت بزرگ، مبدأ تاریخ مسلمانان گردید.14


 

اقامت گاه ها و سفر هاى رسول اکرم صلی الله علیه و آله

غلامرضا گلی زواره

مولود ملکوتى

در هفدهم ربیع الاول سال 570م. (عام الفیل) خورشید درخشان پیامبر اعظم در خانه اى واقع در پشت کوه صفا طلوع کرد. برخى گفته اند: آن حضرت در شعب ابى طالب در خانه محمد بن یوسف متولد گردید. این خانه مبارک را رسول خدا9 به عقیل بن ابى طالب بخشید.

به هر حال این نوزاد تنها سه روز شیر مادر خورد و پس از آن ثویبه و حلیمه به افتخار دایگى او نایل شدند. حضرت محمد 9 مدت پنج سال در میان قبیله بنى سعد به سر برد و رشد و نمو کرد. به برکت وجود پیامبر، عشایرى که از خشکسالى و مشکلات دامدارى رنج مى بردند، مشاهده کردند که «خیر و برکت» به سویشان آمده است و گوسفندان پرشیر شده‌اند.

برادران رضاعى آن حضرت هر روز دام ها را براى چرانیدن به صحراهاى اطراف مى بردند؛ یک روز پیامبر هم با اجازه حلیمه سعدیه با برادرانش همراه شد و در حوالى قبیله به چوپانى مشغول گردید و این، کارى بود که رسولان قبلى هم انجام داده بودند. پیامبر در آغاز پنج سالگى، همچو مردان طایفه سعد، فصیح و رسا سخن مى گفت و چون لب به گفتار مى گشود، کلامش شمرده و سنجیده بود.1

ایام کودکى

در پایان پنج سالگى حلیمه سعدیه، محمد را با خود برداشت و به مکه برد و به دست مادرش آمنه سپرد. این کودک با وجود آنکه چندین بار مکه را دیده بود، کمتر فرصت یافته بود که در آن زندگى کند؛ لذا با فضاى این شهر مقدس و مبارک بیشتر مأنوس شد. مادرش از جوانى و مهربانى پدرش (عبدالله) سخن مى گفت و کنیزشان ام ایمن ـ که نام اصلى اش برکه و اصلاً حبشى بود ـ نیز براى محمد قصه ها مى گفت. او یک روز در لابه لاى داستان هایى که براى آن طفل بیان مى کرد، به وى مژده داد که قرار است با مادرش به یثرب بروند.

سرانجام محمد، مادر و ام ایمن سوار بر شتر با اندک توشه اى، در حالى که ابوطالب آنها را بدرقه مى کرد، به سوى یثرب حرکت کردند. او در این سفر از مشاهده کوه ها، صحراها، قبیله ها و دیگر دیدنی‌های راه، نکته‌ها آموخت و پس از چهارده روز به یثرب گام نهاد. آمنه او را برای دیدار دایى هاى خویش ـ که بنى عدى بن نجار بودند ـ به این شهر برد و در دارالنابغه اقامت گزیدند. در آنجا مرقد عبدالله (پدر محمد) قرار داشت. آمنه بر سر مزار شویش خاطرات گذشته را از ذهن خویش گذرانید و از چگونگى رحلت او براى کودکش سخن گفت.

توقف آنان در مدینه به حدود یک ماه رسید. رسول اکرم بعدها وقتى به رسالت مبعوث گردید و به مدینه هجرت نمود، آن سفر کوتاه را به یاد داشت و چون چشمان مبارکش به برج محلّه بنی النّجار افتاد، فرمود: «یادم هست که با پسر دایى هایم، پرندگان بالاى برج را پرواز مى دادیم و به بال گشودن هایشان مى نگریستیم». و نیز فرمود: «با مادرم به دارالنابغه فرود آمدیم و من شنا کردن را در چاه بزرگ آب بنى النّجار آموختم». در همان ایام گروهى از یهودیان پیامبر را که دیدند، قدرى در سیمایش خیره شدند و چون نام مبارکش را از امّ ایمن پرسیدند و او پیامبر را معرفى کرد، آنان گفتند: این پسر، پیامبر این امت است و این شهر، محلّ هجرت اوست.2

پس از چندی براى بازگشت مهیا شدند. مشک هاى آب، ره توشه ها، لباس ها و رواندازها را بار یک شتر کردند و ام ایمن هم بر آن سوار شد و بر مرکب دیگر، پیامبر و مادرش سوار شدند.

محمد در طول راه دریافت که مادرش آرامش و نشاط قبل را ندارد. نخست تصور کرد که به دلیل مشاهده قبر پدر این تألّم و کسالت به او دست داده است، اما به زودى فهمید که مادر به شدت بیمار است و هر لحظه حالش وخیم تر مى گردد. آنها به روستایى به نام «ابواء»، میان راه مکه و مدینه، توقف نمودند تا شب را سپرى کنند. در این هنگام، دیگر چشمان آمنه فروغى نداشت و با وجود آنکه حدود سى سال داشت، چهره اش شکسته و پژمرده به نظر مى رسید. صبح روز بعد آمنه، پسرش را به سینه خود چسبانید و دستان کوچکش را در دست هاى بى رمق خود اندکى فشرد و سپس جاودانه فروخفت. با کمک اهالى ابواء، آمنه در قبرستان کوچک این روستا دفن شد و محمد و امّ ایمن با اندوهى عمیق به راه خود ادامه دادند.

ام ایمن در حیات آمنه و پس از مرگش، عهده‌دار پرستارى رسول خدا بود. و گویند: چون پیامبر در «عمره حدیبیه» از ابواء عبور مى کرد، کنار مزار مادرش آمد و آن را تعمیر کرد و آن گاه گریست. چون سبب گریه او را پرسیدند، فرمود: «بر او رحمتم آمد و گریستم، و خداوند بخشنده و مهربان است.»3 پس از درگذشت آمنه، عبدالمطلب، محمد و ام ایمن را به خانه خود آورد. در این حال، پیامبر شش سال و سه ماه داشت. او به نوه اش بسیار مهر مى ورزید؛ چنان که در خصوص پسرانش چنین عطوفتى را نشان نمى داد. معمولاً در سایه خانه کعبه تشکچه اى مى گسترانیدند و عبدالمطلب بر آن مى نشست و هیچ یک از پسران به احترام پدر جلو نمى رفتند ولی پیامبر که در آن موقع کودک بود، روى تشکچه مى نشست. اما عموهایش در صدد بودند وى را دور سازند؛ عبدالمطلب که مراقب اوضاع بود، مى گفت: «فرزندم را آزاد بگذارید که برایش منزلت خاصى است». روزى که محمد هشت سال و هشت ماه و هشت روز داشت، عبدالمطلب وفات یافت. پس از وفات عبدالمطلب، ابوطالب دست پیامبر را گرفت و او را با خویش به خانه برد.4

به سوى شام

پیامبر مورد توجه ابوطالب بود و لحظه اى از وى جدا نمى شد و همسرش فاطمه دختر اسد بن هاشم نیز از محمد پرستارى مى کرد و او همان بانویى است که به قول رسول اکرم، کودکانش را گرسنه مى گذاشت تا او را سیر کند و آنان را گردآلود رها مى نمود تا پیامبر را بشوید و بیاراید.

رسول خدا9 دوازده ساله و به نقلى سیزده ساله بود که همراه عموى خود ابوطالب که با کاروان قریش براى تجارت به شام مى رفت، رهسپار این قلمرو گردید. این سفر در دهم ربیع الاول سال دوازدهم (سیزدهم) واقعه فیل روى داد. مسافرت مذکور براى محمد بسیار جالب بود. او علاوه بر اینکه از سرزمین هایى با تمدن هاى کهن چون وادى القرى، مدین و دیار ثمود دیدن مى کرد، به مناظر و چشم اندازهاى سرسبز سرزمین سوریه نیز مى نگریست. از جمله این نواحى شهرى بود به نام بُصرىَ در منطقه حوران در نود کیلومترى دمشق. راهبى سالیان متمادى درون صومعه خویش در این آبادى مشغول عبادت بود و مسیحیان منطقه به دیدنش مى رفتند. او به هنگام عبور کاروان ها، از محلّ اقامت خود بیرون مى آمد و با افرادى از آنان دیدار مى نمود.5 آن راهب که «بحیرا» نام داشت و از قبیله عبدالقیس و دانایان کیش مسیحى بود، به سوى کاروانى رفت که حضرت محمد 9 در آن بود. آنان جلوى صومعه اطراق کرده بودند. لحظاتى بعد، بحیرا خود را به ابوطالب و پیامبر رسانید. از ابوطالب نام طفل را پرسید، او مى گوید: محمد فرزند عبدالله و آمنه است که هر دو از دنیا رفته اند. بحیرا مى پرسد: نام دیگرى ندارد؟ او جواب مى دهد: چرا، مادرش وى را «احمد» نامیده است. بحیرا که چشم از محمد بر نمى دارد، از وی مى پرسد: چند سال دارى؟ و از چه قبیله اى هستى؟ پیامبر مى فرماید: دوازده سال دارم و از قریش هستم. در ادامه راهب او را به لات و عزّى ،که نام دو بت معروف مکه بود، سوگند مى دهد که به آنچه مى پرسد، درست پاسخ دهد. حضرت مى فرماید: مرا به آنان سوگند مده که از این دو بت بیزارم. من به خداى یگانه ایمان دارم. راهب در مى یابد که او، همان پیامبر موعود است. به ابوطالب مى گوید: نام برادرزاده ات را در کتاب هاى مقدس گذشتگان خوانده ام، نشانه هایش را هم مى دانم. او برگزیده و پیامبر خدا و آخرین فرستاده آسمانى است. باید مراقب باشى تا دشمنان و به ویژه یهودیان به وى گزندى نرسانند.

مورّخان نقل کرده اند: رسول خدا در کنار درختى خشکیده ایستاده بود که به کرامت آن بزرگوار، ابرى بر قامتش سایه افکند و بارانى بارید و ناگهان درخت سبز شد و میوه آورد. بحیرا، این معجزه را تأیید کرد و دست هاى حضرت را بوسید و گفت: اگر زمان بعثت شما را دریابم، ایمان خواهم آورد.6

از چوپانى تا تجارت

حضرت محمد 9 اگرچه در سنین نوجوانى به سر مى برد، اما نمى توانست در برابر مشکلات اقتصادى عمویش بى تفاوت باشد و چون ابوطالب وى را در تأمین هزینه خانواده مصمم دید، بر خلاف میل درونى تعدادى گوسفند و چند شتر در اختیارش نهاد تا به چرا ببرد. رفته رفته دیگر عموها دام‌های خود را به آن نوجوان مى سپردند و بدین ترتیب او دیگر بارى بر دوش عمویش نبود؛ چرا که مزدى در ازاى این کار دریافت مى کرد. قلمروى که پیامبر در آن به چوپانى روى آورد، «قراریط» نام دارد که مکانى است در بیابان هاى اطراف مکه. شبانى، مزایاى دیگرى براى محمد داشت: به سر بردن در خلوت بى آلایش صحرا، دور بودن از آلودگى هاى شرک و نفاق و در آن سکوت و آرامش مجالى براى این نوجوان فراهم ساخت تا به تفکر و اندیشه بپردازد.7

در آنجا پیامبر اکرم براى نخستین بار با عمار بن یاسر آشنا شد؛ نوجوانى که رمه اربابش عمرو بن هشام (ابوجهل) و برخى دیگر از مردان تیره بنى مخزوم را براى چرا به دشت مى آورد. عمار بسیار شیفته اخلاق و رفتار پیامبر شد. روزى عمار گفت: اى امین! شنیده ام در فخ چراگاه خوبى است، آیا نمى خواهى گله هایمان را آنجا ببریم؟ پیامبر پذیرفت. روز بعد، هنگامى که عمار با گله اش به آنجا رفت، امین را دید که پیش از وى آنجا رسیده بود، اما رمه اش را از ورود به چراگاه باز مى داشت. عمار با تعجب پرسید: چرا چنین کردى؟ محمد فرمود: قرارمان بر این بود که هردو باهم به این منطقه بیاییم؛ از این رو، نخواستم در این کار بر تو پیشى گیرم.

چوپانان، گله هاى خود را به پیامبر مى سپردند تا در شهر مکه به گشت و گذارى بپردازند. هنگامى که نوبت به پیامبر مى رسید تا به این دیار برود، از رفتن امتناع مى نمود و مى فرمود: به صلاح من نیست در شب نشینى هاى مکه حضور یابم و اوقات خویش را این گونه تلف کنم.8

محمد، بیست و پنج ساله بود که ابوطالب به او پیشنهاد کرد تا در کاروان تجارتى «خدیجه بنت خویلد» مشغول به کار شود. از این رو، خدیجه به جاى غلامش، این بار سرپرستى کاروان را به محمد سپرد و اجرت کار او را دو برابر مقدار معمولى تعیین کرد. این سفر نیز علاوه بر فواید اقتصادى، براى پیامبر این امکان را فراهم آورد که بار دیگر به سیاحت بپردازد و آداب و رسوم متفاوت مردمان مسیر را از نظر بگذراند و تجربه هایى را بیندوزد و نگرش خویش را عمق ببخشد. در سراسر این راه نسبتاً طولانى که آسمان آفتابى بود و گرما هم شدت مى گرفت، دو موجود آسمانى (فرشته) بر بالاى سر محمد به پرواز در مى آمدند تا رنج گرما، او را آزار ندهد.

چون کاروان در دامنه تپه اى که دیر بحیراى راهب بر آن قرار داشت، بار افکند، پیامبر فرمود: وقتى دوازده ساله بودم، در اینجا مردى مهربان از صومعه بیرون آمد و گفت و گوهایى با من داشت. نمى دانم او در قید حیات است یا خیر.

در این حال، شخصى پاسخ داد که وى مرده است. محمد، نام آن شخص را پرسید: جواب داد: من نسطور و جانشین بحیرا در همین دیر هستم. او ماجراى ملاقاتش را با شما برایم گفته بود و در کتاب هایى خوانده ام که به زودى به پیامبرى مبعوث خواهید شد.

در شام، هنگام فروش کالاها، حضرت محمد9 با دلسوزى و همت و کوشش با خریداران به مذاکره پرداخت و چندین برابر دفعات قبل سود برد. میسره، غلام خدیجه مى گوید: در شگفتم از این مرد که هم قاطع بود و هم کارگزار و هم کارگر. او تدبیر، مناعت طبع، فروتنى و شکیبایى را با هم جمع نموده بود!


 


صفحات وبلاگ
تعداد صفحات :34   25 26 27 28 29 30 31 32 33 34