قاسم نعمتی

مسلم بن عقیل(ع)

 

در وادی حسین مجال کلام نیست

جز با کلام خون به مسیرش پیام نیست

با ترس جان، هر آن که قدم زد درین طریق

والله راه عاشقی اش مستدام نیست

با خون به صفحه عرفات دلم نوشت

راه وصال جز به شهادت تمام نیست

عشق و بلا ز روز ازل هم پیاله اند

زیرا به جز بلا قدحی بین جام نیست

در زیر جامه ها همه شمشیر بسته اند

این کار، هتک حرمت بیت الحرام نیست؟

گویا کسی نبود که گوید به حاجیان

آیا بریدن سر حاجی حرام نیست؟

یا وقت ذبح نیست کسی تا کند سوال

این صید زیر دست تو خشکیده کام نیست؟

این درس مسلم است که پایان عاشقی

جز سر جدایی علنی روی بام نیست

محبوب در حجاز و سفیرش به روی بام

راه وصال این دو به جز یک سلام نیست

سر روی نی تنش به روی خاک کوچه ها

میخ قناره جای سفیر امام نیست


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قاسم نعمتی

مسلم بن عقیل(ع)

 

در وادی حسین مجال کلام نیست

جز با کلام خون به مسیرش پیام نیست

با ترس جان، هر آن که قدم زد درین طریق

والله راه عاشقی اش مستدام نیست

با خون به صفحه عرفات دلم نوشت

راه وصال جز به شهادت تمام نیست

عشق و بلا ز روز ازل هم پیاله اند

زیرا به جز بلا قدحی بین جام نیست

در زیر جامه ها همه شمشیر بسته اند

این کار، هتک حرمت بیت الحرام نیست؟

گویا کسی نبود که گوید به حاجیان

آیا بریدن سر حاجی حرام نیست؟

یا وقت ذبح نیست کسی تا کند سوال

این صید زیر دست تو خشکیده کام نیست؟

این درس مسلم است که پایان عاشقی

جز سر جدایی علنی روی بام نیست

محبوب در حجاز و سفیرش به روی بام

راه وصال این دو به جز یک سلام نیست

سر روی نی تنش به روی خاک کوچه ها

میخ قناره جای سفیر امام نیست


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رضا محمدی

حضرت مسلم(ع)

 

 دل خون ز نامردی این نا مردمانم

در شهر کوفه بی پناه و بی امانم

این جا به نامردی عجب مشهور گشته

چشم و دل نا مردمانش کور گشته

از غصه من سر می گذارم روی دیوار

از فکر این جا آمدن بیرون شو ای یار

باید بساط قتل تو بر پا شود زود

آهنگری تیر سه شعبه در کفش بود

آهنگری سر نیزه و شمشیر می ساخت

طرح عمود آهنین در کوره انداخت

این جا صفات مردم خناس دارند

نقشه برای کشتن عباس دارند  

شمشیر و سنگ و نیزه بار اُشتران شد

دیگر بهار قاسم و  اکبر خزان شد

این جا خیال مردم از قتل تو تخت است

فکر اسیری رفتن زینب چه سخت است

آیینشان با سکه و درهم فروشی ست

فردا کنار راس تو هم باده نوشی ست

یاد از رخ نیلی زهرا مادرت کن

فکری برای گوش های دخترت کن

باد صبا این را بگو  تو نزد دلدار

از فکر کوفه آمدن بیرون شو ای یار


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سعید توفیقی

مسلم بن عقیل(ع)

 

مسلم اسیر زلف کمند شما بوَد

در بند کوفه نه! که به بند شما بوَد

این خسته جانِ بی رمق کوچه گردِ شهر

دل خوش به یک بگو و بخند شما بوَد

 دارم امیـــد کز افــق کوفــه مغربم

در ســایه سار قــدّ بلنــد شمــا بوَد

 گفتم بیا بیا، عجلــه کن به آمــدن

دل شوره ام ز شور روند شما بوَد

اصلاً بیا، نیا نه به وسع دهان ماست

ما تابعیم هر چه پسند شما بوَد

اما، اگر، اگر چه مرا ذکر هر شب است

جای حسین ذکر لبم، شور زینب است

گر چه تنم اسیر هزاران جراحت است

درد دل شکسته ی من بی نهایت است

هر چند سنگ کینه سرم را شکسته است

ممنونم از خدا سر ساقی سلامت است

گفتــم به باد تا که به زلفت خبر دهــد

این شهرِ بی ستاره نه جای اقامت است

هر دست و پنجه ای که گلوی مرا فشرد

خط بدون فاصله ی دست بیعت است

تغییر کوفه امر محــالی است ای عــزیز

کوفی هنوز هم به خدا بی مروت است

گرمی دست بیعتشان زود سرد شد

یعنی پسر عموی شما کوچه گرد شد

گر پا نهی به مرکز حیله چه می شود

تکلیف بانوان جلیله چه می شود؟

بادی نمی وزد که خبر دارتان کنــم

ای ربّ چاره ساز وسیله چه می شود؟

آه از جگر کشیدم و گفتم به ناله وای

ای مسلم عقیل، عقیله چه می شود؟

دردی شبیه مصرع بعدی کشنده نیست

ششماهه ی عروس قبیله چه می شود؟

آقا ببخش هر غزلم صد قصیده داشت

یادم نبود قافله ات نو رسیده داشت !


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وحید قاسمی

مسلم بن عقیل(ع)

 

سردار سر شکسته ی دار العماره ام

آیـــد اذان مغربِ  غم از مناره ام

گفتم بیا حسین زبانم بریده باد

با این گناه لایق نــار و شراره ام

با دست های بسته مگر می شود چه کرد؟

شوریده وار منتظر راه چـاره ام

شاید نسیم حرف دلم را به او رساند

شاید تمام شد هدف نیمه کاره ام

شد دانه های اشک غرور جریحه دار

تسبیح یکــصد و دهمین استخــاره ام

تاریخ مصرفم، دو سه روزی گذشته است

در موزه نـــگاه همه سنگ واره ام

وقت حسین گفتن من کوفیان چرا؟

با مشت می زنید به لب های پاره ام

عاشق ترین سفیرم و در حیرتم چرا؟

در آسمان شهر شما بی ستاره ام

کوری چشم تان سر دروازه، روی  دار

زخمی ترین بدون سر خوش قواره ام

حرف صریح من به دلی کارگر نشد

دنبـال یـک ربــاعی پر استعاره ام


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم(ع)

 

شهر در زیرِ قدم هاش پریشان شده بود

 لاف آقایی و مردی زدن آسان شده بود

 شهر لبریز سکوت است سکوتی مبهم

 کوچه در کوچه دل آینه حیران شده بود

 میهمان داری این قوم فقط با سنگ است

 سنگ بارید سوی آینه، باران شده بود

 شهرِ تنهاییِ مردان خدا این شهر است

 شهر با آتش نمرود چراغان شده بود

 مردم این جا همگی عاشق مهمان هستند...

 گرم، بازار همه نیزه فروشان شده بود...!


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:39 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم(ع)

 

مسلم! دوباره پشت سرت را نگاه کن

برگرد و خوب دور و برت را نگاه کن

کوفی که مرد نیست بماند به پای تو

با چشم باز همسفرت را نگاه کن!

این خاک فتنه خیز و زمین غریب را...

این آسمان بی قمرت را نگاه کن

دیروز دیدی آن همه امضا و مُهر را...

حالا سپاه بی نَفَرت را نگاه کن

مسلم! به چشم های عمویت علی قسم!

برگرد و باز پشت سرت را نگاه کن...

فردا ز بام دارالاماره... ز چشم هات

خورشید می دمد...سحرت را نگاه کن...


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:38 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 مسلم بن عقیل

 

در این دیار هوای نفس کشیدن نیست

برای هیچ پری فرصت پریدن نیست

خدا به داد دل لاله های تو برسد

به ذهن این همه گل چین به غیر چیدن نیست

هزار سرو روان در پی ات روانه شدند

بلند قامتشان حیف قد خمیدن نیست!

در این کویر خود ساقی آب می گردد

برای نو گل تو وقت قد کشیدن نیست

لطیف تر ز گل یاس کودکان تواند

که حقشان به دل خارها دویدن نیست

به التماس بگویم بیا که بر گردیم

دل لطیف مرا تاب زخم دیدن نیست


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:37 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مسلم بن عقیل

 

دشمنان نقشه کشیدند و تفکر کردند

تا مرا در به در و غرق تأثر کردند

کی گذارم که شود نقشۀ آنان عملی

گرچه بسیار درین باره تدبر کردند

م یکنم زیر و زبر دولت پوشالیشان

تا که بر عکس شود آنچه تصور کردند

من سفیرم که فرستاده مرا ثار الله

از ره جهل به من فخر و تکبر کردند

گفتۀ ما، همه احکام خدا بود و رسول

حرق حق را نشنیدند و، تمسخر کردند

میهمان را که به زنجیر گران می بندد؟

شامیان خوب پذیرائی در خور کردند

چون که غربت زده و خاك نشینم دیدند

با زر و زیور شان، ناز و تفاخر کردند

پیش چشم من غارت زده، همسالانم

زینت گوش خود آویزه ای از در کردند

آستین کرده ام از شرم، حجاب رویم

پیش آنان که به سر، معجر و چادر کردند

دست در دست پدر، گشته تماشاگر من

چشمم از غصه، پر از اشک تحسر کردند

لحظه ای داغ عزیزان، نرود از یادم

خوب، از غصه دل کوچک من پر کردند

همه آسوده بخفتند به کاشانه خویش

بستر از خاکم و، بالین من آجر کردند

ای خوش آنان که (حسان) یار عدالت گشتند

یا به اهل ستم اظهار تنفر کردند


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:37 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد سهرابی

حضرت مسلم(ع)

 

دل این شهر برای نفسم تنگ شده

جان من کوفه میا کوفه دلش سنگ شده

خوب گشتم همه جا را خبری نیست میا

همه شادند دوباره خبر جنگ شده

آب و جارو شده این شهر برای سر تو

کوچه هاشان همه پاکیزه و کم سنگ شده

همه جا صحبت از غارت اموال شماست

به خدا بیعتشان حقه و نیرنگ شده

به گمانم که نمی بینمت و می میرم

اشک من با شرر خنده هماهنگ شده

دو سه شب پیش به دروازه دو قلاب زدند

که نگاهش به تماشای شما تنگ شده

دم مغرب همه رفتند و مرا دور زدند

حرمت نائب بی یار تو کمرنگ شده


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:36 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 40 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید