قاسم نعمتی

مسلم بن عقیل

 

چه کنم؟ نامه نوشتم که بیایی کوفه

کاش برگردی از این راه و نیایی کوفه

در شب عید خضابی بکنم مستحب است

بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه!

بین یک کوچه باریک گرفتار شدم

کرده بر پا چو مدینه چه عزایی کوفه

وای اگر آیه قرآن وسط  راه افتد

وای آن هم وسط راه چه جایی کوفه!

نگذارم که شود حج تو بی قربانی

بین بازار به پا کرده منایی کوفه

گر به جسم پدر تو نرسیده دستش

می کند با تن من عقده گشایی کوفه

موی آشفته من تحفه بازار شده

زده بر موی سرم دست گدایی کوفه

فکر زینب کن و تا دیر نگشته برگرد

آسمانش بدهد بوی جدایی کوفه

صف کشیدند همه تیر سه شعبه بخرند

بر کمان دار دهد قدر و بهایی کوفه

هر که قب قب بزند جایزه اش بیشتر است

حرمله کرده به پا زمزمه هایی کوفه

شرط بستند سر چشم علمدار حرم

صحبت ضرب عمود است به جایی کوفه

زیر  چادر گره مقنعه را محکم  کن

که ندارد به خدا شرم و حیایی کوفه

آخرین توصیه ام بر تو نه بر این شهر است

گر چه بر وعده تو نیست وفایی کوفه

میهمانان تو ناموس رسول الله اند

معجر دخترکی را نگشایی کوفه


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مجید رجبی

مسلم بن عقیل

 

سر سودایی من برسر دار است حسین

آسمان در نظرم تیره و تار است حسین

من پرستوی توام بال و پرم بشکسته

به گمانم که مرا آخر کار است حسین

هر چه گشتم احدی در به رویم باز نکرد

گویی امدادگری خفت و خوار است حسین

بر غزالان حرم رحم نما و برگرد

فصل این شهر فقط فصل شکار است حسین

دست بسته دل شکسته وسط مردم شهر

قاصدک در قفس خرمن خار است حسین

چه بگویم ز جفا کاری این مردم پست

که پذیرائیشان شعله نار است حسین

گوئیا عاقبت کار تو را می بینم

سر شش ماه تو نیزه سوار است حسین

تیر در چنگ کمان است ولی در هوس

چشم آب آور تو لحظه شمار است حسین


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حمید رمی

مسلم بن عقیل

 

دردی به دل دارم ولی درد آشنا نیست

حرف وفاداری است امّا با وفا نیست

 در کوچه ها ﭘﯿﭽﯿﺪه رنگ و  بوی غربت

 جز طوعه در این شهر با من هم نوا نیست

 هم چون علی من نیز در کوفه غریبم

 در قلب من جز مهر و عشق مرتضی نیست

 ارزان ترین کالا شده شمشیر و نیزه

 انگار کوفه جز به قتل تو رضا نیست

 بر روی دیوار غریبی سر نهادم

 زیرا همه بیگانه اند و آشنا نیست

 با نائب تو این چنین کردند، مولا

 کوفه میا، کارش به جز ظلم و جفا نیست

 دیروز این مردم همه تکبیر گویان

 امروز حتی یک نفر هم هم صدا نیست

 اول فداییِّ تو در کرب و بلایم

 هر چند قربان گاه من در کربلا نیست

 تا می توانی با خودت معجر بیاور

 این جا جوان مردی، مسلمانی، حیا نیست

 از بام هاشان بر سَرَم  آتش نشاندند

با خواهرت برگو امان در کوچه ها نیست


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:30 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مسلم بن عقیل

 

شـــب هم چو قلــب مردم ایـن جا ســیاه نیـست

 

حال ســفیر بی کـس تــو رو بـــه راه نـــیست

 

جـــز مـــکــر از اهـــالی این جا نــدیــــده ام

 

دیــوار هــم سفیر تــو را تــکــیه گـاه نیــست

 

آوارگــی مـــن بـــه تـــماشـــا کشـــیده اســت

 

در ایـــن دیار بهـــر غــریــبان پنــاه نـیــست

 

تـــرسم بود کـــه ســاقی تان را نــظر زنــنـد

 

چشـــــمی برای دیـــدن رخـــسار مــاه نیست

 

این قدر گویمت که در این شهر خون پرست

 

مــُـثــــله نـــمودن تـــن کشـــته گـــناه نـیست


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد عظیمی

مسلم بن عقیل(ع)

 

چون میسر نشوم فرصت دیدار شما

ما که رفتیم خداوند نگهدار شما

نامتان روی علم بود و ز دستم افتاد

کاش برداردش از خاک علمدار شما

جرم عشق است که صیاد چنین بسته مرا

او ندانست که مائیم گرفتار شما

خسته بودم اگرم دست به دیواری رفت

ور نه تکیه نکنم جز سر دیوار شما

دیده ی پنجره بسته است به دیدار بهار

دام پائیز کمین کرده به گلزار شما

باد هم از نفس افتاده و یاری نکند

شرح حالی دهد از پیک سرِ دار شما

جان آقا نکند تشنه بیایی این جا

آب هم نیست در این شهر طرف دار شما

پشت هر بام کمین کرده کسی منتظر است

سنگ ها دیده به راهند به دیدار شما


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یوسف رحیمی

حضرت مسلم(ع)

شانه های زخمی اش را هیچ كس باور نداشت

بار غربت را كسی از روی دوشش بر نداشت

در نگاهش كوفه كوفه غربت و دلواپسی

عابر دلخسته جز تنهائیش یاور نداشت

بام های خانه های مردم بیعت فروش

وقت استقبال از او جز سنگ و خاكستر نداشت

می چكید از مشك هاشان جرعه جرعه تشنگی

نخل هاشان میوه ای جز نیزه و خنجر نداشت

سنگ ها كمتر به پیشانی او پا می زدند

نسبتی نزدیك اگر با حضرت حیدر نداشت

روی گلگون و لبی پر خون و چشمانی كبود

سرنوشتی بین نامردان از این بهتر نداشت

سر سپردن در مسیر سربلندی سیره اش

جز شهادت آرزوی دیگری در سر نداشت

دخترش با دیدن بازارهای كوفه گفت

خوب شد بابای من در دست انگشتر نداشت


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

انسانی

مسلم بن عقیل

 

گر بر سر دارم خبر از یار بیارید

بر کشته من جان دگر بار بیارید

آرید اگر مژده از آن نرگس بیمار بیارید

بهر دل بیمار پرستار بیارید

با آن که گل باغ وفا بوی نکردید

بر من خبر از آن گل بی خار بیارید

بیهوده مرا سنگ زنید از در و از بام

من عاشق جان باخته ام دار بیارید

خواهید اگر عاقبت عشق ببینید

فردا چو شود روی به بازار بیارید


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:27 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 

کوچه گرد ِغریب میداند

بی کسی در غروب یعنی چه !

عابر ِ شهر ِ کوفه می فهمد

بارش ِ سنگ و چوب یعنی چه

 

 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

انسانی

مسلم بن عقیل

 

گر بر سر دارم خبر از یار بیارید

بر کشته من جان دگر بار بیارید

آرید اگر مژده از آن نرگس بیمار بیارید

بهر دل بیمار پرستار بیارید

با آن که گل باغ وفا بوی نکردید

بر من خبر از آن گل بی خار بیارید

بیهوده مرا سنگ زنید از در و از بام

من عاشق جان باخته ام دار بیارید

خواهید اگر عاقبت عشق ببینید

فردا چو شود روی به بازار بیارید


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سازگار

مسلم بن عقیل

دیده به تیغ دوختم، تا مگر از دعای تو

تو نگه افکنی و من، سرفکنم به پای تو

مرگ بود سعادتم که لحظه شهادتم

‏سایه فکنده بر سرم، قامت دلربای تو

گه بدنم به عشق تو،کوچه به کوچه می رود

گاه سر بریده ام گریه کند براو تو

روی کبود دخترم، هدیه به نازدانه ات

جان دو ماه پاره ام، هر دو شود فدای تو   

ای نفست روان من،کوفه میا به جان من

‏ورنه به نوک نی رود، رأس ز تن جدای تو

چنگ زنند گرگ ها، بر تن پاره پاره ات

‏شسته ز خون سر شود، روی خدا نمای تو

ای که همه وجود من در غم توست نی نوا

بوده به گوشم از ازل قصه کربلای تو  

‏ کاش به دشت کریلا بودم وکشته می شدم

با شهدای نینوا، در صف نینوای تو

روز أزل شنیده ام، می نگرد دو دیده ام

پنجه قهر قاتل و طره مشک سای تو

آنچه که می کنم نظر، خورده گره به یکدگر

‏سوز درون میثم و زمزمه عزای تو


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:24 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 40 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید