حضرت مسلم(ع)

 

شبی که دیدۀ خود پر ستاره می کردم

برای غربت دل فکر چاره می کردم

به دانه های چو تسبیح اشک در دستم

برای آمدنت استخاره می کردم

نماز عاشقی من شکسته شد اما

سلام بر تو از دارالعماره می کردم

من از محلۀ آهنگران بی احساس

گذر نمودم و دل پر شراره می کردم

یکی سفارش تیر شعبه ای می داد

دعا برای سر شیر خواره می کردم

غریب تر ز دلم روزگار چون می خواست

به کودکان غریبم اشاره می کردم


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مسلم بن عقیل(ع)-روضه حضرت زهرا(س)

 

صبح شد یک طرف سرم افتاد

یک طرف نیز پیکرم افتاد

از روی پشت بام افتادم

با علیک السلام افتادم

بدن من شکست خوشحالم

سر راهت نشست خوشحالم

بی سبب نیست این که خوشحالم

زن و بچه نبود دنبالم

آی مردم سپاه بی نفرم

صبح خالی نبود دور و برم

حرفی از زخم با پرم مزنید

این همه سنگ بر سرم مزنید

آی مردم گناه من عشق است

بهترین اشتباه من عشق است

آی مردم کمی حیا بد نیست

بی وفاها کمی وفا بد نیست

سنگ خوردم شکست گونه ی من

غصه خوردم شکست روزه ی من

نفسم را اسیر کردم و بعد

وسط کوچه گیر کردم و بعد ...

کوچه هایی که تنگ و باریکند

روز هم چون شبند تاریکند

بدی کوچه های تنگ این است

می شود هر طرف رهت را بست

مثلا کوچه ای که زهرا رفت

از تنش تازیانه بالا رفت

مثل این مردمی که بی عارند

مثل این ها مدینه بسیارند

مثل این ها مدینه هم بودند

دور بیت الحزینه هم بودند

تو نبودی مدینه را گفتی؟

قصه ی داغ سینه را گفتی؟

تو نگفتی خوشیم مادر بود

 مادرم دختر پیمبر بود؟

تو نگفتی صداش می لرزید

پدرم تا که کوچه را می دید؟

تو نگفتی هنوز غمگینی

فکر پرتاب دست سنگینی؟

تو نگفتی نگات پژمرده

مادرت بارها زمین خورده؟

من که کوچه نشین شدم مردم

یا که نقش زمین شدم مردم

کوچه بود و زمان چیدن بود

به خداوند فاطمه زن بود

جان به راه حسین می بازم

تا کند مادر حسن نازم


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 

مسلم بن عقیل(ع)

 

من کوفه را چون مردگان بی درد دیدم

نامردهاشان را به شکل مرد دیدم

این ناسپاسان جمله اشباه الرجالند

خصم رسول و حیدر و قرآن و آلند

اینان به آن دستی که با من عهد بستند

عهد من و فرق مرا با هم شکستند

تنها نه در کوفه مرا آواره کردند

قلبم دریدند و لبم را پاره کردند

این شهر را پیوسته نامردی به من بود

ای قوم تنها مردشان یک پیر زن بود

زن ها ز نامردان کوفه وا نماندند

از بام ها بر فرق من آتش فشاندند

من جان نثار عترت خیر الانامم

صید به خون غلطیده بالای بامم

وقتی که خود را از عطش بیتاب دیدم

عکس لب خشک تو را در آب دیدم

در موج خون دریای لا را دیدم امروز

از بام کوفه کربلا را دیدم امروز

انگار می بینم جراحات تنت را

خونین به چنگ گرگ ها پیراهنت را

انگار بینم لاله های پرپرت را

پاشیده از هم عضو عضو اکبرت را

انگار می بینم که بعد از قتل یاران

هم تیر باران می شوی هم سنگ باران

انگار می بینم ذبیح کوچکت را

زخم گلوی شیر خواره کودکت را

انگار می بینم که با اشک دو دیده

داری به روی دست خود دست بریده  

انگار بینم غرق خون آیینه ات را

جای سم اسبان و زخم سینه ات را

انگار بینم شمر می آید به گودال

انگار بینم می زنی در خون پر و بال

****

...انگار دیدم جان شیرینت فدا شد

زهرا نگه کرد و سرت از تن جدا شد

من بهترین مهمان شهر کوفه هستم

مهمان قصابان شهر کوفه هستم

لب تشنه از پیکر جدا گردد سر من

آویزه گردد بر قناره پیکر من

تنها نه این نامرد مردم می کُشندم

در کوچه


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم(ع)

 

کاش می شد بنویسم که گرفتار شدم

مثل خورشید گرفتار شب تار شدم

مرد این شهرم و بر پیر زنی مدیونم

این هم از غربت من بود که ناچار شدم

من نمی خواستم علّت دلواپسیِ_

_معجر زینب کبری شوم، انگار! شدم

من بدهکاری خود را به همه پس دادم

به تو اندازه یک شهر بدهکار شدم

من در این خانه، تو در خانه خولی، تازه

با تو همسایه دیوار به دیوار شدم

کاش می شد بنویسم کفنی برداری

کفنی نیست اگر، پیرهنی برداری


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم(ع)

 

کوچه کوچه می روم شاید کسی پیدا کنم

ای دریغ از خانه ای تا لحظه ای مأوا کنم

کوچه گردیِ من از شهر مدینه باب شد

دست بسته اقتدا بر حضرت مولا کنم

گوئیا یک مرد از نامه نویسان نیست نیست

با که یا رب شکوه از این بی وفائی ها کنم؟

می زنم بر قلب لشگر از یسار و از یمین

یا علی می گویم و با رزم خود غوغا کنم

قطع سازم ریشه هر چه علی نشناس را

من حسینی مذهبم از خصم کی پروا کنم

سنگ ها مهمان شناس و دسته نی ها شعله ور

در هجوم زخم ها یاد گل زهرا کنم

باغ ها را هر چه گشتم تیر بود و نیزه بود

آب هم در کار نیست افطار خود را وا کنم

بر لب و دندان شکستن نیز راضی نیستند

یاد اطفال عزیزت صبح و شام آوا کنم

از همان جایی که هستی جان زینب باز گرد

دلبرا رویی ندارم تا که سر بالا کنم

رحم کن بر دختر شیرین زبانت یا حسین

عقده ها دارد دلم باید تو را افشا کنم

کاش بودم شام و کوفه تا که هنگام ورود

جسم خود را فرش راه زینب کبری کنم

تیر کوفی چشم سقا را نشانه رفته است

خون بگریم خویش را هم رنگ با سقا کنم


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395  | 9:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم(ع)

 

گر سر ما به قدوم‌ تو دوان‌ خواهد شد

دوش‌ ما راحت‌ از این‌ بار گران‌ خواهد شد

از خدا خواسته‌ام‌ ذبح‌ منای‌ تو شوم

زده‌ام‌ فالی‌ و امروز همان‌ خواهد شد

قسمتم‌ نیست‌ که‌ نوشم‌ قدحی‌ آب‌ روان‌

عید قربان‌ من‌ اکنون‌ رمضان‌ خواهد شد

به‌ دو ابروی‌ تو سوگند که‌ در مکه‌ بمان‌

ورنه‌ هر قبله‌نما رقص‌ کنان‌ خواهد شد

بر سر دار الاماره‌ جگرم‌ می‌سوزد

که‌ جگر گوشه ی‌ زهرا به‌ سنان‌ خواهد شد

سنگ‌ بر روی‌ هلال‌ تو نمایند حلال‌

سر تو بر سر دروازه‌ نشان‌ خواهد شد

چون‌ سر نی‌ سر گیسوی‌ تو بی‌ تاب‌ شود

"نفس‌ باد صبا مشک‌ فشان‌ خواهد شد"

زینب‌ خسته‌ هراسان‌ سکینه‌ بشود

"چشم‌ نرگس‌ به‌ شقایق‌ نگران‌ خواهد شد"

روزی‌ آید که‌ کشی‌ تیر برون‌ از دل‌ خویش

قامت‌ زینب‌ از این‌ غصه‌ کمان‌ خواهد شد


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وحید قاسمی

حضرت مسلم(ع)

 

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین

 تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین

 آیینه صداقت قلب تمام شهر

 مجروح تازیانه زنگار شد حسین

 دیدم که دست بیعتشان بین آستین

 با سحر سکه های طلا مار شد حسین

در سبزه ها به جای طراوت تنفر است

 هر بره ای که خورد از آن هار شد حسین

 این جا برای کشتن تان نقشه می کشند

 زیر گـلوت مرکز پرگار شد حسین

 مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی

 اما به کل کوفه بدهکار شد حسین

 حتی به جسم بی سر من سنگ می زنند

 مسلم به جرم عشق تو بردار شد حسین

  راس بریده ام سر یک میخ آهنین

سرگرمی جماعت بازار شد حسین

 دیدم بر اُشتران سپاه حرامیان

 چندین هزار نیزه فقط بار شد حسین

 سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها

 قدر سپاه ابرهه انبــار شد حسین

آب از سر من و تو و اکبر گذشته است

زینب به بند غصه گرفتار شد حسین

 راه اسیر کردن اهـل و عیال تان

با خنده های حرمله هموار شد حسین


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حجت الاسلام والمسلمین رضا جعفری

حضرت مسلم(ع)

 

دل من بر سر این دار صفایی دارد

وه که این شهر چه بام و چه هوایی دارد

خانه ی پیرزنی خلوت زاویه من

هر که شد وحی به او، غار حرایی دارد

شب که شد داد زدم کوفه میا کوفه میا

مرغ حق در دل شب صوت رسایی دارد

پیکرم تا به زمین خورد صدا کرد حسین

شیشه از بام که افتاد صدایی دارد

پشت دروازه مرا فاتحه ای مهمان کن

تا بدانند که این کشته خدایی دارد

هم سرم بی بدن و هم بدنم بی کفن است

حالم از قسمت آینده نمایی دارد

در سر بی بدنم هست هزاران نکته

سورهٔ ما نیز بسم الله و بایی دارد

دید خورشید که در بردن این نامه شدم

دست بر دامن هر ذره که پایی دارد


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد امین سبکیار

حضرت مسلم(ع)

 

داغ نشسته بر جگرم را شماره نیست

شب هم شبیه چشم ترم پر ستاره نیست

خورشید من! به سبزی عمامه ات قسم

این جا هوا گرفته و اصلاً بهاره نیست

آقا بمان و حج خودت را تمام کن

چشمی به خیر مقدم تو در نظاره نیست

پای پیاده در دل هر کوچه دیده ام

حتی برای یاری تو یک سواره نیست

گیرم که شب سحر شود اما چه فایده

عمری برای نامه نوشتن دوباره نیست

حالا به پایِ دارم و دستم به دامنت

تنها حلال کن که دگر راه چاره نیست

حتماً سری به سر در دروازه ها بزن

دیدی اگر سرم سر دارالعماره نیست


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلامرضا سازگار

حضرت مسلم(ع)

 

خورشید کرده ره گم در کوچه های کوفه

پا جای پای ماه است در جای جای کوفه

از بس به نای مسلم آوای واحسیناست

بوی حسین آمد از کربلای کوفه

اشک یتیم ریزد آه غریب خیزد

بر هر دو این دل شب گرید فضای کوفه

ای در کنار کعبه گردیده کربلایی

مسلم دهد سلامت از نینوای کوفه

مهمان غریب و خسته، درها تمام بسته

از آن جفای کوفی، از این وفای کوفه

گفتم به کوفه آیی، ای وای اگر بیایی

زینب اسیر گردد در کوچه های کوفه

آیینه وجودم گردید لاله باران

بارید بر سر من سنگ جفای کوفه

شمشیر و سنگ چیدند در سفره بهر مهمان

دارست بام و کوچه مهمان سرای کوفه

وقتی علی در این شهر از من غریب تر بود

ای کاش می شد از بن ویران بنای کوفه

ای شهریار عالم کوفه میا که ترسم

بر نی سرت بخواند قرآن برای کوفه


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 4 بهمن 1395  | 10:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 40 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید