مسلم بن عقیل

امشب میون كوچه ‏ها
اى خدا ، اى خدا اى خدا
گرفته غم دست مرا
اى خدا ، اى خدا اى خدا
تاب و توان رفته دگر ز دستم
شیشه ‏ى دل به سنگ غم شكستم
دل به كسى جُز به خدا نبستم
تنها در این ظلمت شب نشستم
اى كوفیان مهمان نوازى اینه
رسم پذیرائى مگر چنینه 
دشمن من نشسته در كمینه
قسمت مسلم گوئیا همینه
قیام من براى حفظ دینه 
درها برویم بسته‏اند
الهى ، الهى، الهى
قلب مرا شكسته ‏اند
الهى ، الهى ، الهى 
كوفه میا كوفه صفا نداره
جُز غم و اندوه بلا نداره
دین خدا قدر و بها نداره 
درد دلم هیچ دوا نداره
كوفه میا خورده گره به كارم
سر بروى زانوى غم گذارم
ناله كند این دل بیقرارم
مهر ترا درون سینه دارم
  جان به ره عشق تو من مى ‏سپارم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 3 بهمن 1395  | 10:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سعید توفیقیان

‏مسلم بن عقیل

 

کوچه ها تاریک و سرده خالی از یه دونه مرده

‏یه سفیر تک و تنها توی کوچه­ها می­گرده

عینهو ابر بهاری از چشاش بارون می­باره

گاهی وقتا از غریبی رو دیوارا سر می­زاره

زانو شو بغل گرفته در فغان و شور و شینه

غم و غصه­های اون مرد، غم اطفال حسینه

غصه دار و بیقراره می­گه با ناله هماره

علی اصغرو نیارکه حرمله در انتظاره

هی می­گه نیا به کوفه،کوفیا وفا ندارن

زن و بچتو نیارکه کوفیا حیا ندارن

یا حسین نیا به کوفه، شهرکوفه شهر ننگه

بچه­های شهرکوفه دامناشون پر سنگه

ای پسر عم غریبم ای که بر دلم امیری

یه روزی میاد توکوفه خواموت زینب اسیری

‏یه روزی میادکه شهروکوفیا آذین می­بندن

می­کنن هلهله با هم پیش زینبت می­خندن

شکوه می­کنن یتیمات از دل سیاه مردم

یه طرف تموم غم­ها، امون از نگاه مردم

با چشای غرقه در خون، خدا روگواه می­گیرن

معجری به سر ندارن پشت هم پناه می­گیرن


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 3 بهمن 1395  | 10:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مسلم بن عقیل

 

کوفه و بوی غریبی و من و تنهایی

کرفه و نیمه شب و غصه بی­مأوایی

کوفه و سنت دیرینه مهمانداری

کوفه و تلخترین طعم غم بی­یاری

کوفه تفسیر کند معنی کوچه گردی

بهترین کسوت این شهر بود نامردی

کوفه سوغات به جز سنگ ندارد برگرد

شانه بر زلف به جز چنگ ندارد برگرد

کوفه و سنگ زنانش همه جا مشهورند

بهر خون ریختن تو همگی مأمورند

شهر نفرین شده کوفه دگر دشمن توست

روز و شب در سرشان توطئه کشتن توست

کوفه غوغاست همه شور و هیاهو دارند

چند وقتی است که با تیر وکمان خو دارند

هرکسی طرح نویی بهر قتالت داده

بر زبانها سخن نسل کشی افتاده

 


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 3 بهمن 1395  | 10:56 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید محسن حسینی

‏مسلم بن عقیل

 

‏کی می شود سحر، شب تنهاییم حسین

کس نیست آگه از دل شیداییم حسین

‏پایم ز راه مانده و دستم به ریسمان

درکوچه­های کوفه تماشاییم حسین

‏من را نشان دهند به انگشت کوفیان

عشقت کشیده است به سوداییم حسین

‏از بسکه خون گریسته­ام از فراق تو

از دیده رفته قدرت بیناییم حسین

‏غم نیست گر بود به تن من هزار زخم

زخم زبان ربوده شکیباییم حسین

‏در زیر تیغ عشق چوگل خنده می­کنم

بالای دار گرم دل آراییم حسین

اینجا سخن ز نیزه و از جسم اکبر است

دلخون بیاد آن گل لیلاییم حسین

اینجا سخن زکودک و از گاهواره است

از دور من به نغمه لالاییم حسین

اینجا سخن ز سیلی و طفل سه ساله است

من هم بیاد صورت زهراییم حسین


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 3 بهمن 1395  | 10:55 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید محسن حسینی

مسلم بن عقیل

 

می ریزد اشک غربت از هر دو چشم مهمان

دیوار و درگرفته امشب سرم بدامان

هر سو اگر ببارد سنگ جفا وکینه

‏من می­زنم حسین جان سنگ تو را به سینه

ای سایه سر من باشد سرم به دیوار

‏با دست بسته رفتم امشب بسوی بازار

من غیر سایه خود یاری دگر ندارم

‏امشب طناب دارم باشد در انتظارم

جانا نه­ام کجائی جانم شود فدایت

‏با این لب پر از خون من می­کنم دعایت

جانانه­ام کجائی جانم رسیده بر لب

‏هنگام کوچه گردی هستم بیاد زینب

من راکند تماشما امشب طناب دارم

بالای دارم اما دل از تو بر ندارم

تا شد دل پر از خون لاله كردم

چون تازیانه دیدم یاد سه ساله كردم

كوفه دلش لبالب از كینه حسین است

صحبت ز سم اسب و از سینه حسین است

سر بسته گویم امشب ای بر شبم ستاره

از گوش دخترانت وا كن تو گوشواره

ماندم چسان بگویم امشب چها شنیدم

بر دست اهل كوفه تیر سه شعبه دیدم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 بهمن 1395  | 10:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رضا جعفری

مسلم بن عقیل

 

در چشم­ها طراوت باغ ترانه نیست

ا ینجا نگاه آینه هم صادقانه نیست

وقتی درختها همه سرنیزه می شوند

‏برگی برای ساختن آشیانه نیست

پشت سر عدا لت من حرف می زنند

این طایفه تشهدشان مومنانه نیست

ازکارگاه رونق آهنگران شهر

پرسیده ام ز عاطفه اینجا نشانه نیست

پوسیده است بیعت چوبین مردمش

قابل برای تعارف بر موریانه نیست

هم پشت بام شهر مرا سنگ می زنند

هم اعتماد تکیه به دیوار خانه نیست

این دستهای سخت و خشن راکه دیده ام

دندانه های کندن کیسوست، شانه نیست


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 بهمن 1395  | 10:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد بختیاری

مسلم بن عقیل

 

در میان كوچه صیدی بی پرم

شهر هم فهمیده من بی یاورم

خون دل ها می خورم وین ارث را

جای بابا از عمویم می برم

چشم های سنگی دیوارها

خنده می بارند بر چشم ترم

در میان اشك من سیمای توست

اشك من آیینه ی فردای توست

آه از سرنیزه ها ، شمشیرها

گام ها ، شلاق ها، زنجیرها

گم شدن در یك بیایان بی كسی

كودكان ، سربازها ، تعزیرها

صوت قرآن ، هلهله ، پرتاب سنگ

كاروان اشك را تفسیرها

پشت دروازه ، دف و تنبور و رقص

روسری ها ، چشم ها ، تصویرها

قاب دست كودكان و عكس ها

خواب ها ، در خواست ها ، تعبیرها

صحبت آیینه ها اینجا ریاست

دست بر شمشیر و بر لبها  "بیا" ست

صبح بیعت  ، دوستی ، درخواست بود

فكر كردم نامه هاشان راست بود

من اسیر دست كوفه تو غریب

دعوتت كردم ولی خوردم فریب

قاصد دردانه پیغمبرم

من سفیر جانشین حیدرم

گرچه از پیغام خود شرمنده ام

گرچه یك تن نیست اینجا یاورم

صد هزاران شكر من هم تشنه ام

صد هزاران شكر من هم بی سرم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 بهمن 1395  | 10:09 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مسلم بن عقیل

 

بر باد داده­ام همه آرزوی خویش

آواره کرده­ام حرمی را به سوی خویش

شرمندگی گرفته نفس را به سینه­ام

مرثیه خوان کوچه تنگ مدینه­ام

وامانده­ام چگونه شبم را سحرکنم

ای دل بگو مراکه چه خاکی به سرکنم

چون چاره نیست تکیه به دیوار می زنم

زانو بغل گرفته­ام و زار می­زنم

می­خوانمت دوباره از این سرزمین درد

تنها ستاره شب این همنشین درد

این کوفه نیست معرکه دشمنان توست

خانه به خانه قتلگه کودکان توست

از هر درخت نخل در این شهرکینه خیز

‏هر ساقه نیزه ای شد و هر شاخه تیر تیز

هر پاره آهن از هنر دست این دیار

یا نعل تازه­ای شده یا تیغ آبدار

‏شوری به پاست بر سر پیر و جوان شهر

صف بسته اند بر در آهنگران شهر

اینجا تمام قافله را سنگ می زنند

حتما اسیر سلسله را سنگ می زنند

‏با پنجه­های زبر و حشن شانه می­کنند

زلف یتیم را در هر خانه می­کشند

‏می­ترسم ازگلی که تنس خیزرانی است

ازکودکی که چهره او ارغوانی است

اینجا سلام را ز سر بام می دهند

ناموس راکتک زده دشنام می دهند


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 بهمن 1395  | 10:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد ارجمند

 

‏ مسلم بن عقیل-شهادت

 

کارش میان معرکه بالا گرفته بود

‏شمشیر را به شیوه مولا گرفته بود

‏تنها میان مردم بیعت فروش شهر

‏انبوه کینه دور و برش را گرفته­بود

‏دلواپسی غریبی امروز خود نبود

‏اما دلش به خاطر فردا گرفته­بود

‏دیدی که از ارادت دیرینه حسین

‏یک کوفه زخم در بدنش جا گرفته­بود

‏با سنگ پای بیعت او مهر می زدند

‏باور نكرد از همه امضا گرفته­بود

‏این شهر خواب بود و ندانست قدر او

‏هو شب بوای مردمش احیا گرفته­بود

جرمش چه بود؟ نسبت نزدیک با علی

‏أن شعله­ها برای همین پاگرفته بود


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 بهمن 1395  | 10:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سید سعید پور هاشمی

حضرت مسلم(ع)-شهادت

 

با اضطراب و دلهره از روی بام ها

باشد از این سفیر به آقا سلام ها

در رو به روی دارالعماره ز کینه ها

باشد برای کشتن من ازدحام ها

حال و هوای شهر پر از بی وفایی است

بیعت شکسته اند همه بی مرام ها

این کوفیان بی خرد و تابع هوس

شرمی نکرده اند ز روی امام ها

اسفند توی کورۀ آهن بریختند

تا بوی کسب تازه رسد بر مشام ها

برخی برای گندم و برخی برای زر

حاضر شدند تا شکنند احترام ها

چندین هزار نامه برایت نوشته اند

بوی فریب می رسد از آن پیام ها

"مولا میا به کوفه" فقط ذکر مسلم است

شاید رسد به تو همۀ این کلام ها

« من سر بریدۀ  سر دارالعماره ام »

پس جان من فدای لب تشنه کام ها


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 2 بهمن 1395  | 10:06 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 1
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 40 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید