اشعار شب هفتم محرم – مهدی رحیمی

 

تیر آه از نهاد پدر در بیاورد

وقتی سر از گلوی پسر در بیاورد

 

بی شک برای بردن زیر گلوی تو

حق دارد اینکه تیر سه پر در بیاورد

 

از تیر گفته اند به کرات شاعران

آنجا که از گلوی تو سر در بیاورد

 

اما نگفته اند که ارباب از گلوت

باید که تیر را به هنر در بیاورد

 

ای کاش حرمله بنشیند مگر خودش

این تیر را به تیر دگر در بیاورد

 

هم که سه شعبه است همینکه سه شعله است

یعنی دمار از سه نفر در بیاورد

 

مهدی رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 اردیبهشت 1396  | 11:27 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب هفتم محرم – حسن لطفی

 

هم افتاده از نیزه سرت نه

هم جا باز کرده حنجرت نه

اگر هم خواستی از نی بیافتی

فقط در پیش چشم مادرت نه

**

امان از چشمِ هرزه بین خولی

و از خون لخته های زین خولی

نداری طاقت کنج تنورش

برو هرجا نه در خورجین خولی

**

بگو زینب:کمی آرام بچه است

بگو با ازدحام شام،بچه است

کمی از چهره اش تغییر کرده

بگو با سنگهای بام بچه است

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 اردیبهشت 1396  | 11:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت

 

هرم لبهای تو آتش زده جانم پسرم

قصه ی آب برای تو بخوانم پسرم

پسر ساقی کوثر به چه کاری افتاد

کشته ی طعنه ی این زخم زبانم پسرم

داغ تو چون علی اکبر کمرم را تا کرد

نعره خواهم زنم از دل نتوانم پسرم

مادرت دیده به راه است که سیراب آیی

با چه رویی تن تو خیمه رسانم چه کنم

بی هوا تیر رسید و نفسم بند آمد

با نگاه تو گرفته ست زبانم پسرم

خون من گردن آنکس که گلوی تو برید

حسرت بوسه نهاده به لبانم پسرم

صبر کن تا پر قنداقه ی تو پاره کنم

سخت جان می دهی ای راحت جانم پسرم

ز ترک های لبت بوسه گرفتن سخت است

خندۀ آخر تو برده توانم پسرم

می کَنم قبر تو را دور ز چشم مادر

پدرم داده ره چاره نشانم پسرم

با وجودی که کنم قبر تو یکسان با خاک

باز هم جان تو بابا نگرانم پسرم

 

قاسم نعمتی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 15 اردیبهشت 1396  | 11:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اصغر(ع)-شهادت

 

گهواره نیست جای من و گریه های من

قنداقه نیست جای من و دست و پای من

من قول می دهم که ز خود راضی اَت کنم

بهتر ز خنده نیست رجز ، از برای من

لبخند می زنم به تو وقت شهادتم

تا سر زند ز حرمله تیر بلای من

باید دَمارِ تیر سه شعبه در آورم

زان پس رباب نغمه کند لای لای من

کاری کنم که هلهله ها بی اثر شود

ذبح عظیم می شود این ماجرای من

باید به روی دست تو  من  دست و پا زنم

تا سرفراز گردی از این ادعای من

حیرت زده کنم همۀ این سپاه را

احیاگرِ غدیرِ علی کربلای من

بالای دست حضرت سلطان فدا شدن

یعنی رسیدن به لقای خدای من

حتی اگر به نیزۀ دشمن رود سرم

عالم خبر شوند از این ابتلای من

تا روز حشر من سند غربتت شوم

برپا کنند عالم و آدم عزای من

***

محمود ژولیده


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گل من...

می زدی تا زیر گریه می شدم بی اختیار

با شروع هقهقت می زد رقیه زار زار

 

بر نیامد چون ز مشک و آب دریا هیچ کار

شد لبت نا خواسته بر خشکی و تاول دچار

 

رفتی و حالا شدم یک مرتبه بعد تو آب

سوخته مادر سرت بر نیزه زیر آفتاب

 

سیب سرخی بر سر نیزه بگو معناش چیست؟

ماندم از گوش تا گوش گلو معناش چیست؟

 

حنجرت شد وصل بر یک تار مو معناش چیست؟

قبر تو با نیزه ها شد زیر و رو معناش چسست؟

 

حال من را می کند آرامشت اینجا خراب

سوخته مادر سرت بر نیزه زیر آفتاب

 

غنچهء شش ماهه ام را با صف دشمن چه کار

کرده یک تیر سه شعبه با سر و گردن چه کار

 

طفلکم آخر تو را با گرمی آهن چه کار

می کند آب فرات این روزها با من چه کار

 

می دهد گهوارهء خالی تو من را عذاب

سوخته مادر سرت بر نیزه زیر آفتاب

 

خسته از خیمه نشینی ها شدی باشد درست

نیزه دارت کرده بر نیزه سرت را بد درست

 

سنگ ها کردند بر رویت هزاران رد درست

کرده ای در کوفه پیش چشم هاشان سد درست

 

کاشکی آورده بودم چند تا با خود نقاب

سوخته مادر سرت بر نیزه زیر آفتاب

 

مرد من بی معجری های مرا باور نکن

کندن خلخال از پای مرا باور نکن

 

بر سر پوشیه ‍دعوای مرا باور نکن

رفتن بازار و هر جای مرا باور نکن

 

 

رفتی و بردند ما را شام در بزم شراب

سوخته مادر سرت بر نیزه زیر آفتاب


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

لای لای علی...

رفتی و غم برگ و برت در بغلم ماند

صدخاطره وقت سفرت در بغلم ماند

 

 

خوابیده ای ای خواب زده در بغل خاک

بیخوابی وقت سحرت در بغلم ماند

 

 

بستی به نوک تیر دلم را و پریدی

شال عربی کمرت دربغلم ماند

 

 

تیرسه پر آمد سپرت بند به مو شد

ای بی سپر من سه پرت در بغلم ماند

 

 

آتش زده ولله مرا کاش ببینی

قدری نم چشمان ترت دربغلم ماند

 

 

سیراب شدی یا نشدی؟آب نخوردی؟

خشکی لبت با جگرت در بغلم ماند

 

 

رفتی و شبم بی تو دگر ماه ندارد

خاموشی روی قمرت در بغلم ماند

 

 

این تیر که نه!نیزه بی رحم تورا کشت

یک تکه تن مختصرت دربغلم ماند

 

 

من هلهله را میشنوم!دید ندارم

ای دلخوشی من خبرت دربغلم ماند

 

 

تب کرده زمن رفتی و سرد آمده ای آه..

گرمای تن شعله ورت در بغلم ماند

 

 

هربار که افتاد ز نی مادرت افتاد

برداشتمش باز سرت دربغلم ماند

 

 

مادر بخدا آب دل سیر نخورده

من مانده ام و داغ تو ای شیر نخورده

 

سید پوریا هاشمی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای گل پرپر بابا چه بگویم به رباب

حال از کینه اعدا چه بگویم به رباب

 

آخرین یاور من بودی و با کشتن تو

مانده ام بی کس و تنها چه بگویم به رباب

 

رشته صبر من همچون گلویت پاره شده

آخر از داغ تو بابا چه بگویم به رباب

 

طلب آب نمودم که به تو تیر زدند

حنجرت پاره شد حالا چه بگویم به رباب

 

حلق تو بینم و با خویش چنین می گویم

من بیچاره خدایا چه بگویم به رباب

 

مادرت گر که سراغ تو بگیرد از من

پسرم گو تو به بابا چه بگویم به رباب

 

گر بپرسد ز من آیا به لبش آب رسید

ماهی دور ز دریا چه بگویم به رباب

 

گر بپرسد زمن او را به چه جرمی کشتند

ای عزیز دل زهرا چه بگویم به رباب

 

طفل شش ماهه من گرکه عدویم بزند

بر سر نیزه سرت را چه بگویم به رباب


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حرم را از عطش بی تاب کردند

پر از خون صورت مهتاب کردند

علی اصغر لب تشنه ام را

به تیر حرمله سیراب کردند

 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خون روی پر تورا چه کنم

پاسخ مادر تورا چه کنم

 

گر که قنداقه را کنم مخفی

تیر در حنجر تورا چه کنم

 

گر که داغ تورا ز یاد برم

خنده آخر تورا چه کنم

 

بچه ها را اگر کنم آرام

شیون مادر تورا چه کنم

 

پسرم مادرت به روی نی

تا نبیند سر تورا چه کنم

 

لب گشا و خودت بگو بابا

چه کنم پیکر تورا چه کنم


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نام تو را همینکه صدا می‌زند رباب

آتش به جان کرب و بلا می‌زند رباب

 

مثل دل پدر گلویت پاره پاره است

اما دوباره حرف شفا می‌زند رباب

 

شد سینه پر ز شیر؛ ولی شیرخواره نیست

مادر بیا که باز صدا می‌زند رباب

 

چون در خیال خویش بغل می‌کند تو را

بوسه به زخم حلق شما می‌زند رباب

 

زحمت برای مادر و خلعت برای غیر

دیگر نگو که ناله چرا می‌زند رباب

 

قلب سکینه از غم تو تیر می‌کشد

در هرکجا که حرف تو را می‌زند رباب

 

سید محمد جوادی

 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید