شب هفتم
حضرت علی اصغر علیه السلام
دو جرعه آب ندیدی رباب را کُشتی
سه جرعه تیر مکیدی رباب را کُشتی
نگاه سمتِ حرم نه ، به سویِ علقمه کن
بگو عمو نرسیدی رباب را کُشتی
برات رو زدم و رویِ من زمین اُفتاد
تو خواهشم نشنیدی؟رباب را کُشتی
نشست ضربه ی تیر و کمی تو را چَرخاند
زِ خوابِ ناز پریدی رُباب را کُشتی
صدایِ حنجرِ تُردَت رسید زینب گفت
سه شعبه را چو کشیدی رُباب را کُشتی
بگو به تیر کمی جا برای بوسه نماند
چرا عمیق بُریدی رُباب را کُشتی
به رویِ دست چرا جمع کرده ای خود را
زِ دردِ تیر خمیدی رُباب را کُشتی
تو را نهان کنم اما من این عبا چه کنم
به این لباس چکیدی رُباب را کُشتی
امانتیِ ربابم ، بگو به مادرِ من
چه جایِ شیر چشیدی؟ رباب را کُشتی
همین که گریه نکردی حسین را کُشتی
همین که آب ندیدی رباب را کُشتی
حاج حسن آقا لطفی
ادامه مطلب
حضرت علی اصغر ع
تیر آمد و درست به حلقت فرو نشست
در سینه ام دومرتبه رازی مگو نشست
جایی که بوسه گاه من و مادر تو بود
باور نمی کنم پر تیر عدو نشست
ششماهه ام بگو چه شد اینگونه میروی
"بابا" نگفتی آرزویش در گلو نشست
از بس شتاب تیر سه شعبه زیاد بود
یک چشم هم زدن به گلویت فرو نشست
می خواستم ببوسمت آرام و بی صدا
یک تیر روی حلق تو با های وهو نشست
یک یک تن تمام حرم سرخ می شود
چون که علم ز دست بلند عمو نشست
محمد حسن بیات لو
ادامه مطلب
تاکه چشمم به دوچشم تر تو می افتد
آتشی بر جگر مادر تو می افتد
نیزه دار سر تو گر که کمی تند رود
باز هم از سر نیزه سر تو می افتد
شاعر:محمد حسن بیات لو
ادامه مطلب
زبانحال عبدالله بن الحسن (ع) با عمویش امام حسین (ع)
وقت جان کندن من هست عمو می بینی
تو گل عشق ز باغ دل من می چینی
من به عشق تو عمو ضربه ی سختی خوردم
حال از من تو بپرسی ز چه رو رنگینی
ساعتی قبل کنار بدن اکبر خویش
حال باید به کنار بدنم بنشینی
دشمنت دست مرا کرد جدا ای ماهم
دشمنت را تو بگو آه چقدر ننگینی
ضربه بر من بزن ای دشمن دون شرم نکن
پاره کن رأس مرا همچو عمو تا بینی
آرزو دارم عمو مثل علی اکبر تو
اربا اربا شوم و جا نشوم در سینی
حمله بر من که پسر بچه ای ام نیست روا
نام من نیست علی پس ز چه رو پر کینی
این که غم نیست عمو جان که امان از این شام
در دل اهل جفا من کخ ندیدم دینی
سروده : جعفرابوالفتحی
ادامه مطلب
قاسم بن الحسن
نه کلاه خود و نه جوشن نه زره آقام به تن داشت
**برای رفتن میدون فقط اون یه پیرهن داشت
مثه ماه شب چارده می زنه به قلب لشگر
**پشت سر داره دعای عمو و دعای مادر
می خونه (ان تنکرونی فانا بن الحسن) ای قوم
**بیائید جلو که (نجل نبی الممتهن)ای قوم
از نفس افتاده ام من
** از فرس افتاده ام من صدا زد عمو بیا که قاسمت داره می میره
**داره جام شهادت از دستای جدت می گیره
عمو جون برس به دادم یه نفر گرفته مویم
**اگه دیر بیایی اینجا می زنه رگ گلویم
همه استخونای من زیر سم اسب شکسته
**یه بانوی قد خمیده بالای سرم نشسته
از نفس افتاده ام من ** از فرس افتاده ام من
ادامه مطلب
مدح حضرت قاسم ابن الحسن (ع)
در نهاد عشق بازان الست ..... از ازل رخسار دلبر نقش بست
عکس روی یار افتاده به جام ..... یاد رویش رمز مستی مدام
مست تصویرش شده چشم خیال ..... قلب عاشق آرزومند وصال
راه و رسم دلبران دل بردن است ..... کار عشاق از جدایی مردن است
دل شود پژمرده از فکر فراق ..... شعله ور گردد ز شوق و اشتیاق
گر رود دلبر پی اش دل می برد ..... در غم جانانه حاصل می برد
از جدایی سینه محزون می شود ..... از جدایی دل پر از خون می شود
دل زهجران طالب تیر اجل ..... از برایش مرگ احلی من عسل
کربلا آیینه دلدادگی است ..... سرزمین دلکش آزادگی است
قلب مردانش قرین تیر عشق ..... نوجوان عاشقش چون پیر عشق
حک شده بر قلب او تصویریار ..... می شود از فکر هجرش بی قرار
در شب عاشور مشتاق بلا ..... تا کند جان درره دلبر فدا
حلقه ذکر شبش نام حسن ..... تا سحر ورد لبش نام حسین
او نگار دودمان هاشم است ..... نوگل زیبای زهرا قاسم است
از تبار ماه روی مه جبین ..... یوسف آل امیر المومنین
در تماشای پدر شد بسته راه ..... در تماشای پسر آمد سپاه
یک سپاه از کینه آمد با نظر ..... نیمه ی ماه است یا قرص قمر
چون عمو رخسار او بوسیده بود ..... چهره با عمامه اش پوشیده بود
تا مبادا نوگلش گردد خزان ..... تا که گلبرگش بیفتد بی امان
با حسین آهسته نجوا می کند ..... گریه عقده از دلش وا می کند
هجر، دلها را پر آتش کرده است ..... خوب بنگر که حسین غش کرده است
آخرین وصل است پیش از یک فراق ..... عشق هم می سوزد از این اشتیاق
چون که گل رو سوی میدان می رود ..... گوییا از باغبان جان می رود
ساعتی نگذشت آمد این ندا ..... برزمین افتادم ای جانا بیا
گشت پرپر پیکر آن یاسمن ..... غنچه ی دردانه ی آل حسن
باغبان آمد مگر یاری کند ..... لیک باید که عزاداری کند
دست و پا می زد به خون بروی خاک ..... گفت ای گل ازچه گشتی چاک چاک
ناله اش این بود ای مهر مهین ..... این قدر پایت مکش روی زمین
ادامه مطلب
وحید مصلحی
قاسم بن الحسن(ع)
از شوری چشم حسودان ترس دارم
بی نظم می بندم سرت عمامه ات را
آه! ای کبوتر بچه ی مشتاقِ پرواز
محکم گرفتی توی دستت نامه ات را
می خواستم نفرستمت اما عزیزم
حکمِ جهادت را تو از بابا گرفتی
سخت است از تو دل بریدن چاره ای نیست
از عمه شمشیر پدر، آیا گرفتی؟
با جنگ جویان فرق داری مردِ کوچک
گشتم زره اندازه ات پیدا نکردم
شهدِ شهادت از لبانت بود جاری
می خواستم بوسم لبت اما... نکردم
مانند زهرا راه رفتن شیوه ی توست
تیغ حسن در دست و با لبخند رفتی
پشت سرت لرزید قلبِ خیمه وقتی
خون خواهی آن اکبرِ دلبند رفتی
"هل من مبارز؟ " می زنی فریاد در دشت
مثل عمو پیچیده می جنگی دلاور
ارزق چشیده ضربه های کاری اش را
ای قوم بی دین هر که می خواهی بیاور ...
ممکن نشد تا با تو رو در رو بجنگند
نامردمان انگار فکری تازه دارند
ای تازه دامادم به جای نقل این ها
در دامن خود سنگ بی اندازه دارند
یک نیزه ای انداخت از مرکب زمینت
یک لشکر از کفتارها دور و بر توست
بر صورتت یک ردِ سم اسب مانده
در یاد من طرح نگاه آخر توست
از بس که پاشیده تنت امکان ندارد
اهل حرم یک جسم کامل را ببینند
آه ای گلِ پرپر گلابت را گرفتند
ای غنچه دورت داس های لاله چینند
ای غنچه ی بشکفته ی زیر سم اسب
قدری خودت را زیر مرکب ها بغل کن
بیچاره ام کرده صدایِ ضجه هایت ...
این مرگِ سختت را خودت "احلی عسل" کن
این اسب ها با سینه ات آخر چه کردند؟
پیچیده در کرب و بلا بویِ مدینه
این قدر پایت را مکش جانسوز بر خاک
از دردهای استخوانِ توی سینه
پنهان مکن از من تو با لبخند دردت
لبخندهایت می زند آتش عمو را
وقتی که می خندی به من ای ماه پاره
می بینم آن سر نیزه ی توی گلو را
می آیم از خیمه کنار پیکری که ..
در زیر دست و پای اسبان قد کشیده
بهتر که زینب در میان خیمه ها ماند
بهتر شده جان کندنت را او ندیده
باید در آغوشت بگیرم نرم و آرام
خیلی مواظب باشم از دستم نریزی
با اشک جسمت را به سمتِ خیمه بردم
مثل علی اکبر برای من عزیزی
ادامه مطلب
بشری موحد
حضرت قاسم(ع)-شهادت
این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود
سهم حسن از کربلا، غوغای قاسم بود
عطر مدینه لا به لای گیسوانش داشت
از بچه های کوچه های آل هاشم بود
از روز تشییع پدر تا کربلا بارید
باران تیر عشق یک ریز و مداوم بود
پیراهن اش غارت شد اما این که چیزی نیست
وقتی که انگشت عمو هم از غنائم بود
سر را جدا کردند اما عمه می پرسید
آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟
ادامه مطلب
حسن واشقانی فراهانی
قاسم بن الحسن (ع)
آن که این گونه به خون قامت او غلتیده است
«سیزده بار زمین دور قدش گردیده است»
این گل تر که چنین خفته به خون پیکر او
صورتش را لب شیرین حسن بوسیده است
به رکاب حسرت بوسیدن پایش باقیست
این نهالی است که بر سرو، قدش بالیده است
دشمن و دوست همه محو تماشای ویاند
لشگر حُسن ببین تا چه بساطی چیده است!
این قیامت قد از آن خیمه کمی دور کنید
مادرش تا که نبیند که کفن پوشیده است
این تن زیر سم اسب عدو رفته ز کیست؟
که لبش بر رخ زیبای عمو خندیده است
آن قدر خوب و عزیز است گل باغ حسن
که شه از اکبر خود بیشترش بوسیده است
رفت تا این تن گلگون به حرم، زینب گفت:
بشکند دست پلیدی که گلم را چیده است
«سائلا» بر در کاشانه او گر نگری
بینی آن جا که چهها کرده، چهها بخشیده است
ادامه مطلب
مجید خضرایی
حضرت قاسم(ع)
بر آخرین امید عمو پشت پا مزن
پا بر زمین مکش و چنینم صدا مزن
با العطش شرر به دل ما سوی مزن
داماد شرحه شرحه چه خوش قد کشیده ای
بر حجله ات بیا و تو رنگ عزا مزن
جانم بخواه لیک تو هم مثل اکبرم
حرفی ز آب با من بی هم نوا مزن
از غربتت هر آن چه که خواهی بگو ولی
حرفی ز درد سینه تو با مجتبی مزن
ای کاش که عموی تو می مرد قاسمم
در پیش چشم خون شده ام دست و پا مزن
پلکی بهم بزن اگرت نای حرف نیست
بر آخرین امید عمو پشت پا مزن
از بس که پیکرت ز سنان بهره مند شد
کوتاه بود قد تو اما بلند شد
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


