چرا بریده بریده است گفتگوی رباب
مگر که تبر سه شعبه است در گلوی رباب
چه خوب شد که علی اصغرش به میدان رفت
اگر نبود که میرفت آبروی رباب
دو قطره اش نرسیده به حنجر طفلش
چگونه آب شود مایه وضوی رباب
به جای اینکه عزیز دلش به حجله رود
به نیزه رفت در این دشت آرزوی رباب
دوباره آمده از پشت خیمه ها انگار
نتیجه بخش نبوده است جستجوی رباب
چقدر خواسته گهواره را عقب بزند
ولی دومرتبه برگشته است سوی رباب
فق مقابل زینب نبوده است سری
سری به نیزه بلند است رو به روی رباب
مجید تال
ادامه مطلب
زبانحال بی بی رباب(س) ، به قلم این حقیر...
دیدی چه آمد بر سر مادر؟ ندیدی
رفتی به نی حال مرا بهتر ، ندیدی
من مادرم ، من را چنین مضطر ندیدی؟
موی سفیدم را علی اصغر ندیدی ؟
.
تیری از این سو تا به آن سوی گلو رفت
میخواستم اکبر شوی ، این آرزو رفت
.
چشمم به راه علقمه ، اما نیامد
هر چه نشستم منتظر ، سقا نیامد
دستم به کاری جز دعا بالا نیامد
باران هم در آن حوالی ها نیامد
.
تیری که سقا را ز پا انداخت ای وای.
رو سوی حلق اصغرم می تاخت ، ای وای.
.
قنداقه ات را بستم و خوابیدی و بعد...
ای کاش حال مادرت می دیدی و بعد...
آویزه ی دست پدر گردیدی و بعد...
تیر سه شعبه آمد و خندیدی و بعد...
.
خنده نزن تا که حسین از پا نیافتد
یک قطره خونت بر زمین حتی نیافتد
.
هنگام غارت مشک هم نمناک می رفت...
پیراهنی از پیکری صد چاک می رفت...
من ناله ام تا پرده ی افلاک می رفت...
در پشت خیمه نیزه ای در خاک می رفت...
.
از خاک با سر نیزه ای بیرون پریدی.
دیدی چه آمد بر سر مادر؟ندیدی...
غلام حسین (ایمان) دهقانیا
ادامه مطلب
یا رضیع الحسین...
خونابِ غم به سينه ي مادر نمي رسيد
اين تيرِ غيظ كرده اگر سر نمي رسيد
دستِ كمي ز نيزهي ابنِ اَنَس نداشت
بَد مي بُريد، كاش كه تا پَر نمي رسيد
يك قطره هم ز مهريه ي مادرِ حسين(ع)
يعني به كامِ تشنه ي اصغر(ع) نمي رسيد؟
خيلي نداشت فاصله تا خيمه ها پدر
مي رفت هر چه باز به آخر نمي رسيد
كاري نداشت غيرِ خجالت كشيدنش
زيرِ عبا سرش كه به پيكر نمي رسيد
مي مُرد در تحيُّرِ اين داغِ دلخراش
زينب(س) اگر به دادِ برادر نمي رسيد
جز خنده هايِ سرخِ لب و چشمِ نيمه باز
تسكين بر آتشِ دلِ خواهر نمي رسيد
نبضِ پدر شمارشِ معكوس مي گرفت
نه، اين گلو به بستنِ معجر نمي رسيد
تيرِ سه شعبه جايِ همه سهم برده بود
چيزي به چشمِ حسرتِ لشكر نمي رسيد
حقّي نداشت پشتِ حرم جستجو كند
اي كاش دستِ نيزه به اصغر(ع) نمي رسيد
راحت به يك اشاره جدا مي شد از بدن
اين كار پس به منّتِ خنجر نمي رسيد
قندِ عسل به خنده لبت باز كرده اي
در رقصِ باد دلبري آغاز كرده اي
با جبرئيلِ نيزه به معراج رفته اي
كوچكترين پيمبرم اعجاز كرده اي
اين روزها براي خودت اكبري شدي
مادر مرا چقدر سرافراز كرده اي
آغوشِ من برايِ تو بهتر ز نيزه نيست؟
بالا نشسته اي و به من ناز كرده اي
آرامش تو بُغضِ مرا سرخ مي كند
سوز دلم به ناخن غم ساز كرده اي
بر دستِ بينِ سلسله ام غصه خورده اي
همدرديت هر آينه ابراز كرده اي
در بُهت برده اي همگان را كه با سه پر
در آسمانِ قافله پرواز كرده اي
علیرضا شریف
ادامه مطلب
مادر نه طفل تشنه خود را به باب داد
مهتاب را فلک به کف آفتاب داد
چون قحط آب، قحط وفا، قحط رحْم دید
چشمش به لعل خشک وی از اشک، آب داد
بر طفل و باب او چو جوابی نداد کس
یک تیر، هر دو را، به سه پهلو جواب داد
خون گلوی طفل نه، ایثار را ببین
آن گُل، نخورد آب و به گلچین گلاب داد
هم عندلیب سوخت و هم باغبان که خصم
آبی به گُل نداد، ولی گُل به آب داد
پرپر چو مرغ می زد و تا پر، نشسته تیر
اما به خنده باز تسلاّی باب داد
او خنده کرد و عالم از این خنده گریه کرد
نگرفت آب و آب به چشم سحاب داد
اصغر به لای لای ندارد نیاز و تیر
او را به خواب بُرد و به مَهد تُراب داد
حاج علی انسانی
ادامه مطلب
بیچاره رباب...
رفته تابِ شیرخواره وای بیچاره رباب
نیست وقتِ استخاره وای بیچاره رباب
برد آقا تا که سیرابش کند، با ناله کرد...
بر لب خشکش اشاره وای بیچاره رباب
تا که فرمود: "...إرحموا هذا الرضیع" تیری رسید
حرف او شد نیمه کاره وای بیچاره رباب
حرمله با تیِر مرد افکن علی را ذبح کرد
حنجرش شد پاره پاره وای بیچاره رباب
میخِ محکم را به روی تخته ی نازک بکوب
رفته تاب از استعاره، وای بیچاره رباب
پیکرش را برد بابا تا که پنهانش کند
قلبِ مادر زد شراره، وای بیچاره رباب
عاقبت در پشت خیمه قبرِ مخفی شد عیان
نیست دیگر راه چاره وای بیچاره رباب
رأسِ او را روی نی بستند، این بی رحم ها
کرد با حسرت نظاره وای بیچاره رباب
همسر ارباب ما دیگر شبی راحت نخفت
هر شبش شد پر ستاره وای بیچاره رباب
جای چنگ آخرش روی گلویش سوخت باز
خیره شد بر گاهواره وای بیچاره رباب
کنجِ ویرانه به یاد اصغرش با آه گفت:
مادرم... با من هم آره...؟ وای بیچاره رباب
بیتِ آخر را فقط فهمید هرکس مادر است
شیر در سینه دوباره... وای بیچاره رباب
محمد جواد شیرازی
ادامه مطلب
امان از دل رباب..
رفتی و رفتن تو نشد باور رباب
ای علت عزا و دو چشم تر رباب
حالا نمیشود که بمانی به خیمه؟ چون ..
آرام جان زینبی و یاور رباب
میسوخت دل میانه ی صحرای کربلا
از فرط تشنگی علی اصغر رباب
با بغض گریه زمزمه میکرد : کاش بود
بر روی نیزه جای سر تو سر رباب
ساقی خودت بشو و بگیر آب از عدو
پاشو غضب به حرمله کن لشگر رباب
اما دگر امید برایش نمانده بود
وقتی ز پا فتاده شد آب آور رباب
امیر فرخنده
ادامه مطلب
یا علی اصغر (ع)
سردرد داشت آه ولی شیر نه نداشت
انگشت را در دهن کودکش گذاشت
حسش شبیه پر زدن یا کریم بود
تب کرده بود کودک و حالش وخیم بود
کودک نشسته در بغل مادرش رباب
انگشت میمکید و مادر به التهاب
یعنی حسین! کودکم از دست میرود
دارد علی کوچکم از دست میرود
دیگر نفس نفس زدنش با شماره شد
"بابا بیا مرا ببر"ش با اشاره شد
آمد به صحنه با علی اصغرش و بعد
دریای اشک گشت دو چشم ترش و بعد
تیری سه شعبه آمد و ریشی خضاب شد
کودک برای مرد شدن انتخاب شد
دشمن،صدای هلهله،بالا...بلندتر
اما صدای گریه ی مولا...بلندتر
سرباز کوچک حرمم!تکسوار من
جوشن صغیر من! علی ام!ذوالفقار من
تیری نشسته روی تنت هی تکان مخور
زخمش رسیده تا دهنت هی تکان مخور
چیزی بگو، چه چاره بجویم عزیزکم؟
حالا به مادرت چه بگویم عزیزکم؟
وا میشود شکاف گلو دست و پا مزن
اصغر ! تورا به روح عمو دست و پا مزن
مادر...پدر...شکسته...کودک شکسته تر
زخمش مدام میشود از هم گسسته تر
یک رد خون نازک و یک دشت شاپرک
با چشمهای بسته برگشت شاپرک.
امیررضا قدیری
ادامه مطلب
مرا آیینه بر دوش افریدند
مرا با گل هم اغوش افریدند
من از آیینه داران غدیرم
اگر چه طفل شیرم شیر گیرم
مرا در آسمان آواز کردند
مرا زهرا شنا سان ناز کردند
طفیل تربت بانوی ابم
نوای لای لایی ربابم
کلید مشکلات عالمینم
علی سوم بیت الحسینم
من از نسل یل خیبر گشایم
گره از کارها وا می نمایم
غروب آخرین گلفروشم
سر افتاده ی بر روی دوشم
علی اشتری
ادامه مطلب
یا رضیع الحسین...
نه اينكه زير عبا هم، در آفتاب بسوزد
رُخ لطيف تو از بوسه، وقت خواب بسوزد
"گلابْ گير"نشان داد ، با تمامِ قشنگيش
گلي كه سر بِدهد تا شود گلاب ، بسوزد
مريز روي زمين ، مُحسنِ حسين ، وگرنه
دوباره مثل مدينه ، ابوتراب بسوزد
چگونه شرح لبت را بروي صفحه بيارم ؟
كه با نوشتن اين غم دل كتاب بسوزد
ز آتشي كه عطش در گلويِ خشك تو انداخت
سه شعبه موقع پس دادن جواب بسوزد
براي اينكه بسازد بناي گريه ي ما را
بناشده ست كه در ماتمت رباب بسوزد
ز سايه اي كه تو انداختي به محمل خواهر
دل رقيه از اين لطف بي حساب بسوزد
اگركه ابر شده آب سرد، معنيش اين است
بناست تا به ابد در غم تو آب بسوزد
محمد قاسمی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


