پسرم...

می شینه رو خاک خدا خدا میگه

گاهی وقتا حرفاشو به ما میگه

شبا وقتی یهو از خواب می پره

دستاشو تکون میده لالا میگه 

 

آخه امروز تو کوچه گهواره دید

دست مادرای شام شیرخواره دید 

صبح تا حالا با کسی حرف نزده

فکر کنم حرمله رو دوباره دید

 

حرمله گلشنمو ازم گرفت 

گل رو دامنمو ازم گرفت

من اگه لالا نگم دق مکنیم

لالایی گفتنمو ازم گرفت

 

حرمله خدا تحقیرت کنه

الهی داغ ببینی پیرت کنه

یه جوری زدی زمینگیرم کنی

الهی خدا زمینگیرت کنه

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

به پادگان بلا افسر صغیر قوایم
به شیر خوارگی خود ستاره ی شهدایم
مرا زتیر سه پر .حرمله حراسی نیست
که جان به کف سپر محکم خدنگ بلایم
مقام ورتبه ام این بس که در کف خورشید
چو ماه چارده ای افتخار ال عبایم
اگر چه کودک لب تشنه ای به برکه ی خونم
ولیک شیرم و از بیشه زار شیر خدایم
تو از قشون یزید و من از سپاه حسینم
تو سر سپرده و من پیش مرگ میر هدایم
تو از زباله ی کفری و من زشاخه ی طوبی
تو قاتل من ومن هم ضبیح کوی منایم
هدف بگیر که از امتحان دگر به در ایم
بزن خدنگ که من بر خدنگ خنده نمایم
مخند طعنه مزن گریه ام زبهر عطش نیست
بدان حساب کنم گریه کز رقیه جدایم
هنوز دیده ی خوش زاد ریزد اشک تحسر
عنایتی که گذر نامه ای دهد ز برایم

 

مرحوم سید حسن خوشزاد


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مشغول کار هستی و در زیر آفتاب
 حس می کنی که بین تنوری، - پُر التهاب-

هم تشنه ای و هم رمضان نه محرّم است
 کافی است اینکه روزه بگیری بدون آب

تو روزه ای و کودک تو تشنه مانده است
بی اختیار روضه ی تو می شود رباب

در زیر آفتابی و هی چنگ می زنی
 بر انعکاس تشنه ی صحرایی از سراب

چشمت سیاه می رود و باز می شود
 این روضه پیش چشم تو قدر یکی دو باب

در خیمه ای و دست تو گهواره ی علی است
 ای کودکم ! عزیز دلم ! ناز من ! بخواب

حتماً عمو برای تو آبی می آورد
با گریه هات مادر خود را نده عذاب

 از هوش می روی، دو سه ساعت گذشته است
پا می شوی، سوال تو مانده است بی جواب

 آخر گناه کودک شش ماهه ات چه بود؟
 افطار آمده است و نگاهت به ظرف آب

محسن ناصحی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شش ماهه حسين (ع)

 

لب تشنه می شوی تو وای وای مادرت
زی تاب می شوی تو وای وای خواهرت
اینجا برای حلق تو یک قطره اب نیست
پس زود تر برو به سوی حوض کوثرت
با حرمله مبارزه ی تن به تن نکن
یک کربلا کم است یلم پیش لشکرت
با خنده دشنه بر دل من می کشی پسر
پس قاتلم تویی تو وتیزی خنجرت
هی دست و پا چو اکبر لیلا نزن علی
ابی نمانده تا که بریزم به حنجرت
من پیکر ظریف تو را دفن می کنم
تا زیر دست و پا نرود پیکر و سرت

 

حمید کریمی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وقتی که شیرخواره ای از دست میرود
در آسمان ستاره ای از دست میرود

خواهی نخواهی ؛ آدم ؛ بیچاره میشود
وقتی که راه چاره ای از دست میرود

خون می شود شَدید ؛ دل مادر و پدر
چون طفل ماه پاره ای از دست میرود

غنچه اگر که آب نبیند، ز شاخه اش
با کمترین اشاره ای از دست میرود

با تیر پهلوان کُش و حجم گلوی طفل
هرگونه استعاره ای از دست میرود

از خیر گوشواره مَحال است بگذرند
جایی که گاهواره ای از دست میرود


محمد قاسمـی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اگر چه حوصله ی شعر سر نیامده است
قلم ز عهده ی مدح تو بر نیامده است

به شهد غنچه ی لبهای سرخ تو سوگند
گلی شبیه تو از خاک در نیامده است

بزرگی تو چنان جلوه کرده در عالم
مجال عمر کَمَت در نظر نیامده است

به لطف منسب بابُ الحوائجْیت بُوَد
که توی حرف تو اصلاً اگر نیامده است

علی؛علیست چه اکبر؛چه اصغرش؛اصلاً
ز نام نامی تو خوبتر نیامده است

بدیل نیست برایت که در سرای حسین 
پس از ظهور تو دیگر پسر نیامده است

چه جلوه ای تو ندانم که لطف نقّاشیْت
به ذهن این همه تصویرگر نیامده است

خبر رسیده لبت خنده داشت وقت سفر
اگر ز شورش اشکت خبر نیامده است

ازآن طرف دل مادر اسیر دلشوره ست
ازاین طرف سوی خیمه پدر نیامده است

بگو گلوی تو شمشیر خورده یا نیزه ؟
مگر به سمت تو تیر سه پر نیامده است ؟

تنت برای چه اینقدر؛ زخمْ خورده شده؟
اگر ز خاک به سرنیزه در نیامده است… 

 

شاعر:محمدقاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از من نگیری خنده هایت را علی اصغر

شیرینی دنیای من ... بابا ... علی اصغر

از لشکرم دیگر نمانده یاوری، یاری

بابا ببین تنها شدم ، تنها ، علی اصغر

داغ بنی هاشم اگرچه سخت بود اما

داغ علی انداختم از پا علی اصغر

انگشتهای کوچکت از گونه ام انگار

دارد که بر می دارد این غم را علی اصغر

بگذار دردم در دلم پنهان شود هرچند

پیری شده در چهره ام پیدا علی اصغر

خورشید چشمم! لذت شیرین دنیایم!

تاب غروبت را ندارم یا علی اصغر

می خوانم از چشمان معصوم ات که می گویی

میدان نرو تنها، نرو ، یا با علی اصغر

بی تابی و بی تابی ات آتش به جانم زد

باشد... بیا با من.. بیا بابا.. علی اصغر

 

وحيده گرجي


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-مناجات شب هفتم محرم

 

از شوق رود بود که دریا درست شد

تقصیر درد بود مداوا درست شد

عاشق به ذات خویش ندارد هویتی

یوسف که ناز کرد، زلیخا درست شد

بادی وزید و باز نقابش کنار رفت

گیسوش پیچ خورد و معما درست شد

باز این چه شورش است که عیسا درست کرد

باز این چه شورش است که یحیا درست شد

فطرس به شوق آمدنش بال و پر گرفت

از خاک پای یار مسیحا درست شد

بر خاک پای خویش خودش نیز سجده کرد

این گونه بود تربت اعلا درست شد

سر را به پای یار که انداخت، عاقبت

پایین پاش عرش معلا درست شد

از بس به سینه مهر علی پرورانده بود

روی دلش برای علی جا درست شد

دیدی رباب، محض علی اصغرت فقط

قبری به روی سینه ی آقا درست شد

 

امیر عظیمی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:20 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت علی اصغر)ع)-شهادت

 

آمدم خیمه تا وداع کنم

دیدم از داغ آب می سوزی

بردم آبت دهم ولی دیدم

زیر این آفتاب می سوزی

 

کاش آبی شود مهیا تا

خجل از روی خواهرت نشوم

سعی کردم که وقت بردن تو

چشم در چشم مادرت نشوم

 

پشت سر را نگاه کن پسرم

جلوی خیمه ها رباب نشست

به امیدی که خیمه برگردی

آمد و زیر آفتاب نشست

 

من که طاقت ندارم ای گل من

که نگاهی کنم به پشت سرم

لیک حس می کنم که آمده اند

جلوی خیمه ها زنان حرم

 

گر چه ای کودکم نمی بینم

ذره ای رحم در دل اعدا

شاید این دفعه وضع ، فرق کند

کودک من توکلت به خدا

 

به رخ کودکم نگاه کنید

رنگ ، دیگر به روی طفلم نیست

کوفیان إرحمو بهذالطفل

قطره ای هم برای او کافیست

 

خودمانیم شیرخوارهء من

کاش از شاخه ات نمی چیدند

کاش پوشانده بودمت به عبا

تا گلوی تو را نمی دیدند

 

وقتی می آمدیم خواهر تو

با نگاهش مرا معذّب کرد

تا تو برگردی و بخوابی باز

عمه گهواره را مرتب کرد

 

تو بگو من چطور پاسخ این

یک حرم ، اضطراب را بدهم

عمه با من ، علی بگو که چطور

من جواب رباب را بدهم

 

این گلو مثل ساقۀ گل بود

قطع کردن ، تبر نیاز نداشت

کس نپرسید حرمله این طفل

به سه شعبه دگر نیاز نداشت

 

آه ، تصمیم ، واقعا سخت است

وای اگر تیر جابجا بشود

تیر را از گلو اگر بکشم

ترسم این است سر جدا بشود

 

عطش آرام کرده بود تو را

تاب حرکت نبود در بدنت

حرمله با سه شعبه باعث شد

بنگرم باز دست و پا زدنت

 

بعد از عباس ای علی اصغر

خیمه ها را تو زیر و رو کردی

از سرِ شانه ام گرفتی پر

هوس شانۀ عمو کردی

 

با دودستی که غرق در خون است

اشک خود را ز گونه پاک کنم

می برم پشت خیمه ها که تو را

با دل خون درون خاک کنم

 

شاید این طور دشمنان دیگر

رأس تو از بدن جدا نکنند

بین سرها سر تو را شاید

لااقل روی نیزه ها نکنند

 

لکن از قوم کوفی و شامی

می شناسم تمام را پسرم

تو برو تا دقایقی دیگر

وعدهء ما به نیزه ها پسرم

 

دوست دارم به سمت خیمه روم

تا شود عمه مرهم دردم

من فقط مانده ام  عزیز دلم

با چه رو سمت خیمه بر گردم

 

مهدی مقیمی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396  | 3:19 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 74 ::         50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید