چهل روزه ندیدمت ،نگو چرا جون بر لبم شاید نمی شناسی منو ،به اون خدا من زینبم
اگه کمونیم ،تو بوده ای جوونیم ،رفتی که پیرم
رسمش نبود داداش جونم، تو بری و من بمونم ،بذار بمیرم
غریب و بی کفن حسین
ما رو غریب که دیده اند، به اشکمون خندیده اند
به پای نیزه سرت، پیش چشام رقصیده اند
بگو که ناموس خدا، مگه کوچه بازاریه
غمی که پشتمو شکست، غم اَمانت داریه
یاس تو چیده شد، چه جور بگم با دست خود، با آه و گریه
قبری کوچیک کندم براش، ریختم خاک و یوآش یوآش، روی رقیه
غریب مادر یاحسین
دردم که تازیانه و، رخ سرخ و کبود نبود
دردم اینه که جای من ،محله یهود نبود
اَمون زقلب تیره شون، اَمون ز چشم خیر شون
سرگرمیشون کتک زدن، یتیم کُشی بود سیره شون
ادامه مطلب
يك اربعين گذشته و زينب رسيده است
بالاي تربتي كه خودش آرميده است
يا ايها الغريب سلام اي برادرم
اي يوسفي كه گرگ تنت را دريده است
ازشهر شام كينه رسيده مسافرت
پس حق بده به او كه چنين قد خمیده است
احساس ميكنم كه مادرم اينجا نشسته است
در كربلا نسيم مدينه وزيده است
بر نيزه بودي و به سرم بود سايه ات
با اين حساب كسي زينبت را نديده است
اين گل بنفشه هاي تن و چهره ي كبود
دارد گواه ، زينبتان داغديده است
توطعم خيزران و سنگ ها و خواهرت
طعم فراق و غربت و غم را چشيده است
آبي به كف گرفته و رو سوي علقمه
با آه مي رود سكينه و خجلت كشيده است
اين دختر شماست كه خواستند كنيزيش ....
لكنت گرفته است و صدايش بريده است
نيزه نشين شد حضرت سقا و اهلبيت
زخم زبان زهر كس و ناكس شنيده است
***
گفتي رقيه ..... گفت نمي آيم عمه جان !
در شام ماند و شهر جديد آفريده است
ياسر مسافر
ادامه مطلب
ای مقیم دل زینب
ای عزیز دل خواهر ، ای برادر ، برادر برادر
اربعین است ، دلم زارو حزین است، کاروان تو رسیده است ولیکن چه غمین است ، که با غصه عجین است
باورم نیست که در پیش مزار توبه خاک تو نشستم
***
روزگاری همه آرزویم بود نیایم سفر کرببلا
تا که نبینم بخدا ، داغ تو ای زاده زهرا، پسرشیر خدا ، حضرت مولا
ولی ازآن موقع که نیت ماندن کردی
ماندی اینجا وهمه باور تو، خواهر تو ، خواهر خو ن جگرِ غم زده ی ِ مضطر تو،
بار سفر بست به دنبال سر تو
به همراه یتیمان وزنان حرم تو
که همه گریه کنان ، موی کنان ، مویه کنان ، دل نگران ، ناله کنان ، راهی کوفه شد وراهی بر شام
همان کوفه که استاد مسلمانی شان بوده ام آیا؟
چه شهری،چه پذیرایی خوبی، میزبان سنگ به دست خوب پذیرائیمان کرد ،
عجب این بود درآن شهر ، همان شهر علی، شهر یتیمان و اسیران که قوت و غذاشان همه شب داد
خواهرت را همگی مسخره کردند !
همه شان خنده کنان ، رقص کنان ، طعنه زنان پای سر تو ،
سری که قاری قرآنی بود
سری که آیه ی ایمانی بود
گرچه بر نی شده اما به دلم باعث تسکین پریشانی بود
***
ای مقیم دل زینب
خبرت هست که بعد از تو و عباس ، همان غیرت و مردانگی محض، چه آمد به سر ما ؟
خنده و چشم حرامی ، سنگ و سوت و کف آن مردم شامی ،
در آن کوچه و بازار ، در آن مجلس اغیار ، در آن محفل غم بار به دور از تو و از چشم علمدار
کسی خواست کنیزی ببرد دخترمان را !
چقدر می ترسید ،
دخترت را گویم ، چقدر می لرزید
دختری که به عمویش همه جا می نازید ،
دختری که به ید و قدرت مردانه ی او می بالید
همه ی راه زشرم از عمویش می نالید
به دست مشک و به چشم اشک ، سوی علقمه عازم شده با ذکر عمو وای عمویش
ولی آهسته شنیدم که چنین گفت سکینه
وای اگر بی تو عمو باز روم تا به مدینه
چه جوابی بدهم مادرتان ام بنین را ؟
***
آن طرف تر بنگر زار نشسته ، مادری خسته ی خسته ، دلش را که شکسته ؟ بند بند دلش از هجمه یک تیر گسسته
بغل کرده در آغوش زنی طفل خیالی ، گوئیا زنده شده در نظر او ،
علی و قصه ی آب و ، دل پر آه و کباب و ، هرم آتش ، همه ی دشت سراب و ،آفتاب هم خجل از روی رباب و
پسرم گریه نکن حرمله اینجاست ،
واین حرمله با تیر سه شعبه .... و بگذار نگویم که دلم تاب ندارد
***
ای مقیم دل زینب
یاد داری شبی که دختر تو ، دختر زهرایی تو ، دختر بابایی تو ،
خواب تو دید و به ناگاه پرید .
نیمه شب بود که ویرانه ی ما ، کنج مخروبه ی غمخانه ی ما
بیت الحزان شد - و باران شدو – نالان شد و گریان شدو آنجا
هر آنکس که چنین منظره را دید
همان وقت که تو سر زده با سر ، یادی از دختر شیرین دهن ِ خوش سخن ِ خود بگرفتی
خرابه نه که محشر شده بود
نوبتی هم اگرت بود ، دگر نوبت گلبوسه ی دختر شده بود .
عمر کوتاه گلم سر شده بود ، مثل مادر شده بود ، دخترت با پر بشکسته کبوتر شده بود
***
ای مقیم دل زینب
همه ی آرزویم هست
همین جا ، همین کرببلا ، پیش شما جان بسپارم
ویا اینکه بمانم ، کنار تو که دیگر نتوانم ، سفرو زندگی ِ با تو این قد کمانم ، نه جانم نتوانم نتوانم
یاسر مسافر
ادامه مطلب
یک اربعین بر روی نی دیدم سرت را
دیدم که زخمی کرده نیزه حنجرت را
یک قافله با سوز و اشک و آه آمد
برخیز و بنگر حال و روز لشکرت را
با ظرفی از آب آمده تا که ربابه
سیراب گرداند علی اصغرت را
برخیز ای نور دو چشمم ای برادر
تا که کمی آرام سازی همسرت را
بگذار تا شرح سفر با تو بگویم
بشنو کمی از غصّه های یاورت را
از کوفه و شام بلا ای داد بیداد
رنج اسارت پیر کرده دلبرت را
وقتی گذر دادند ما را بین مردم
دیدم سر نی گریه ی آب آورت را
دیدم ز بام خانه طفلی خیره سر با
سنگی نشانه رفته چشمان ترت را
رقّاصه های شهر را آورده بودند
تا دربیارند اشک چشم خواهرت را
تهمت زدند و خارجی خواندند ما را
آتش زدند آنجا دل غم پرورت را
آنجا نمی دانی چه زجری می کشیدم
وقتی که نان می داد شامی دخترت را
با هر صدای خیزرانی که می آمد
من می شنیدم ناله های مادرت را
چشم علمدار حرم را دور دیدند
ورنه به عنوان کنیزی گوهرت را ... !
جا مانده گنج سینه ات کنج خرابه
با خود نیاوردم گل نیلوفرت را
این ها همه یک گوشه ای از ماجرا بود
تازه نگفتم روضه ی انگشترت را ... !!!
ادامه مطلب
فقط براي نگاه نگار آمده ام
براي اشك دل بيقرار آمده ام
كويرتر شده چشم از هميشه، از هر وقت
دونيم قطره ي باران ببار، آمده ام
اگر گناه ، مرا سر به زير بار آورد
ولي به عشق شما سر به دار امده ام
بهارقلب زمين آمده ، بساط كجاست؟
دو دست خالي و با قلب زار آمده ام
ببين كه غرق تمنّام ، خواهشي دارم
اجابتم كن و منّت گذار ، آمده ام
تمام كوله ي معصيّتم بگير و ببر
دو كيسه نور برايم بيار، آمده ام
((بس است خلف به وعده، كمي خدايي شو))
به نفس گفتم و با خود كنار آمده ام
اميد لطف تو دست مرا كشيد اينجا
تو خواستي كه به اينجاي كار آمده ام
دعاي اول و آخر ، ظهور حجت توست
براي اوست كه چشم انتظار آمده ام
ببخش، جان همان خواهري كه گفت: حسين
كشان كشان به روي اين مزار آمده ام
رمق به پام نمانده چرا كه همراهِ
هزار عقده ي از نيزه دار آمده ام
سرت مقابل چشمم گذاشت عمداً ، گفت:
تو با حقارت و من با وقار آمده ام
حميد رمي
ادامه مطلب
اربعین-حضرت زینب(س)
اربعین و جاده های بی کسی
زینب و دنیایی از دلواپسی
حس نمودم اوج غربت را به تن
خورده ام طعنه ز اغیارت بسی
آمدم ،حال مرا بنگر حسین
ای برادر،ای تو هم سنگر حسین
کوله باری از مراثی در دلم
کعب نی هر لحظه بر خواهر حسین
بعد تو،این زینب و این ناله ها
این من و حزن و فراق لاله ها
ای سرت خورشید بام نیزه ها
مانده ام بین گل و آلاله ها
در مسیر کوفه تا شام بلا
من شدم با هر غم تو مبتلا
بوی خون آید هنوز از قتلگه
ای شهید خفته در کرب و بلا
من اسارت رفتم و قدم خمید
نیزه ها از پیکرت گلبوسه چید
ای تنت زخمی چو قلب دخترت
همچو مادر، پهلویت دشمن درید
شاعر:محمد مهدی عبدالهی
ادامه مطلب
حضرت زینب (س)- اربعین
چهل روزه برادر، بی قرارم
چهل روزه من و احوال زارم
چهل روزه شده بر نی، سر تو
زند دائم به سر، این دختر تو
چهل روزه من و چشم انتظاری
چهل روزه ز نی، دنبال یاری
چهل روزه ولی گشته چهل سال
شدم از داغ تو، بی پرّ و بی بال
چهل روزه، جسارت بر حرم شد
چهل روزه، چه خاکی بر سرم شد
چهل روزه جمالت را ندیدم
ز رگ های گلو، بوسه نچیدم
چهل روزه شده کارم شب و روز
کنم تفسیر آن، روی دل افروز
چهل روزه مقیم اشک و آهم
چهل روزه به نی، مانده نگاهم
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
ادامه مطلب
هم ؛که شعله بر جگر غم کشیده ام
اشکم، که قطره قطره به پایت چکیده ام
آئینه ام ،که زخم ترک خورده ام ز سنگ
سروم ، که سایبان شده قد خمیده ام
ای تلّ ِ خاکِ غرقِ به خونِ برادرم
باور نمی کنم به کنارت رسیده ام
نقش هزار ضربت دشمن گرفته ام
طعم هزار سنگ ستم را چشیده ام
یادم نمی رود که در آن روز در پی ات
صد بار این مسیر سیه را دویده ام
یادم نمی رود که در آن شام از تنت
صد تیغ و تیر و نیزه و خنجر کشیده ام
اکنون رسیده ام که ببوسم دوباره ات
آه ای گلو بریده کجایی ، بریده ام
ادامه مطلب
از امام زمان(ع)معذرت خواهي ميكنم بابت اين شعر
امان از دل زينب(س)
هر طور بود آمدم اینجا گمان نبود
اصلاً اُمیدِ آمدنِ کاروان نبود
من زینبم نه زینب وقت وِداعمان
زینب به زیر جامه اش این داستان نبود
من زینبم نه زینب تا عصر یازده
موی سپید و این همه قَدِ کمان نبود
آسان نبود رفتن ما تا به کوفه، شام
گاهی میان قافله یک لقمه نان نبود
آسان نبود رفتن ما با حرامیان
پرده نداشت محمل ما، شأنمان نبود
آسان نبود آمدن ما از این مسیر
غیر ِ سرت به رویِ سرم سایبان نبود
این قافله که خانم قامت کمان نداشت
دارایِ دختری شده لکنت زبان نبود
تعداد ما کم است نپرس از دلیل آن
با نازدانه ات احدی مهربان نبود
رفتی و بردی اصغر و حتی برای من
نگذاشتی رقیه يِ خود را برای من
با اشکِ چشم غسل زیارت کنم حسین
وقتش رسیده جان برود از تنم حسین
حالا که باز هست دو دستم چه فایده؟
دستی نمانده سینه برایت زنم حسین
دیگر رسالتم که به پایان رسیده است
بگذار کربلا بشود مدفنم حسین
هر چه به من گذشت فدای سرت حسین
معجر که هست روی سر خواهرت حسین
بعد از تو گاه قافله سالار بوده ام
گاهی سپر، طبیب، پرستار بوده ام
هر جا برای حفظ امام زمانه ام
زهرا میان کوچه و بازار بوده ام
بی معجزه، بدون عصا، با قَدِ خَمَم
موسی میانِ مجلس اغیار بوده ام
چشم یزید کور شد از خطبه های من
من ذوالفقار حیدر کرار بوده ام
من پس گرفته ام عَلَم ِ ساقی ِتو را
تا ساقی ات بداند علمدار بوده ام
از من مپرس، مگو خواهرم کجاست؟
آن بلبل سه ساله ي من دخترم کجاست؟
یادت که هست آنچه سر پیکرت شد و
چوب و عصا و نیزه فرو در پَرَت شد و
از پشتِ سر گرفت به بالا سر ِتو را
آنچه به پیش من ِ خواهرت شد و
می آمدند دستِ پُر از قتله گاه و بعد
در زیر سُم ِ اسب لگد پیکرت شد و
رفتم به شام و كوفه به همراه یک نفر
یک ساربان که صاحب انگشترت شد و
گاهی فراز نیزه و دروازه مرقدت
گاهی میان طشت ، نزولِ سرت شد و
آرام گفته ام که ابالفضل نشنود
حرف از کنیز بردن یک دخترت شد و
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
يادش به خير روز و شبم با حسين بود
ذكر بي اختيار لبم يا حسين بود
پا تا سر ِ عقيله سرو پا حسين بود
وقتِ اذان اشهدِ من يا حسين بود
ما تار و پودِ رشته يِ پيراهن هميم
يعني من و حسين،حسين و من ِ هميم
دور از تو هست ولي دست از تو بر نداشت
خسته شده ست ولي دست از تو برنداشت
از پا نشست ولي دست از تو برنداشت
زينب شكست ولي دست از تو برنداشت
مانند من كسي به غم و رنج تن نداد
آه كه غمي چنين به دلِ پنج تن نداد
يادش به خير بال و پرش ميشدم خودم
سايه به سايه همسفرش ميشدم خودم
يك عمر مادر و پدر ميشدم خودم
جايِ همه فدايِ سرش ميشدم خودم
نام ِ حسين حكم ِ قسم را گرفته بود
يك شب نديدنش نفسم را گرفته بود
يادم مي آيد آينه رويِ حسين بود
اشكِ دو چشمم آبِ وضويِ حسين بود
هم پنجه هام شانه ي موي حسين بود
هم بوسه هاي زير ِ گلوي حسين بود
يادم نرفته ميانِ شب از خواب ميپريد
يادم نرفته تشنه لب از خواب ميپريد
ماندند كربلا كس و كاري كه داشتيم
آتش گرفت دار و نداري كه داشتيم
بي سر شدند ايل و تباري كه داشتيم
از ما گرفت كوفه وقاري كه داشتيم
يك روز خانه يِ پدر ِ من شلوغ بود
يك روز دور و بر ِ من شلوغ بود
جاي سلام سنگ به من پرت كرده اند
از پشت بام سنگ به من پرت كرده اند
زنهايِ شام سنگ به من پرت كرده اند
شاگردهام سنگ به من پرت كرده اند
داغت نشست قلبِ صبور مرا شكست
زخم ِ زبانِ شام غرور مرا شكست
حالا فقط به پيرُهنش فكر ميكنم
ميسوزم و به سوختنش فكر ميكنم
دارم به دست و پا زدنش فكر ميكنم
بسكه به نيزه و دهنش فكر ميكنم ...
با روضه ي برادرم از هوش ميروم
با ضجه هايِ مادرم از هوش ميروم
از هر كه تازه آمده از راه نيزه خورد
گَهگاه سنگ، گاه لگد، گاه نيزه خورد
شد نوبت سنان، دهن ِ شاه نيزه خورد
در كُل هزار و نهصد و پنجاه نيزه خورد
آنقدر سنگ خورد كه آئينه اش شكست
در زير ِ نعل ها قفس ِ سينه اش شكست
واي از محاسن تو و انگشتهاي شمر
واي از لب و دهان تو و جاي پاي شمر
مثل تن تو خورد به من چكمه هاي شمر...
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


