اربعین

کربلایت بار دیگر منزل زینب شده
در عزای اربعینت جان او بر لب شده


او که شمع محفل شمس و قمر، وان غنچه بود
بعد از این پروانه ی هجده گل و کوکب شده


زینبی کز نور او دنیای دل جان می گرفت
بین چگونه عالم قلبش ز هجرت شب شده


جان مادر از رقیه نزد او حرفی نزن
زین سبب از شام تا کرب و بلا در تب شده


سرفراز آمد به دیدار حسین بن علی
با زبان حیدری زینت برای اب شده


من نمی گویم بر او بعد علمدارت چه شد
هیبت زهرا نشان، گویای این مطلب شده


روی چشمان عمود خیمه ها پا می نهاد
از جفای تیر دشمن حال بی مرکب شده

 

جملگی اهل سما گریان به حال زینب و
نغمه ی «طایر» دمادم ناله و یارب شده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 مرداد 1396  | 11:38 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چهل روز

صبح آمد و خورشید نتابید چهل روز

همراه من آمد سر خورشید چهل روز

در دفتر نقاشی تاریخ دو دستم

طرحی زد و از خون تو پاشید چهل روز

من تشنه ی لبخند تو بودم ولی ای عشق

جز غصه بر این تشنه نبارید چهل روز

از ناله ی من عرش خداوند تکان خورد

کوثر متلاطم شد و جوشید چهل روز

***

از مردم این شهر برایت چه بگویم؟!

تقویم همه بعد تو شد عید چهل روز

هر کس که نگاهش به من و بی کسی ام خورد

با هلهله ای کف زد و رقصید چهل روز

از خواهر خود حرف نکش ای تن بی سر

باید چه بگوید که چه ها دید چهل روز؟!

تصویر زمین خوردن تو در سر او ماند

این بود دلیلش که نخوابید چهل روز

این چشم اگر کور شده دست خودش نیست

رخ نیلی و لب پاره ترا دید چهل روز

برخیز نگاهت کنم و اشک بریزم

این بغض در این حنجره پوسید چهل روز

***

برخیز که بویت کنم و مست شوم باز

من آمده ام با سر خورشید،... کجایی؟!

حسن اسحاقی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 مرداد 1396  | 11:38 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اربعين

من که مهمان تو ازشام بلایم یا حسین
داغدارلاله های کربلایم یا حسین

کوعلی اکبرمن کوعلی اصغرم
کوامیرلشکروصاحب لوایم یا حسین

قبرتو چون کعبه وزمزم سرشک دیده ام
این چهل منزل شده سعی وصفایم یا حسین

بسکه درصحرا دویدم من به دنبال سرت
بین شده پرآبله ازخارپایم یا حسین

خواهی اردانی غمت با خواهرت زینب چه کرد
خیزوازجابین که محتاج عصایم یا حسین

محرم زینب کجا بودی که درشام بلا
مجلس نا محرمان گردید جایم یا حسین


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 مرداد 1396  | 11:37 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بی تو دلم، بسمل بی‌بال بود 
داغ چهل روزه، چهل سال بود 
طایر جان، دور سرت می‌پرید 
مرغ دلم، گوشه گودال بود 
سلسله، گردیده النگوی دست 
خار، به پای همه خلخال بود 
سینه ما، داغ روی داغ داشت 
خال لب ما، همه تبخال بود 

همـره ما، تار و نی و چنگ بود 
دسته گل محفل ما، سنگ بود 

اگر چه، خون جگر آورده‌ام 
پرچم فتح و ظفر آورده‌ام 
ای به فدای تن پاکت، سرم 
بر تن پاک تو، سر آورده‌ام 
بر لب خشک تو ز شام بلا 
اشکْ فشان، چشم تر آورده‌ام 
گرچه تو خود از همه داری خبر 
من ز سه ساله، خبر آورده‌ام 

داغ بزرگی است غم کودکت 
فاطمـۀ سـه سالـۀ کوچکت 

خیز، زجا، ای پسر مادرم 
من نه مگر این که تو را خواهرم 
معجر نو، بر سر خود کرده‌ام 
بس‌که به سر، ریخته خاکسترم 
تو در مدینه، وسط آفتاب 
عبا کشیدی به روی پیکرم 
در پی این قصه، گمانم نبود 
از سر نی، سایه کنی بر سرم


من نـه فقط هـمسفرت گشته‌ام 
سـوخته‌‌ام و دور سـرت گشته‌ام


کرب و بلا، باغ گل ما کجاست؟ 
مصحف صدپارۀ زهرا کجاست؟ 
ای بدنت پاره‌تر از برگ یاس! 
باغ گل و لالۀ لیلا کجاست؟ 
رباب با شاخۀ گل آمده 
غنچۀ پرپر شدۀ ما کجاست؟ 
رقیّه را، اگر نیاورده‌ام 
سکینه‌ات آمده، سقّا کجاست؟ 

آن‌همه گل در چمنت کو حسین
لالـۀ بــاغ حسَنَـت کــو حسین

شام و کف و خنده و دشنام بود 
عترت تو، در ملاء عام بود 
دسته گل سلسله دار همه 
سلسله و سنگ لب بام بود 
طفل تو، از بیم جنایت‌گران 
اشک به رخ ریخت و آرام بود 
شب همه، با گریۀ ما صبح شد 
شام هم از غربت ما شام بود 

رأس تو تا، زینتِ دروازه شد 
داغ دل مـا همگی تازه شد 

پیش بلا، سینه سپر گشته‌ام 
راهی طوفان خطر، گشته‌ام 
چهره برافروز، عزیز دلم 
من پی دیدار تو برگشته‌ام 
گرچه رسیدم ز سفر، سرفراز 
با غم تو، خمیده‌تر گشته‌ام 
از اینکه تو رفتی و من مانده‌ام 
خجل ز مادر و پدر گشته‌ام 

داغ تو زخم جگرم شد حسین
قاتل تو هـم‌سفرم شد حسین


کوه غمت به شانه آورده‌ام 
قامت خم نشانه آورده‌ام 
ناز مرا مکش که از بهر تو 
قصۀ نازْدانه آورده‌ام 
کبوتران بال و پرْبسته را 
باز به آشیانه آورده‌ام 
خیز و ببین شبیه زهرا شدم 
نشان تازیانه آورده‌ام 

همّت من، فـاتح دینـم شده 
مدال من، زخم جبینم شده 

ای به ابی انت و امّی فداک 
جانِ اخا! دست، برون کن ز خاک 
سر، که نداری، ز لبت بشنوم 
حرف بزن، از گلوی چاکْچاک 
وای اگر رود، ربابت ز دست 
آه اگر سکینه، گردد هلاک 
قلب رباب را بده تسلیت 
اشک سکینه را کن از چهره پاک 

نظر، بـه زین العابدینت، فکن 
زخم غـل جامعه را بوسه زن 

قسم! به خون دل و زخم سرم 
قسم! به کام خشک و چشم ترم 
قسم! به جان خاتم الانبیا 
قسم! به جانِ پدر و مادرم 
قسم! به دست‌های عبّاس تو 
قسم! به آن دو کودک بی‌سرم 
هزار بار اگر، به شامم برند 
باز تو را، باز تو را، یاورم 

سایۀ من فرش بیابان توست 
لالۀ من، خـار مغیلان توست 


میثم اگر در غم ما، سوخته 
از دل سوزان من آموخته 
ظرف گناهش، پر و دستش تهی 
از همه سو، چشم به ما دوخته 
هر نفسش شعله‌ای از آه ماست 
با نفس ما شرر افروخته 
نالۀ ما، گریۀ ما، سوز ماست 
هر چه که آورده و اندوخته 

اوست که یک عمر، ثناگوی ماست 
خاک قدم‌هـای سگ کوی ماست


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 مرداد 1396  | 11:37 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلام رضا سازگار-حضرت زینب سلام الله علیها-اربعین

اختر من! هلال من! ماه من

همسفر و همدم و همراه من

بی تو دلم طایر بی ‌بال بود

داغ چهل ‌روزه چهل ‌سال بود

شعله نثار جگرم کرده‌اند

با سر تو همسفرم کرده‌اند

پیش روی محمل من صف‌ زدند

رقص‌کنان، خنده‌ زنان کف ‌زدند

محمل ما در ملاء عام بود

همدم ما سنگ لب ‌بام بود

دیده به خورشید رخت دوختم

آب شدم ساختم و سوختم

رأس تو می‌داد به زینب سلام

چشم تو می‌گشت به من هم‌ کلام   

چشم تو از چار طرف سوی من

نغمۀ قرآن تو نیروی من

حال، پی عرض سلام آمدم

فاتح و پیروز ز شام آمدم

ای به جمالت نگه فاطمه

ای سر نی هم‌ سخن ما همه

باز هم از وحی محمّد بگو

از گلوی پاره خوش‌ آمد بگو

آمده‌ام شانه به مویت زنم

بوسه به رگ‌های گلویت زنم

دست، برون از جگر خاک کن

اشک غم از دیدۀ من پاک کن

ای به لبت زمزمۀ آب ‌آب

آب بده آب بده بر رباب

جان اخا غنچۀ پرپر کجاست

آب که آزاد شد اصغر کجاست

آمدم از شام سوی این حرم

تا به مزار تو طواف آورم

مروه مزار تو، صفا علقمه

سعی کنم پشت سر فاطمه

آمده‌ام ای همه جا همرهم

تا سفر خویش گزارش دهم

نام تو زنده ز قیام من است

فتح تو در خطبۀ شام من است

وحی خدا داشت بیانم حسین

تیغ علی بود زبانم حسین

سوختم و سوختم و ساختم

لرزه به کاخ ستم انداختم

طفل تو گردید پیام‌ آورت

شام شد آرامگه دخترت

گرچه به پای سرت آرام شد

سفیر دائم تو در شام شد

زنده شد از دفن شب دخترت

خاطرۀ دفن شب مادرت


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 مرداد 1396  | 11:37 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اربعین-زبان حال حضرت سکینه(س)

 

بی گل رویت پدر از زندگی دل برگرفتم

دست شستم از دو عالم چون ترا در بر گرفتم

یاد داری قتلگه نشناختم جسم شریفت

خم شدم بابا نشانت را ز انگشتر گرفتم

هر چه کردم جستجو انگشت و انگشتر ندیدم

پس سراغ حضرتت از عمّه مضطر گرفتم

در مقام قرب بودم مات جسم چاک چاکت

تا برای شیعیان پیغام زان حنجر گرفتم

سوختم آتش گرفتم چون شنیدم ناله تو

ز اولین پیغام تو دستور تا آخر گرفتم

داشتم می مردم از غم در کنار کشته تو

لب بر آن حنجر نهادم زندگی از سر گرفتم

بر تن آزردهٔ من بوسه می زد تازیانه

من برای توشهٔ ره بوسه زان پیکر گرفتم

بس که سیلی زد عدو در راه وصلت بر رخ من

صورتم نیلی شده سنّت ز نیلوفر گرفتم

خواهر کوچک ترم چون دید رأست در خرابه

داد جان در پیش رویم من غمی دیگر گرفتم

خوش به حال او که جان را کرد قربان سر تو

من گران جانم که ماندم قبر تو در بر گرفتم

این من و این جان ناقابل فدای خاک کویت

تا نپنداری که جز تو مونس دیگر گرفتم

مجلس نامحرمان دیدی مرا بازوی بسته

آستین را پیش رویم همچنان معجر گرفتم

خوب می خواندی تو قرآن ای فدای اشک چشمت

تا میان طشت زر بودی تو، من آذر گرفتم

ای پدر بعد از تو من دیگر نخواهم زندگی را

مرگ را زین زندگانی ای پدر خوشتر گرفتم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 مرداد 1396  | 11:36 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلام رضا سازگار-حضرت زینب سلام الله علیها-نوحه اربعین

پس از یک اربعین رنج و اسارت
کنم قبر حسینم را زیارت
سلام ای نور عینم
حسینم وا حسینم
 نفس ها اوفتاده در شماره
زیارت نامه قلب پاره پاره
برادر جان به زینب کن نظاره
سلام ای نور عینم
حسینم وا حسینم
نهادم در بیابان پیکرت را
چهل منزل به نی دیدم سرت را
سر عباس و عون و جعفرت را
سلام ای نور عینم
حسینم وا حسینم
پریشان چو گیسوی سکینه
هزاران کوه غم دارم به سینه
که بی تو می روم سوی مدینه
سلام ای نور عینم
حسینم وا حسینم
به شام و کوفه دل بردی ز دستم
به پای صوت قرآنت نشستم
گریبان پاره کردم سر شکستم
سلام ای نور عینم
حسینم وا حسینم
چهل شب بی تو خون دل فشاندم
سرت بر نیزه دیدم زنده ماندم
تو قرآن خواندی و من خطبه خواندم
سلام ای نور عینم
حسینم وا حسینم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 مرداد 1396  | 11:36 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت زینب(س)-اربعین

 

در این دل شکسته به غیر از شراره نیست

همراه من به جز جگر پاره پاره نیست

می ریزد از دو چشم ترم اشک بی کسی

دیگر به آسمان دلم یک ستاره نیست

خون خدا تو مرگ مرا از خدا بخواه

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

تاب و توان نمانده که گویم چه ها گذشت

تاب سخن کجا؟ که توان اشاره نیست

ای گوشوار عرش ز جا خیز و خود ببین

بر گوش دختران تو یک گوشواره نیست

یک جرعه آب خورده رباب و هزار حیف

شیر آمده به سینه ولی شیرخواره نیست

با اشک دیده غسل زیارت نموده ام

خوش تر ز قتلگاه تو دارالزیاره نیست

با این سکوت خود به خدا می کشی مرا

با من سخن بگو دلم از سنگ خاره نیست


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 مرداد 1396  | 11:36 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت زینب(س)-اربعین

 

داستان هایی که از شام خراب آورده ام

عالمی از صبر خود در اضطراب آورده ام

رأس خونین تو بر نی بود با من همسفر

خود تو دانــی زآن چه از شــام خـــراب آورده ام

ای کتاب الله ناطق! بین تو بر بیمار خویش

آیه ای از سوره ی اُمّ الکتاب آورده ام

سر زدم بر چوب محمل تا سرت دیدم به نی

وین سر بشکسته را، از خون خضاب آورده ام

پیش چشم من عزیزت در خرابه جان سپرد

سخت جانی بین که با این غصه، تاب آورده ام

کودک شش ماهه ات گر خفته روی سینه ات

از پی دیدار او همره، رباب آورده ام

ای شه خونین کفن ای نور چشم بوتراب!

بهرت ای عطشان جگر، از دیده آب آورده ام

"خوشدلا" بربند لب از ماتم سلطان دین

چون براتِ رحمتِ یوم الحساب آورده ام


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 مرداد 1396  | 11:36 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت زینب(س)-اربعین

 

بی  تو  قفـس  با  آسـمان  فـرقـی  ندارد

بود  و  نـبود  این  جهـــان   فـرقـی   ندارد

وقـتی  نباشی  ایـن  و  آن  فرقـی   ندارد

دیـگر  بهـــارم   بـا  خــزان  فــرقـی   ندارد

دیگر چه  فرقی می کند قحطی آب است

دریــا بـــدون  تو بـــرای من ســـراب است

تو  قــول  دادی   آشــنای  هــم  بمـــانیم

شـانه به شـانه پـا به پـای هــم  بمـــانیم

تا دسـت در دسـت عــصای هـم  بمــانیم

تا  آخــرین  لحــظه  بــرای  هــم  بــمانیم

از روی تــل دیـــدم سوی گـــودال  رفــتی

اینــقدر دســت و پـــا زدی از حـال  رفتـی

خواهــر  بمــیرد  که دگـــر  یـــاری  نداری

تنــها  شــدی  و هـیچ  غمــخواری  نداری

دور  و  بـــرت  حتــی  عـــزاداری  نـــداری

خواهـر  اسـارت  می رود  کــاری   نـداری

جـان  بـــرادر  صــبر  هـــم  انــــدازه  دارد

زینــب  بـــرای  چـــند  غـــم انــــدازه دارد

 

انگـــار  خــاک  کربـــلا  آتــــش   گــــرفته

مــوی تمـــام  بـــچه هـــا اتـــش  گــــرفته

از تــشنگی  لبـــهای مـــا  آتـــش گـــرفته

پیراهـــنت  دیـــگر  چـــرا  آتــــش گــــرفته

پاشو ابولفظلم ببـین خواهــر غریــب  است

ذکـر  مــدام  زیــنـبت  ام   یجــیب  اســت

دیدم  به  دست  ساربان  انگشترت  رفـت

دیدم که دستی سمت گوش دخترت رفت

دیدم  به  روی  نیزه  حتی  حنـجرت  رفـت

یک  نـیزه  پشت خیمه  پیش اصغرت رفت

با  نیـزه  دنـبال  سـر  شـش ماهـه   رفـتند

آری  سـراغ   اصغر   شـش ماهـه   رفــتند

خیمه  به  غــارت  می رود  وقتـی  نباشی

زینـب   اسارت  می رود  وقتـی  نـبـاشی

بـزم   جـسارت می رود  وقـتی  نـبـاشی

دار  و  نــدارت  مـی رود  وقــتی  نـباشی

مــا را مــیان ســــلســـله بــــردند کــوفه

همــرا ه شــمر و حـــرملـــه بـــردند کـوفه

انـگار سـنگ محــکمی بر  اســتکان خـورد

وقـتی کــه بـــر لـــبهات چــوب.............


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 مرداد 1396  | 11:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 65 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید