حضرت زینب(س)-اربعین
باز شور تو در سرم افتاد
اشک از چشم مضطرم افتاد
خود به خود تشنه می شوم زیرا
تشنه بر خاک دلبرم افتاد
دل من بی هوا هوایی شد
با نگاه خدا خدایی شد
این دل بی قرار آلوده
ناله ای کرد و کربلایی شد
گوش من پر شد از صدای کسی
در نمی آید از کسی نفسی
قافله آمده مهیا شو
همتی کن به کاروان برسی
خواهری خسته دل غمین آمد
صاحب نطق آتشین آمد
کاروان آمد و قیامت شد
محشر عالم اربعین آمد
از شترها تمام افتادند
مثل صیدی به دام افتادند
بین گرما و خاک تفدیده
روی قبر امام افتادند
هر کسی روی قبر دلبر خود
برسر خاک می نهد سر خود
آه از آن لحظه ای که خواهرها
یاد کردند از برادر خود
شور محشر دوباره بر پا شد
لب زینب به روضه ها وا شد
ای برادر بلند شو از جا
تا بگویم به تو چه با ما شد
من کی ام زینب ستم سوزم
کشته داغ های آن روزم
گرچه قلبم شکسته شد اما
زینبم سربلند و پیروزم
کوفه رفتم ولی علی بودم
غرق ذکر سینجلی بودم
بین نامحرمان که جایم نیست
بین نامحرمان ولی بودم
ابرخونبار کاروان بودم
من علمدار کاروان بودم
زینب و چند کودک زخمی
من پرستار کاروان بودم
گریه کردم تمام خندیدند
پای رأس امام خندیدند
گفتم این سر سر حسین من است
بی حیاها مدام خندیدند
خواهرت را به شام می بردند
بین آن ازدحام می بردند
پسرت را به تازیانه شان
با غضب چون غلام می بردند
کس نکرده به ما وفا هرگز
بین شان صحبت از خدا هرگز
همه را می برم ز یاد اما
ستم نیزه دار را هرگز
بی وضو دست بر سرت می زد
پنجه بر موی اطهرت می زد
تیشه می زد به ریشه قلبم
دخترت را برابرت می زد
همه را با تو رو به رو می کرد
نیزه را در گلو فرو می کرد
سر عباس را زمین می زد
دختر تو عمو عمو می کرد
کشته دور از وطن برخیز
عشق من پاره پیرهن برخیز
پیکر بین بوریا مانده
بهرت آورده ام کفن برخیز
ابر غم روی ماه می افتاد
دخترت بین راه می افتاد
جسم تو در خیال من دائم
بین آن قتلگاه می افتاد
کربلا کربلا چه حالی بود
عطر زهرا در آن حوالی بود
همه بودند دور قبر حسین
حیف جای رقیه خالی بود
روی خود را به لطمه آزردند
بر سر هر مزار پژمردند
بعد از آن بانوان اهل حرم
عمه را سوی علقمه بردند
نفس پاک و پر اثر زینب
نافله خوان هر سحر زینب
قد خود نه، که قد دشمن را
خم نموده است تا کمر زینب
مجتبی شکریان همدانی
ادامه مطلب
حضرت زینب(س)-اربعین
ای آرزوی خفته به خون ای برادرم
این قبر، قبر توست که باشد برابرم؟
گل چیده ام ز اشک که ریزم به تربتت
ای خفته زیر خاک که خاک تو برسرم
از بس که نیزه خورده تنت پیش چشم من
آید هنوز خون دل از دیدۀ ترم
چل روز در فراق، به سر بُرده ام، ولی
هرگز گمان نبود که طاقت بیاورم
گل های باغ سبز تو نیلوفری شدند
من هم چو غنچه های کبود تو پرپرم
ای محرم همیشۀ زینب، بدان هنوز
از ضرب تازیانه کبود است پیکرم
درمانده ام چگونه بگویم جواب او
پُرسد اگر رباب که کو قبر اصغرم؟
داغ رقیۀ تو مرا پیرکرده است
از خواهرت مپُرس کجا رفته دخترم
من از مدینه با تو رسیدم به کربلا
بی تو چگونه عازم کوی پیمبرم
آتش گرفته است «وفائی» از این سخن!
وقتی رسم مدینه چه گویم به مادرم
سید هاشم وفایی
ادامه مطلب
مثنوی اربعین - زبانحال حضرت زینب (س
همینجا بود قامت دال گشتم
پریشان راهی گودال گشتم
همینجا بود حرمت را دریدند
همینجا جسمت پاکت را کشیدند
میان قتلگه غوغا شد اینجا
پریشان خاطر زهرا شد اینجا
همینجا بود دست و پا زدی و
صدای ناله ی زهرا زدی و
میان خاک و خون غلطان شدی و
ز ضرب نیزه ها بی جان شدی و
همینجا راس تو از تن جدا شد
همینجا بود قد من دو تا شد
همینجا رفت هوش مادر من
همینجا رفت از سر معجر من
همینجا بود قلبم را شکستند
بروی کودکانت آب بستند
همینجا بود اکبر گشت صدچاک
تمام پیکرش غلطید در خاک
همینجا دست عباسم جدا شد
همینجا فرق سردارم دو تا شد
پس از تو خیمه ها رفتند غارت
پس از تو باز شد باب جسارت
پس از تو باز شد راه بهانه
پس از تو خورد زینب تازیانه
پس از تو ای عزیز آسمانی
تمام پیکرم شد ارغوانی
سپس من بودم و آزار کوفه
نبودی بردنم بازار کوفه
بلای شام و کوفه بی امان بود
نصیب زینبت زخم زبان بود
ولی وای از جفا و کینه شام
نثار زینبت کردند دشنام
تمام شهر را آذین بستند
به ضرب سنگ فرقت را شکستند ....
پس از یک اربعین با حال مضطر
رسیده زینبت ای شاه بی سر
دعا کن بعد ازاین زنده نمانم
که من بی تو عزیزم ، نیمه جانم
رضــا رســولــی
ادامه مطلب
حضرت زینب(س)-اربعین
زینب رسیده از سفری پر ز اضطراب
سرگرم زمزمه ست و دلش غرق التهاب
از من به غیر این تن تیره نمانده است
شمع دلم شده ز غمت قطره قطره آب
پوشیه نیست اینکه بود بر جمال من
این جای سیلی است و قدم های آفتاب
تنهائی و غریبی و در به دری و داغ
این مانده بود پا بزنم مجلس شراب !!!
هر کس به قدر آه خودش داغ دیده است
امّا قسم به جان تو وای از دل رباب
طفل سه سالهات به هوای زیارتت
کنج خرابه کرد عدوی تو را خراب
خنده به درد بی کسی ما چه تلخ بود
امّا فقط غم تو مرا کرده دلکباب
یک دم نشد که لرزه بیفتد به پای من
کردم به دشمنان تو از محملم عتاب
من جز خدا ندیدهام از این اسارتم
جمله خجل شوند به والله ازین خطاب
کارم تمام شد همه جا شد حسینیه
با دست بسته خواهر تو کرده انقلاب
حالا بده اجازه بمانم به کربلا
تا جان دهم به خاک غمت یَابنبوتراب
دارم شبیه فاطمه مرگ از خدا طلب
کاش این دعا شود به مزار تو مستجاب
یادم نرفته لحظۀ افتادنت حسین
لشگر برای کشتن تو جمله در شتاب
مجتبی روشن روان
ادامه مطلب
حضرت زینب(س)-اربعین
اگر چه با اسارت، کوچ از این دشت بلا کردم
نه تنها شهر کوفه شام را هم کربلا کردم
صفایم کربلا و مروه شام، اسم تو لبّیکم
شروع سعی از گودال تا طشت طلا کردم
چهل منزل زیارت کرده ام ماه جمالت را
چهل منزل در نماز شب تو را هر شب دعا کردم
به اجرای وصیّت های تو تنها کمر بستم
جفا بعد از جفا دیدم به عهد خود وفا کردم
جدا شد بند بندم در کنار قتلگاه از هم
دمی که دخترت را از روی نعشت جدا کردم
دلم در قتلگه بودو دم دروازه ی کوفه
جمالت را زیارت بر فراز نیزه ها کردم
تو از بالای نی با چشم خود با من سخن گفتی
من از محمل تو را با فرق خونینم صدا کردم
تو با آوای قرآن معجز ختم رسل کردی
من از یک خطبه اعجاز علیِ مرتضی کردم
امام من تو بودی تا سر بشکسته ات دیدم
به محمل سر شکستم بر امامم اقتدا کردم
نمی دانم چگونه بی تو رفتم بی تو برگشتم
نمی پرسی چه ها دیدم چه گفتم چه ها کردم؟
نماز شب نشسته خواندم امّا روز، استادم
به شمشیر بیانم نهضتی دیگر به پا کردم
به دست بسته در بزم یزید بی حیا رفتم
ولی از دست زین العابدین زنجیر وا کردم
غریبیِّ علیّ و فاطمه بر من مجسّم شد
شبی که دخترت را دفن در ویران سرا کردم
کنار طشت زر دیدم که زهرا بر تو می گرید
گریبان چاک دادم با صاحب عزا کردم
اگر چه قامتم خم شد قیامت کرد هر گامم
به جان مادرم حقّ قیامت را ادا کردم
مرا در مجلس نامحرمان دیدی ز طشت زر
نگاهم کردی و از گریه ی چشمت حیا کردم
سفیر کوچکت در شام ماند و از برای او
سفارت خانه ای با وسعت عالم بنا کردم
شرار ناله ام از نخل «میثم» سر زند آری
به نظم او شرار شعله های دل رها کردم
غلامرضا سازگار
ادامه مطلب
بعد چهل شب لب خودرابه سخن بازكنم
همه غم هاي دلم را به تو ابراز كنم
شرح حال من بي تو ،به تو گفتن دارد
بشنو اي جان برادر " كه شنفتن دارد
سوي شام ،از برتو بادل سوزان رفتم
خون دل خوردم و همراه يتيمان رفتم
بين اين راه نبودي چه كتك ها خوردم
گرنمي بود شكيبايي من "مي مردم
چهل شبه، قدچهل سال من آزارشدم
شاهد سرزنش و طعنه اغيار شدم
نشنيدست كسي آنچه كه من بشنفتم
هر چه گويم" اي برادر! بخدا كم گفتم
تاكه باصوت علي لب به سخن واكردم
دشمنان را همه "آزرده و رسوا كردم
با دل خون شده از غم بنگر بر گشتم
مو سپيدو قدكماني ،زسفر بر گشتم
خيز و بر جا" قد و بالاي مرا حال ببين
زينب خويش تو بشكسته پرو بال ببين
شاعر : مهدی عظیمی
ادامه مطلب
ای خفته زیر خاک چه خاکی به سر کنم
باور نداشتم که به قبرت نظر کنم
ای همسفر به خواب و خیالم نمی رسید
با تو نه بلکه با سر تو من سفر کنم
با یاد روز واقعه جا دارد از غمت
لطمه زنان کنار تو جان محتضر کنم
با کعب نی جدا شده ام از تو یا اخا
حتی نشد که حلق تو با اشک تر کنم
بهرم دعا نما که مبادا دوباره از
دروازه های شام بلا من گذر کنم
شد آستین من به خدا معجرم حسین
عباس را نباید از آن با خبر کنم؟!!
مانده صدای چوب و لبت بین گوش من
صد آه تا که یاد تو و طشت زر کنم
رنجیده سرفرازم و پیش تو سر به زیر
آخر چگونه شرح غم آن سحر کنم
طفل سه ساله ی تو میان خرابه گفت
باید به مرگ، چاره ی داغ پدر کنم
با دست خسته زیر لحد جای دادمش
جا دارد از خجالت تو جان به در کنم
شاعر : مجتبی صمدی شهاب
ادامه مطلب
من بلای عشق تو بر جان خریدم ای حسین
آمدم تا کربلا اما خمیدم ای حسین
ماجرای این سفر را ای برادر جان بخوان
از سیاهی تن و موی سفیدم ای حسین
آن وداع آخرت هرگز نرفت از خاطرم
از کنارم رفتی از تو دل بریدم ای حسین
داغ هجده یوسف بی سر به دل دارم ولی
غیر زیبایی که من چیزی ندیدم ای حسین
کوفه قصدش بود تا خوارم کند اما اخا
تو ز نی دیدی شهامت آفریدم ای حسین
خاطرات شام آتش می زند بر جان و دل
ناسزاها بود که ، آنجا شنیدم ای حسین
مجلس نا محرمان ، شد خاک عالم بر سرم
تا که در طشت طلا راس تو دیدم ای حسین
تو به روی من نیاور ، چون خجالت می کشم
بی رقیه تا مزار تو رسیدم ای حسین
شاعر : رضا رسول زاده
ادامه مطلب
آمدم اینجا دوباره...لشگرت یادش بخیر
قاسم و عون و زهیر و جعفرت یادش بخیر
اولین باری که اینجا آمدم یادت که هست؟
شد رکابم ساقی آب آورت یادش بخیر
اولین باری که اینجا پهن شد سجاده ام
با اذان دلربای اکبرت یادش بخیر
حال، من برگشته ام اما نه مثل بار قبل
قامت مانند سرو خواهرت یادش بخیر
از امانتداری ام دارم خجالت می کشم
بچه های من فدای دخترت... یادش بخیر
روضه ی دیروزمان این بود با بی بی رباب
ای عروس مادر من اصغرت یادش بخیر
من خودم اینجا به جسمت پیرهن پوشانده ام
دستباف یادگار مادرت یادش بخیر
رفتی و با اشک هایم بدرقه کردم تو را
ای برادر آن وداع آخرت یادش بخیر
مثل جدم می شدی در پیش چشمان همه
وای من عمامه ی پیغمبرت یادش بخیر
ساربان در پیش چشمان خودم حراج کرد
گوشواره هام...نه انگشترت... یادش بخیر
شاعر : مهدی نظری
ادامه مطلب
امام حسین(ع)-اربعین
اسلام ز سعی مسلمین ریشه گرفت
وز خون حسین نخل دین ریشه گرفت
نخلی که حسین روز عاشورا کاشت
از اشک عزای اربعین ریشه گرفت
سید رضا موید
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


