يا سيدناالغريب
تو را با خشكي ِ لب ذبح كردند
به پيش چشم زينب ذبح كردند
تورا با سُمِّ مركب زجر دادند
تورا چه نامرتب ذبح كردند
***
رويِ جسم تو رفته راه نيزه
چه كرده با دهانِ شاه نيزه
نشستم پيش جسمت نَه! كناره
هزار و نهصد و پنجاه نيزه
***
در آوردي سر از بالاي نيزه
نيفتي ديگر از بالاي نيزه
بگو دستِ كسي اطراف خيمه
نديدي معجر از بالاي نيزه
***
دويدم بين شعله جا نماند
كسي در آن شلوغي ها نماند
فقط هفتاد و دو زينب نياز است
كه طفلي زير دست و پا نماند
(حامد خاكي)
ادامه مطلب
شام غریبان
نه انگشتی،نه انگشتر،حسینم آن سرت کو
نه مشکی،نه علَم،پس پیکر آب آورت کو
غروب است و کبود است و تماماً آتش و دود
میان ازدحام وحشیان، آن دخترت کو
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
ادامه مطلب
اربعین حسینی-همناله با زینب کبری(س)
زینب از راه آمده، برخیز و بین
آسمان قلب زهرا، شد حزین
ای سحرخیزِ به روی نیزه ها
اندکی قرآن بخوان، شد اربعین
....................................
بعدِ آن عصر پریشان آمدم
بعدِ آن شام غریبان آمدم
تو شدی شیب الخضیب و سر جدا
بعدِ یک چلّه، هراسان آمدم
....................................
این چهل روز ، از طلوع آن سرت
شد غروب، خورشید عمر همسرت
دائماً میکرد نجوا با دلش
ای حسین جان، خوش به حال اصغرت
....................................
گرچه عطشان و حرم در زمزمه
در حرم پیچیده، بوی فاطمه
شهر شام و آن جسارت ها، امان
آن سرت افتاد، بین همهمه
....................................
دسته سینه زنی ،آماده است
سوی قبر تو، به راه افتاده است
جای یک طفل سه ساله، خالی است
شام مانده،از غمت جان داده است
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
ادامه مطلب
تمام دشت به حالم نظاره ميكردند
به يكدگر پي ِ غارت اشاره ميكردند
برايِ بردنِ يك گوشواره ي ناچيز
حراميان به خدا گوش پاره ميكردند
(محمد حسن بيات لو)
ادامه مطلب
اربعين
اگرچه پای فراق تو پیرتر گشتم
مرا ببخش عزیزم که زنده برگشتم
شبیه شعله شمعی اسیر سو سو یم
رسیده ام سر خاکت ولی به زانویم
بیا که هر دو بگرییم جای یکدیگر
برای روضه مان در عزای یکدیگر
من از گلوی تو نالم... تو هم ز چشم ترم
من از جبین تو گریم ...تو هم به زخم سرم
من از اصابت آن سنگهای بی احساس
تو از نگاه یتیمت به نیزه عباس
بر آن صدای ضعیفت بر این نفس زدنم
برای چاک لبانت به جای جای تنم
من از شکستن آن ابروی جدا از هم
تو از جسارت آن دستهای نامحرم
به زخم کاری نیزه که بازی ات میداد
به نقش های کبودی که بر تنم افتاد
همین بس است بگویم که زخم تسکین است
و گوش های من از ضرب دست سنگین است
چهل شب است که با کودکان نخوابیدم
چهل شب است که از خیزران نخوابیدم
چهل شب است نه انگار چهارصد سال است...
...هنوز پیکر تو در میان گودال است
هنوز گرد تنت ازدحام میبینم
به سمت خیمه نگاه حرام میبینم
هر آنچه بود کشیده ز پیکرت بردند
مرا ببخش که دیر آمدم سرت بردند
مرا ببخش نبودم سر تو غارت شد
کنار مادرم انگشتر تو غارت شد
ادامه مطلب
امان از دل زينب(س)
چگونه با که بگویم دو دل جدا ماندند
که پاره های دلم بین بوریا ماندند
چگونه با تو بگویم که نوزده کودک
ز جمع قافله ي خواهرِ تو جا ماندند
یکی دو تا که در آن شب درون خیمه و دود
میان حلقه ی آتش به شعله ها ماندند
یکی دو تا که زمان هجوم جان دادند
و چند تای دگر زیر دست و پا ماندند
دو طفل در بغل هم ز درد دق کردند
دو طفل موقع غارت ز ما جدا ماندند
یتیم های تو را جمع کردم اما از
فشار حلقه ي زنجیر بی صدا ماندند
چو گیسویت که به دست نسیم میپیچید
طناب گرد گلوی یتیم میپیچید
ادامه مطلب
تو خواهر غریب من بیا مرا بکن کفن
مانده برای من فقط لباس کهنه ای به تن
دویدنت به سمت من قبول حق قبول حق
ولی تو دیر آمدی سری ندارد این بدن
ز من برای تو عزیز فقط دو چیز مانده است
یکی سه ساله و یکی امام پر غم و محن
قدت شده خمیده و سپید گشته موی تو
برای تو عجیب نیست شبیه مادرت شدن
تمام بار عشق را کشیده ای به دوش خویش
به چشم من مکن نگاه که تار گشته چشم من
و چشم تو به کعب نی، به سیلی و به رأس نی
و هر چه زد تو را تو باز، بگو بزن بگو بزن
سروده جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب
زبانحال حضرت زینب (س) با سر بریده ارباب روی نیزه
ای یوسف من پیرهنت غارت شد
در اشک همی دیده ی من یارت شد
خون دل از این دیده ی غمبار تو رفت
چون نیزه ای بر دیده ی غمبارت شد
هر شب ز غم دوری زینب داداش
پر اشک همی دیده ی بیدارت شد
آندم که مرا پیش نظرهای تو زد
آن لحظه فقط کوه الم بارت شد
من را جلوی چشم تو سیلی می زد
بر نیزه فقط گریه به من کارت شد
رو نیزه بخوان سوره کهف از دو لبت
پیش سر تو خواهر تو زارت شد
سروده : جعفرابوالفتحی
ادامه مطلب
این اسبها که روی تن تو دویده اند
طرحی جدید از بدنت آفریده اند
ای عطر سیب سرخ ، تمامی قافله
از روی نیزه رایحه ات را شنیده اند
ساعات عصر ابر سیاه براده ها
از هم تمام پیکرتان را بریده اند
تنگ غروب در پی هفده سر دگر
عکس تو ا به صفحه نیزه کشیده اند
در زیر آفتاب همه برق می زنند
سر نیزه های کوفی عجب آب دیده اند
=-=-=-=-==-=-=-=-=- محمد رضا شمس
ادامه مطلب
کلاف و یوسفم را هر دو در بازار گم کردم
گل زهرائی ام را من در این گلزار گم کردم
بر آن بودم دل شیدا کنم در گیسویش پیدا
خدایا با چه کس گویم دل و دلدار گم کردم
اناالحق گوی می گردم به دنبال خم زلفش
سیه روزی تماشا کن طناب دار گم کردم
چه پیش آمد که در گودال زیر نیزه ها امروز
گلم را در زمان واپسین دیدار گم کردم
بگو یارا چرا صحرا ز عطر یاس لبریز است
همان یاسی که من بین در و دیوار گم کردم
بیا مادر که هم دردیم یادم هست می گفتی
که راه خانه را در کوچه چندین بار گم کردم
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=سید جعفر فاطمیان منش
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


