صل الله عليك يا سيدنا العريان
غیر از این خاک بلاکَش ، وطنی نیست تو را
جز سنان و نی و خنجر ، چمنی نیست تو را
گفتم از خاتم انگشت تو را بشناسم
تو که انگشت نداری ، یمنی نیست تو را
تو پس از قتل حسن ، گفتی غارت زده ام
حال غارت شده ای ، پیرهنی نیست تو را
استخوان های تنت مثل دلت نرم شده
جز من و مادرمان ، سینه زنی نیست تو را
بسکه اسب از بدنت رد شده چون خاک شدی
تا رسیدم به تو دیدم ، بدنی نیست تو را
بوریا بود بهانه ، که بدن جمع شود
ورنه جز خاک بیابان ، کفنی نیست تو را
(سعيد خرازي)
ادامه مطلب
يا مظلوم
ببین گرفته صدای من از صدا زدنت
مگر به نیزه چه گفتی که بی هوا زدنت
تمام خاطره ام از سفر فقط این است
تمام راه به پیش نگاه ما زدنت
صدای ناله ی طفلت نرفته از یادم
که گفت با نفس آخرش چرا زدنت
هنوز پیش نگاه من است چون کابوس
به زیر دشنه و سر نیزه دست و پا زدنت
(مهدی محمدی)
ادامه مطلب
ابد والله يا زهرا ما ننسا حسينا
رسید وقت رسیدن به ضربه هــــای کسی
شکست حنجـــــره اما به زیر پای کسی
آهـــای خنجـــــر کهنه!نمی شود نبـــــری؟
نمی شود که بمیرد کسی به جای کسی؟
کمـــی گذشت و هجــــوم دوباره ای آمــــد
ردا بــرای کسی شد، زره بـــــرای کسی
به روی نیزه نشستی و عرش مال تو شد
به پای نیـــزه نشسته غــم صدای کسی
فرشته هـــا همه با هــــم به گریه افتادنـد
به مادرانه تــرین سوزه های های کسی
(عليرضا لك)
ادامه مطلب
يا حسين شهيد
در غريبي تا به خاك و خون سر خود را گذاشت
رو به سمت آسمان پا بر سر دنيا گذاشت
دست مردي آب بر حلقوم خشك او نريخت
نيزه ي نامرد روي حنجر او پا گذاشت
يكنفر انگشتر و انگشت را با هم ربود
ديگري شمشير خود را در تن او جا گذاشت
هر نفس خون ميدميد از سينه ي مجروح او
قطره قطره،لاله لاله در دل صحرا گذاشت
گفت ميخواهم بگيرم دست تو،او در عوض
چكمه بر پا،پا به روي سينه ي آقا گذاشت
پيش زينب دختري فرياد ميزد عمه واي
تيغ را بر حلق خشك و زخمي بابا گذاشت
در شب سرد غريبي در تنور داغ درد
خسته بود و سر به روي دامن زهرا گذاشت
(سيد محمد جوادي)
ادامه مطلب
يا زينب كبري(س)
کربلا بود که از کف همه ي هستم رفت
آنكه یک عمر دلم را به دلش بستم رفت
تا گرفتم بدنش را زدم تیغ و سنان
هرچقدر زخم شمردم عدد از دستم رفت
ادامه مطلب
صل الله عليك يا سيدنا الغريب
بين يك مشت شغال و بوف است
دشمن از صيد خودش مشعوف است
فقط انگشتر او گم نشده
چند عضو بدنش محذوف است
حجم گودال پر از خون شده است
ظرف كوچكتر از اين مظروف است
سرّ هستي است چرا پس اينقدر
روضه هاي بدنش مكشوف است
بارش سنگ به پيشاني او
داستان صفت و موصوف است
ترسم اين گرگ تورا زجر دهد
شمر خنجر زدنش معروف است
بر شهيدان كفن اينجا جرم است
روسري داشتنش موقوف است
روي يك نيزه نشسته است و هنوز
چشمهايش به حرم معطوف است
قد زينب شده اينجا خم ليك
نگرانيش ز شام و كوفه است
(عباس احمدي)
ادامه مطلب
اي كاش....
اي كاش كه روت را نمي بوسيدم
اي كاش كه موت را نمي بوسيدم
تقصيره من است پشت و رويت كردند
اي كاش گلوت را نمي بوسيدم
ادامه مطلب
حسين شهيد
جــلـوه ي ذات کــبــریــا شــده ای
کعبه ي تیـغ و نیـزه هـا شـــده ای
زیـر ایـن چکمه های زبر و خشن
مثـل قـالـی نــخ نــما شـده ای
چقدر نیزه خورده ای!چه شده؟
دم عـصــری پر اشتها شده ای
نیــزه ای بوسـه زد به لعل لبت
مــاه زینـب چه دلـربا شـده ای
همـه ي مـوی عمه گشـته سپید
خـوب شد خمره حنا شده ای
کــاوش تیــغ هـا برای زر است
تــو مــگر معــدن طلا شده ای؟
نـقـشه ي ری خطـوط زخـم تنـت
پس برای همین تو تا شده ای؟
بـا تقــلا و دسـت و پــا زدنــت
بــاعــث گـریــه ي خــدا شـده ای
(وحيد قاسمي)
ادامه مطلب
يا زينب كبري(س)
از حرم رفت و روز من شب شد
گريه كردن نصيب زينب شد
آنقدر نيزه رفت و آمد كرد
بدن شاه نامرتب شد
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
امان از دل زينب(س)
زينب چو ديد پيكري اندر ميان خون
چون آسمان و زخم تن از انجمش فزون
بي حد جراحتي نتوان گفتنش كه چند
پامال پيكري نتوان ديدنش كه چون
خنجر در او نشسته چو شهپر كه در هما
پيكان در او دميده چو مژگان كه از جفون**(پلك چشم)
گفت اين به خون طپيده نباشد حسين من
اين نيست آن كه در بر من بود تا كنون
يك دم فزون نرفت كه رفت از كنار من
اين زخمها به پيكر او چون رسيد چون؟
گر اين حسين قامت او از چه بر زمين
ور اين حسين رايت او از چه سرنگون؟
گر اين حسين من ، سر او از چه بر سنان
ور اين حسين من ، تن او از چه غرق خون
يا خواب بوده ام من و گمگشته است راه
يا خواب بوده آنكه مرا بوده رهنمون
ميگفت و ميگريست كه جانسوز ناله اي
آمد ز حلق پادشه تشنگان برون
كاي عندليبِ گلشن جان آمدي بيا**(عندليب:بلبل)
ره گم نگشته خوش به نشان آمدي بيا
آمد به گوش دختر زهرا چو اين خطاب
از ناقه خويش را به زمين زد به اضطراب
چون خاك جسم برادر به بر كشيد
بر سينه اش نهاد رخ خود چو آفتاب
گفت اي گلو بريده سر انورت كجاست
وز چيست گشته پيكر پاكت به خون خضاب؟
اي مير كاروان ، گهِ آرام نيست ،خيز
ما را ببر به منزل مقصود و خوش بخواب
من يك تن ضعيفم و يك كاروان اسير
وين خلق بي حميّت و دهر پر انقلاب
از آفتاب پوشمشان يا ز چشم خلق
اندوه دل نشانمشان ، يا كه التهاب؟
دستم ز چاره كوته و راه دراز پيش
نه عمر من تمام شود نه جهان خراب
لختي كه با برادر خود شرح راز كرد
رو در نجف نمود و درِ شكوه باز كرد
كاي گوهري كه چون تو نپرورده نه صدف
پروردگانت زار و تو آسوده در نجف
داري خبر كه نور دو چشم تو شد شهيد
افتاده شاهباز تو از شرفه ي شرف
تو ساقي بهشتي و كوثر بدست توست
وين كودكان زار ِ تو از تشنگي تلف
اين اهل بيت توست بدين گونه دستگير
اي دستگير خلق نگاهي به اينطرف
اين نور چشم توست كه ناوك زنان شام
دورش كمان گشاده ، چو مژگان كشيده صف
چندين هزار تن قدر انداز و از قضا
با آن همه خطا همه را تير بر هدف
هر جا روان ز سرو قدي جويي از گلو
هرسو جدا ز تاجوري دستي از كِتَف
تا كي جوار نوح ، لب نوحه برگشاي
يعقوب سان بنال كه رفت يوسفت ز كف
چون نوح بر گروه و چو يعقوب بر پسر
نفرين لا تذركن و افغان وا اسف
چندي چو شكوه هاي دلش بر زبان گذشت
زان تن ز بيم طعنه ي شمر و سنان گذشت
آن جسم پاره پاره چو در خون طپان فتاد
لشگر به خيمه گاه وي از هر كران فتاد
از سوز آه و ناله ي اطفال خشك لب
آتش به خيمه گاه امام زمان فتاد
هر پردگي كه حور بهشتش به بردگي
در دست ديو سيرتي از كوفيان فتاد
هر گوهري كه ملك دو كونش بها نبود
در آستين بد گهري رايگان فتاد
شد خاكِ راه ،معجر و بر روي اين نشست
شد تاب زلف چون غل و در پاي آن فتاد
ياري نه تا كه بدرقه ي بيكسان كند
بر خواست گرد و از پي آن كاروان فتاد
شد سوي قتلگاه و عنان گيرشان قضا
سوزي بود كه در دل هر يك به جان فتاد
گلهاي نو شكفته چو ديدند پايمال
هر يك چو عندليب در آه و فغان فتاد*
دختر به جستجوي پدر ، زن به فكر شوي
مادر به جسم كشته ي پور جوان فتاد
زينب چو ديد جسم برادر به ناله گفت
يا رب كسي به روز چنين ميتوان فتاد؟
خويش از شتر فكند ، بر آن جسم چاك چاك
مانند عندليب كه در بوستان فتاد*
رو كرد سوي يثرب و ميگفت با رسول
كاي جدّ پاك اينهمه قربانيت قبول
كاي آفتاب برج حيا حال ما ببين
ما را در آفتاب اسير جفا ببين
آن موي كه شستي و جبريل آب ريخت
از خاك راه و خون گلويش حنا ببين
آن را كه پاي مهد نخفتي شب دراز
مهدش ز خاك پر شرر كربلا ببين
هر روز در دياري و هر شب به منزلي
بر دختران خويش چه گويم چها ببين
آنرا موكّلي ز غضب در عقب نگر
وين را ستمگري ز جفا بر قفا ببين
نعلينشان نمانده به پا ، مقنعه به سر
پوشيدگان برهنه ز سر تا به پا ببين
وآن ناتوان كز آل عبا يادگار ماند
ني بر سرش عمامه نه بر تن ردا ببين
گوش دريده ، دست بريده درون خاك
هر سو جدا نظر كن و هر سو جدا ببين
اي مادر از ستيزه ي ايام داد داد
زان جام غم كه با من ناكام داد داد
(وصال شيرازي)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


