چون خودی را در رهم کردی رها
تو مرا خون، من ترایم خونبها
هرچه بودت، داده ایی اندر رهم
در رهت من هر چه دارم می دهم
شاه گفت ای محرم اسرار ما
محرم اسرار ما از یار ما
گرچه تو محرم به صاحبخانه ایی
لیک تا اندازه ای بیگانه ایی
آنکه از پیشش سلام آورده ایی
وآنکه از نزدش پیام آورده ایی
بی حجاب اینک هم آغوش منست
بی تو رازش جمله درگوش منست
از میان رفت آن منی و آن تویی
شد یکی مقصود و بیرون شد دویی
گر تو هم بیرون روی نیکوترست
زآنکه غیرت آتش این شهپرست
جبرئیلا رفتنت زینجا نکوست
پرده کم شو در میان ما و دوست
رنجش طبع مرا مایل مشو
در میان ما و او حایل مشو
از سر زین بر زمین آمد فراز
وز دل و جان برد بر جانان نماز
با وضویی از دل و جان شسته دست
چار تکبیری بزد بر هر چه هست
گشته پر گل ساجدی عمامه اش
غرقه اندر خون نمازی جامه اش
و آن سپاه ظلم و آن احزاب جور
چون شیاطین مر نمازی را به دور
تیر بر بالای تیر بیدریغ
نیزه بعد نیزه تیغ از بعد تیغ
قصه کوته شمرذی الجوشن رسید
گفتگو را آتش خرمن رسید
زآستین، غیرت برون آورد دست
صفحه را شست و قلم را سر شکست
عمان سامانی
ادامه مطلب
لاجرم آن شاهد صبح ازل
پادشاه دلبران عزوجل
چون جمال بی مثال خود نمود
ناظران را عقل و دل از کف ربود
پس شراب عشقشان در جام (پيمانه)ريخت
هر يکی را در خور اندر کام ريخت
باده شان اندر رگ و پی جا گرفت
عشقشان در جان و دل مأوا گرفت
جلوه ی معشوق شور انگيز شد
خنجر عاشق کشی خونريز شد
پس به راه امتحان شد رهسپار
خواست تا پيدا کند آلات کار
بانگ برزد فرقه ی ناکام را
بی نصيبان نخستين جام را
کای زجام اولين تان اجتناب
جام ديگر هست ما را پر شراب
ظلم می ريزد از اين لبريز جام
ساقيش جام شقاوت کرده نام
مستی آن عشرت و عيش و سرور
نشئه ی آن نخوت و تاز و غرور
هر دو می ليکن مخالف در خواص
هر يکی را نشأه يی ممتاز و خاص
آن يکی مشحون ز تسليم و رضا
آن يکی مملو ز آسيب و قضا
کيست کو زين جام گردد جرعه نوش ؟
پند ساقی را کشد چون دُر به گوش ؟
پرده پيش چشم حق بينان شود
آلت قتاله ی اينان شود
ظلمتی گردد بپوشد نور را
فوق روز آرد شب ديجور را
بر کشد بر قتلشان شمشير تيز
جسمشان راسازد از کين ريز ريز
تلخ سازد آب شيرينشان به کام
روز روشنشان کند تاريک شام
گردد از تأثير اين فرخ شراب
از جلال و جاه و منصب کامياب
ليکن آخر نار سوزان جای اوست
دوزخ آتشفشان مأوای اوست
عمان ساماني
ادامه مطلب
كـشـتـه ديـن گـفـت خـواهـم بـا خـدا سـودا كنم
مـيـروم در كــربــلا تــا نـهـضـتـي بـرپـا كنم
مـن حـسـيـنـم نـوگـل بـسـتـان زهــراي بـتــول
حكـم يـزدان را مـيـان مـسـلمين اجرا كنم
مـيـروم تـا داد مـظـلـومــان سـتــانــم از يـزيـد
ديــن خـيــرالــمـرسـلـيـن را تا ابد احيا كنم
مـيـروم بـا دشـمـن قـرآن بـجـنـگـم چون علي
روزگــار ظـالـمـيــن را چـون شب يلدا كنم
مـيـروم بــا خــون يـــاران و جــوانـان عـزيز
آبـيـاري گـلــسـتــان عـتـرت طــاهــا كـنــم
مـيـروم تـــا از دم تــيـــغ عـــدالـــت تـــا ابـــد
نـقـش ظـالـم نـاپـديـد از صـفحه ي دنيا كنم
مـيـروم تـا ريـشــه كــن ســازم بـنـاي ظلم را
مـيـــروم تــا كــاخ عــدل و داد را برپا كنم
مـيـروم تــا خــون پــاك اكــبــر و عــبـاس را
از دل و جان در ره معشوق خود اهدا كنم
مــيـروم دسـت سـتـم كـوتــه كـنم از جان خلق
گـمـرهـان را رهـبـري بـا خـطـبه غرا كنم
مـيــروم تــا بــا بـيــان نــغـــز و گـفـتار فصيح
ظـالـم غـافـل ز حـق را تـا ابـد رسـوا كـنم
مــيــروم تـا كـشــتــي ديـن را بـه ساحل آورم
مـسـلـميـن را ايمن از طوفان محنتها كنم
مـيـروم تـا بـا فـداكـــاري هـفـتــــاد و دو تـــن
دفـتـر تـاريـخ دين حق به خون امضا كنم
مـيـروم بـهـر نـجـات عـاصـيــان در روز حشر
خـط آزادي طـلـب از خــالــق يـكــتــا كنم
ميروم امروز تا صد چون «حياتي» را به دهر
فــارغ و آســوده از انــديــشــه فـردا كنم
ادامه مطلب
سید محمد جواد شرافت
امام حسین(ع)-شهادت
تمام کربلا در خون نشسته
نگاه خیمه ها در خون نشسته
زمین و آسمان از ناله پر شد
تن خون خدا در خون نشسته
**
امان از ماجرای پیکر او
امان از سرگذشت حنجر او
تنی ماند و سری بر نیزه ها رفت
بماند قصه ی انگشتر او
**
امان از ماجرای پیکری که...
امان از سرگذشت حنجری که ...
امان ای دل، امان ای دل، امان ای ...
امان از قصه ی انگشتری که ...
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
امام حسین(ع)-اشعار عصر عاشورا
تو زیر پا رفتی ولی بیچاره زینب
از این به بعد و بعد از این آواره زینب
باید خودت یاری کنی ورنه محال است
بوسه بگیرد از گلوی پاره زینب
**
خون گلویت را کسی تا آسمان برد
پیراهن و عمامه ات را این و آن برد
آیا نگفتم در بیاور خاتمت را
راضی شدی انگشترت را ساربان برد
**
گفتند که پیراهنت را می کشیدند
تصویر غارت کردنت را می کشیدند
نه اینکه نیزه بر تنت می ریخت دشمن
بلکه به نیزه ها تنت را می کشیدند
**
رفتی و دستم بر ضریح دامنی بود
رفتی ز دستم رفتنت چه رفتنی بود؟
تا آن زمانی که به یادم هست داداش
وقتی که می رفتی تنت پیراهنی بود
**
رفتی که اشک خواهرت را در بیاری
بغض گلوی دخترت را در بیاری
آیا نمی شد ای سلیمان زمانه
قبل از سفر انگشترت را در بیاری؟
ادامه مطلب
مریم سقلاطونی
امام حسین(ع)-عصر عاشورا
داد زد ها... سر از این خاک کجا بردارد
کیست آیا قدمی سمت خدا بردارد؟
خیمه زد روی پدر رو به جماعت پرسید
یک نفر نیست که بابای مرا بردارد؟
یک نفر نیست از این جمع قدم بگذارد
و بیاید سر بابای مرا بردارد؟
یک نفر نیست که مردی کند و برخیزد
حجم این داغ بزرگ از دل ما بردارد؟
یک نفر نیست به این مرد بگوید نامرد
تا دلش بشکند از حنجره پا بردارد؟
کسی از بین شما داغ برادر دیده ست؟
یا کسی با دل من داغ برابر دارد؟
آفتاب از نفس افتاد و جماعت رفتند
خیمه زد روی پدر خیمه که تا بردارد...
ادامه مطلب
عبد الرضا کوهمال
امام حسین(ع)-روز عاشورا
هی ورق زد دقیق این غم را
پشت هم هی حروف را رد کرد
دم گرفت و میان همهمه ها
صفحه صفحه لهوف را رد کرد
صفحه ها صفحه های طاقت سوز
واژه ها بین خواب و بیداری
کلمه کلمه شکست و بر پا کرد
در خودش مجلس عزاداری
می وزد بوی عطر و سرمه و سیب
از نواحی روشن کلمات
گوشه گوشه سیاه می بینی
رخت مرثیه بر تن کلمات
چشم ها را گذاشت روی هم و ...
زین اسب خیال خود را بست
راهی صفحه های میدان شد
شاعر ارجاع خارج از متن است
بست سر بند سرخ دور سرش
زره اش را دوباره محکم کرد
رفت بین صحابی خورشید
و خودش را کجا مجسم کرد...!!
باد با رقص سرخ پرچم ها
خبر از هر چه ناگهان می داد
و کسی داشت در دل میدان
با صدایی رسا اذان می داد
نفسش داشت بند می آمد
چشم در چشم آفتاب انداخت
مصرعی شعر، طرحی از یک نور
توی ذهن خودش به قاب انداخت
ظهر بود امام تشنه لبان
رو به راز و نیاز می آورد
باد از سمت خیمه ها آرام
بوی چادر نماز می آورد
چند صف مرد، مرد تشنه ی جنگ
بار آخر به اقتدای امام
چند تا صف فرشته پشت سرش
دل سپردند بر صدای امام
از بلندای آسمان قنوت
چشم خورشید مست عباس است
در همه ی صفحه های غیرت و جنگ
هر چه عشق است دست عباس است
رو به قد قامت صلات حسین
عمر سعد میر میدان است
تا به وی ملک ری ببخشایند
بنده ی با وفای شیطان است
نهروان... جنگ بدر... روز غدیر
فتح مکه... در او مجسم شد
تیر را رو به قلب مولا زد
هیزم آتش جهنم شد
تیر اول نشست توی تنش
مردی آماده ی سفر شده است
او که در چند متری مولا
عاشقانه بر او سپر شده است
تیر ها سمت او نمی رفتند
او ولی رو به تیرها می رفت
زیر لب یا حسین می گفت و...
رو به پایان ماجرا می رفت
او هنوز ایستاده مثل هنوز
سیزده چوبه تیر در بدنش
چشم هایش هوای مولا داشت
لحظه های پرنده تر شدنش
عرق و خون گرفته از چشمش
"اَوَفیتُ" به تو وفا کردم
تیر ها می نشست در بدنم
من شما را فقط دعا کردم
چه خوش است این که پیش چشم خدا
جان پناه ستون دین باشی
از زبان امام با لبخند
مستحق صد آفرین باشی
پلک ها را گشود آهسته
پیش چشمانش آفتابی شد
سربه زانوی او نهاد آرام
همه جا سرخ و سبز و آبی شد
توی رویای شاعر از شاخه
سیب سرخی درون آب افتاد
مرد، برگشت خسته از سفرش
گرد و خاکی در این کتاب افتاد...
نکند صفحه را ورق بزنی
عصر بر نیزه رفتن سرها
پشت این صفحه ننگ تاریخ است
داغ، داغ بلند عاشوراست
ادامه مطلب
وحید قاسمی
امام حسین(ع)-قتلگاه
چون زخم های روی تنت گریه ام گرفت
از پـیــرهـن نــداشـتـنـت گریه ام گرفت
بـا دیـده هـای سـرخِ جگـر مثـل مـادرم
هنگام دست و پا زدنت گـریـه ام گـرفت
جـایـی بـرای بـوسـه بــرادر نـیـافــتم
از نیـزه هـای در بـدنت گـریه ام گـرفت
تا دیـدم آن سـواره ولـگـرد نـیـزه دار
بــر تـن نـمـوده پـیـرهنت گریه ام گرفت
وقـتـی شنـیـدم از پسـرت ای امام اشک
یـک بـوریـا شـده کـفـنـت گریه ام گرفت
ادامه مطلب
ناصر قاجار
امام حسین(ع)-روز عاشورا
عشق بازی کار هر شیّاد نیست
این شکار دام هر صیّاد نیست
عاشقی را قابلیت لازم است
طالب حق را حقیقت لازم است
عاشق از معشوق اوّل سر زند
تا به عاشق جلوه ی دیگر کند
تا به حدی که بَرَد هستی از او
سر زند صد شورش و مستی از او
شاهد این مدّعی خواهی اگر
بر حسین و حالت او کُن نظر
روز عاشورا در آن میدان عشق
کرد رو را جانب سلطان عشق
بارالها! این سرَم این پیکرم
این علمدار رشید این اکبرم
این سکینه این رقیه این رباب
این عروس دست و پا در خون خضاب
این من و این ذکر یارب یاربم
این من و این ناله های زینبم
پس خطاب آمد ز حق، کی شاه عشق
ای حسین ای یکّه تاز راه عشق
گر تو بر من عاشقی ای محترم
پرده بر کش من به تو عاشق تَرَم
خود بیا که می کشم من ناز تو
عرش و فرشم جمله پا انداز تو
لیک خود تنها نیا در بزم یار
خود بیا و اصغرت را هم بیار
خوش بوُد در بزم یاران بلبلی
خاصه در منقار او برگ گلی
خود تو، بلبل، گل علیِّ اصغرت
زودتر بشتاب سوی داورت
ادامه مطلب
فاضل نظری
امام حسین(ع)-روز عاشورا
نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
ز دور دست سواران دوباره می آیند
که بگذرند به اسبان خویش از رویش
کجاست یوسف مجروح پیرهن چاکم
که باد از دل صحرا می آورد بویش
کسی بزرگ تر از امتحان ابراهیم
کسی چنان که به مذبح برید چاقویش
نشسته است کنارش کسی که می گرید
کسی که دست گرفته به روی پهلویش
هزار مرتبه پرسیده ام زخود او کیست
که این غریب نهاده است سر به زانویش
کسی در آن طرف دشت ها نه معلوم است
کجای حادثه افتاده است بازویش
کسی که با لب خشک و ترک ترک شده اش
نشسته تیر به زیر کمان ابرویش
کسی است وارث این دردها که چون کوه است
عجب که کوه ز ماتم سپید شد مویش
عجب که کوه شده چون نسیم سرگردان
که عشق می کشد از هر طرف به هر سویش
طلوع می کند اکنون به روی نیزه سری
به روی شانه طوفان رهاست گیسویش
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


