مرگ من بود دمی کز تو جدایم کردند

در همان گوشۀ گودال فدایم کردند

دوستانم که نبودند بگریند به من

دشمنانم همگی گریه برایم کردند

من که خود راهنمای همه عالم بودم

سرخونین تو را راهنمایم کردند

هر کجا خواستم از پای درافتم دیدم

کودکان دست گشودند و دعایم کردند

خجلم از تو که گم گشته امانت هایت

بر سر خار دویدند و صدایم کردند

گریه ها داشتم از دوری روی تو ولی

خنده ها بود که بر اشک عزایم کردند

همرهانم که گرفتند غبار از محمل

همه در خاک فتادند و رهایم کردند

تا دم مرگ طرفدار تو بودم ای دوست

دشمنان یکسره تحسین به وفایم کردند

این اسارت همه جا عزّت من بود حسین

که پیام آور خون شهدایم کردند

(میثمم) کوس شهی بر همه عالم زده ام

سرفرازم که در این کوی گدایم کردند

شاعر : استاد حاج غلامرضا سازگار




ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 آبان 1396  | 12:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا اخا دستی برون از خاک کن

اشک چشم زینبت را پاک کن

ای به زینب در یم خون همسخن

از گلوی چاک چاک خویشتن

ای تکلّم کرده پنهانی سرت

زیر چوب خیزران با خواهرت

این تو و این دیدۀ دریائی ات

بر مزار تشنگان سقائی ام

گر چه دیدم محنت ایام را

فتح کردم کوفه را و شام را

خصم، پای گریۀ ما خنده کرد

صوت قرآن تو ما را زنده کرد

خطبۀ من کار صد شمشیر کرد

سورۀ کهف تو را تفسیر کرد

تا سرت بر نوک نی قاری نشد

خون زپیشانی من جاری نشد

آنچه گفتی زینبت با خون نوشت

بر همه آزادگان قانون نوشت

من نوشتم این شعار خون ماست

رخ به خون آراستن، قانون ماست

من نوشتم، عشق یعنی سوختن

مثل آتش بی صدا افروختن

آن قدر دور تو گشتم یا حسین

تا به خون خود نوشتم، یا حسین

قامت خم ، شرح ماتم نامه ام

پیکر مجروح من غمنامه ام

هیچ دانی داغ تو با من چه کرد

هیچ پرسی با دلم دشمن چه کرد؟

آن قدر دشمن به ماغ دشنام داد

سِیرمان در کوچه های شام داد

آن به فرقت بر سر نی سنگ زد

دیگری پیش ربابت چنگ زد

جای گل می ریخت در آن سرزمین

سنگ بر ما از یسار و از یمین

آن که جسمت را به خون آغشته بود

کاش اول زینبت را کشته بود

کاش تیری کزکمان خصم جست

جای تو بر قلب زینب می نشست

کاش من جای تو ای خورشید نور

می نهادم چهره بر خاک تنور

کاش آن کو چوب می زد بر لبت

شرم می کرد از نگاه زینبت

کاش می مردم نمی رفتم وطن

تا زشش یوسف برم یک پیرهن

کاش می شد بوسه ای از قعر خاک

می زدم بر آن گلوی چاک چاک

کاش این جا چشم نامحرم نبود

می گشودم بر تو رخسار کبود

آن که داغت می کند آبش منم

شاهدم این اشک دامن دامنم

گر چه از من دور آنی، غم نگشت

قامتم خم گشت پایم، خم نگشت

من که برگرد امامم سوختم

پشت در از مادرم آموختم

ما دو همرزمیم و دو همسنگریم

هم تو هم من هر دو از یک مادریم

شد مشخص تا قیامت راه ما

دامن زهراست دانشگاه ما 

شاعر : استاد حاج غلامرضا سازگار




ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 آبان 1396  | 12:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کاش پایِ دلِ ما هم به نوایی برسد

اربعینی ، حرمی ، کرب و بلایی برسد

آری آقاتر از آنی تو که راهم ندهی

دارم امید که از دوست ندایی برسد

خاک پای همه زوّارِ تو روی چشمم

این غباری است که از تازه هوایی برسد

در دل این همه جمعیّت مشتاق گُمم

مگر الطاف کریمی به گدایی برسد

من هم انگار گُل گمشده دارم آقا

شاید از حنجر بُبریده صدایی برسد

این همه مرهم پا ، پیشکشِ زوّارت

به یتیم تو نشد مرهم پایی برسد

کاش از کعبه بخوانند مرا کرب و بلا

یا که از کرب و بلا ، حکم ولایی برسد

همه آماده لبیک به ارباب شویم

که هنوز از لب خشکیده ندایی برسد

یالثارات ! مهیای قیامی باشید

که زمان طلبِ خون خدایی برسد

پای شش گوشۀ تو عرش الهی است حسین

کِی شود عاشق دلخسته به جایی برسد

روزیِ ما اگر این فرصت دیدار نشد

کاش از مشهدتان اذن رضایی برسد

نیمه شبهای بقیع نیز صفایی دارد

کاش بر خاک حسن صحن و سرایی برسد




ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 آبان 1396  | 12:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غم تا غم یار است، از غم خیر دیدیم

از گریه و از آه و ماتم خیر دیدیم

هر وقت دم دادیم تو بر ما دمیدى

ما بین دم دادن دمادم خیر دیدیم

ما در همین عالم به لطف روضه تو

اندازه خیر دو عالم خیر دیدیم

ماه خدا جاى خودش را دارد اما

ما بیشتر ماه محرم خیر دیدیم

از جاى جاى  کربلا که هیچ حتى

از عکس هاى کربلا هم خیر دیدیم

پشت و پناه کشور ما پرچم توست

لحظه به لحظه زیر پرچم خیر دیدیم

خیر کثیرى که خدا فرمود گریه ست

آیا ازین گریان شدن کم خیر دیدیم؟!

ما گریه کن هاى تو با هم گریه کردیم

ما گریه کن هاى تو با هم خیر دیدیم

با یاد یک معصوم وقتى گریه کردیم

از چهارده معصوم دیدم خیر دیدیم

حج پیمبر را به پاى ما نوشتند

ما از رسول الله اعظم خیر دیدیم

گر رفت عاشورا ولیکن اربعین هست

ما از صفر مثل محرم خیر دیدیم




ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 آبان 1396  | 12:48 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

عشقت مرا دوباره از این جاده می‌برد

سخت است راه عشق ولی ساده می‌برد

پای پیاده آمدم و شوق وصل تو

من را اگر چه از نفس افتاده، می‌برد

دل‌های عاشقان جهان کربلای توست

نام تو را هر عاشق آزاده می‌برد

فریاد غربتت دل ما را تمام عمر

با کاروان نیزه از این جاده می‌برد

این جاده دیده قافله ی اشک و آه را

بر روی نیزه ها سر خورشید و ماه را

دیده‌ست در تلاطم طوفان بی‌کسی

یک کاروان بنفشه ی بی‌سرپناه را

آن شب که ماند یاس سه‌ساله میان راه

یک لحظه برنداشته از او نگاه را

در آخرین وداع غریبانه ی حرم

دیده عبور خواهری از قتلگاه را

آن‌جا که داغ از جگرش بوسه‌ها ‌گرفت

گل‌زخم از نگاه ترش بوسه‌ها ‌گرفت

وقتی رسید او که سر از دست رفته بود

از زخم‌های شعله ورش بوسه‌ها ‌گرفت

اما گذاشت بر دل او حسرتی، نسیم

از گیسوان همسفرش بوسه‌ها ‌گرفت

از راه دور دختر هجران کشیده‌ای

هر بار از لب پدرش بوسه‌ها ‌گرفت

در باغ نیست غیر گل اشک و ارغوان

داغی نشانده بر دل آلاله‌ها، خزان

اما گذشت هر چه که بود آن چهل غروب

برگشته سوی کرب و بلا باز کاروان

با کاروان غربت از این جاده آمدیم

ما را رسانده قافله ی تو به آسمان

حالا رسیده‌ایم و سحرگاه جمعه است

«عجل علی ظهورک یا صاحب الزمان»

شاعر : یوسف رحیمی




ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 آبان 1396  | 12:46 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

باز شور تو در سرم افتاد

اشک از چشم مضطرم افتاد

خود به خود تشنه می شوم زیرا

تشنه بر خاک دلبرم افتاد

 

دل من بی هوا هوایی شد

با نگاه خدا خدایی شد

این دل بی قرار آلوده

ناله ای کرد و کربلایی شد

 

گوش من پر شد از صدای کسی

در نمی آید از کسی نفسی

قافله آمده مهیا شو

همتی کن به کاروان برسی

 

خواهری خسته دل غمین آمد

صاحب نطق آتشین آمد

کاروان آمد و قیامت شد

محشر عالم اربعین آمد

 

از شترها تمام افتادند

مثل صیدی به دام افتادند

بین گرما و خاک تفدیده

روی قبر امام افتادند

 

هر کسی روی قبر دلبر خود

برسر خاک می نهد سر خود

آه از آن لحظه ای که خواهرها

یاد کردند از برادر خود

 

شور محشر دوباره بر پا شد

لب زینب به روضه ها وا شد

ای برادر بلند شو از جا

تا بگویم به تو چه با ما شد

 

من کی ام زینب ستم سوزم

کشته داغ های آن روزم

گرچه قلبم شکسته شد اما

زینبم سربلند و پیروزم

 

کوفه رفتم ولی علی بودم

غرق ذکر سینجلی بودم

بین نامحرمان که جایم نیست

بین نامحرمان ولی بودم

 

ابرخونبار کاروان بودم

من علمدار کاروان بودم

زینب و چند کودک زخمی

من پرستار کاروان بودم

 

گریه کردم تمام خندیدند

پای رأس امام خندیدند

گفتم این سر سر حسین من است

بی حیاها مدام خندیدند

 

خواهرت را به شام می بردند

بین آن ازدحام می بردند

پسرت را به تازیانه شان

با غضب چون غلام می بردند

 

کس نکرده به ما وفا هرگز

بین شان صحبت از خدا هرگز

همه را می برم ز  یاد اما

ستم نیزه دار را هرگز

 

بی وضو دست بر سرت می زد

پنجه بر موی اطهرت می زد

تیشه می زد به ریشه قلبم

دخترت را برابرت می زد

 

همه را با تو رو به رو می کرد

نیزه را در گلو فرو می کرد

سر عباس را زمین می زد

دختر تو عمو عمو می کرد

 

کشته دور از وطن برخیز

عشق من پاره پیرهن برخیز

پیکر بین بوریا مانده

بهرت آورده ام کفن برخیز

 

ابر غم روی ماه می افتاد

دخترت بین راه می افتاد

جسم تو در خیال من دائم

بین آن قتلگاه می افتاد

 

کربلا کربلا چه حالی بود

عطر زهرا در آن حوالی بود

همه بودند دور قبر حسین

حیف جای رقیه خالی بود

 

روی خود را به لطمه آزردند

بر سر هر مزار پژمردند

بعد از آن بانوان اهل حرم

عمه را سوی علقمه بردند

 

نفس پاک و پر اثر زینب

نافله خوان هر سحر زینب

قد خود نه، که قد دشمن را

خم نموده است تا کمر زینب




ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 آبان 1396  | 12:46 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قدم استــوار یا زینب

عــزّت و افتخــار یا زینب

سمبل اقتدار یا زینب

نوحه ی گریه دار یا زینب

عمّه ی پیر و قد کمان زینب

غصّه ی صاحب الزّمان زینب

از خدا پر، تهی ز من زینب

مرتضــایی بــه شـــکل زن زینب

هم حسین است و هم حسن زینب

کعبه ی غصّه و محن زینب

با وقــارش پیمــبری کرده

مثل زهرا چه محشری کرده

دخـــتـــر اوّل امـــام عــلــی

داده اش اختــیار تام علی

کربلا فاطمه است و شام علی

لب اگر وا کند تمام علی

کوفه را بس که زیر و رو کرده است

مانــده ام خانــم است یا مرد است

کربـــلا غیــر او مـــدار نــداشت

مثل زینب به غم دچار نداشت

گر چه غیر از دو چشم تار نداشت

به کسی جز حسین کار نداشت

پلـک زد دید نور عیـنش نیست

عشق دیرینه اش حسینش نیست

کربـــلایی که باورش را برد

بــال پرواز بپّــرش را برد

قاسم و عون و اکبرش را برد

احترامات معـجرش را برد

بی ابالفضــل و بی مبارز شد

بی ابالفضل و بی محافظ شد

کربـــلایی که قامـــتش خم شد

نصف روزی که غم دمادم شد

ترس یک چیز داشت آن هم شد

بدنی پیــش چشــم او کـم شد

مرکبی پر ز زخم خون یال است

تشنه ای روی خاک گودال است

روی تل ناله زد دگر نزنید

به زمین خورده بر کمر نزنید

نیزه از پشت بی خـبر نزنید

از پس و پیــش آن قدر نزنید

ذره ای رحم دخترش اینجاست

نزنیدش، که مــادرش اینجاست

ای جماعت شکسته بال و پر است

دین ندارید او که یک نفر است

گرچه هر آمدی به قصد سر است

دور پــیراهنش شلـــوغ تر است

ضــربه ها از قـفا سری را برد

دستی از پشت معجری را برد

پــــای شــلاق در میــان آمد

از مــــیان حرامــیان آمد

یا علی گفت و نیمه جان آمد

مثل زهرا دوان دوان آمد

خیمه در ازدحام می سوزد

وای دارد امــام می سوزد

حـــرم با تـفاخــرش مــی سوخت

چشمهای تحیـرش می سوخت

رشته نخ های چادرش می سوخت

با صبوری دل پرش می سوخت

همه عالم فدای تکبیرش

شد نجات امام تدبیـرش

سربلندی که سر به زیر شده

دلش از این زمانه سیر شده

بی حسینش چقدر پیـر شده

ظاهـــرا گرچه او اسیر شده

یاد ســقا دلـش بهانه گرفت

علمش را به روی شانه گرفت

شد علمدار با وقـار خدا

روی دوشش گرفت بار خدا

مظهر صبر و اقتدار خدا

فصـــل پایــیــزی بـهــار خدا

قاری نی چه خواهری دارد

که مــقـام پیـمــبری دارد

طعم هجران چشیده برگشته

باغ گل رفته چیده برگشته

رنگ و روی پریده برگشته

این خمیده خمیده برگشته

غصه اش داغ عالمین شده

اربعینیست بی حسین شده

شاعر : حبیب نیازی




ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 آبان 1396  | 12:46 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بــــه کربلـای تو یـک کــاروان دل آوردم

 امانتــی که تو دادی به منــــزل آوردم

هــزار بار بــه دریای غـــم فـــرو رفتم

 که چند درّ یتیــــمـت به ساحــــل آوردم

 کبوتــــــران حـــــرم را ز چنـــگ صیــادان

 نجــــات داده و چون مرغ بسمــــل آوردم

 به جز رقیــــــه که از پا فتــاد پشت ســرت

 تمــام اهــل حـــــرم را به منــــزل آوردم

 شبی به محفل ویرانه ها سرت شد شمع

 حدیــث ها مــن از آن شمـع و محفل آوردم

 اگـــر به سـلســـله بستنـــد بازوی ما را

 حیــات خصـــم تـــو را در ســلاســل آوردم

 نظـــر به جسم کبـــودم فکن که دریابــــی

 تنـــــی رها شــده از چنـــگ قاتــــل آوردم ...

شاعر : استاد سید رضا موید




ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 آبان 1396  | 12:45 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بر پای گل از خار ستم، آبله پیداست

سر سلسله ای را اثر سلسله پیداست

از فرش الی عرشِ خدا ولوله پیداست

در وادی خونین بلا قافله پیداست

دارند همه از شرر داغ چراغی

خیزید كز این قافله گیریم سراغی

این قافله رو كرده به بیت الحرم عشق

كوبیده به میدان اسارت علم عشق

گفته است بلی ها به بلاهای غم عشق

از بهر طواف حرم محترم عشق

احرام همه جامه ی خونین اسارت

كردند به خوناب جگر، غسل زیارت

جابر به سر تربت دلدار رسیده

بر یاور بی یاور دین یار، رسیده

گویی كه بر آن كشته عزادار رسیده

با سینه ی سوزان و دل زار رسیده

محرم شده و اشك فشان، خوانده خدا را

با خون جگر شسته قبور شهدا را

آورده غریبی غم دل بهر غریبی

افتاده حبیبی به روی قبر حبیبی

بیمار فراقی شده مهمان طبیبی

نه تاب و توانی، نه قراری، نه شكیبی

می گفت: حبیبی كه غمت كرده كبابم

من دوستم آخر، بده ای دوست جوابم

ای نام تو روشنگر دل جان كلامم

ای یافته سبقت ز سلامم به سلامم

ای دادرس و رهبر و مولا و امامم

هم عاشق و هم دوست و هم پیر غلامم

با یاد تو در این سفر از شهر مدینه

تا كرب و بلا كوفته ام بر سر و سینه

شاعر : استاد حاج غلامرضا سازگار




ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 آبان 1396  | 12:45 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جابر نتوان گفت چه آمد به سر ما

كز جور خزان ریخت همه برگ و بر ما

غلتید به خون، پیكر پاك پدر ما

شد قاتل او با سر او همسفر ما

ما زخم زبان در ملأ عام شنیدیم

بی جرم و گنه، از همه دشنام شنیدیم

دشمن همه جا خنده به زخم جگرم زد

در شام بلا سنگ به فرق پدرم زد

با كعب سنان گاه به تن، گه به سرم زد

سیلی به رخ خواهر نیكو سیرم زد

دیدم اثر سیلی، بر روی سكینه

یاد آمدم از فاطمه و شهر مدینه

بگذشت چهل شب كه خموش است چراغم

هر لحظه غمی آمده از ره به سراغم

من لاله ی خونین دل هفتاد و دو داغم

یك لاله نه، یك غنچه نمانده است به باغم

این قافله در وادی غم راهسپارند

غیر از من مظلوم، دگر مرد ندارند

ناگاه به اركان فلك زلزله افتاد

در عرش ز فریاد ملك، غلغله افتاد

ارواح رسل یكسره در ولوله افتاد

بر قبر شهیدان، نگه قافله افتاد

چون برگ خزان از شجر خشك فتادند

بر خاك شهیدان، گل رخسار نهادند

شاعر : استاد حاج غلامرضا سازگار




ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 18 آبان 1396  | 12:45 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 47 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید