
حضرت رقیه(س)-شهادت
آهش میان هلهله ها ناپدید شد
از گریه بدون صدا نا امید شد
دیگر بلند نام تو را می زند صدا
او نوحه خواند و خالق طرحی جدید شد
از روی نی سرت به زمین خورده است باز
سردرد دختر تو دوباره شدید شد
باید زهیر بود كه می دید دخترت
هفتاد دفعه پای سر تو شهید شد
تا مشت شمر موی تو را، پیش او كشید
او یك شبه تمامی مویش سپید شد
او گفته،با النگوی خود قهر كرده است؟!
چون سهم آن كسی كه سرت را برید شد
آیینه غرور خودش را شكسته دید
از بعد آن كه وارد بزم یزید شد
با زحمت زیاد خودش دید بین طشت
درگیر با دهان تو چوبی پلید شد
محسن حنیفی
ادامه مطلب

حضرت رقیه(س)-شهادت
پای نی می نگرم رفتن زیبایت را
نکند نیزه پدر جان عوض پاهات است؟!
پاره شد گوشم اگر، پای کرم بگذارش
دختر دشمن تو منتظر سوغات است...
***
دشمنت آمد و دستان دعایم را دید
چهره مضطرب و غرق حیایم را دید
سعی کردم که نبیند ولی انگار نشد
زینت گوش و النگوی رهایم را دید
معجرم را به خدا سفت گرفتم اما
چادر خاکی و انگشت نمایم را دید
به دلیلی که نسب از تو گرفتم من را
آنقدر زد که ورم کردن پایم را دید
دست در دست پدر دختر شامی آمد
پای نی کودکی سر به هوایم را دید
زخم بازوم نهان بود و زن غسّاله
وقت غسلم اثر رنج و بلایم را دید...
محسن ناصحی
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه(س)-شهادت
این روزها جز گریه غمخواری نداری
جز در صبوری سوختن كاری نداری
تنها شدی خیلی دلت را غم گرفته
در بارگاهت هیچ زوّاری نداری
نه در رواق و صحن نه پای ضریحت
ریحانۀ بابا عزاداری نداری
حتی كبوتر در حریمت پَر نگیرد
جز گَرد و خاكِ غربت انگاری نداری
صد لشكرِ مختار تحتِ امر داری
كی گفته بی بی جان كَس و كاری نداری
تكفیریِ از هر چه شمر و زَجر بدتر
تو فكر كردی كه شرف داری نداری
این قبر مُهرِ بیمۀ عباس خورده
چاره به جز برگشت با خواری نداری
علیرضا شریف
ادامه مطلب

حضرت رقیه(س)-شهادت
من این ویرانه را از اشک دریا می کنم امشب
ز دریا گوهر مقصود پیدا می کنم امشب
سحرگاهان که در خواب است چشم زاده سفیان
به زاری سر به سوی حق تعالی می کنم امشب
ندارم تاب هجران پدر زین بیشتر برجان
زحق دیدار رویش را تمنّا می کنم امشب
اگر چندی پدر پنهان بود از چشم ما لیکن
من آن گم گشته را ای عمّه! پیدا می کنم امشب
چو دانم ناله شب زنده داران بی اثر نبود
به آه نیمه شب این عقده ها وا می کنم امشب
اگر منت گذارد بر من و آید به بالینم
بدین شکرانه جان قربان بابا می کنم امشب
به گرد شمع رویش همچنان پروانه می سوزم
زمرگ خود در این ویرانه غوغا می کنم امشب
ز دشمن هرچه دیدم من نگفتم تاکنون با کس
ولی نزد پدر راز دل افشا می کنم امشب
من آن مرغ شباهنگم که از این لانه ویران
به ناگه آشیان برشاخ طوبی می کنم امشب
من آن طفل صغیر شاه دینم کز بر طفلان
به جنت جای در دامان زهرا می کنم امشب
همان درِّ یتیم زاده زهرا حسینم من
که همچون گنج در ویرانه مأوا می کنم امشب
رقیّه، آخرین قربانی شاه شهیدانم
که خود طومارمرگ خویش امضا می کنم امشب
تأسّی کرده ام در کودکی بر مادرم زهرا
که با رخسار نیلی، ترک دنیا می کنم امشب
منم دُخت حسین و قبله حاجات اهل دل
همه درد "مؤید" را مداوا می کنم امشب
سید رضا مؤید
ادامه مطلب

از خیمه ها که رفتی و دیدی مرا به خواب
داغی بزرگ بر دل کوچک نهاده ای
گرچه زمن لب تو خداحافظی نکرد
می گفت عمّه ام به رخم بوسه داده ای

ادامه مطلب

مجنون شدم که لیلی لیلای من شوی
مهمان شبی به خیمۀ صحرای من شوی
در قاب اشکها بنوشتم ((حسین،عشق))
زیباترین نگار دل آرای من شوی
عالم به هم بریزم از این سوز ناله ام
وقتی که تو ترنم آوای من شوی
عبدالحسینم و به جهان فخر می کنم
یک عمر نوکرم که تو آقای من شوی
خود را زدم به مردن، که از اینجا گذر کنی
عشقت اگر کشید مسیحای من شوی
داغت بکوب بربدنم معتبر شوم
آواره آمدم که تو ماوای من شوی
چشمت بگیرد بخری گر مرا حسین
تو آبروی این دل رسوای من شوی
لذت در این بود که شوم ذبح مقدمت
من دست وپا زنم به تماشای من شوی
جان می دهم فقط به امید محبتت
تا ضامن شفاعت عقبای من شوی
گر کربلا ندیده بمیرم، دعا کنم
در جنة الحسین پذیرای من شوی
گر میزنی به چوب فراغت مرا مزن
خاکم ز کربلاست مدد شاه بی کفن
شاعر: قاسم نعمتی
ادامه مطلب

هركس كه بود سهم خودش را به ضربه اي
در گيرودارِ خيمه به رويم نشاند و رفت
آن را كه عمه گفت يتيمي ز كوفه بود
اين ساق پاي نازك من را شكاند و رفت
زجري كه با شنيدن نامش گريستم
موي مرا گرفت و كشيد و كشاند و رفت
در بين راه با لگدي روي پهلويم
جان مرا به روي لبانم رساند و رفت
يك تكسوار بغض علي را بروز داد
در پشت ناقه طفل تو را مي دواند و رفت
يك نيزه بي هوا به سرم خورد اي پدر
در پيش عمه خون دلم را چكاند و رفت
از من مپرس بر سر بازارهاي شام
شامي مرا كه دختر شاهم چه خواند و رفت!؟
موي سرم كه تا كمرم مي رسيد، حيف
پيرِزني گرفت و كشيد و كشاند و رفت
شاعر: رضا باقريان
ادامه مطلب
.jpg)
با سر انگشت كوچكش دارد
مي كشد خوار از كف پايش
يك ستاره نمي شود پيدا
در دل آسمان شبهايش
چه قَدر عاشقانه مي گِريد
به سر زخميِ عموهايش
زير لب آه مي كشد، يعني
سنگ خورده دوباره بابايش
سخت مي شد اَدا كند بابا
چه كند، زخمي است لبهايش
موي او را كشيد پيرِزني
اين چنين شد خراب رويايش
شاميان با كنايه مي كردند
سر بازارها تماشايش
باز هم پاي نيزه اي دارد
مي كشد خوار از كف پايش
شاعر: رضا باقريان
ادامه مطلب
.jpg)
اشعار شب سوم محرم – محمد امین سبکبار
اگر بریده بریده به لب سخن دارم
هزار لطمه ی ناگفته در دهن دارم
قسم به موی سپیدم سیاه شد روزم
چقدر حرف در این واژه "نزن" دارم
چهار ناخن سالم، سه تار موی بلند
دو تکه معجر و یک پاره پیرهن دارم
به روی نیزه رگ غیرت تو میجوشید
که مثل مادر تو ردپا به تن دارم
سرت به دامن طشت و سرم به دامن خاک
تو در دل من و من در دلت وطن دارم
محاسن تو و مویم به هم چه می آید
چه شرح حال عجیبی ست این که من دارم
محمد امین سبکبار
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 



