.jpg)
یا حضرت رقیه (س)
از درد کوچه های پر از غم نگو نگو
از قدّ عمه ام که شده خم نگو نگو
بابا به روی نیزه تو را تاب داده اند ....
از این عذاب ماه محرم نگو نگو
بابا نگاه زجر مرا زجر می دهد ...
دنیا شده شبیه جهنم نگو نگو
دردی شبیه درد کمر در سر من است
از ضربه های سخت و دمادم نگو نگو
هر چند لحظه دنده ی من درد می کند
از این اسیر بی کس و پر غم نگو نگو
از مادرم بگو که در آن کوچه ضربه خورد
از مجتبی بگو که همان بین کوچه مرد
جعفر ابوالفتحی
ادامه مطلب

از فرورفتگی خار بدم می آید
از مکافات,از اشرار بدم می آید
دختری را به خرابات مکانش ندهید
من از این نحوه ی رفتار بدم می آید
سنگ ها از در و دیوار به ما آوار شد
تا ابد از در و دیوار بدم می آید
موقع غارت گوشواره کمی رحم کنید
که من از غارت گوشوار بدم می آید
پیش طفلی سر بابا نگذارید دگر
تا قیامت من از این کار بدم می آید
و من از چانه زدن خاطره ی بد دارم
به خدا از ته بازار بدم می آید
شاعر : یاسین قاسمی
ادامه مطلب

این مردمان به شهرت من خنده می کنند
هـر دم به ایـن نجابـت من خنده می کنند
جـایـم بـه روی دوش عمـو بــود یک زمـان
حــالا بـه ایــن اقـامـت من خنده می کنند
از بس که مشت زد به سرم مرد بی حیـا
ایـنــان بـه جــان تمّـت من خنده می کنند
بابا شنـیـده ای کـه زبـانـم گـرفـتـه است
اینجـا همـه بـه لکنـت من خنده می کنند
از تــرس زجــر لکنـت مـن بیـشـتـر شـده
اینجـا به شکل صحبت من خنده می کنند
خیــره بـه سـوی مـن کـه ادا در بیـاورنـــد
ترسیده ام به وحشت من خنده می کنند
طفـلـم ولـی خمیـده کنـم طی مسیــر را
این هـا به قـد و قامـت من خنده می کنند
یک دست مـن به وقت قنـوتم بلنــد شـد
مــردم بـه ایـن عـبـادت من خنده می کنند
اشـیــای زیـنـتـی مــرا تـــاب می دهـنــد
ایـن هــا بـــرای زیـنـت من خنده می کنند
در بــیــــن ازدحـــام عـمـــو را صــــدا زدم
بـا هـلـهـلـه بـه جــرأت من خنده می کنند
گشتـه حـراج عـزت مـن مـردنـم کجاست
مــردم هـمـه بـه عـزت من خنده می کنند
نعره کشیــده است بیا چون گران نیست
دارنــــد روی قـیـمــت من خنده می کنند
راز و نـیـــاز بــا ســر تــو لـذت مـن اسـت
ایـن مـردمــان بـه لـذت من خنده می کنند
سیدمحسن حبیب الله پور
ادامه مطلب

نبودی ببینی دلم زار شد
به دست کسی چشم من تار شد
نبودی ببینی چگونه پدر
خرابه به فرق من آوار شد
برای من عمه ز بس گریه کرد
نبودی ببینی که بیمار شد
بیا و مرا از خرابه ببر
خرابه هم از گریه بیزار شد
ز درد سر و درد بازو پدر
دوباره یتیم تو بیدار شد
همینکه من از اهلبیت توأم
برای همه باز انکار شد
من هر روز با روزه سر میکنم
وَ گریه برای من افطار شد
کجا بودی ای نور چشمان من
نبودی ببینی دلم زار شد
شاعر : رضا باقریان
ادامه مطلب

باور نداشتم که بيايي برابرم
امشب تويي برابرمن نيست باورم
هرچند بال پرزدنم را شکسته اند
اما براي باتو پريدن کبوترم
دستي نمانده حلقه کنم دور گردنت
مويي نمانده تا بکشي شانه بر سرم
از شعله هاي بام فقط پلک تو نسوخت
آتش گرفت دامن و سوخت معجرم
حتي براي ناله زدن هم امان نداد
دستي که خورد بر رخم و کرد پرپرم
امشب رسيده اي به تماشاي مادرت
امشب رسيده اي به نفس هاي آخرم
شاعر:حسن لطفی
ادامه مطلب

بر روی زخمم جز نمک مرهم ندیدم
خیری از این دنیا و از عمرم ندیدم
با اینکه از این دشمنان بد دهانت
حرف بد و بی احترامی کم ندیدم...
اما به من آموخت عمه تا بگویم
"من غیر زیبایی در این ماتم ندیدم" *
مانند مادر در کنارم بود عمه...
تا بود عمه در کنارم غم ندیدم
از ازدحامی که به دورت بود بابا...
یک گوشه ای از پیکرت را هم ندیدم
هر چه صدایت میزدم:بابای خوبم...
چیزی به غیر از سیلی محکم ندیدم
حالا که از راه آمدی کنج لبت کو...؟
هر چه سرت را پشت و رو کردم ندیدم!
یاسین قاسمی
ادامه مطلب

بر چشم های کوچکم سویی نمانده
بعد تو بابا جون,هیاهویی نمانده
تا شام,من پشت سر تو می دویدم
دیگر توانی نیست,زانویی نمانده
دست مرا بستند از ناقه بیفتم
با صورتم بابا... ابرویی نمانده
یک گوشه ای از دامنم آتش گرفت و...
گیسو نمانده,مژه و مویی نمانده
دست روی دیوار خرابه میگذارم
چاره جز این هم نیست,پهلویی نمانده
جانی ندارم تا در آغوشت بگیرم
خرده مگیر از من,که بازویی نمانده
یاسین قاسمی
ادامه مطلب
.jpg)
از بسکه پشتِ ناقهی عریان دویده بود
رنگ رخِ لطیف و کبودش پریده بود
از بسکه گریه کرد، صدایش گرفته و...
مانند مادرش قد او هم خمیده بود
دشمن نه اینکه صورت او را کبود کرد
حتّی تمام گیسوی او را کشیده بود
اینکه تمام موی سر او سفید شد
حتماً صدای دادِ کسی را شنیده بود
در راهِ عشق بازیِ با رأسِ روی نیْ
سیلی و تازیانه به جانش خریده بود
دیگر توان نداشت، سرش درد میگرفت
انگار از تمامیِ عالم بریده بود
اصلاً تمام پیکر او زخم دیده است
جانِ نماندهاش به لبانش رسیده بود
هر تازیانه روی تنِ همچو یاسِ او
تصویرِ باغِ سرخ و کبودی کشیده بود
در شام، هرکه داشت پدر طعنه میزَدش
طعم یتیم بودن از آنجا چشیده بود
وقتیکه دید مادر خود، گفت ای پدر:
ای کاش دخترت رخ مادر ندیده بود
شاعر : رضا باقریان
ادامه مطلب

گفتم ای مرد در این وادیه من تنهایم
بزنی یا نزنی منکه خودم میآیم
تو عرب هستی و من دخترکِ نوپایی
صورتم را که زدی، ضربه مزن برپایم
مزن اینقدر پیاپِی بـه تنِ مجروحم
رحم کن بر منِ افسرده، نمانده نایم
اندکی صبر نما بعد بِکش مویم را
صبر کن تا رود از دیدهی من بابایم
برو ای مرد در این وادیه مهمان دارم
میزبانِ کمرِ خم شدهي زهرایم
چه قَدَر سنگدلی، لعنت حق باد به تو
دست بردار، در این وادیه من تنهایم
شاعر : رضا باقریان
ادامه مطلب

دلی سرگشته و دیوانه دارم
هوای گریه در میخانه دارم
نه اینکه حالِ گریه دارم امشب
وَ بغض نعرهای مستانه دارم
هوای روضه درکرببلا، نه
هوای روضه در ویرانه دارم
من امشب تا سحر بیدار هستم
عزای دختری دردانه دارم
عزادار رقیه هستم امشب
میان سینهام، غمخانه دارم
میان لالهها، در سینه داغِ
گُل یاس و گل ریحانه دارم
بـه یاد پای پُر از تاوَل او
دلی سرگشته و دیوانه دارم
شاعر : رضا باقریان
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


