
غزل حضرت رقیه سلام الله علیها
وقتی تو نیستی دل من زار میشود
بی تو رقیه از همه بیزار میشود
گاهی در آسمانی و میبینمت ولی
تا ضجر میرسد همه جا تار میشود
آن خاطرات تلخ که مادربزرگ داشت
هر روز بین قافله تکرار میشود
هرجا که یاعلی ست مدینه به پا کنند
هرکس شبیه ماست گرفتار میشود
هر صبح و شام کعبنی و طعنه روزی
هشتاد و چار دست به دیوار میشود
اینجا کسی به خواب، نه از هوش اگر رود
با چکمه چند مرتبه بیدار میشود
بابا به دادمان برس امشب که ماجرا
دارد شبیه قصهی بازار میشود
یک عده مست دور و بر ما نشستهاند
ناراحت است عمه و وادار میشود_
قرآن به دست گیرد و آنگاه سقف شام
بر اهل بیحیای خود آوار میشود.
عمار موحد
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت رقیه سلام الله علیها
بابا جون وقتی نبودی، همه بد بودن باهامون
یه شبی از روی ناقه، افتادم توی بیابون
همه جا تاریک و سرد بود، هیچ جایی و نمیدیدم
از روی ترس تک و تنها، پشت بوتهها خوابیدم
خواب میدیدم که از اون دور، یه خانوم قد کمونی
اومد و من و بغل کرد، چه خانوم مهربونی!
گفت عزیزم گل نازم، اگه گوشت شده پاره
صورت منم کبوده، میبینی؟ عیبی نداره
این بیابون خیلی سرده، پر پنجههای گرگه
یه روزی میام سراغت، دخترم خدا بزرگه
توی خواب یه گرگ وحشی، اومد و حرفای بد زد
یه دفه با نوک چکمش، توی پهلوام لگد زد
حالا میدونم که مادر، چرا قامتش خمیده
فکر کنم چند روزیه که، روی باباش و ندیده.
عمار موحد
ادامه مطلب
.jpg)
جان به لب آمد از این بخت سیاه
با دل ریش بسازی بد نیست
نفسی چشم به راهت را هم
محرم خویش بسازی بد نیست

ادامه مطلب
.jpg)
همینكه كنج خرابه خدا خدا كردم
امام عاطفه را تا سحر صدا كردم
نه اینكه شكوه كنم از كبودیِ رویم
گلایه از دو یهودیِ بی حیا كردم
خرابه، با نفَس و گریه های ممتد خود
چه وحشتی به دل اشقیا به پا كردم
صدای گریة من در خرابه باعث شد
به حال عمه در آن معركه دعا كردم
خلاصه عاقبت از ره مسافرم آمد
خلاصه حاجت خود را خودم روا كردم
اگر چه چهره كبودم شبیه مادرتان
خوشم كه حقِّ علی را كمی ادا كردم
قربانی
ادامه مطلب
.jpg)
می خورم قبطه که جای سر تو ای بابا
به روی دامن من بوده و آن بالایی
هرچه آمد به سرم نذر سر سوخته ات
روی نی هم بروی باز مرا بابایی
می وزد از سرِ زلفی که به خون آغشتند
بوی عطر گل یاس نفس زهرایی
عمه ام گفت که در کنج تنورت بردند
حال که آمده ای مثل شب رویایی
حال که آمده ای از برِ من زود مرو
طاقتم نیست بمانم بروی تنهایی
خواستی پاک کنی چشم ترم را بابا
خواستم بوسه زنی بال و پرم را بابا
قربانی
ادامه مطلب
.jpg)
می خورم قبطه که جای سر تو ای بابا
به روی دامن من بوده و آن بالایی
هرچه آمد به سرم نذر سر سوخته ات
روی نی هم بروی باز مرا بابایی
می وزد از سرِ زلفی که به خون آغشتند
بوی عطر گل یاس نفس زهرایی
عمه ام گفت که در کنج تنورت بردند
حال که آمده ای مثل شب رویایی
حال که آمده ای از برِ من زود مرو
طاقتم نیست بمانم بروی تنهایی
خواستی پاک کنی چشم ترم را بابا
خواستم بوسه زنی بال و پرم را بابا
شاعر: رضا باقريان
ادامه مطلب
.jpg)
رسيده تا دم دروازه با دو چشم ترش
كشيد تير ، تنش ،معجرش ،سرش ،كمرش
مواظب است كه دستي به دختران نخورد
مواظب است نگيرد به چوب نيزه پرش
خجالت از سر بر نيزه برادر داشت
كه در مقابل باران سنگ شد سپرش
اسير بود و شبيه اسيرها ميرفت
گرفته بود دو دست كبود را به سرش
طبيعي است كه با زور نيزه ها برود
طبيعي است شود شمر و زجر همسفرش
چرا كه نيست علي اكبرش عنان گيرش
چرا كه نيست دگر در كنار او قمرش
همين كه اول بازار رفت زينب ديد
گرفته دسته اوباش شام دور و برش
خدا بخير كند آتش و كف و طعنه
محله هاي يهودي و كينه پدرش ...
شاعر: سيد پوريا هاشمي
ادامه مطلب
.jpg)
آتش گرفتنِ جگرم را نگاه كن
زخم كنار چشم ترم را نگاه كن
از عمه ام اگر كه گلايه نمي كني
اي سر شكسته، بال و پرم را نگاه كن
خواهي بگويمت چه قدَر ضربه خورده ام؟
دستِ كبود همسفرم را نگاه كن
آتش ميان خيمه غرور مرا شكست
طاقت بيار و موي سرم را نگاه كن
مانند مادرت شده طفل سه ساله ات
باور نمي كني كمرم را نگاه كن
عمه تمام راه، به جايم كبود شد
پايينِ پاي ني سپرم را نگاه كن
قرآن بخوان ولي ز بلنداي نيزه ها
كنج خرابه دور و برم را نگاه كن
خون مي چكد ز نيزه وَ يا گريه مي كند
عمه بيا كمي پدرم را نگاه كن
دستم، سرم، دو چشم ترم در مي كند
از تازيانه ها اثرم را نگاه كن
كاخ يزيد بر سرش آوار ميكنم
بنشين و ناله سحرم را نگاه كن
(چوبي كه زد تو را به سرش خورد ميكنم)
حالا غرور شعله ورم را نگاه كن
موي سرم فداي سر زخمي ات پدر
آتش گرفتنِ جگرم را نگاه كن
شاعر: رضا باقريان
ادامه مطلب
.jpg)
نانجيبي كه مرا در اين هياهو ميبرد
دختر گيسو سفيدت را به هر سو ميبرد
دختري كه بيشتر باشد شبيه فاطمه
ارث از مادربزرگش درد پهلو ميبرد
موي پرپشتي كه ميسوزد گره بد ميخورد
هرم آتش ناجوانمردانه گيسو ميبرد
دست با انگشتر از شلاق هم سنگين تر است
روي صورت مينشيند طاق ابرو ميبرد
زخم ها روي تنم با هم رقابت ميكنند
زخم پايم دارد از زخم سرم رو ميبرد
دست افتاده سر افتاده كمر افتاده تر
بار اين تن را كه افتادست زانو ميبرد
بازوانم نيست قدر قطر يك انگشت دست
بسته من را در طنابي و به بازو ميبرد...
شاعر: سيد پوريا هاشمي
ادامه مطلب
.jpg)
بابا حسين...
بابا بگو که گوهرت را می شِناسی
یاس کبود و پرپرت را می شِناسی
این گیره ی سر یادگاری تو بوده
حالا بگو تاج سرت را می شِناسی
شرمنده ام بابا اگر معجر ندارم
با این کبودی دخترت را می شِناسی؟
فهمیده بودم از سفر تا که بیایی
غارتگر انگشترت را می شِناسی
چیزی نمیگویم به عمه قول بابا
بعد از سفر هم خواهرت را می شِناسی..
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


