تو گفته ای که روضه برایت به پا شود

 

از کربلا به  شام حسینیه  وا شود

 

تاریخ از حماسه ی تو قد کشیده است

 

باور کنم که قد بلند تو تا شود ؟!

 

طفلِ یتیمِ گوشه ی ویران چه کوچک است

 

ای واژه بر مقام رقیه جفا شود

 

گفتی بزن به حرمله و خولی و سنان

 

اصلا بزرگ هر که شود با بلا شود !

 

سیلی ، لگد ، کبودی صورت بهانه بود

 

تا حق روضه خوانی بابا ادا شود 

 

گمنام بودی و به تو نام رقیه داد

 

باید که قاب نام قشنگت طلا شود

 

از گوشواره می گذرم شرم می کنم

 

باید که حق روضه ی مادر ادا شود !

 

نام رقیه روضه ی مادر می آورد

 

در پهلوی شکسته دو تا روضه جا شود !

 

تازه عزای حضرت زینب رسیده است

 

وقتی رقیه از سر بابا جدا شود  !!!

محمدموحدی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 اسفند 1395  | 9:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بعد روز دهم به هر مجلس

راوی و روضه خوان شدی بانو

من چه گویم؟ که در کلام حسین

"بهترینِ زنان" شدی بانو


عمه ی تو عقیله ی هاشم 

و به اهل قریش عقیله تویی

"کرم الوافری" و " عقل التّام"

صاحب "سیرة الجمیلة" تویی


پدرت که حسین، جای خودش 

تو و اصغر چه مادری دارید!

غصه ی هر دوتان رباب شده

حسِّ خواهر برادری دارید


از همان لحظه ی تولد، تو 

خوش نشستی به سینه ی بابا

محض روی پدر تبسم کن

راحت جان! سکینه ی بابا!


پاشو از پیش پای این مرکب 

پدرت را نکش، کنار بایست

غم ناموس قاتل مرد است

اشک دختر عذاب هر پدریست


عصر روز دهم به بعد خودت 

جای اصغر بمان کنار رباب

مادرت را ببر ازین صحرا

بعد اصغر تویی قرار رباب

داود رحیمی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 29 بهمن 1395  | 10:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سه ساله...

خوش آمدی و شدی شمع محفلم بابا

مگو چرا شده ویرانه منزلم بابا

تو آفتاب منی و ز ابر خون هر بار

نگاه می کنی و میبری دلم بابا

درست شکل تو بود آن سری که می دیدم

به روی نی همه جا در مقابلم بابا

مگر که عمه به تو گفته از چه خیره شدی

به پای خسته و زخم و پر آبلم بابا

بهانه ی تو گرفتم طعام آوردند

مگر کند از تو دمی غافلم بابا

به روی دامن خود هم دمی مرا بنشان

بگو رقیه گل ناز و خوشگلم بابا


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 29 بهمن 1395  | 10:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امیرفرخنده

سه ساله...

بابا ببین بدون تو بی بال و پر شدم

از ضربه های دشمنتان درد سر شدم 

دیگر صدای عمه به گوشم نمیرسد

یاعمه نیست دور و برم یا که کر شدم


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 29 بهمن 1395  | 10:25 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

هر بار می گرید . عدو با تازیانه ...

میزد به ضربی بر سر و پا تازیانه ...

طفلی میان دست و پا هی گریه می کرد

تا بر زبان میگفت بابا تازیانه ...

میگفت عدو بر دختری غمگین و نالان..؟

یا نام بابا را نبر یا تازیانه ...

اینجا چه رسمی دارد ای بابای خوبم

هرکس شبیه باشد به زهرا تازیانه ...

شاعر: امیرفرخنده


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 29 بهمن 1395  | 10:24 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رقيه جان...
من ديگه بال پريدن ندارم
من ديگه حال دويدن ندارم
بعد از اين ديگه سراغ من نيا
گيسويي برا كشيدن ندارم

ميشه روناقه سوارم نكني
گلمو اسيره خارم نكني
ميشه گوشوارمو برداري بجاش
با لگد ديگه بيدارم نكني

يه نفر نگفت كه دختره نزن
پر و بالم كه نميپره نزن
بخدا اگه يه لحظه صبر كني
عمه مياد منو ميبره نزن

ساقه ام شكسته ميشود نزن
تازيانه بزن و لگد نزن
حالا كه دل پري داري باشه
بزن اما ديگه حرف بد نزن

بنشينيد موهامو حنا كنيد
ليلة الوصل منو نيگا كنيد
من ديگه مسافرم بايد برم
پس ديگه رخت منو جدا كنيد


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 29 بهمن 1395  | 10:24 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وای ای پدر چه گویمت از ماجرای شمر

میلرزد این تنم به خدا از صدای شمر

طعــنه شنــیده ام ز تمــــام حرامیـــــان

سخت است هرکدام ولی خنده های شمر

مثــــل تمـــام پیکــر تو رفت چــــــادرم

مابیــن قتله گـــاه تو در زیــر پای شمر

در راه گیسوان تو می ریخت بر زمین

لعنت به خولی و انس و پنجه های شمر

انگشتر و عبا و قبای پدر که هیچ

عمه ببین ردای پدر شد ردای شمر

بی حرمتی شد از همه سو بر تن تو، آه

هر لحظه اش عذاب ولی لحظه های شمر

 

رسول ملكي


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 29 بهمن 1395  | 10:23 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا رقیه...

دختر شامی خبر می آورد

موی خود را تا کمر می آورد

دوستانش زیر خنده میزنند

او ادایم را که در می آورد


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 29 بهمن 1395  | 10:21 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         70   71   72   73   74   75   76   77   78   79   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید