خواهری شد نیمه جان این روز ها

بی سپاه و پاسَبان این روز ها

نیست بین شامیا ن انسانیت

کودکان بی خانمان این روز ها

سوز و سرمای شب و گرمی روز

خانه ای بی سایبان این روز ها

دختر میر عرب آواره شد

خاک بر   راس جهان این روز ها

هر کسی غارت کند از ما ولی

کشته ما را ساربان این روزها

چون که می گویند ما را خارجی

زیر لب قرآن بخوان این روز ها

در پس هر کار اجری شد نهان

اجر قرآن خیزران این روز ها

آن که جایش دوش ثارالله بود

در خرابه میهمان این روز ها

با اشاره حرف هایش می زند

با زبانِ بی زبان این روز ها

خواست قدری از پدر صحبت کند

شد چو زهرا قد کمان این روز ها

طاقت سیلی ندارد دخترک

بس کن ای نا مهربان این روز ها

عزم رفتن داشتی اما نرو

ای رقیه جان بمان این روز ها

زیر لب می گفت پیس در پی امان

الامان و  الامان این روز ها


 شاعر :محسن غلامحسینی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:03 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

با سر افتادم زمین

آنقدر رم کرد ناقه آخر افتادم زمین

دستهایم بسته بود

سعی کردم تا نیفتم بدتر افتادم زمین

درد من اینها نبود

درد من این است که بی معجر افتادم زمین

راه طولانی شد و

اولش تا آخرش سرتاسر افتادم زمین

پهلویم آتش گرفت

راستی بابا شبیه مادر افتادم زمین

وای از بزم شراب

دست ها تا رفت سوی خواهر افتادم زمین

از لبت خونابه ریخت

تا که چشمم خورد بر چوب تر افتادم زمین


شاعر : سید پوریا هاشمی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:01 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

با پای زخمی اش جلوی سر ، بلند شد

آهی کشید و ناله ی دختر بلند شد

عمه رسیـد و زیر بغل هـاش را گرفت

جانش به لب رسیده و آخر بلند شد

رحلی بیاوریـد که قـرآن نـزول کـرد

در مقدمش سه آیه ی کوثر بلند شد

حالا دلش شکسته بیـاییـد دیـدنش

 بابـا رسید و دخترکش سربلند شد

با آه و نالـه درددلش را شـروع کــرد

طفل سه سالـه درد دلش را شروع کـرد

بابا بـرای زخـم تنت نــذر کـرده ام

دیشب بـرای آمـدنت نذر کرده ام

از روسـری عمـه نخـی را گرفتــم و

بستم بـه دور پیرُهنت نذر کرده ام

با بوسه های چوب به لبهای زخمی ات

بـا گریه بر لب و دهنت نذر کرده ام

روزه گرفتـه ام بـه هـوایت کـه لااقل

یک بوریـا شود کفنت نـذر کرده ام

با گریه های من همه از حال می روند

صـدها فرشته جانب گودال می روند

کـوه غمی که بر سر این راه می کشـم

بـا یـاد تـو شبیـه پَرِ کـاه میکشـم

ما خارجی شدیم و به ما سنگ می زنند

دردسـری ز مـردم گمـراه می کشـم

تو روی نیزه می روی و اشک های مـن

با هـر نفس به یاد سرت آه می کشـم

بابـا سر عمو چه قَـدَر فرق کرده است

دست نـوازشی به سـر ماه می کشـم

کنج خرابه تا که رسیده ست مـادرت

چشمـان بی قـرار مـرا بست مادرت


شاعر : احمد ایرانی نسب


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:01 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

روی قبرم بنویسید که دور از وطنم

جای سِنّم بنویسید که پیر از مِحنم

بنوسید که غسّاله مرا غسل نداد

بنویسید  شبیه پدرم بی کفنم

بنویسید مرا عمه حلالم بکند

بنویسید نشد بوسه به دستش بزنم

بُهت غسّاله از این بود که دید افتاده

چند تا  لکهء مشکوک به روی بدنم

کاش می شد به کسی این همه زحمت ندهم

کاش می شد که خودم قبر خودم را بکنم

خواستم یک دو وصیت کنم اما هر بار

جای آن لختهء خون ریخت برون از دهنم

بسکه زهرا شدم آخر نتوانست کسی

در بیارد ز من سوخته ام، پیرهنم

رفتم و قصهء لالایی مادرها شد

ماجرای وسط خیمهء غم سوختنم


شاعر :  حسین قربانچه


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:00 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

می آید آخرسر، سرت ... چیزی نمانده

تا جان بگیرد دخترت ... چیزی نمانده

با چادری گلدار و سنجاق و عروسک

می آید این جا مادرت ... چیزی نمانده

خورشید ویرانه! قدم رنجه نمودی

دیر آمدی از اخترت چیزی نمانده

«عجّل وفاتی» گفتنم را که شنیدی

از عُمر یاس پرپرت چیزی نمانده

من خواب دیدم که در آغوش تو هستم

حالا ولی از پیکرت چیزی نمانده

داری نگاهم می کنی با چشم بسته!

از پلک چشمان ترت چیزی نمانده

زیبایی ام را شامیان از من گرفتند

از گیسوان دخترت چیزی نمانده

لکنت زبانم علتش سیلی زجر است

از نور چشم کوثرت چیزی نمانده

با تازیانه روز و شب مأنوس بودم

یعنی که از نیلوفرت چیزی نمانده

زخم مرا با تکّه های معجرش بست

از روسری خواهرت چیزی نمانده

سنگ و تنور و نعل و نیزه ... علت این هاست

که ای پدر! از ظاهرت چیزی نمانده

لعنت به شمر و خنجر کُندش ... چرا که

بابای من! از حنجرت چیزی نمانده

حرف کنیزی شد، عمو از نیزه افتاد

طوری که از آب آورت چیزی نمانده


شاعر : محمد فردوسی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 اسفند 1395  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

لحظه ای هم جان زهرا مادرت بابا حسین

چشم خود وا کن به روی دخترت بابا حسین

 

خواهم امشب با سرشک خود نمایم شستشو

این سر و روی پر از خاکسترت بابا حسین

 

این خرابه گوئیا بیت الحرام من شده

تو شدی کعبه و من هم زائرت بابا حسین

 

خار رفته در کف پای من و عفوم نما

گر نمی خیزم کنون در محضرت بابا حسین

 

بر روی نیزه چها دیدی که گریه کرده ای

دخترت قربان این چشم ترت بابا حسین

 

کاش دستی داشتی و می گرفتی ام به بر

تا که بوسه می زدم بر حنجرت بابا حسین

 

چون تو بابا من هم از عمه خجالت می کشم

بسکه زحمت داده ام بر خواهرت بابا حسین

 

ای فروغ دیده زهرا تو هم چیزی بگو

با کلامت جان بده بر دخترت بابا حسین

 

بسکه از سیلی به رویم رنگ نیلی داده اند

دیدنی شد این گل نیلوفرت بابا حسین

 

خواب دیدم بر لب و دندانت ای قاری من

چوب می زد دشمن کین پرورت بابا حسین

 

غیبتش را در مدینه تا کند جبران عدو

می زند من را به جای مادرت بابا حسین

 

از چه رو کف می زنند و پایکوبی می کنند

شامیان پای سر آب آورت بابا حسین

 

من سر هم بازیم را روی نیزه دیده ام

باز دلتنگم برای اصغرت بابا حسین

 

تا که سیلی زد مرا دیدم به چشمان خودم

بود دست ساربان انگشترت بابا حسین


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 اسفند 1395  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مصائب حضرت رقیه (س)

تیر غمت ز بال و پرم شرم می کند

ته نیزه هم دگر ز سرم شرم می کند

سر نیزه ای که دست رئیس اراذل است

تا داد می زنم "پدرم" شرم می کند

زخمی است پای من چه ورم کرده صورتم!

عمه ز جای زخم و ورم شرم می کند

اینجا پر از حرامی و نامحرم است .... وای ....

آیا کسی ز اهل حرم شرم می کند؟

سروده : جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 اسفند 1395  | 9:45 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

همه جا در نظرم دعوا بود

پیش چشمان ترم دعوا بود

عصر آن روز که رفتی بابا

همه جا دور و برم دعوا بود

شد هیاهو همه جا فهیمدم

سر ذبحت پدرم دعوا بود

سر انگشتر تو بابا جان

در مسیر گذرم دعوا بود

عمّه نگذاشت بفهمم در شام

سر مو های سرم دعوا بود

سر گهواره اصغر همه جا

سوخت بابا جگرم، دعوا بود

عمّه ام گریه کنان دید سر

معجر شعله ورم دعوا بود ...

 

همه جا دور سرم تاریک است

همه جا دور و برم تاریک است

بعد از آن روز که سیلی خوردم

همه جا در نظرم تاریک است

با سرت آمده ای امّا حیف

آه ، چشمان ترم تاریک است

دست من خورد به زخم سر تو

دست من نیست حرم!!! تاریک است

همه جا از نوک نیزه دیدی

حال و روز سفرم تاریک است

جستجوی لب تو سخت شده

همه جا دور سرم تاریک است ...

 

چشم من چشمهء دریا شده است

چشم تو منظر غم ها شده است

سر تو در دل ویرانهء من

مثل خورشید چه زیبا شده است

یک سر و این همه زخم تازه

صورتت مثل معمّا شده است

ای پدر دختر تو چون سر تو

سر هر کوچه تماشا شده است

خوش به حال من بیمار که باز

درد من با تو مداوا شده است

خوش به حال من دل سوخته که

دامنم مأمن بابا شده است

خواهرت گفت که خیلی مثل

مادرم حضرت زهرا شده است

شاعر: وحيد محمدي


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 اسفند 1395  | 9:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پای برهنه روی مغیلان نمیشود.....

تنها و یکه بین بیابان نمیشود .....

وقتی سر پدر . در آغوش محکم است

سر را به هر بهانه که آسان نمیشود .....

با ضرب تازیانه و با سیلی و لگد 

سر را گرفت و رفت . ولی (نان) نمیشود .....

سید رضا حسینی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 2 اسفند 1395  | 9:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         70   71   72   73   74   75   76   77   78   79   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید