خوني كه با سه شعبه ز قلبت چكيده است

يك قطره يادگار، روي بازوي من است

از بسكه چشم هاي ترم درد مي كند

حس ميكنم عمود روي ابروي من است

با يك لگد كه پهلوي من جا به جا نشد

اين ارث مادر است كه بر پهلوي من است

آن آتشي كه مادر ما را ز ما گرفت

خاكسترش هنوز روي گيسوي من است

دستي كه سرخ كرد رخ مادر تو را

با بغض مرتضي به روي مينوي من است

راحت بخواب سوره والفجر فاطمه

نيزه نشين سرت به روي زانوي من است

شاعر: رضا باقريان


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بعد از تو دشمن غارت اهل حرم كرد

قبل از همه حمله بگوش خواهرم كرد

اخنس نگاهي سوي چشمان ترم كرد

با پشت دستش تا كه زد پلكم ورم كرد

 

افتادم و از پيكرم تاب و توان رفت

خولي كه بالاي سرم آمد سنان رفت

 

موي منو دست كسي بود و كشيدن

خون مردگي چشم بود و تار ديدن

با پاي زخمي در پي مركب دويدن

از شمر و زجر مست حرف بد شنيدن

 

اينها كه چيزي نيست بابا مشت خوردم

هم مشت خوردم هم بقصد كشت خوردم

 

افتادن از روي بلندي درد دارد

بي مويي گيسو كمندي درد دارد

روي غرورش شرطبندي درد دارد

بر اشكهايش گر بخندي درد دارد

 

اوضاع من را سخت درهم كرد ناقه

از بس كه بين راه هي رم كرد ناقه

 

هم ضعف دارم هم عطش بيتاب و زارم

شبها سرم را روي سنگي ميگذارم

گلزار بودم ليك حالا زخمزارم

يك چند روي هست دنداني ندارم

 

پشت سرم شمر است پيش روي من زجر

بد كرد با روي منو با موي من رجز

 

پروانه بودم بي هوا آتش گرفتم

بابا كجايي ؟ در دو جا آتش گرفتم

يكبار بين خيمه ها آتش گرفتم

يكبار هم شام بلا آتش گرفتم

 

آتش گرفتم صورت زيباي من رفت

آنقدر افتادم زمين كه ناي من رفت

شاعر: سيد پوريا هاشمي


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395  | 10:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نیمه شب در خرابه وقتی که

ربنای قنوت پیچیده

بعد زاری و حق حق گریه

چه شده این سکوت پیچیده

---
عمه اش گفت خوب شد خوابید

چند شب بود تا سحر بیدار

کمکم کن رباب جای زمین

سر او را به دامنت بگذار

---
آمد از بین بازویش سر را

تا که بردارد عمه اش ای داد

یک طرف دخترک سرش خم شد

یک طرف سر به روی خاک افتاد

---
شانه اش را گرفت با گریه

به سر خویش زد تکانش داد

تا که شاید دوباره برخیزد

سر باباش را نشانش داد

---
دید چشمان نیمه بازش را

پلک آتش گرفته اش رابست

دید نیلوفر است با دستش

زخمهای شکفته اش را بست

---
می کشید از میان آبله ها

خار ها را یکی یکی آرام

---
حلقه های فشرده زنجیر

دید چسبیده اند بر بدنش

تا که زنجیر باز شد ای وای

غرق خون شد تمام پیرهنش

---
پنجه بر خاک میزد و می گفت

نیمه جانی به دستها داریم

با ربابش زیر لب می گفت

به گمانم که بوریا داریم

---
کفنش کرد عمه خاکش کرد

پیکری که نشان آتش داشت

یادگاری ولی به دستش ماند

معجری که نشان آتش داشت

---
با همان پیرهن همان زنجیر

دخترک زیر خاک مهمان بود

 داغ اصغر بس است تدفينش

فقط از ترس نیزه داران بود

شاعر: حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395  | 10:46 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشاره هاي سرت را درست فهميدم

ولي نمي شود از نيزه چشم بردارم

چه قدر آرزويم هست جاي اين تاول

سر تو را به روي پاي خويش بگذارم

اگر به دست من آيد سر شكسته تو

به زخم هاي رخت چند بوسه مي كارم

ز بسكه ضربه به پهلوي من اصابت كرد

رمق نمانده به جانم ز درد بيزارم

به عضو عضو تنم باغ لاله روئيده

وَ بر كبودي رويم ستاره مي بارم

بلند مي شوم اما دوباره مي اُفتم

سه سال دارم و بايد عصا شود يارم

گمان كنم كه نمانده براي من چاره

جز اينكه رأس تو را دست نيزه بسپارم

شاعر: رضا باقريان


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395  | 10:45 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نیمه شب گوشه ی خرابه کسی ، داشت با شاپرک سخن می گفت

دختری داشت دردودل می کرد ، زیرلب نم نمک سخن می گفت

 

باسرانگشت خاکی أش آرام ، شانه می زدبه موی بابایش

از سفر.گم شدن.بیابان.خار ، ازهمه تک به تک سخن می گفت

 

بعد تو آب خوش ننوشیدم، زجر می رفت و شمر می آمد

درجواب سوال : بابا کو؟ ، حرمله با کتک سخن می گفت

 

گله می کرد از اهالی شام ،تکه نانی نشان بابا داد

احتیاجی به حرف دختر نیست!، روی نان ها کپک سخن می گفت

 

راستی چادر نمازم را ، بین این ازدحام گم کردم

همچنین گوشواره هایم را...،همچنان دخترک سخن می گفت

 

آنقدر گریه کرد خوابش برد،اشکهایش اگر امان می داد

از کبودی وجای سیلی یا،آبله یا ترک سخن می گفت

 

*******

تازیانه ،کتک ،زمین خوردن ،سیلی و ازدحام و پهلودرد...

همه را یاد مادرش انداخت،از مدینه، فدک سخن می گفت

 

شاعر: مجتبي خرسندي


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395  | 10:45 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از سفر آمدی و روشن شد

چشمهایی که تارتر شده اند

 

از سفر آمدی به جمعي  که

همگی دست بر کمر شده اند

 

زخمهای تو را شمردم که

یک به یک نذر بوسه ای دارم

 

چقدر زخم در بدن داری

چقدر بوسه من بدهکارم

 

بعد از این است بادها ندهم

گیسوان تو را که شانه کنند

 

من نمردم که سنگها هر بار

زخم پیشانی ات نشانه کنند

 

دختری که مقابلم انداخت

باز هم نان پاره خود را

 

به خدا روی گوش او دیدم

هر دوتا گوشواره خود را

 

گیسوانی که داشتم روزی

کربلا تا به شام کمکم سوخت

 

خواستم تا که شعله بردارم

نوک انگشتهای من هم سوخت

 

لکنتم بیشتر شده خوب است

لکنت دخترانه شیرین است

 

لهجه ام را ببین عوض کرده

چقدر دست زجر سنگین است

 

تا به سختی ز عمه پرسیدم

که تو هم درد استخوان داری

 

گریه کرد و به گریه با من گفت

چقدر لکنت زبان داری

 

گرچه پیرم نموده ای اما

دیدنت باز جای خوشحالی است

 

باید از خیزران کسی پرسد

جای دندان تو چرا خالی است

 

ساربان آمد و به رویم ماند

اثرات کبودی از دستش

 

چشم من تار شد ولی دیدم

خاتمت را میان انگشتش

شاعر: حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395  | 10:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جان را به آسمان نگاهت سپرده ام

امشب که دست در شب گیسوت برده ام

 

کمتر ز نقشهای کبود تنم نبود

این زخمها که بر لب و رویت شمرده ام

 

آهسته شِکوه می کنم و دور از همه

امروز هم گذشت و غذایی نخورده ام

 

از چشمهای حلقه ی زنجیر جاری است

خونی که می چکد ز وجود فشرده ام

 

از ضرب دست زجر تنم درد می کند

آنقدر زد مرا که گمان کرد مرده ام

 

از خارهای سرخ بیابان امان برید

این پای پر آبله زخم خورده ام

 

شاعر: حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395  | 10:44 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

به راه خویش نمی شد ادامه داد پدر

به ضربه ای به رخم، انحراف می خوردم

هرآنچه بر سر زهرا رسید ارثم شد

میان این همه، سیلی اضاف می خوردم

همینکه نام تو را عاشقانه می بردم

خدا گواست کتک را گَزاف می خوردم

شبیه فاطمه بودم که صورتم این شد

وگرنه فاطمه بودم غلاف می خوردم

میان کوفه تو را پادشاه خود خواندم

لگد به خاطر این اعتراف می خوردم

 

 *****

 

قديم مهرية مادرت سراب نبود

دل رقيه ات از داغ تو كباب نبود

درست مثل هميشه چه هيبتي داري

ولي گذشته سرت اينچنين خضاب نبود

به جان عمة مظلومه سهم من بابا

ميان شهر ستم رشتة طناب نبود

ميان كوفه و شام و خرابه و صحرا

براي من به جز از ماتم و عذاب نبود

و جاي دختر شيرين زبانت اي بابا

كنار خواهر تو مجلس شراب نبود

شاعر: رضا باقريان


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395  | 10:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ميان معركه آتش گرفت گيسويم

نشست دست پليدي به روي مينويم

از آن شبي كه ز ناقه فتادم، اي بابا

رمق نمانده در اين دست و پا و پهلويم

سرِ تو را به همين قطره اشك چشمانم

كنار عمة ماتم كشيده مي شويم

كمي نگاه كن اي سر بريده ام، بنگر

به چشم هاي سياه و كبود و كم سويم

كمي نگاه كن اين صورت مرا و، ببين

چگونه دست يهودي نشسته بر رويم

به شام، هر كه مرا ديد گفت خارجي است

همين سبب شد اگر كه شكست ابرويم

تمامیِ بدنم تير مي كشد بابا

ضعيف تر شده از روز قبل بازويم

سري تو سوخت ميان تنور، اما من

ميان معركه آتش گرفت گسيويم

شاعر: رضا باقريان


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395  | 10:43 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زبانحال حضرت زینب (س) در مصائب حضرت رقیه  (س)

 

دیشب اسیر سلسله و صبح در سجود

غیر از حسین در دل من هیچ کس نبود

دیشب سه ساله دخترکی غرق شور و آه

هر دم غزل ز پاره ی رگهات می سرود

این دخترت مرا به تو هی میدهد قسم

گفتم پدر به داد تو خواهد رسید ، زود

حق دارد او اگر فقط از حال می رود

صد تازیانه آمده بر این تنش فرود

این دختر سه ساله چقدر ، زجر می کشد

کم مانده بر سرش بزنند یا اخا عمود

دختر سه ساله مثل گل است هی لگد نزن

والله می شود کَمه کم پهلویش کبود

می پرسد از من و ز همه همسرت رباب

شیر آمده به سینه ام اما بگو چه سود ؟

 

جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 9 اسفند 1395  | 10:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         70   71   72   73   74   75   76   77   78   79   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید