حضرت رقیه(س)-شهادت

 

اشک هایم را چرا طفلان تماشا می کنید

من پدر دارم چرا با خنده حاشا می کنید

تا کنارم بود بابا ، چهره ام نیلی نبود

ازچه رخسار کبودم را تماشا می کنید

گرکه جای تازیانه بر تنم را بنگرید

غرق غم گردید و یاد از رنج زهرا می کنید

جای آن که مرهمی بر زخم پای من نهید

شور و غوغایی میان خویش بر پا می کنید

آگه از حال دل افسردۀ ما نیستید

ورنه چون ابر بهاری  گریه بر ما می کنید

گر شوید آگه چه ها بر روز ما آورده اند

شام خود را از غم ما شام یلدا می کنید

دیر خواهد بود بهر دیدنم فردا دگر

پیش خود حرف مرا وقتی که معنا می کنید

خامۀ اشک "وفایی" در دل شب می نوشت

نامه ام را اهلبیت نور امضا می کنید؟

 

 

سید هاشم وفایی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 5 اسفند 1395  | 11:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

از خیمه ها دور از تمنای نگاهم

آن روز رفتی و دلم پشت سرت ماند

بیچاره لب هایم به دنبال لب تو

در حسرت آن بوسه های آخرت ماند

 

بوسیدن لب های من ، وقتی نمی برد

حق دارم از دست لبت دلگیر باشم

وقتی به دنبال سرت آواره هستم

باید اسیر این همه زنجیر باشم

 

یادش به خیر آن روزهای در مدینه

دو گوشواره داشتم حالا ندارم

رنگ كبودم مال دختر بودنم نیست

من مشكلم این جاست كه بابا ندارم

 

از شدت افتادنم از روی ناقه

دیگر برایم ای پدر پهلو نمانده

گیرم برایم چند معجر هم بیارند

من كه دگر روی سرم گیسو نمانده

 

از كربلا تا كوفه، كوفه تا به این جا

در تاول پایم هزاران خار می رفت

بابا نبودی تا ببینی دختر تو

با چه لباسی كوچه و بازار می رفت

 

دیدم كه عمه آستین روی سرش بود

از گیسوی بی معجرم چیزی نگفتم

وقتی كه از گیسو بلندم می نمودند

از سوزش موی سرم چیزی نگفتم

***

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

نامم رقیه است نزن ناشناس نیست

صبّم نکن ، کنیز خدا ناسپاس نیست

من دختر صغیرۀ سالار زینبم

فحشم نده که منزلتم جز سپاس نیست

ناز یتیم را که به سیلی نمی کشد

این درخور لطافت گلبرگ یاس نیست

دست مرا ببند و ببر با تشر ولی

مشت و لگد که پاسخ این التماس نیست

در ضرب و شتم ، پیروی از دومی کنی

با آن خبیث ، جز تو کسی را قیاس نیست

مو می کشی و مقنعه را پاره می کنی

این گیسو است ، بند طناب و لباس نیست

ای دختران شام ، خدا اهلتان کند

این کاروان که مسخرۀ این اُناس نیست

ای شامیان لباسم اگر پاره پاره است

قدری حیا ! نشان بزرگی لباس نیست

بابا چقدر صورت تو سنگ خورده است

این رنگ های روی تو اصلاً شناس نیست

انگار از قفا گلویت را بریده اند

آیا به پشت گردن تو جای داس نیست؟

باید کنون به عمه تأسی کنم ، پدر

جز بوسه از گلوی تو راه خلاص نیست

***

 محمود ژولیده


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

دیگر افتاده ز پا  فاطمه ی لشکر تو

رو به قبله شده از دوری تو دختر تو

آن قدر ناله زدم از تهِ دل ای بابا

تا شبی جانبِ ویرانه بیاید سر تو

نگرانم ! نکند عمه زمین گیر شود ؟

زنده ام تا که نمیرد ز غمم خواهر تو

کاش این آخر عمری بشود روزی من

تا که بوسه بزنم روی رگ حنجر تو

دارم از این همه مظلومی تو می میرم

من شنیدم که ندارد کفنی پیکر تو

زیر پا رفت پَرَم تازه پدر فهمیدم

ته گودال چه دیدی و چه آمد سر تو

ساربان گوشه ی بازار نشسته هر روز

می زند چانه سَرِ قیمت انگشتر تو

 

محمد حسین رحیمیان


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ز بعد هجر تو دیگر ز زندگی سیرم

ببین به چشم پر از خون که من زمین گیرم

به جان عمه ی از غم خمیده ام سوگند

اگر که دیر بیایی خرابه می میرم

تمام اهل خرابه به خویش می گویند

برای دیدن بابا بهانه می گیرم

از آن زمان که فتادم به ضربه ای از پا

به عمه گفته ام ای وای دست و پا گیرم

شنیده ام که پدر قصد دیدنم دارد

گمان کنم خبرش کرده اند دلگیرم

سه سال زندگیم شد شبیه سیصد سال

گواه حرف من است ماجرای تغییرم

صدای صوت پدر مانده در دل تنگم

همان که از غم او دیگر از جهان سیرم

از آن دمی که به روی عمو نظر کردم

میان قلب من است بانگ صوت تکبیرم

ز خواب خوش که پریدم به عمه ام گفتم

گمان کنم که وصال است شرح تعبیرم

میان کوچه و بازار ناسزا می گفت

همان حرامی ملعون که کرد تکفیرم

هنوز مانده ام از این که با چه جرمی او

به کنج خانه ی مخروبه کرده زنجیرم

مگر نه این که بُوَد جد من نبی الله؟

منم نشانه ی قرآن منم که تطهیرم

کجاست ساقی عطشان لشگر بابا؟

ببیندم که چگونه به موج تحقیرم

چه گویم از غم هجران طفل شش ماهه

که بغض تشنگی او شده گلو گیرم

بپرس ای پدر از شامیان بی انصاف

بجز محبت زهرا چه بوده تقصیرم

به قد خم شده و رنگ زرد من پیداست

شهادت است ، در این خرابه تقدیرم

اصغر چرمي


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از دشت پربلا و مکانش که بگذریم

از ظهر داغ و بحث زمانش که بگذریم

یک راست می رسیم به طفل سه ساله ای

از انحنای قد کمانش که بگذریم

از گم شدن میان بیابان کربلا

یا از به لب رسیدن جانش که بگذریم

تازه به زخم های کف پاش می رسیم

از زخم های گوش و دهانش که بگذریم

حتی زنان شام به حالش گریستند

از حال عمه ی نگرانش که بگذریم

خیلی نگاه حرمله آزار می دهد

از خاطرات تیر و کمانش که بگذریم

با روضه ی کشیده ی گوشش چه می کنند

از گوشواره های گرانش که بگذریم

دروازه کودکان بدی داشت لااقل   
 
از ازدحام پیر و جوانش که بگذریم

در مجلس یزید زبانش گرفته بود

از حرف های سخت و بیانش که بگذریم

حالا به گریه کردن غساله می رسیم

از دستهای زجر و توانش که بگذریم…


شاعر : سعیدپاشازاده


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:06 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 رانده ام از دیده ی مجروح امشب خواب را

میهمان دیده کردم تا سحر مهتاب را

 گرچه بی فیض از حضور یار بودم مدتی

کرده ام آرام با یادش دل بی تاب را

 در دریای ولایم ساحل امید کو ؟

مردم از بس خورده ام شلاق این گرداب را

شد حدیث رزم من افزون تر از جنگاوران

گرچه طفلم من ندارم قدمت اصحاب را

 پای مجروحم ندارد تاب ، برخیزم ز جا

ای پدر سیلی نبرده از سرم آداب را

 باغبان عشق رفتی تا بهشت آرزو

دست گلچین از چه دادی غنچه ی شاداب را

 اجر ذکرت را رخم از ضربه ی سیلی گرفت

پاک کن با دست خود از چهره ام خوناب را ؟

 طاق ابروی تو محراب نماز عمه بود

ای پدر جان کی شکسته حرمت محراب را ؟

 تشنه می میرم به یاد کام عطشانت پدر

تا کنم رسوای داغ تو به عالم آب را


  شاعر : سید محمد میر هاشمی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:06 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر امام زمان(عج) ویژه شب سوم محرم

 

آقا سلام از چه نگاهت پراز غم اســت

برشانه های زخمی تان کوه ماتم است

چشمان مهربان شما غرق غــــم شده

امشب که سومین شب ماه محرم است

یک عمرخوانده ام زشما جمعه عصرها

اما جوابهای شما گنگ و مبهم اســـت

آقابریده ام، نفسم بند آمــــــــــــــــــده

آب و هوای شهر، بدون شما سم است

یک عده روسیاه نشستند منتــــــــظر

درهیئتی که سردرآن چند پرچم است

آقا نیامدید دلم شور مـــــــــــــــــیزند

دلواپسم اتاق دلم سرد و درهم اســــت

امشب گریز روضه مان میخورد به آن

بانوی داغدار که قدّش کمی خم است

انگارمرجـــــــــــع دل پردردتان شده

آن نیزه ای که با ســـــر بابا معمم است

امشب به عرش میرسداز خاکهای شام

بانوی عاشقی که مسیحای مریم است

حوری قدکمان چه خبـــــربود کربلا؟

خانم بگو که گوش شنــیدن فراهم است

سیلی زدند فاطمه را...خب شما چطور؟

سوی نگاه گرم شما پس چرا کم است؟

باتو قرارمان سربن بســـــــــت عاطفه

 جایی که تازیانه به دختر مقـــدم است

 

شاعر : رضا دین پرور


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:05 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)

تا نگاهــــم به سرت خوردسرم درد گرفت        

ورم پلــــــــــــک دو چشمان ترم درد گرفت

خم شدم بوسه زدم بر لـــــــب و دندانهایت     

آمدم پاشـــــــوم  امــــا کمــــــــرم دردگرفت

خشک شد بس که به درمانده دو چشمم، اما

سینه و قلب و عروق و جگرم درد گرفت

شکل خوابیدن بی دغــــــــدغه یادم رفته

بس که این چند شبه دور وبــرم درد گرفت

دست و پا گـــیر شده سرفه و تنگی نفسم

سینه ام خرد که شد، بـــال و پرم درد گرفت

پاره شد زیر فشار دو سه دندان که شکست

تا لـــــبم خواست بگویــد پدرم درد گرفت

راستی ساق دو پا چوب شود یعنی چه ؟

یادش افتــــــــاده ام و به نظرم درد گرفت

تو بگو یک سر سوزن رمق و تاب و توان

دست من زیر قنوت سحرم درد گرفت

پــــــــرده ی گوش من انگار که سالم مانده

لاله ی گوش من از بـــــــعد حرم درد گرفت

تارصوتی مراشـــــدت آتش ســــــــوزاند

حلقم از شدت أیــــــــــن المـفرم درد گرفت

سرتو بر ســـــرنی شد ،سرمن بی معجر

تا نگاهم به سرت خورد سرم درد گرفت

 

شاعر : رضا دین پرور


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:05 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه (س)

خوابش نمی گرفت خودش را به خواب زد

دیگر توان نداشت بسوزد به آب زد

بغضی شد و شکست زرویای صادقش

برعکسهای خواب خوشش چند قاب زد

پلکش پرید، خواب خوشش نیمه کاره ماند

پاشد زجا و بر گل روی خود آب زد

زحمت چقدر داد به خود تا که پا شود

خود را چقدر کشت که بر آب و تاب زد

یک حلقه از دو دست ورم کرده اش که ساخت

یاقوت سرخ دیدنی اش را رکاب زد

پیش غریب غربت خود را بساط کرد

دور بساط درد دلش یک طناب زد

ته مانده های ناله خود را که جمع کرد

باباچرا تو را... ؟  دو سه داد خراب زد

با موی خود برای پدر ترمه پهن کرد

بر زخم های او زسرشکش گلاب زد

غم های پابرهنگی اش را نوشته کرد

با نام درد آبلــــه چنــدین کتـــاب  زد

مجبورشد که لب به ترک های لب نهد

از جام لب پر لب ساقی شراب زد

طوفان آتش دل دریایی اش ولی

وقتی نشست ولوله شد آفتاب زد

جان داد آخر و همه گفتند طفلکی

خوابش نمی گرفت، خودش را به خواب زد

 

شاعر : رضا دین پرور


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395  | 9:04 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         70   71   72   73   74   75   76   77   78   79   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید