عدو خودسرانه مرا می‌زند

ببین از کجا تا کجا می‌زند

مرا با تمامیِّ  نیروی خود

به یاد تو و مرتضی می‌زند

به جای نوازش یتیم تو را

جدا از دو چشم شما می‌زند

نگفتا کسی که یتیم است این

چرا یک نَفس، یک صدا می‌زند

فقط عمه می‌گفت: نامحرمان

بگیرید او را چرا می‌زند

تو از روی نیزه نظاره مکن

که او پهلویم را به پا می‌زند

بیا گوشه‌ی این خرابه ببین

که او بعد من، عمه را می‌زند

پدر، از روی نیزه چشمت بگیر

عدو خودسرانه مرا می‌زند       

 
شاعر : رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 10:02 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 1

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

تو دختر حسینی و یتیم خطابت می‌کنن

 همه کس عالمی و غریب حسابت می‌کنن

واسه یتیمی‌ت ظاهراً اشک حسابی می‌ریزن

 ولی شبیه قولاشون نقش برآبت می‌کنن

سراغ بابا رو نگیر، وگرنه مثل مدینه    

  با ضرب تازیانه شون میان جوابت می‌کنن

گریه نکن تو شهر شام به پیش چشم غافلا  

نمک رو زخمت می‌ریزن کنیز خطابت می‌کنن

سراغ بابا رو نگیر از شامیای نانجیب  

تو آغوش سر بابا،  برده و خوابت می‌کنن

 

سید مهدی حسینی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 10:02 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غزل مرثیه حضرت رقیه (س)



با دست می گردم به دنبال سر تو

سوئی ندارد چشم ناز دختر تو



از بس که سیلی خورده ام از این و از آن

من گشته ام همتای زهرا مادر تو



دیگر توان راه رفتن هم ندارم

شاهد بود بر ماجرایم خواهر تو



با دیدن وضع تو ؛ درد از خاطرم رفت

ای سر بگو با دخترت کو پیکر تو ؟



از ضرب سنگ و خیزران ؛ افتادن از نی

بابا بهم خورده نما و منظر تو



از بس که جایت روی هر نیزه عوض شد

افتاده جای نیزه ها بر حنجر تو . . .



رضـارسـولـی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 10:01 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سنگيني زنجير اذيت ميكند من را

اين تن ندارد طاقت فولاد و آهن را

خاصيت زنجيرهاي شاميان اينست

با حلقه هايش ميكند كج شكل گردن را

زخمي كه سر وا كرد خونريزيش بسيار است

با قطره هايش ميكند گلدار دامن را

حكاكي انگشتر تو ميدهد تفسير

بر صورت زهرايي من مشت خوردن را

تاول بجان بند بند پيكرم افتاد

چادر كه گُر ميگيرد آتش ميزند تن را

عمه بياد مادرش ديروز يادم داد

با كهنه معجر زخم روي سينه بستن را

ليلاي روي نيزه مجنون وار ميگردم

پاي برهنه با سرت هر كوي و برزن را

شاعر: سيد پوريا هاشمي


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 10:01 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چقدر حرف که بی ربط آمده، تا... با...

برای آنکه شـود حـرف من مهیـا با...

دو چشم من به گمانم که آشنا هستید

یکی دو بار به نی دیده ام شما را با...

دلم قرار گذاشتم که تنگ تو نشود

ولی گرفته دل دختر تو حالا با...

بهانه بود و َ یا نه ، هنوز مبهوتم

ببین که شد قد من زیر ضربه ها تا، با...

میان دفتر صدبرگ پاره قلبم

یکی دو جمله برای تو ساختم با، با.

نگاهها چقدر مُهر نیلی ام زده اند

زبس که بیست گرفتم ز درس انشاء با...

توأم تویی که به نی نور  می دهی هردم

تویی که جلوه گری در خرابه مهتابا.

معادلات زمانه چقدر مجهولند

سفر برای چه رفتی؟ شده معما با...

تمام قدرت خود را که... نه، نشد که نشد

نشد حریر گره خورده سرم وا، با...

مقدمه چقَدَر؟! اصل مطلبم این است

تمام پیکر من درد می کند بابا

شاعر : رضا دین پرور


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 10:00 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کبوتر هستم اما پر ندارد
ز پر جز مشت خاکستر ندارم
 
اگرچه روی سر معجر ندارم
ولی هرگز مگو دختر ندارم
 
که من هستم هنوز ای نور دیده
اگرچه مثل پر رنگم پریده
 
الا ای ماه ای مه ای ستاره
به روی نیزه هستی یا مناره
سرت را می کنم از سنگ اجاره
که تو راحت اذان گویی دوباره
به روی نیزه ها قاری من باش
پدر فکر نگهداری من باش
 
تو را صید دو صد شمشیر کردند
مرا بین غل و زنجیر کردند
 
تو را با سم مرکب زیر کردند
مرا با غصه تو پیر کردند
 
اگرچه در بیابان می دویدم
صدای استخوانت را شنیدم
 
خزان شد در مسیرت نوبهارم
عدو می کرد در صحرا شکارم
 
و تا می دید پای ره ندارم
چنان می زد که خون بالا بیارم
 
ز هر دستی که آمد ضربه خورد
تعجب میکنم از چه نمردم
 
پر از دردم غم درمان ندارم
برای زنده ماندن جان ندارم
 
توان صرف قرص نان ندارم
لبم مانده ولی دندان ندارم
همان سیلی برایم آب و نان شد
صف دندان من یک در میان شد


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 9:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دارد ورم ، چشــــمم، دو بازویـم چو مـادر

حس کرده ای دیگر شده رویم چو مادر

می گیرم از بس که رمق در پیکرم نیست

دستی به دیوار و به زانویم چو مادر

بابا قسم بر تار مویت بر سر نی

مردی ندیده تاری از مویم چو مادر

جز چند موی سوخته باقی سپید است

انگار برده ارث ،گیسویم چو مادر

خم شد قدم، در هر قدم دنبال نیزه

اما نیامد خم به ابرویم چو مادر

یادت می آید قصه می گفتی برایم

بودی تو هر شب خواب پهلویم چو مادر

شد حرف از پهلو و درد آمد سراغم

اما خدا را شکر می گویم چو مادر

گرچه سرم بر سنگ آرامش ندارد

تعبیر شد خواب پر قویم چو مادر

بابا گل سر پیشکش، تاج سر من

 

وقتی"گلی گم کرده" 1 می گویم چو مادر


1- گلی گم کرده ام می جویم او را ....


شاعر : رضا دین پرور


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 9:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ديشب برای تو كمی ماتم نوشتم

 

 مرثيه‌ای با رنگ های غم نوشتم

 

در انتهای آسمان هفت گانه

 

 نام تو و پرواز را با هم نوشتم

 

نام تو را وقتی رسالت می كشيدی

 

 همسايه‌ی پيغمبر اكرم نوشتم

 

وقتي نگاهم بر نجيبي تو افتاد

 

 مريم نوشتم باز هم مريم نوشتم

 

آن تكه‌های زندگی معجرت را

 

 باور نمی كردم اگر مبهم نوشتم

 

وقتي نگاه زخمی‌ات را می شمردم

 

از پلك هايت چند تا را كم نوشتم

 

همشيره خورشيد ای خانم ببخشيد!

 

 نامِ تو را با خطّ نا محرم نوشتم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 9:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

 در نام رقیه فاطمه پنهان است

از این دو یكی جان و یكی جانان است

در روی كبود این دو پیداست خدا

آیینه بزرگ و كوچكش یكسان است

 

سید رضا موید


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 9:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

چقدر منتظرم آن جمال نیکو را

چقدر منتظرم تا ببینم آن رو  را

توان پر زدنم رفته کم کم از دستم

خدا توان بده امشب پر پرستو  را

چراغ چشم من انگار رو به خاموشی است

پدر کجاست ببیند دو چشم کم سو را

تمام زخم تنم خوب می شود  بابا

اگر به من بگشایی نگاه جادو  را

به وقت خواب سر من دمی نخورده زمین

همیشه بالش من کرده عمه زانو  را

برای چشم عمویم چقدر دلتنگم

خدا کند که پدر جان بیاورد او  را

تمام پیکر این شهر را بلرزانم

اگر به روی لب آرم دم هوالهو  را

هنوز عطر تنت مانده در مشام دلم

نمی دهم به دو عالم شمیم این بو  را

شبی که گم شدم و بین راه جا ماندم

کشیدم آه و خدا هم رسانده بانو را

به روی دامن او سیر گریه می کردم

به دست خسته گرفته غبار این مو  را

صدای نعره ای آمد دل مرا لرزاند

رسید مرد سواری گرفت گیسو  را

به پای جنگی خود روی بازویم می زد

چنان زده که زدم قید دست و بازو  را

به دور دست نحیفم گرفت شلاقش

کشیده دور مچم نقش یک النگو  را

به ابرویت قسم ای آبروی دین خدا

گرفته ضربۀ او گوشه های ابرو  را

همین قَدَر به تو گویم که وای پهلویم

به شال کهنه ای بستم تمام پهلو  را

تمام خواهشم این است عمه بنویسد

به روی سنگ مزارم، شهید عاشورا

 

مجتبی شکریان همدانی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 8 اسفند 1395  | 9:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         70   71   72   73   74   75   76   77   78   79   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید