طفلان حضرت زینب(س)
گاه لیلایی و گهی مجنون
گاه مجنونم و گهی لیلا
گاه خورشید و گاه آیینه
روبروی همیم در همه جا
ای طلوع همیشه ی قلبم
با تو خورشید عالمینم من
تو حسینی ولی گهی زینب
گاه زینب گهی حسینم من
وقت سجاده وقت نافله ها
لبمان نذر نام یکدیگر
دو کبوتر در این حوالی عشق
بر سر پشت بام یکدیگر
من و تو آیه های تقدیریم
من و تو همدلیم و همدردیم
خواب بر چشممان نمی آمد
تا که بر هم دعا نمی کردیم
دل ندارم تو را نظاره کنم
در غروبی که بی حبیب شدی
تکیه بر نیزه ی شکسته زدی
این همه بی کس و غریب شدی
کاش این جا اجازه می دادی
تا برای تو چاره می کردم
این گریبان اشتیاقم را
پیش چشم تو پاره می کردم
همه از خیمه ها سفر کردند
همه در خون خویش غوطه ورند
همه پیشت فدا شدند اما
کودکانم هنوز منتظرند
آن دمی که ممانعت کردی
میهمان نگاه من غم شد
از بلا و غمِ مصیبت تو
آن قدر سهم خواهرت کم شد
کودکانم اگر چه ناقابل
ولی از باده ی غمت مستند
آن دو بالی که حق به جعفر داد
به خدا کودکان من هستند
خنده ها با نگاه غمگینت
اذن پرواز بالشان باشد
اذن میدان بده به آن ها تا
شیر مادر حلالشان باشد
علی اكبر لطیفیان
ادامه مطلب
اشعار شب چهارم محرم
ای سالها کنار من و آشنای من
هستم برای تو ،تو هستی برای من
این سرزمین که قتلگه ما دو تا شده
هم کربلای توست وَ هم کربلای من
مهریه ی عروسی من دیدن تو بود
ای آشنای من همه در لحظه های من
نجمه دو تا پسر ، تو دو تا ؛ ای برادرم
حالا رسیده است زمان دو تای من
بد کردم ای برادر من خواهرت شدم؟
این رسم ها نبود به جای وفای من
تقصیر من که نیست ؛دلم شور میزند
بگذار لحظه ای تو خودت را به جای من
دل دل نکن اجازه بده جعفرت شوند
دیدی اگر ظهور نکردند به پای من
بگذار آخر عمری نذر من ادا شود
باید خلاصه یک نفر اینجا فدا شود
ادامه مطلب
اشعار شب چهارم محرم
خوب میدانم اینجا از کسی سر نیستند
چشم در راه محبت های مادر نیستند
سخت شرمنده ست زینب از حسین خویش که
با علی ها ،هدیه های او برابر نیستند
وقت تزیین کردن عون و محمد با زره
از صمیم قلب خوشحال است ،دختر نیستند
مادری در خیمه اش میداد دلداری به خویش :
بچه های من که رعناتر از اکبر نیستند
بچه های من اگر لب تشنه هم جان می دهند
هر دو تا هم تشنه تر از حلق اصغر نیستند
تا که آرامش بگیرد بارها با خویش گفت:
پیش عباس و حسین ،اینها برادر نیستند
چون رباب و نجمه ،نه ؛خاموش ماند و گفت که
با حسین ابن علی آنها که خواهر نیستند
تا فقط خواهر شود در کربلا این بار گفت:
بچه های من خدا را شکر ؛دیگر نیستند
ادامه مطلب
اشعار شب چهارم محرم – رضا دین پرور
حرم امن نگاه تو که باشد بهتر
گِله از چشم سیاه تو که باشد بهتر
زندگی بی تو اگر هست خدایی ننگ است
مرگ در خِیل سپاه تو که باشد بهتر
سایه ات تا که بماند به سر اهل حرم
نعش ها بر سر راه تو که باشد بهتر
کفن ماست دو تا برگ برات جنت
پای این برگه گواه تو که باشد بهتر
دو قمر از سحر خانه ی زینب هستیم
ما دو تا شیر نر از خانه ی زینب هستیم
سر زلف تو سلامت ،سر ما رفته به باد
مادر ما به جز عشقت که به ما یاد نداد
از ازل دست تمنای دو عاشق پیشه
پای شش گوشه ی آن قلب رحیمت افتاد
به نخ معجر زینب به نخ چادر او
میدهد چشم تو آخر به دل ما ،مراد
احتیاطا که به انگور لبت دست زدیم
سفره ای پهن شد از این هوس مادر زاد
حکم شد تا که علی اکبر زینب باشیم
مرهم زخم دل مضطر زینب باشیم
سر چه خوب است که در پات سر نیزه شود
بدنی زود تر از تو سپر نیزه شود
مثل آن لحظه ی تاریخی اربا اربا
وا شود راه و تماشا ،گذر نیزه شود
بین هرچیز که فکرش به سر دشمن هست
به قد و قامت مان تا به کمر نیزه شود
شاخه ی ادعیه ی مادرمان از طوبی ست
آرزو کرده تن ما شجر نیزه شود
سفره ی نذر ابالفضل ادا خواهد شد
حاجت عمه ی سادات ادا خواهد شد
رضا دین پرور
ادامه مطلب
طفلان حضرت زینب(س)
من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم
آینه بودم و از غربت تو تــارشــدم
روز اول که دلم از غم تو خلق شده
با تو همسایه ی دیوار به دیوار شدم
مست بودم زشعاع نگهت ای خورشید
که زکم نوری چشمان تو هوشیار شدم
دل سنگ آب شد از غربت یک لحظه ی تو
روزهای خوشیم رفت، عزادار شدم
من که پای نگهت هستی خود را دادم
هرچه را هم، بدهم باز بدهکار شدم
محو رویت شده بودم که عجب می سوزی
همچو اشکی ز دو چشم تو پدیدار شدم
نیتم بود که شرمنده زینب نشوی
تازه فهمیده ام ای یار که انگار شدم
من که عمری به سر چشم ترت جایم بود
خواب دیدم که تو رفتی و دگر خوار شدم
مانده ام بی کس و تنها، همه هستم به فدات
اگر از داغ تو من نیز شکستم به فدات
تا ابد باد سلامت ثمر من، سرتو
می چکد خون دل من زدو چشم تر تو
روح سرگشته من دل شده ی ماتم توست
دل صد پاره من هست حسین، پرپر ِ تو
خارج از گود مکن این دو کفن پوش مرا
طفل هایم به فدای علی ِ اکبر تو
چقدر برزخ سردی است دراین ظهرعطش
چقدر گرگ نشسته است به دور و بر تو
آینه های مرا خرد بکن زیر غمت
تا نبینند به سر نیزه سر اصغر تو
بپذیر این دو پسر را که خدا ناکرده
تا نبینند اسیری من و دختر تو
دربساطم به جز این دو پسرم هیچ نبود
شرمگین است، ندارد به از این خواهر تو
دست ردّ بر جگر سوخته ی من نزنی
من که بودم زپس مادر تو مادر تو
از سرم آب گذشته است چنین می گویم
رمقی نیست زداغ تو بر این زانویم
شاعر : رضا دین پرور
ادامه مطلب
طفلان حضرت زینب(س)
داغ تو در میان دلم لانه می کند
داردغروب، گریه ی جانانه می کند
"تنهاترین! به ذکر مصیبت نیاز نیست
من را نسیم نام تو دیوانه می کند"
هرآنچه رشته ام همه را پنبه کرده است
نازی که در خیام تو دردانه می کند
شانه به شانه تو ببین ایستاده ام
چنگال باد موی تو گرشانه می کند
هدیه برای تو دو گل آورده ام حسین
این هدیه چاره می کندت یا نمی کند؟
امید بسته ام به غمت سرسری مگیر
زینب که هست، تو مدد از دیگری مگیر
تنهای درد پوش، گل لاله کوب من
ای امتداد سرخ نگاهت غروب من
می بینمت در اوج بلا آب می شوی
ای چشمه چشمه آینه ی بی رسوب من
عباس، کشف کرب ز وجه تو می کند
تو پاک می کنی ز دل من کروب من
گرچه مقابلم همه بدهای عالمند
اما خوشم کنار توأم ای تو خوب من
باید شکسته خوانده شود این نمازشب
وقتی که در نماز نباشی تو روبه من
معراج زینب است چو لاهوت چشم تو
سرتا به پا قنوتم و مبهوت چشم تو
کوتاه می کنم سخنم را برای تو
ای شیرپاک خورده دو تاشان فدای تو
احرام بسته ام که شوم محرم غمت
ای کعبه همیشه ی من، کربلای تو
تقصیر عشق چیست که دربند زینب است؟
سرها نوشته اند بیفتند پای تو
من زنده می شوم چو بمیرند این دوتا...
چون بنگرم به قامت ازغم دوتای تو؟
باید که نامشان بشود پرچم غمت
درچارمین شب دهه های عزای تو
این حرف حرف آخر من بود والسلام
بی تو نفس کشیدن من می شود حرام
شاعر : رضا دین پرور
ادامه مطلب
طفلان مسلم بن عقیل(ع)
ما دو ماهیم که خورشید بود اختر ما
آسمان چهرۀ خود سوده به خاک در ما
باده روز ازل از جام شهادت زده ایم
بوده در بزم بلا خون جگر ساغر ما
دو فروزنده سپهریم که در دامن خاک
آفتاب آمده خون، اشک شده اختر ما
حرم ماست دو کعبه که مطاف ملک است
ای بسا دل که کند طوف به دور و بر ما
نقش گلبوسۀ ثارالله اکبر دارد
گلوی نازک و رخسار ز گل بهتر ما
بودهیک کربلا غصّه و درد و غم و داغ
در دل سوخته و سینۀ غمپرور ما
دل ما بود پر از آتش و یک سال تمام
آب گردیده به زندان بدن لاغر ما
در صف حشر به چشم همه باشد پیدا
اثر سیلی قاتل به رخ انور ما
شعیان کاش همه بوده نظر می کردید
چه غریبانه جدا گشت ز پیکر سر ما
زیر شمشیر عدو بیکس و تنها و غریب
اشک ها بود که می ربخت ز چشم تر ما
در دم مرگ به بالای سر ما دو یتیم
حضرت فاطمه آمد عوض مادر ما
بدن بیسر ما را به فرات افکندند
آب هم سوخت به آغشته به خون پیکر ما
گلوی نازک ما کز دم شمشیر شکافت
خون دل بود که فوّاره زد از حنجر ما
در غم غربت ما اشک بیفشان «میثم»
که نشد هیچکس از راه وفا یاور ما
غلامرضا سازگار
ادامه مطلب
طفلان مسلم بن عقیل(ع)
این دو کودک که جدا گشته ز پیکر سرشان
می برد دل ز همه حسن خدا منظرشان
سرشان گشته جدا از تن و پیداست هنوز
جای گلبوسۀ مسلم به رخ انورشان
داغ بابا به جگر، گوشۀ زندان، یکسال
خون دل ریخته پیوسته ز چشم ترشان
باور شمع هم این قصّۀ جانسوز نبود
کاین دو پروانه غریبانه بسوزد پرشان
غصّه هایی که پس از کشتن مسلم خوردند
چشمۀ خون شد و فوّاره زد از حنجرشان
بوده بر صورتشان گرد و غبار زندان
شسته گردیده ز خوناب جگر پیکرشان
خبر کشتنشان را به مدینه نبرید
به خدا منتظر هر دو بود مادرشان
با سجودی که به هنگام شهادت کردند
زنده گردید نماز از دم جان پرورشان
زلف پیچیده و چشم ترشان می گوید
که غریبانه جدا گشته ز پیکر سرشان
گنه این دو چه بوده است که هر شب چون شمع
آب گردیده به زندان بدن لاغرشان
چون نگرید ز غم این دو برادر «میثم»
که عدو یکسره خون ریخته در ساغرشان
غلامرضا سازگار
ادامه مطلب
طفلان مسلم بن عقیل(ع)
پس از شهادت مسلم گل ریاض عقیل
دو ماهپاره شد از او به شهر کوفه قتیل
دو آفتاب فضیلت دو آسمان جلال
دو سرو باغ رسالت دو شمع بزم کمال
دو باغ لالۀ قرآن دو نخل سبز ولا
دو باز ماندۀ عترت دو نسل کرب وبلا
دو نو نهال ولایت دو مرغ بی پر و بال
درون حبس شب و روز و ماه تا یک سال
ز بس گرسنه شب و روز را به سر بردند
به جای آب و غذا اشک و خون دل خوردند
نهاده بر روی دیوار در غریبی سر
نه مادر و نه پدر نه برادر و خواهر
خدای را به دعا ونیاز می خواندند
به روز، روزه و شبها نماز می خواندند
شبی محمّد گفتا چنین به ابراهیم
که ای به گوشۀ زندان چو من غریب و یتیم
من و تو کز غم داغ پدر کباب شدیم
ببین چگونه به زندان چو شمع آب شدیم
روا بود که خود امشب برای زندانیان
دهیم شرح نسب نام خود کنیم عیان
چو شب رسید ز راه و دوباره زندانیان
برای دیدنشان گشت وارد زندان
سرشک بی کسی از دیدگان خود سفتند
کشیده آه و به او شرح حال خود گفتند
که ما دو شاخۀ ریحان ز باغ قرآنیم
اسیر دست تو یک سال کنج زندانیم
ز نسل پاک خلیلیم ما دو اسماعیل
دو بیگناه دو فرزند مسلم ابن عقیل
از این کلام کشید آه از جگر مشکور
که ای دو مصحف توحید ای دو آیه نور
هزار بار شود جان من فدای شما
درون کاسۀ چشم من است جای شما
به خون پاک حسین و به گریۀ زینب
که من ز حبس، شما را رها کنم امشب
ز کار خویش سر افکنده ام به نزد بتول
مرا حلال کنید ای دو نونهال رسول
شبانه آن دو یتیم صغیر با دل زار
روان شدند به سوی حجاز در شب تار
نبود راهنمایی شبانه جز مهشان
دوباره گشت به صحرای کوفه گم،رهشان
به سرنوشت دچار آن دو نازنین گشتند
که میهمان زن حارث لعین گشتند
درون خانه از او مهر مادری دیدند
کنار حجره غریبانه هر دو خوابیدند
ز خواب ناز در آن شامگاه غربتشان
پدر نمود به باغ بهشت دعوتشان
که ای دو پارۀ تن ای که همچو جان منید
به شامگاه دگر هر دو میهمان منید
خدا گواست که آن شب چگونه سر کردند
هماره گریه بر احوال یکدیگر کردند
شنید حارث بیدادگر در آن شب تار
صدای گریه از آن دو یتیم و شد بیدار
به سوی حجره دوید و سؤال کرد که هان
شما که اید؟ بگویید ای دو سرو روان
صدا زدند که ما دو یتیم محرومیم
دو کودکیم ز مسلم غریب و مظلومیم
شناخت حارث ملعون چو آن دو کودک را
به زیر ضربت سیلی گرفت یک یک را
دو طفل بی کس و تنها در آن سیاهی شب
صدای نالۀ وا مسلمایشان بر لب
نیامدی دل سنگین آن شریر به درد
دو دست بسته به سوی فراتشان آورد
نهاد خنجر بیداد را به حنجرشان
به قصد آنکه کند از بدن جدا سرشان
از این ستم بدن آن پلید می لرزید
وجود آن دو برادر چو بید می لرزید
زدند ناله که حرمت بگیر زهرا را
قسم به جان رسول خدا مکش ما را
بیا و ما را همچون غلام حلقه به گوش
ببر به جانب بازار و هر دو را بفروش
هزار حیف که او شرم از رسول نکرد
شنید خواهش آنان ولی قبول نکرد
به هر کلام کشیدند از جگر شرری
نکرد در دل آن دشمن خدا اثری
به قبله هر دو، دو دست نیاز بگرفتند
اجازه بهر دو رکعت نماز بگرفتند
پس از نماز خداوندگار را خواندند
سرشک بیکسی از هر دو دیده افشاندند
که ای بزرگ خداوندگار عادل ما
تو شاهدی بستان داد ما ز قاتل ما
از این دعا به غضب آمد آن پلید شریر
تو گویی آنکه به قلبش ز غیب آمد تیر
کشید تیغ که از تن جدا کند سرشان
سرشگ هر دو روان شد ز دیدۀ ترشان
کلام هر دو همین بود کای ستمگستر
بگیر خنجر و اوّل ز من جدا کن سر
گرفته تیغ ستم را به کف به خشم تمام
فتاد سخت به حیرت که سر بُرّد ز کدام
به گریه گفت محمّد که ای ستمگر دون
چو خواستیم بیاییم از مدینه برون
نمود بدرقه ما را به گریه مادرمان
کشید دست نوازش به صورت و سرمان
به گریه گفت چنین با من غریب و یتیم
که ای محمّد، جان تو جان ابراهیم
به جان مسلم کز غصّه خون شده است دلم
خدا گواست که از روی مادرم خجلم
اگر چه هر دوی ما را به سر رسیده اجل
برای خاطر مامم مرا بکش اوّل
سرشک حارث برادر به جسم بی سر او
خضاب کرد رخ خود ز خون حنجر او
هنوز بود روان اشک از دو چشم ترش
که روی نعش برادر بریده گشت سرش
روا بود که بمیرد جهانی از این غم
چگونه زنده ای و شرح می دهی «میثم»
غلامرضا سازگار
ادامه مطلب
حسین من...
هرچند دارم می کنم اصرار، این بار
پس می زند چشمت مرا انگار، این بار
گرچه به دوری دوستی عادت ندارم
شاید که باشد خوب تر این کار، این بار
از زیرقرآن کرده ای رد بچه ها را
من نیستم پیش تو بالاجبار، این بار
اخباری از این دست دارد می رسد که
شد داغ تر در معرکه بازار، این بار
دارد مرا گویا جدا می سازد از تو
هر ضربه ای که می شود تکرار، این بار
من مادری کردم برایت بعد مادر
پس درک کن حال مرا ای یار، این بار
شمشیر و تیر و سنگ ها کاری نکردند
بارید نیزه از در و دیوار، این بار
نذری اکبر را که دادی پخش کردند
حالا نمک از سفره ام بردار، این بار
شرمنده بودم که عبا برداشتی، حال
آمد زمین از دوش من این بار، این بار
تشییع کن بر شانه ات جان مرا هم
سهمی برای خواهرت نگذار این بار
رضا دین پرور
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


