بیا که گریه کنم لحظههای آخر را
بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را
دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح
بنالم از سر شب روضههای مادر را
پریده خواب رباب از خیال حرمله باز
گرفته است به چادر گلوی اصغر را
خدا کند که بمیرم در این شب و فردا
که روی نیزه نبینم سر برادر را
خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم
به زیر بوسهی نیزه، تنی مطهّر را
خدا کند که نبینم به روی تشت طلا
جسارت نوک چوب و لبان پَرپَر را
ادامه مطلب
گودال قتله گاه
از مقتلت آمد و دو دستش لرزید
کار تو تمام کرد و ملعون ترسید
وقتی که هلال نافع، علّت پرسید
گفتا ز حسین فاطمه، سر برّید
.................
در گوشه گودال، صدایی آمد
آوای دل انگیز خدایی آمد
زهرا به کنار بدن ثارالله
با ناله ز بهر سرجدایی آمد
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
ادامه مطلب
سالار زينب حسين جان
اي عزيزم حبيبِ من جانم
من بديدم كشيد عبايت را
ديدم از دردِ خنجري كهنه
ميكشيدي به خاك پايت را
ادامه مطلب
یا اباعبدالله الحسین
از حرم تا قتله گه، زینب صدایت کرده است
دست و پا وقتی زدی، زینب دعایت کرده است
ای گل در خون تپیده، بی کفن،بی پیرُهن
دخترت بر سر زده،خود را فدایت کرده است
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
ادامه مطلب
السلام علی الشیب الخضیب
در گوشه گودال،خدایا خبری هست!
ای وای ببین، زینب و خون جگری هست
ارباب شده غرقِ به خون،پیکر پاکش
زینب به تحیّر و به دنبال سری هست
...........................
صد شکر نمردیم و به عشق تو اسیریم
شاید ز کرم،دامن ارباب بمیریم
از کودکی با نام شما،انس گرفتیم
عشّاق حسینیم اگرچه،که حقیریم
شاعر:محمدمهدی عبدالهی
ادامه مطلب
رحمی قرار نیست که بر پیکرش کنند
پس تیغ میکشند که زخمی ترش کنند
از آب چون مضایقه کردند آمدند
سیراب از سراب دم خنجرش کنند
هی میزنند و باز نفس میکشد حسین
راهی نمانده است مگر بی سرش کنند
گفت این خداست پیش من از او حیا کنید
مقتل شلوغ بود و نشد باورش کنند
خنجر اثر نکرد به حنجر قرار شد
مقتول یک جسارت زجر آورش کنند
با کینه سنگ بر دل آئینه اش زدند
تا که هزار تکه علی اکبرش کنند
وقتی به پاره پیرهنش چشم داشتند
امکان نداشت رحم به انگشترش کنند
ادامه مطلب
اينجا نگاه مضطر زينب طبيعي است
از حال رفت مادر زينب طبيعي است
اينجا غروب روز دهم ، دشت كربلاست
معجر كشيدن از سر زينب طبيعي است
شاعر: عليرضا خاكساري
ادامه مطلب
ديدم از روي بلندي كه تنت غلطان است
غلت خوردي ته گودال و لبت خندان است
قاتلت ، شمر ، عزيزم چقَدَر بد بريد
همه رگ هاي تو از حنجرت آويزان است
علیرضا خاکساری
ادامه مطلب
اي تير بلا شيشه ي جان را تو شكستي
وي پيك اجل قلب جهان را تو شكستي
چشمم به رهت بود ,رسيدي به سراغم
آيينه ي آيين زمان را تو شكستي
داغ علي اكبر به دمت گشته نشانه
خون گريه نما,چون كه نشان را تو شكستي
از بوسه گه فاطمه تقبيل نمودي
گنجينه ي اسرار نهان را تو شكستي
قلبي كه بود قلب همه عالم امكان
كاشانه به خود كردي و آن را تو شكستي
آن لحظه كه اندر دل من جاي گرفتي
يكباره دل عالميان را تو شكستي
از ناي دلم نغمه ي يا فاطمه خيزد
آخر به گلو بغض فغان را تو شكستي
تيري چو تو بر سجده گه سر سپهم خورد
پيشاني آن يار جوان را تو شكستي
بر اصغر من نيز از اين تير زد اعدا
زآن قلب رباب نگران را تو شكستي
زآن حنجر و زآن سجده گه وزين دل پر سوز
فرياد,كه پيمانه ي جان را تو شكستي
ادامه مطلب
بالای سرت رسید و دست پر بود
از کندی خنجر خویش دلخور بود
مردی که پس از کشتن تو در دستش
یک روسری و مقنعه و چادر بود
"محمد حسن بیاتلو"
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


