هر تشنه به جای آب سیلی می خورد
با روی زخون خضاب سیلی می خورد
هر طفل یتیم کز بنی هاشم بود
از آل بنی شراب سیلی می خورد
از آن که به کودکی علی ع شیرش داد
ناموس ابوتراب سیلی می خورد
دلبند علی ع تا که زدرگاه خدا
شیخی ببرد ثواب سیلی می خورد
اسلام بنی امیه جاری شد و زن
با داشتن حجاب سیلی می خورد
قرآن به فراز نیزه قرآن می خواند
هر سوره ی آن کتاب سیلی می خورد
خاکی به سرم که اصغر ع از نی می دید
از قاتل او رباب سیلی می خورد
ادامه مطلب
کتایون شیخی
آتش آتش ریخت بر شام سیاه
شعله های گریــــه و اندوه و آه
بی پناهی موج میزد در میان
دستهای زینب آن شب شد پناه
ادامه مطلب
صالح دُروند
نشسته ام وسط دشت تا کمر در خاک
شب است، خونِ تو از نيزه ميچکد بر خاک
دلم کشيده که هفتاد و چند پروانه
دوباره پر بکشد روي چند لشکر خاک
نوشتهام غزلي را به دفترِ خونم
نگاه کن قلمم نيزه است؛ دفتر خاک
به درد و غربتِ آن لحظهاي ميانديشم
که ايستادهاي و دُور و بر سراسر خاک
چگونه دست نگه داشت تا شهيد شدي –
زمينِ منفعلِ تا هميشه بر سر خاک!؟
زمين بلند نشد تا تو را به دست آورد
کشيد جسمِ تو را تا هميشهها در خاک
غريب واقع هاي درگرفته در عالم
که ماه هم امشب سجده ميکند بر خاک
ادامه مطلب
علی حاجتيان فومنی
وقتی که همه به سنگ عادت کردند
در پیله عافیت اقامت کردند
از صحنه کربلا ملائک با سوز
هفتاد و دو آیه را تلاوت کردند
ادامه مطلب
سالار زينب(س)
گفته بودی که بیايي غمم از دل برود
آنچنان جای گرفته است که مشکل برود
پایم از قوت رفتار، فرو خواهد ماند
خنک آن کس که حذر کرد، پی دل برود
گر همه عمر، نداده است کسی دل به خیال
چون بیاید به سر کوی تو، بیدل برود
کس ندیدم که در این شهر، گرفتار تو نیست
مگر آنکس که به شب آید و غافل برود
ساربان!تند مران، ورنه، چنان می گِریَم
که تو و ناقه و محمل، همه در گِل برود
سر ِ آن کشته بنازم که پس از کشته شدن
سر ِ خود گیرد و اندر پی قاتل برود
باکم از کشته شدن نیست، از آن میترسم
که هنوزم رمقی باشد و قاتل برود
گر همه عمر صبوحی خوش و شیرین باشد
این سخن ماند ندانم که چه با دل برود
(شاطر عباس صبوحي)
ادامه مطلب
با دست بسته است ولی دست بسته نیست
زینب سرش شکسته ولی سرشکسته نیست
هرچند سربه زیر...ولی سرفراز بود
زینب قیام کرده چون از پانشسته نیست
زینب اسیر نیست دو عالم اسیر اوست
او را اسیر قافله خواندن خجسته نیست
رنج سفر،خطر،غم بازار،چشم شوم
داغ سه ساله دیده ولی باز خسته نیست
حتی اگر به صورت او سنگ می خورد
هیهات بند معجرش از هم گسسته نیست
مجید تال
ادامه مطلب
خنجر آمد بوسه بر روي تو زد
باد هم دستی به گيسوي تو زد
نينوا در نينوا خون شد دلم
بهر ليلاي تو مجنون شد دلم
سروهاي تو به خاک افتاده اند
عاشقانت سينه چاک افتاده اند
رخصتي! در پاي تو جان افکنيم
عشق رسوا را به ميدان افکنيم
عاشقيم و در غمت خون خورده ايم
زنده ايم!... اما برايت مرده ايم....
اي سرت از تن جدا ...از تن جدا
بر نمي خيزد ز مردانت صدا
اي سوار بي سر آخر کيستي؟
گه شتاباني گهي مي ايستي
سمت صحراي جنون اردو زدي
زير خنجر هي هي و ياهو زدي
سروها بعد از تو يک يک خم شدند
داغ دار ِ ماتم آدم شدند
بعد تو شمشيرها ياغي شدند
گرگ ها در ميکده ساقي شدند
بعد تو زنجير بر دستان ماست
مُهر شک بر صفحه ي ايمان ماست
بعد تو ديوانه و عاقل يکي ست
از تمام ضرب ها حاصل يکي ست
بعد تو آرامش از هستي گريخت
هيچ اشکي جز براي تو نريخت
بعد تو از خانه هامان نور رفت
برق فيروزه ز نيشابور رفت
بعد تو زينب ز داغ ات پير شد
سهم زين العابدين زنجير شد
اي تن ات از جور اسبان کوفته
اي همه عالم ز داغت سوخته
باز امشب در دلم غوغا شده
شور و حال روضه ات برپا شده
قامت عاشوريان خم گشته باز
بوي خون مي آيد از راه حجاز
کربلا يعني تو بر بالاي ني
انتخاب بين تو با ملک ري
کربلا يعني تو قرآن مي شوي
بر سر نيزه پريشان مي شوي
کربلا يعني زني بر روي تل
بغض ها و کينه ي جنگ جمل
کربلا يعني لب و دندان تو
تشنگي در کام فرزندان تو
کربلا يعني کسي بي دست شد
عالم از شرب نگاهش مست شد
اي خم ابروي تو حبل المتين
پس چرا افتاده اي روي زمين؟
جان عباست بگو آن نيزه چيست ؟
آن سر بالاي نيزه مال کيست؟
سر به ني بردي و بي تن مي روي ؟
واي بر من ...واي! بي من مي روي؟
اندکي آرام تر اي جان من
مي روي چون اشک از چشمان من
جان زينب با دلم بازي مکن
با دل ديوانه طنازي مکن
جامه ي خون از چه بر تن مي کني؟
روضه هايت را مزين مي کني ؟
کربلا يعني من و زنجير و غم
کربلا يعني علمدار و علم
آه از آن دستي که از بازو فتاد
مشک را در سوگ جاويدان نهاد
خيز علمدارم ! علم افتاده است
کودکي دز خيمه ها جان داده است
کربلا يعني که من بر پرچمت
مي نويسم شرح ابروي خمت
مي نويسم عاشق روي توام
من پريشان تر ز گيسوي توام
مي نويسم عاشقي کار من است
حضرت عباس دلدار من است!
چهره و موي تو چون ليل ونهار
تيغ ابرويت چو تيغ ذوالفقار
جسم عالم را غم تو روح شد
نام تو رمز نجات نوح شد
بي تو در چشمان خيسم خواب نيست
ظهر شد در خيمه هايت آب نيست
مي نويسم لاي لايي ...اصغرت
بر نمي گردد ز ميدان اکبرت
مي نوسم فاطمه!...ام البنين!
مي خورد از اسب عباس ات زمين
مي نويسم اسب ها مي تاختند
نيزه ها شال سياه انداختند
داد از اين درد و از اين اندوه و داغ
مي نويسم شرح درد اشتياق
واي ِ من ..واي ِ دل و واي ِ رباب
لاي لايي کودک نازم بخواب
لاي لايي اي عزيز کائنات
آب شد از شرم لبهايت فرات
کربلا يعني زمين در تاب و تب
کربلا يعني فرات تشنه لب
کربلا يعني حسين ِ بي بديل
نامه ها ي کوفه و ابن عقيل
کربلا يعني که قاسم از ازل
خوانده بود آواز احلي من عسل
کربلا يعني جفا اندر جفا
کوفه ي ننگين و شام بي وفا
کربلا يعني که نيزه دارها
مي رسند بسيار در بسيارها
يک به يک سرها سر ني مي روند
کودکان تشنه از پي مي روند
کربلا!مهماني ات پايان گرفت
تشنه ايم! شايد ولي باران گرفت
نيزه ها تاريک و سرها غرق نور
مي کند زينب از اين صحرا عبور
.
کاروان در پيش و دلها بي امان
شعرهاي من دخيل کاروان
ادامه مطلب
کربلا غرق بلا کرده یتیمانت را
از تو یکباره جدا کرده یتیمانت را
به زمین خوردنشان از سر بیجانی نیست
نیزه ها سر به هوا کرده یتیمانت را
ادامه مطلب
آنشب چه شبی عبوس و پا برجا بود
آنشب یل عشق یکه و تنها بود
می سوخت ستاره ها و سیمای فلق
از پشت حجاب ابرها پیدا بود
ادامه مطلب
نميدانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
به هر جايي كه رو كردم فقط روي تو را ديدم
تو را در مثنوي، در ني، تو را درهاي و هو، در هي
تو را در بند بند نالههاي بي صدا ديدم
تو مانند ترنم، مثل گل، عين غزل بودي
تو را شكل توسل، مثل ندبه، چون دعا ديدم
دوباره ليله القدر آمد و شوريدگيهايم
تب شعر و غزل گل كرد و شور نينوا ديدم
شب موييدن شب آمد و موييدن شاعر
شكستم در خودم از بس كه باران بلا ديدم
صدايت كردم و آيينهها تابيد در چشمم
نگاهم را به دالان بهشتي تازه وا ديدم
نگاهم كردي و باران يكريز غزل آمد
نگاهت كردم و رنگين كماني از خدا ديدم
تو را در شمعها، قنديلها، در عود، در اسپند
دلم را پرزنان در حلقه پروانهها ديدم
تو را پيچيده در خون، در حرير ظهر عاشورا
تو را در واژههاي سبز رنگ ربنا ديدم
تو را در آبشار وحي جبرائيل و ميكائيل
تو را يك ظهر زخمي در زمين كربلا ديدم
تو را ديدم كه ميچرخيد گردت خانه ی كعبه
خدا را در حرم گم كرده بودم، در شما ديدم
شبيه سايه تو كعبه دنبالت به راه افتاد
تو حج بودي، تو را هم مروه ديدم، هم صفا ديدم
شب تنهاي عاشورا و اشباحي كه گم گشتند
تو را در آن شب تاريك، «مصباح الهدي» ديدم
در اوج كبر و در اوج رياي شام ـ اي كعبه ـ
تو را هم شانه و هم شان كوي كبريا ديدم
دمي كه اسبها بر پيكر تو تاخت آوردند
تو را اي بيكفن، در كسوت آل عبا ديدم
دليل مرتضي! شبه پيمبر! گريه ی زهرا(س)
تو را محكم ترين تفسير راز «انما» ديدم
هجوم نيزهها بود و قنوت مهربان تو
تو را در موج موج ربنا در «آتنا» ديدم
تو را ديدم كه داري دست در دستان ابراهيم
تو را با داغ حيدر، كوچه كوچه، پا به پا ديدم
تو را هر روز با اندوه ابراهيم، همسايه
تو را با حلق اسماعيل، هر شب همصدا ديدم
همان شب كه سرت بر نيزهها قرآن تلاوت كرد
تو را در دامن زهرا(س) و دوش مصطفي(ص) ديدم
تنور خولي و تنهايي خورشيد در غربت
تو را در چاه حيدر همنواي مرتضي ديدم
سرت بر نيزه قرآن خواند و جبرائيل حيران ماند
و من از كربلا تا شام را غار حرا ديدم
به يحيي و سياوش جلوه ميبخشد گل خونت
تو را اي صبح صادق با امام مجتبي (ع) ديدم
تو را دلتنگ در دلتنگي شامي غريبانه
تو را بيتاب در بيتابي طشت طلا ديدم
شكستم در قصيده، در غزل،اي جان شور و شعر
تو را وقتي كه در فرياد «ادرك يا اخا» ديدم
تمام راه را بر نيزهها با پاي سر رفتي
به غيرت پا به پاي زينب كبري(س) تو را ديدم
دل و دست از پليديهاي اين دنيا شبي شستم
كه خونت را حناي دست مشتي بي حيا ديدم
چنان فواره زد خون تو تا منظومه ي شمسي
كه از خورشيد هم خون رشيدت را فرا ديدم
مصيبت ماند و حيرت ماند و غربت ماند و عشق تو
ولا را در بلا جستم، بلا را در ولا ديدم
تصور از تفكر ماند و خون تو تداوم يافت
تو را خون خدا، خون خدا، خون خدا ديدم
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


