
وقتی به روی نیزه سرت می شود بلند
آه از نهاد دور و برت می شود بلند
زینب مقابل سر تو می خورد زمین
گرچه دوباره پشت سرت می شود بلند
افتاده بال زخمی تو زیر پا ولی
در دست باد سرخ پرت می شود بلند
این گوش تیز نیزه صدای تو را شنید
از چه صدای مختصرت می شود بلند
کم کم ز چشم اهل حرم دور می شوی
کم کم که دود در نظرت می شود بلند
این جای زخم داغ جگر گوشه ات علیست
خون دلی که از جگرت می شود بلند
در آسمان علقمه خورشید کربلا
دارد به پای تو قمرت می شود بلند
کنج تنور یاد مناجات دیشبی
در سجده هستی و سحرت می شود بلند
ادامه مطلب

در مسیر کوفه و شام
اَلا ای سر، فدای خون خشک گردنت گردم
توصحرا گَرد، من قربان صحرا گَردنت گردم
تنت در کربلا تنها، سرت بر نیزه ها با ما
به دنبال سرت آیم، به قربان تنت گردم
ترا عریان به خاک کربلا بنهاده و رفتم
نشد از تار و پود هستیم پیراهنت گردم
هلال من، هلالی شد قدم از غم، بیا تا من
شبی پروانه شمع جمال روشنت گردم
زهر بام و درت سنگی به استقبال می آید
بیا بنشین به دامانم که با جان، جوشنت گردم
تو خورشید بلند عشقی و از دست ما بیرون
بیا یک نیزه پایین تر که دست و دامنت گردم
چو افکندی مرا از خطبه خواندن لب فروبستی
بخوان قرآن که من قربان قرآن خواندنت گردم
بشوق باتو بودن، از مدینه من سفر کردم
ندانستم که باید همسفر با دشمنت گردم
ادامه مطلب

به روی نی سر تو می برد هوش از سر زینب
چه سازد چون کند بی تو دل غم پرور زینب
به سان شمع می سوزی به روی نی ولی افسوس
که چون پروانه از غم سوخته بال و پر زینب
جدایی من و تو ای برادر غیرممکن بود
اگر ممکن شود روزی، نگردد باور زینب
بخوان قرآن که قرآن خواندنت را دوست می دارم
که می بخشد صدای تو توان بر پیکر زینب
دهد هرتارموی تو خبر ازمادرم زهرا
گمانم بوده ای دیشب به نزد مادر زینب
من ژولیده می گویم که زینب گفت با افغان
به روی نی سر تو می برد هوش از سر زینب
ادامه مطلب

حضرت زینب(س)-کاروان اهل بیت در کوفه
سلام ای عمه ی سادات زینب
کتاب محکمُ الایات زینب
سلام ای نقش ایمان پیمبر
تجلی گاه قرآن پیبمر

ادامه مطلب

ای زمین وآسمان مبهوت ایمانت حسین
شد فضای کوفه عطرآگین ز قرآنت حسین
ای فروزان آفتابم گر هلالت خوانده ام
دیده ام یکباره شد مبهوت و حیرانت حسین
سخت دلتنگ است زینب، ناطق قرآن بخوان
تا شود آرام دل از صوت قرآنت حسین
کی شود گرد و غباری مانع از تابیدنت
گرشده خاکستری رخسار تابانت حسین
چشم درچشم من و طفلان خود داری هنوز
صف زده مژگان اشکی روی دامانت حسین
تاکنی این کاروان را رهبری از روی نی
رهبر بیداری و باز است چشمانت حسین
باتو گرم گفتگو بودم که ناگه ازستم
سنگ زد سنگین دلی بر روی رخشانت حسین
لب گشا حرفی بزن با دختر گریان خود
تا نکرده جان خود را او به قربانت حسین
همنوا با ناله های من وفائی روز وشب
می شود با اشک وگریه مرثیه خوانت حسین
ادامه مطلب

دل می برد ز من نظر آسمانی ات
قربان این همه اثر آسمانی ات
خورشید من به نیزه تو تنها نمانده ای
دارد هوای تو قمر آسمانی ات
با دیدن ملائکه بهتم نمی زند
سجده کنند اگر به سر آسمانی ات
گفتی خدا اسیری مان را نوشته است
جانم فدای این خبر آسمانی ات
هل من معین تو جگرم را کباب کرد
می سوزد عرش از شرر آسمانی ات
هر روز دخترت ز سرت می کند سوال
پایان ندارد این سفر آسمانی ات؟
مهتاب هر شبم چه به روز تو آمده؟
زخمی شده دو چشم تر آسمانی ات
آقا رباب سینه اش از شیر پر شده
حالا کجاست گل پسر آسمانی ات
ادامه مطلب
.jpg)
در آوردی سر از بالای نیزه
نیفتی خواهر از بالای نیزه
بگو دست کسی از اهل کوفه
ندیدی معجر از بالای نیزه...؟
ادامه مطلب

حضرت زینب (س)-در مسیر كوفه و شام
سر تو تا به روی نیزه رفته
نگاهم خیره سوی نیزه رفته
بمیرم من برایت ای برادر
گلویت در گلوی نیزه رفته
ادامه مطلب

به خون نشسته چرا ای حسین من رویت
سفیدتر ز سپیده شده چرا مویت
هلال من که غروب تو زود و خونین بود
کبود گشته چنان روی مادرم رویت
نسیم چون که به تو می رسد شود خوشبو
شمیم باغ جنان می وزد زگیسویت
به روی نیزه سرت را به کوفه می بینم
ز کربلا دل من بوده در تکاپویت
بخوان دوباره تو قرآن که جان دهد برمن
صدای روح نوازی ز لعل دلجویت
وضو ز خون جبین می کنم در این محمل
نماز عشق بخوانم به طاق ابرویت
اگرچه بر سرنیزه نمی رسد دستش
سه ساله دخترتو می کند چوگل بویت
مکن نهان رخ خود را هنوز فرصت هست
که چند لحظه ببینم جمال نیکویت
به هرکجا که رَوی ای گل سرنیزه
در این سفر دل زینب بود پرستویت
به جان زینب خود کن عنایت و کرمی
که عاشق است «وفائی» به دیدن کویت
ادامه مطلب
.jpg)
حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
وقتی قرار شد دلی امتحان شود
باید دچار درد و غمی بیکران شود
رویی برای آنکه شود آبروی دین
باید اسیر سیلی نامحرمان شود
از بهر حفظ معجر خود دختر یتیم
باید به پشت خار مغیلان نهان شود
آن شیر زنی که درد و بلا را به جان خرید
باشد سزا کفیل امام زمان شود
قامت برای آنکه بگردد ستون عشق
باید به زیر بار مصائب کمان شود
باید سفیر واقعه بهر حیات نور
با دست بسته در پی قاتل روان شود
آتش به جان خرید چو آگاه شد دلش
باید به شام و کوفه چو آتش فشان شود
***
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


