.jpg)
بر نخل نیزه میوه ی طوبایی ای حسین
دردا جدا ز دسترس مایی ای حسین
یک دم جدا ز محمل خواهر نمی شوی
تنها انیس خواهر تنهایی ای حسین
اهسته بر مدار دلم دور می زنی
با این شکسته دل به مدارایی ای حسین
منزل به منزل از پی ات ایم به اشک واه
تا کی به نیزه بادیه پیمایی ای حسین
خواهم به بال سوخته پروانه ات شوم
اخر تو شمع محفل زهرایی ای حسین
بینم سرت به نیزه و باور نمی کنم
کز پا فتاده ای تو و بر پا یی ای حسین
گر چه میان هاله ی خون چهره ات گم است
هم چون هلال یک شبه پیدایی ای حسین
اسپند جان به مجمر دل دود می کنم
کز چشم خلق غرق تماشایی ای حسین
راضی نی ام به نیزه ببینم سرت ولی
بر قلب داغ دیده تسلایی ای حسین
شاید یتیمی از تو به صحرا فتاده است
کاین سان به نیزه روی به صحرایی ای حسین
ادامه مطلب
.jpg)
ﺯ ﺣﺴﺮﺕ، ﻻﻟﻪ ﺍﻣﺸﺐ، ﺩﺍﻍ ﻣﺎﺗﻢ ﺑﺮ ﺟﮕﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﮐﻪ ﺯﯾﻨﺐ، ﺳﻮﯼ ﺷﺎﻡ ﺍﺯ ﮐﻮﻓﻪ، ﺁﻫﻨﮓ ﺳﻔﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺭﻭﺍﻥ ﺷﺪ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﻭ ﻣﺎﻧﺪ ﺍﻧﺪﺭ ﭘﯽ، ﺩﻝ ﻟﯿﻼ
ﮐﺠﺎ ﻣﺎﺩﺭ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺯ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺑﺮﺩﺍﺭﺩ؟
ﮐﻨﺎﺭ ﻫﺮ ﺍﺳﯿﺮﯼ، ﺑﺮ ﻓﺮﺍﺯ ﻧﯽ، ﺳﺮﯼ ﭼﻮﻥ ﮔﻞ
ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﻫﺮ ﮔﻠﯽ، ﻣﺮﻏﯽ ﺳﺮ ﺍﻧﺪﺭ ﺯﯾﺮ ﭘﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﻣﺒﺎﺩ ﺍﻫﺮﯾﻤﻨﯽ ﺳﯿﻠﯽ ﺯﻧﺪ ﺑﺮ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﻃﻔﻠﯽ!
ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﺮ، ﺳﻮﯼ ﻃﻔﻼﻧﺶ ﻧﻈﺮ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﺗﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﯾﮑﯽ ﺧﻮﻥ ﺑﺎﺭﺩ ﺍﺯ ﻣﮋﮔﺎﻥ، ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﻝ ﮐﺸﺪ ﺍﻓﻐﺎﻥ
ﯾﮑﯽ ﺳﻮﮒ ﭘﺴﺮ ﺩﺍﺭﺩ، ﯾﮑﯽ ﺩﺍﻍ ﭘﺪﺭ ﺩﺍﺭﺩ
ﻣﺮﺍﻥ، ﺍﯼ ﺳﺎﺭﺑﺎﻥ! ﻣﺤﻤﻞ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﺮﺍ
ﺑﻪ ﺣﺴﺮﺕ، ﺷﯿﺮﺧﻮﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﭘﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﺭﻫﯽ ﺩﺭ ﭘﯿﺶ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﺎﺭﻭﺍﻥ ﺁﻝ ﭘﯿﻐﻤﺒﺮ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮔﺎﻡ، ﮔﺮﺩﻭﻥ، ﻓﺘﻨﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺳﺮ ﺩﺍﺭﺩ
ﻓﺘﺪ ﺍﺯ ﺁﻩ ﻣﻈﻠﻮﻣﺎﻥ، ﺷﺮﺭ ﺩﺭ ﺧﺮﻣﻦ ﻇﺎﻟﻢ
ﮐﺠﺎ ﺍﻫﺮﯾﻤﻦ ﺍﺯ ﻓﺮﺟﺎﻡ ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩ، ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺭﺩ؟
ﻫﺮ ﺁﻥ ﺍﺷﮑﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﮋﮔﺎﻥ ﻃﻔﻠﯽ ﺗﻠﺦ ﮐﺎﻡ ﺍﻓﺘﺪ
ﺷﻮﺩ ﺳﯿﻼﺑﯽ ﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻓﺮﻋﻮﻥ ﺷﺎﻡ ﺍﻓﺘﺪ
ادامه مطلب
.jpg)
ﻋﺸﻘﺖ ﺁﺧﺮ ﺑﺪﻧﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﮐﺸﯿﺪ
ﺗﻦ ﭘﺎﮐﻢ ﺑﺴﻮﯼ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﮐﺸﯿﺪ
ﺗﺎﺭ ﮔﯿﺴﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﺮﺑﺴﺖ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮ ﭘﺸﺖ
ﺗﺎ ﮐﻪ ﺁﺧﺮ ﺑﺴﻮﯼ ﻣﺠﻠﺲ ﺍﻏﯿﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ
ﻧﯿﺴﺖ ﺟﺮﻡ ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﺑﺠﺰ ﻋﺸﻖ ﺣﺴﯿﻦ
ﻋﺸﻖ ﺑﯿﻦ ، ﻋﺸﻖ ﮐﻪ ﺁﺧﺮ ﺑﻪ ﮐﺠﺎ ﮐﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ
ﻣﻦ ﮐﺠﺎ؟ ﮐﻮﻓﻪ ﮐﺠﺎ؟ ﻗﺼﺮ ﻋﺒﯿﺪ ﺑﻦ ﺯﯾﺎﺩ
ﺑﮑﺠﺎ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﻋﺸﻖ ﺭﺥ ﯾﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ؟
ﺍﯼ ﺣﺴﯿﻨﻢ ! ﻧﻈﺮﯼ ﮐﻦ ﺑﺴﻮﯼ ﺑﺎﻡ ﻭ ﺑﺒﯿﻦ
ﺍﺯ ﮐﻤﺮ، ﺧﻨﺠﺮ ﺧﻮﺩ، ﻗﺎﺗﻞ ﺧﻮﻧﺨﻮﺍﺭ ﮐﺸﯿﺪ
ﻗﺼﻪ ﯼ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﻥ ﺩﻝ، ﺍﻣﻀﺎﺀ ﺑﮑﻨﻢ
ﺑﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮﻭﻥ، ﺟﻤﻠﻪ ﺍﺳﺮﺍﺭ ﮐﺸﯿﺪ
ﻧﺴﺦ ﺷﺪ ﻗﺼﻪ ﯼ ﻋﺸﺎﻕ، ﺭﺿﺎﺋﯽ! ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ
ﺧﻂ ﺑﻄﻼﻥ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ، ﻣﺴﻠﻢ ﺑﯽ ﯾﺎﺭ ﮐﺸﯿﺪ
ﺳﯿﺪ ﻋﺒﺪﺍﻟﺤﺴﯿﻦ ﺭﺿﺎﯾﯽ
ادامه مطلب
.jpg)
همه نالان، ولی من از ،همه در هجر ، نالان تر
ندیدم بعد تو چشمی ز چشم خویش گریان تر
لباسم با رفو قهر است صد چاک است مهمانش
نیابی در غمت از دخترت پاره گریبان تر
مدام آشفتگی حس کرد زلفم را چهل منزل
پریشان گشت در کوفه ولی اینجا پریشان تر
تمام زیور آلاتم به زیر پایشان له شد
گران شد زینت طفلان ولی مال من ارزان تر
همیشه جنس اعلا مشتری خاص می خواهد
بیا من می خرم نازت بیا قدری خرامان تر
به نورت خو گرفتند اشقیا حتی، ز بس ماهی
ولی امشب بیا قدری بتاب ای ماه تابان تر
به پایان کی رسد این ظلم شاید منزل بعدی
ولی منزل به منزل گشته ام از ظلم حیران تر
به تدفینم قدم بگذار ای سر بی کفن هستم
بیا ای از تمام کشتگان بر خاک عریان تر
ادامه مطلب
.jpg)
یا زینب...
از اول اين مرثيه تا آخر افتادن
زائر شدن در راه مثل خواهر افتادن
زينب زيارتنامه اش را خوانده در اين راه
طبق روايات صحيحه با سر افتادن
از كودكان كاروان آموختم اين را
از ناقه ها در مقدم يكديگر افتادن
تا مرز تاول زخم پا را ميبرم در راه
خوب است در اين راه با اين باور افتادن
هر خط شبيه ناقه و هر جمله يك كودك
با تازيانه آخرش از دفتر افتادن
كل زيارتنامه عباس يك حرف است
كاري نمي شد كرد وقت معجر افتادن
كل زيارتنامه حيدر ولي اين بود
وقتي كه در افتاد با آتش در افتادن
در اين مسير اين داستان بر عكس شد اما
زينب علي مي گشت در وقت سر افتادن
افتادن اصلن معني اش پرواز خواهد شد
در آخر اين راه مثل خواهر افتادن
زهرا حسينش را امانت داد به زينب
ربط است بين زيور و انگشتر افتادن
اصغر شدن اما علي اكبري رفتن
اكبر شدن اما علي اصغر افتادن
رونق گرفته كسب و كار مردم بازار
كار سرت تا هست در تشت زر افتادن
پيشي گرفته حرمله با تير معروفش
شمر است و در اينجا به فكر خنجر افتادن
ادامه مطلب
.jpg)
از بچه هات هیچ کسی کم نمی شود
باشد بخواب، بدتر از این غم نمی شود
باید چه کرد در وسط این حرامیان
با دست بسته مقنعه محکم نمی شود
پیشانی ام که بوسه زدی را شکسته اند
مرهم حریف شدت دردم نمی شود
هر کار میکنم بروند آن طرف، ولی
اوباش مانده دور و برم کم نمی شود
دنبال چادرم که سر دخترت کنم
تقصیر من که نیست، فراهم نمی شود
دارم سوار میشوم، عباس را بگو
زانوی کس، چو زانوی محرم نمی شود
ادامه مطلب
.jpg)
هرکسی آمادهء خدمت به این دربار شد
از همان بدو ورودش محرم اسرار شد
پا به خیمه میگذاری قید دنیارا بزن
باخت آن قلبی که مشغول غم اغیار شد
پیش صاحب خانه فکر خود نمایی را نکن
آنکه با اخلاص شد سنگ صبور یار شد
مجلس یوسف به یمن گریه برپا میشود
اشک چشم مشتری ها رونق بازار شد
تو نبودی لحظه هایم هیچ معنایی نداشت
زندگی ما به یمن روضه ها پربار شد
یک سلام از دور دادم زود حل شد مشکلم
هر زمانی که برایم زندگی دشوار شد
عالم و آدم همه دور تو میگردند حسین
کربلایت تا قیامت نقطه پرگار شد
بی بضاعت هستم اما تو کمم را میخری
مینویسی نام من را گرچه یک دینار شد
مادر پیرم که شد خانه نشین از درد پا
از غم روضه نرفتن عاقبت بیمار شد
کشتی تو اوسع و اسرع ز کل انبیاست
هرکسی شد واردش از جرگه ابرار شد
پای من آتش گرفت و ناله هایم شد بلند
هر زمان حرف از بیابان و سخن از خار شد
کاش میمردم نمیدیدم که راوی گفته است
زینبت زندانی یک عده از اشرار شد
آفتاب نیزه ها بی خانمان شد خواهرت
رحم کن بر گریه های جانگداز دخترت
ادامه مطلب
.jpg)
از من مگیر این دست خالی را که دادی
این دستمال اشک و حالی را که دادی
من آن فقیر بیسر و پایِ توام که
خرج گناهش کرده مالی را که دادی
روزی چشمم را «بکاء الفاقدین» کن
سهم دعای این حوالی را که دادی
فطرس مرا پرواز داده، پس به ابلیس
دیگر نخواهم داد بالی را که دادی
حالا سر این جان بر زانوی یار است
پس خرج او کن سن و سالی را که دادی
من ریشهی عمرم علیِ اکبری شد
پر بارتر کن پس نهالی را که دادی
جاماندهام تا که شهید زنده باشم
از من نمیگیری مجالی را که دادی؟
بعد شهیدان سختتر شد امتحانم
تسهیل کن سیر کمالی را که دادی
سرمایهی من چیست جز «حبّ الحسینت»
مدیون زهرایم مدالی را که دادی
زینب تصدّق کرد و گندمزارِ ری شد
یک لقمهی نان حلالی را که دادی
میگفت ای عبّاس ما را اسارت
بردند و دیدم احتمالی را که دادی
یکجا النگوها و خلخالِ همه رفت
بردند حتی چند شالی را که دادی
حالا ببین پوشیهام یک آستین است
فعلا حجاب کامل زینب همین است
ادامه مطلب
.jpg)
مثل ابــر بهــار می گرید
دائـمـــاً زار زار می گرید
رهبر انقلاب گریه کنــان
با دلی داغــدار می گرید
گریه اش کاخ ظلم را لرزاند
بس که با اقتدار می گرید
تــا درخت قیـــام بر بـدهد
می شود جویبار، می گرید
هر امامی رســالتی دارد
به همین اعتبــار می گرید
با سلاح بکـاء و دست دعا
در یمین و یســار می گرید
وارث زخم های عاشــورا
در غم یک تبـــار می گرید
آب افطار او مضــاف شده
بس که این روزه دار می گرید
تا که طفـل رضیــع می بیند
در غــم شیـــرخوار می گرید
صبح تا شــام یاد غصهٔ شام
بی حد و بی شمـار می گرید
شادی اهل شـام را غم کرد
چه قــدر گریــه دار می گرید
یــاد تـاراج روســـری ها و
غــارت گوشـــوار می گرید
یک طرف چشم هرزه و یک سو
بــانـوی بـاوقــــار ، می گرید
تا می افتد سری ز نی، او از
خنـدهٔ نیـــزه دار می گرید
ادامه مطلب
.jpg)
در کوفه داغ بر جگرم میگذاشتند
با چکمه پا به روی پرم میگذاشتند
حتی محله ی خودمان هم محل نداد
شاگردهام سر به سرم میگذاشتند
تا بین راه داد مرا در بیاورند
آوازه خوان به دور و برم میگذاشتند
از ناقه ها پیاده شدن مشکل است، کاش
یک محرمی برای حرم میگذاشتند
ای کاش کهنه پیروهن یوسف مرا
بهر دوای چشم ترم میگذاشتند
در کوچه های کوفه پریشان شدم حسین
با دسته بسته راهیه زندان شدم حسین
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


