در مسیر کوفه و شام

 

ای سر به من نگاهی من خواهر تو هستم

کاین آن به کنج محمل در ماتمت نشستم

تا صوت دلربایت از روی نی شنیدم

دیباچه سخن را از حرمت تو بستم

تا جلوه خدا را دیدم ز روی ماهت

پیوند دیده و دل از غیر حق گسستم

ای نازنین برادر قرآن بخوان برایم

چون عاشق صدای داودی تو هستم

دیشب به یاد رویت تاصبح ناله کردم

زیرا که بود کوتاه از دامن تو دستم

گویا که بوده ای تو دیشب به نزد مادر

 کاینسان زبوی عطر آن دلشکسته مستم

"ژولیده" باردیگر برگو که گفت زینب

 ای سر به من نگاهی من خواهر تو هستم

 

ژولیده نیشابوری




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396  | 3:13 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

نگاه نیزه سواران به سمت پایین است

به سمت جمع اسیران آل یاسین است

سر بریده ی هجده برادر زینب

چقدر درهم و آشفته است غمگین است

چطور میشود این قصه را روایت کرد؟

به غیرت همه بر خورده است سنگین است

که جای عمه ی سادات در لباس اسیر

میان عده ای از کافران بی دین است

حکایت سفر بعد کربلای شما

همیشه شامل سنگین ترین مضامین است

ازآن همه فقظ این در ردیف من جا شد

تمام عشق خدا بین طشت زرین است...

مرتضی مومنی




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396  | 3:13 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

امام حسین(ع)-شهادت

 

عجیب نیست اگر روی نیزه سر بالاست

جواب مرد به ذلت جواب سر بالاست

سری به نیزه دو لب آیه های شیرین خواند

از آن به بعد دگر قند نیشکر بالاست

چه سفره ای است که هفتاد دل نمک گیرند!؟

چقدر شور در این جمع مختصر بالاست!

مصاف عشق و ریا نابرابر این گونه است

که در مقابل هر تیغ صد سپر بالاست

به شوق آب لب خشک غرق تب کم نیست

شگفت آنکه تب آب بیشتر بالاست

در این طرف عطش عشق می کند غوغا

در آن طرف عطش سکه های زر بالاست

مپرس "هَل مِن ناصِر" که در جواب ای سرو

به جای دست فقط دسته ی تبر بالاست

به هیچ آب فروکش نمی کند عطشم

دمای داغ تو در کوره ی جگر بالاست

 

علی فردوسی




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396  | 3:13 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای سری که سر نی منزل و ماوای تو شد

 

زینت دوش نبی بودی و نی جای تو شد

 

سر تو بر سر نی بود و تنت روی زمین

 

طوطیا از سم مرکب  همه اعضای تو شد

 

آیه آیه شدی ای مصحف صد پاره من

 

هدف سنگ جفا صورت زیبای تو شد

 

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد

 

کوفه زیر و زبر از صوت دل آرای تو شد

 

تو روی نیزه به لب آیه قرآن خواندی

 

شهر مبهوت از آن ناله گیرای تو شد

 

کوفه تا شام تو را محو تماشا گشتم

 

می روی و دل من آهوی صحرای تو شد

 

بار ها از روی نی روی زمین افتادی

 

شهر آزین شدو سرگرم تماشای تو شد

 

وای از مجلس نامحرم  واز طشت طلا

 

خیزران بود که لب تشنه لبهای تو شد

 

شاعر: مجيد رجبي




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396  | 3:12 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان-مصیبت کوفه

مانند یک فرشته ی از پا نشسته بود

غمگین تر از همیشه در آنجا نشسته بود


هشتاد و چار حوریه دور نگاش بود

دور از نگاه مردم دنیا نشسته بود


بر روی دامنش که نسیم مدینه داشت

تنها نماد کوچک زهرا نشسته بود


پایین پای محمل مانند منبرش

موسی نشسته بود، مسیحا نشسته بود


می خواست خطبه ای به زبانش بیاورد

بی خود نبود این همه بالا نشسته بود


با یاد خانه ی پدری اش در آن گذر

اطراف کوفه را به تماشا نشسته بود


یک ماه می گذشت برای ظهورشان

مسلم کنار جاده ی آنها نشسته بود


در چشمهای رو به خدایش درآن غروب

تصویر یک هلال چه زیبا نشسته بود


دستش نمی رسید اگر شانه ای کند

در چند متریِ سر آقا نشسته بود

 




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396  | 3:12 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای آنکه نیست غیر خدا خونبهای تو

خون سر شکسته ی من رونمای تو

 

زینب سرش شکسته ولی سر شکسته نیست

سر خم نکرده پیش کسی جز خدای تو

 

قرآن بخوان اگرچه تو را سنگ می زنند

دین خدا نفس بکشد با صدای تو

 


زینب نفس نمی کشد ای نفس نطمئن

یک لحظه در هوای کسی جز هوای تو

 

تو سربلند بر سر نیزه بخوان، بدان

زینب هم ایستاده بمیرد برای تو

 

من پای نی، تو بر سر نی، گریه می کنیم

تو مبتلای عشقی و من مبتلای تو

 

محسن عرب خالقی-حضرت زینب سلام الله علیها-اسارت




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396  | 3:11 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از راه رسیده است، در آغوش بگیرید

اما تن او نیست که بر دوش بگیرید

تن قسمت گودال و سرش قسمت نیزه

گلبانگ اذان بر سر نی، گوش بگیرید

ای در سرتان کوفه ی تردید بیایید

تا پاسخ خود از لب خاموش بگیرید

خورشید حقیقی رخ او بود و بر این نور

هرگز نتوانید که سرپوش بگیرید

عالم همه خمخانه ای از خون حسین است

از جوشش دریای غمش جوش بگیرید

هرچند عطش داشت ولی ناز نگاهش

ساغر به کف آرید و دمی نوش بگیرید



"محمد فرخ طلب"




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396  | 3:11 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بر روی نیزه رفت سرت در برابرم

بر سر زدم ز گودی گودال تا حرم

سر نه تنی نمانده که پخش زمین شدی

صحرای کربلا ز تنت پر برادرم

سر روی نیزه است ِ تنت زیر سم اسب

آیا تویی برادر من نیست باورم

یک دشت پر ز این همه اعضای پیکرت

اینبار با خودم دوسه تا خیمه می برم

هر تکه ای ز پیکرتان میرسد به من

میبوسم از برای تسلای مادرم

رفیت برو ولی چکنم بعد رفتنت

از بعد رفتنت که شود سایه سرم؟

شاعر : امیرفرخنده




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396  | 3:11 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

به روي  منبر  نيزه ،  به وقت  صوت  قرآنت

دو دست عرش را ديدم كه مي گيرند دامانت

خداي عشق بازي ها ! نگاهت هم عبادت بود

ملائك سجده  مي كردند  بر لبخند چشمانت

جواب تو  به  هر  شمشير ، هزار الحمدلله بود

چه خوش تلفيق مي دادي، سلوك عشق و عرفانت   

همين  كه  آفتاب  گرم ، روي  معجرم  افتاد

تو  روي  نيزه ها  خواندي  نماز   ناز   بارانت

همان  هيهات من الذله ات  را شرح مي دادم

پيام  خطبه هايم   شد  ،  تجلي گاه  جولانت

تو  در  رمز  كلام  من ،  شدي  پيداي  ناپيدا

كرامت  را  هويدا  كرد ،  اين  پيدا  و  پنهانت

سرت حتي  به روي نيزه ها هم پادشاهي كرد

تو روي  تخت نيزه ، عالمي شد تحت فرمانت

عجب آيينه اي بودي كه با چشمان خود ديدم

تمام   سنگ هاي    بام ها   بودند   حيرانت

سرت   خورشيد   امّا   سايبان  كاروانت  بود

به زير سايه ي خورشيدي ات بوديم مهمانت

نداي وحي مي آمد ، از آن رگ هاي خونينت

نداي  وحي  را  راهب  شنيد و  شد مسلمانت

امان از چوبه ي محمل ، امان از چوب نااهلان

شكست از اين سر زينب ، شكست از آن دو دندانت  

تو در  گودال ، خوشحالي و روي نيزه غمگيني

گذشتند از تو خيلي ساده ، پيچيده ست جريانت

به مقتل هم به خود تكليف ديدم از تو برگيرم

دو   بوسه  با  نيابت  از   تمام  دوست دارانت

همان دم  بود  عالم را (اسيرِ) بوسه ها  ديدم

تو  در  گودال  افتادي  و  عالم  بود  گريانت

شاعر: حميد رمي




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396  | 3:11 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با من بگو ای سر تو از راز مگویت

بگذار من دلخوش کنم بر گفتگویت

 

آخرکجارفتی چرا اینگونه گشتی

خاکستری گشته چرا این طره مویت

 

این بوی نان هم یادگاری تنور است

تغییر کرده چند روزی رنگ و بویت

 

با سجده گاه تو چه کردند ای هلالم

با من بگو ازچه شده اینگونه رویت

 

قران مخوان ای قاری قران زینب

می ترسم از این ضربه های بر سبویت

 

بعد از وداعت نوحه ی روز و شب من

وای از لبان خشک تو وای از گلویت

 

دشمن که  می زد تازیانه دخترت را

گفتش بگو حالا بیاید!....کو عمویت؟

 

پنهان و پیدا می شوی ای ماه نیزه

با جذر و مدت می کشانی ام به سویت

 

گه در فرازی و گهی هم در فرودی

جانم به لب آمد دگر در آرزویت

 

حرفی بزن بامن بیا یک دم سخن گو

بگذار من دلخوش کنم بر گفتگویت

 

سید احمد ابوترابی




ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 4 مهر 1396  | 3:10 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 30 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید