راسخون بلاگ rasekhoon rasekhonblog شیعه shiea وبلاگ  حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام

حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام

 

کوفی و شامی یکی از دیگری بدچشم تر

مانده ام گویم امان از کوفیان یا شامیان

رفتن و ماندن به یک اندازه داغم می کند

مانده ام گویم بران ای ساربان یا که مران

دیدنت بر نی هم آتش زد هم آرامم نمود

مانده ام گویم بمان پیشم حسین جان یا نمان

صوت تو دل می بَرد اما امان از سنگها

مانده ام گویم بخوان قرآن حسین جان یا نخوان

اشک تو بر نیزه هم از دیده جاری می شود

مانده ام گویم بدان از حال زینب یا ندان

 

مهدی مقیمی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 آذر 1395  | 10:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

راسخون بلاگ rasekhoon rasekhonblog وبلاگ  با سر تو نیزه دارت بس که بازی می کند-شعر محرم

از دَم دروازه دارد کار میریزد به هم

راس سقا روی نی هر بار می ریزد به هم

 

چشم من افتاد برشاگردهای سابقم

حال من درلحظه ی دیدار میریزد به هم

 

من به هرکس میرسم سنگی به رویم میزند

محملم را ازسر آزار میریزد به هم

 

آستینم جای معجر بود آن هم پاره شد

موی من از آتش دیوار میریزد به هم

 

با سر تو نیزه دارت بس که بازی می کند

روزگار زینبت بسیار میریزد به هم

 

تازه دارم می روم بازار چشمت را ببند

دارد از این جمعیت بازار میریزد به هم


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 آذر 1395  | 10:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

راسخون بلاگ rasekhoon rasekhonblog وبلاگ  رسیده موسم یاری برادر-شعر محرم

رسیده موسم یاری برادر
برایت میکنم زاری برادر
بگویم از برایت رازها را
بخوانم روضه های بازها را

بگویم بهر تو اسرارها را
نگاه هرزه و انظارها را
امان از خنده های خولی و شمر
امان از ضرب پای خولی و شمر
امان از سنگهای پشت بام و
امان از مردمان شهر شام و
مرا بیچاره کرده همسر تو
چقد گریه نموده با سر تو
تمام پیکرم چون شب سیاه است
غذای خواهر تو اشک و آه است
برادر بی تو من یاری ندارم
در این دنیا کس و کاری ندارم
مرا در کوچه ها هو کرد خولی
اشاره بر سر تو کرد خولی
حسین جانم مرا بازار بردند
درون مجلس اغیار بردند
عزیزم من غرورم را شکستند
کنار من ارازل ها نشستند
ندارم طاقتی دیگر برادر
به فریادم برس ای جان خواهر

شاعر:ابراهیم لآلی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 آذر 1395  | 10:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

راسخون بلاگ rasekhoon rasekhonblog وبلاگ  ورود کاروان به کوفه-مانده ام گویم بخوان قرآن حسین جان یا نخوان

کوفی و شامی یکی از دیگری بدچشم تر

مانده ام گویم امان از کوفیان یا شامیان

رفتن و ماندن به یک اندازه داغم می کند

مانده ام گویم بران ای ساربان یا که مران

دیدنت بر نی هم آتش زد هم آرامم نمود

مانده ام گویم بمان پیشم حسین جان یا نمان

صوت تو دل می بَرد اما امان از سنگها

مانده ام گویم بخوان قرآن حسین جان یا نخوان

اشک تو بر نیزه هم از دیده جاری می شود

مانده ام گویم بدان از حال زینب یا ندان

مهدی مقیمی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 آذر 1395  | 10:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

راسخون بلاگ rasekhoon rasekhonblog وبلاگ  ورود کاروان به کوفه-این همه چشمِ خریدار خدا رحم کند

دخترِ فاطمه ! بازار! خدارحم کند

چادرِ پاره و انظار خدا رحم کند

ما که از کوچه فقط خاطره بد داریم

شود این حادثه تکرار خدارحم کند

یک و زن و قافله و خنده نامحرم ها

بر اسیران گرفتار خدا رحم کند

یک شبه پیر شدی یا زتنور آمده ای

یک سر و این همه آزار خدا رحم کند

نیزه داران همه مستند نیفتی پایین

حنجرت خوب نگه دار خدا رحم کند

گیسویت کم شده و این جگرم میسوزد

بر من و زلف ِ خم یار خدا رحم کند

ظرفِ خاکسترِ یک عده هنوز آتش داشت

شعله افتاد به گلزار خدا رحم کند

دست انداخت یکی پرده محمل را کَند

جلویِ چشم علمدار خدا رحم کند

راهمان از گذرِ برده فروشان افتاد

این همه چشمِ خریدار خدا رحم کند

زنی از بام صدا زد که کدام است حسین

نوبت من شده این بار خدارحم کند

یک نفر گفت اگر بغض علی را داری

سنگ با حوصله بردار خدا رحم کند


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 آذر 1395  | 10:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

راسخون بلاگ rasekhoon rasekhonblog وبلاگ  ورود کاروان به کوفه-آنجا که گفت اینکه به بنده فروشی است

در شهر شام و کوفه همش خورده ام زمین
خیلی شبیه مادر تو گشته ام ببین
بابا تمام بال و پرم را شکسته اند
دیدی که استخوان سرم را شکسته اند
موی سرم شبیه سرت سوخته پدر

بال و پرم شبیه پرت سوخته پدر
وجه تشابهی ست چقد بین ما دو تا
نه عمه هم شد است پدر عین ما دو تا
با گریه های عمه پدر گریه کرده ام
خیلی برای عمه پدر گریه کرده ام
عمه اگر نبود بدان دخترت نبود
عمه اگر نبود دگر خواهرت نبود
زخمی شده تمام سر و روی عمه ام
آتش گرفت مثل خودت موی عمه ام
بازار شام چادر من چنگ خورده است
در پای نیزه ات به سرم سنگ خورده است
لکنت زبان من اثر ضربه ها نبود
لکنت زبان گرفته ام از کوچه ی یهود
آن کوچه ای که مرکز برده فروشی است
آنجا که گفت اینکه به بنده فروشی است
دیگر نمانده طاقتی به تنم پس مرا ببر
چیزی نمانده است از بدنم پس مرا ببر

ابراهیم لآلی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 آذر 1395  | 10:30 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

راسخون بلاگ rasekhoon rasekhonblog وبلاگ  ورود کاروان به کوفه-انگشترت به دست سنان برق می زند

از من در این مسیر ببین پیکری نماند
از تو برای زینب تو جز سری نماند

از من حسین چادر مادر نمانده است
از تو حسین پیرهن مادری نماند

 

تا کوفه که سر تو روی نیزه بند بود
اما دگر به شام تو را حنجری نماند

این کوچه های شام شبیه مدینه شد
جز جای دست ها به رخ دختری نماند

میدان شهر پر شده از کینه های بدر
در شهر شام سنگ زن دیگری نماند

از بس که سنگ خورد به پیشانی ات حسین
دیگر نشان بوسه ی پیغمبری نماند

انگشترت به دست سنان برق می زند
دیگر مپرس از چه مرا معجری نماند

سوغات مکه ای که خریدی ربوده شد
اینجا به گوش دختر تو زیوری نماند

رضا رسول زاده


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 آذر 1395  | 10:29 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

راسخون بلاگ rasekhoon rasekhonblog وبلاگ  اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه-جان من حالا بیا اینبار چشمت راببند

ای سر از خون دل سرشار چشمت را ببند

جان زهرا میکنم اصرار چشمت را ببند

 

خواهری را که تمام عمر بر سجاده بود

شمر دارد میبرد بازار چشمت را ببند

 

کاش میشد از مسیردیگری ردمیشیدیم

خیلی اذیت میکنند اشرار چشمت را ببند

 

آستین پاره اینجاهابه دردم میخورد

معجر من گم شده انگار چشمت را ببند

 

خانه ی خولی نبودم صورتت آتش گرفت

پس بیا در آتش دیوارچشمت ببند

 

هی به تو گفتم ببین ما را ز آن بالای نی

جان من حالا بیا اینبار چشمت راببند

 

خواهرت را از سر اجبار مجلس میبرند

پس تو هم در طشت به اجبار چشمت را ببند


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 آذر 1395  | 10:28 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

راسخون بلاگ rasekhoon rasekhonblog وبلاگ  ورود کاروان به کوفه-زندانی کوفه شدم چشم تو روشن

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه 

 

نزدیک دروازه رسیدم تا..دلم سوخت

خیلی میان این شلوغیها دلم سوخت

 

اوباشهای کوفه دورم را گرفتند

در بینشان بودم تک و تنها دلم سوخت

 

وقتی کنیز سابقم نان دست من داد

چیزی نگفتم به کسی اما دلم سوخت

 

اینها که میخندند من را میشناسند

از چشم های آشنا آقا دلم سوخت

 

هرحا سرت را روی نی دیدم دلم ریخت

هرجا سرت را زیر پا دیدم دلم سوخت

 

پیرزنی که با عصا بر پهلویم زد

هی ناسزا میگفت بر زهرا دلم سوخت

 

دارند عبایت را حراجی میفروشند

پس بیشتر از هرکجا اینجا دلم سوخت

 

زندانی کوفه شدم چشم تو روشن

دیدی همینکه جای خوابم را دلم سوخت

 

محمد بنواری


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 آذر 1395  | 10:27 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

راسخون بلاگ rasekhoon rasekhonblog وبلاگ  اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه

اشعار ورود کاروان اهل بیت(ع) به کوفه

 

ذکر لبهام یکسره زینب

هست علیا مخدّره زینب

از امامش محافظت میکرد

میمنه تا به میسره زینب

 

 می کشم از مصیبتش فریاد

چقدَر بین راه می افتاد

پای این روضه باید اصلا مرد:

«دخَلَتْ زینبُ علی بْنِ زیاد»

 

 دوری از یار سهم زینب شد

مایه ی اقتدار مذهب شد

موی او شد سپید از بس که

پدرش در مقابلش سَب شد

 

 گوییا اینکه برده اند از یاد

که علی کرده کوفه را آباد

کوفه با دخترش چه ها کرده

خوب مزد امامتش را داد

 

 قد زینب زطعنه ها تا شد

بعد سقا اسیر غم ها شد

آنقدَر در جهان بلا دیده

لقبش «کعبةُ الرّزایا» شد

 

زینب و چشم بی حیا ای وای

زینب و شاه سرجدا ای وای

او سوارِ کجاوه ی عریان

دلبرش روی نیزه ها ای وای

 

مهدی علی قاسمی


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 14 آذر 1395  | 10:26 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 30 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید