قوانین علمی در اقتصاد سرمایه داری، قوانینی است علمی در چارچوب خاص نظام سرمایه داری و مانند قوانین طبیعی فیزیک و شیمی قوانین مطلقی نیست که بر هر جامعه ای و در هر زمان و مکانی قابل تطبیق و پیاده شدن باشد. بسیاری از آن قوانین تنها در شرایط اجتماعی خاصی که اقتصاد، اندیشه ها و مفاهیم سرمایه داری بر آن حاکم است به صورت حقایق عینی هستند. (47)
سخن فوق بدین معنی نیست که قانون علم اقتصاد در نظام سرمایه داری، کاملا با دیگر جوامع مغایر است بلکه بدین معنی است که به دلیل تفاوت جوامع در نظام انگیزشی و معیارهای ارزشی که احیانا این تفاوت عمیق هم نمی باشد، قوانین علمی صادق در نظام سرمایه داری، فراگیری لازم را در سایر جوامع ندارند. از این جهت قوانین فوق دارای محدودیت کاربردی می باشند. 4. کردار اقتصادی انسان مورد مطالعه در علم اقتصاد
یکی از تفاوتهای مهم پدیده های مورد مطالعه علوم طبیعی و علوم انسانی تجربی این است که در علوم انسانی، انسان مورد مطالعه قرار می گیرد.
رفتار و کردار انسان را نمی توان از ارزشهای مورد قبول وی تفکیک نمود. اگر هنگامی که قیمتها، کاهش می یابند مصرف کننده، مصرف خود را افزایش می دهد، و اگر قیمتها افزایش می یابند، تولید کننده به عرضه بیشتر محصول خود مبادرت می ورزد، این واکنشها در برابر تغییرات قیمت را نمی توان با آنچه که در ذهن آنان می گذرد، بیگانه دانست. انسانی که تنها به دنبال حداکثر نمودن نفع شخصی خود می باشد هرگاه به عنوان مصرف کننده مطرح می شود، حداکثر کردن مطلوبیت خویش را هدف قرار می دهد. و هر گاه به عنوان تولید کننده ذکر می شود، حداکثر کردن سود را مد نظر قرار می دهد. این انسان، در برابر تغییرات قیمت، واکنشهای خاصی را از خود نشان می دهد که الزاما با شخصی که به دنبال حداکثر نمودن مطلوبیت یا سود نیست یکی نمی باشد.
اقتصاد خرد موجود، انسان مورد مطالعه خود را، انسانی می داند که محرک وی در تمامی فعالیتها نفع شخصی است. انسانی که فراغت را ممدوح و کار را مذموم می شمارد. بنابراین فراغت و درآمد دو کالای خوب و نرمال (عادی) محسوب می شوند. از سوی دیگر فراغت و کار با یکدیگر ناسازگارند، چه در واقع فراغت، همان کار نکردن می باشد، وقتی کارنکردن (فراغت) کالای نرمال (عادی) محسوب شود پس کار به عنوان کالای نرمال (عادی) به حساب نیامده است. درنتیجه این مدل، این مفهوم ضمنی را به دنبال دارد که فراغت از دیدگاه انسان مورد مطالعه ما مطلوب و کار را ناپسند دانسته که تنها در ناچاری به آن تن می دهد. با این طرز تفکر کار اندکی بیش از یک شر لازم است شر لازم بودن به این دلیل است که درآمد نیز کالای خوب است که به واسطه آن انسان می تواند به خواسته هایش برسد و یکی از مهمترین راه های رسیدن به درآمد، کار می باشد.
کار کردن یعنی فدا کردن فراغت و آسایش و دستمزد عبارت است از جبرانی برای این فداکاری. این فکر، ریشه از بنتام می گیرد. به نظر وی:
«این عقیده که افراد اصولا تنبل اند از این تصور ناشی می شود که لذت یا احتراز از درد تنها انگیزه های انسان است. اگر مردم نتیجه خوشایندی از اعمالشان نمی دیدند، یا اگر ترسی از درد نداشتند، بیحال و بیکار و به بیانی ساده، تن پرور می ماندند.» (48)
این دیدگاه با آن نگرش که «کار زمینه ای متعالی را برای انسان به بار می آورد تا ارزشهای خود را نمایان سازد و شخصیت خویش را بپروراند» (49) کاملا مغایر است. و طبیعی است که با تغییر نگرش انسان مورد مطالعه، رفتارهای وی نیز تغییر کرده، مدلهای اقتصادی نیز تفاوت خواهندکرد.
این سخن صرفا آرمان ایدئولوژیک نیست تا گفته شود علم اقتصاد، علم بررسی رفتار توده های مردم است. ماکس وبر می گوید:
«امروزه هر کارفرمایی می داند که فقط وجدان کار در کارگران کشورهایی مانند ایتالیا در قیاس با کارگران آلمانی، از جمله موانع اصلی توسعه سرمایه داری در ایتالیا بوده است.» (50)
لردبائر در تحقیقاتی که در شرق آسیا انجام داده است، ملاحظه نمود که بازده کاری کارگران چینی در مقایسه با کارگران هندی با داشتن شرایط تقریبا یکسان از نظر سن، دانش فنی، سطح سواد و آموزش، سابقه کار، سلامتی و...، فاصله زیادی دارد. (51)
بنابراین کردار انسان مورد مطالعه جدای از باورها و ارزشها و گرایشهای عمومی آنها در اجتماع خاص نمی باشد. اگر انسان تحت تاثیر تفکری خاص قرار گیرد و بر طبق آن عمل کند به طور طبیعی کردار اقتصادی وی با انسان مورد مطالعه موجود علم اقتصاد امروزی تفاوت خواهد داشت. میزان تفاوت این دو به میزان اختلاف ارزشهای مورد قبول آنها بازگشت می کند. گرچه نمی توان گفت که رفتارها صد در صد اختلاف پیدامی کنند زیرا هر دو در جنبه هایی که به نیازهای انسانی برمی گردد و در نهاد و طبیعت انسان به ودیعه گذارده شده است یکسان می باشند. 5. فروض مدلهای اقتصادی
بسیاری از مدلهای اقتصادی عمومی بر پایه یک رشته فروض ضمنی درباره کردار انسان و روابط اقتصادی قرار دارد که ممکن است رابطه ناچیزی با واقعیت اقتصادهای درحال توسعه داشته باشد و شاید هم هیچ رابطه ای نداشته باشد. (52) فرض اساسی انسان اقتصادی در علم اقتصاد، کوشش طبیعی هر کس برای بهتر کردن وضع خود می باشد. همانگونه که گذشت یکی از پایه گذاران تفکر انسان اقتصادی، جرمی بنتام است. او اهمیت همدردی را در زندگی اجتماعی انکار می کند. به نظر او:
«بشر به سادگی به دنبال لذت می رود و گریزان از الم می باشد فرد در جامعه پیرو لحظه آنی تحت تاثیر انگیزه لذت جویی و خواستار سعادت است.»
او لذت و الم را اربابهای بزرگ بشر می داند. (53) هرگاه انسانها به دنبال لذات باشند در عرصه سیاست نیز همین طور است و هنگامی که از حدود قدرت دولت سؤال می شود در جواب گفته می شود «هرچه کمتر بهتر» زیرا اگر انسان به طور غریزی خواهان لذت است پس باید کمتر هم تحت نظر و فشار باشد. (54)
در ابتدا به این غریزه طبیعی که به گفته بنتام، ارباب بزرگ انسان است به دیده خصلت غیراخلاقی نگریسته می شد. برای اولین بار ماندوویل نویسنده دوران فیزیوکراتی بین جنبه فردی و اجتماعی این غریزه بشری تفاوت قائل شد. او معتقد بود که زندگی در اجتماع بر منافع شخصی استوار است. وی بر خلاف صاحب نظران قرون وسطی اقتصاد را از اخلاق متمایز می بیند، و برخلاف سوداگران اقتصاد را از سیاست جدا می داند. و نفع پرستی را معادل خودپرستی و خودخواهی می انگارد که بدون آن زندگی جریان نمی یابد.
برخلاف ماندوویل که نفع پرستی را معادل خودپرستی و خودخواهی می داند، اسمیت بر آن است که این غریزه انسانی پدیده ای الهی، و برای تنازع بقا و میل به خواسته های شخصی، طبیعی است. اسمیت با اینکه از نفع پرستی در الگوی دست نامریی خود استفاده می کند، با نظرات ماندوویل مبنی بر اینکه خواسته ها و حوایج طبیعی انسان، هوسها و عیوب بشر را تشکیل می دهد مخالفت کرده، معتقد است که این هوسها از معایب جامعه نیست; بلکه منافع شخصی در واقع انگیزه ای برای فعالیت انسان و وسیله ای برای رفاه و سعادت جامعه است. (55) بنابراین اسمیت فرض محرک بودن نفع شخصی را نه تنها به عنوان یک واقعیت که دیدگاه صرفا اثباتی و تحلیلی است، بلکه با اعتقاد به نیک بودن آن و در جهت سعادت بشری دانستن آن که دیدگاهی ارزشی است، وارد علم اقتصاد نمود. در واقع با اینکه اسمیت، سایر انگیزه ها را در وجود انسان نفی نمی کند اما از آنجا که معتقد به این است که سعادت جامعه و رفاه آن (که از نظر اسمیت مترادف همدیگر می باشند) در گرو فعالیت جهت نفع شخصی است به این نکته همیت شایان توجهی داده است. (56)
این دیدگاه، پس از چندی توسط مکتب تاریخی مورد نقد قرار گرفت. آنها، کلاسیکها را متهم کردند که تاریخ اقتصاد را به تاریخ خودخواهی طبیعی انسانها تبدیل نمودند. سپس مجددا اعتقاد کلاسیکی راجع به انسان، توسط نئوکلاسیکها احیاء شد. و امروزه، هنوز هم علم اقتصاد بر این فرض استوار است.
فرگوسن - اقتصاددان نئوکلاسیک که مدتها کتاب «اقتصاد خرد» وی، متن درسی دانشجویان رشته اقتصاد بود - به هیت سست بسیاری از فرضهای این ایدئولوژی که در نهایت باید مانند ایدئولوژی مذهبی قرون وسطایی، تنها بر اساس اعتقاد پذیرفته شود، واقف است. وی به این نکته اعتراف دارد و نظر خود را چنین بیان می کند:
«...قبول نظریه اقتصادی نئوکلاسیک (57) امری است اعتقادی، من شخصا چنین اعتقادی را دارم.» (58)


ادامه مطلب

 

منابع مقاله:

فصلنامه نامه مفید، شماره 6، یوسفی، محمد رضا؛

مقدمه: طرح موضوع
کامیابی روز افزون علوم طبیعی در کشف رموز طبیعت و تسخیر هرچه بیشتر جهان خلقت توسط انسان، موجب گشت تا انگاره های ذهنی قرون وسطی بیش از پیش فرو ریزند.
پیروزی های خیره کننده علوم طبیعی ناشی از تغییر جهت جوامع آزاد شده از حاکمیت کلیسا و تغییر نگرش دانشمندان بود. علم وظیفه خود می دانست که به تبیین و توصیف جهان طبیعت پرداخته، چگونگی روابط بین متغیرها را توضیح دهد. و این به شناختی متکی بر تجربه نیازمند بود. از این جهت تجربه به عنوان معیار شناخت علمی مطرح شد و علوم تجربی چنان جایگاهی یافتند که هیوم با تاکید بر جنبه تجربی علم، هر مفهوم یا تصوری که نشود آن را تا محسوسات یا داده های حسی تعقیب کرد، فاقد معنی دانست و حتی پوزیتویستهای اخیر نیز نظیر وی، تجربه پذیری را معیار هر معرفتی دانستند. (1)
علوم تجربی به عنوان علومی که قدرت واقع نمایی و توانایی کشف قوانین جهان شمول را داشته، و عاری از هرگونه قضاوت ذهنی و تنها با تکیه بر تجربه موجبات پیشرفت جهان را فراهم می آورند، به عنوان «علم کامل » و شاخصه علم جلوه گر شدند. کامیابی های فوق الذکر موجب گشت چنین تصور شود که علم باید برتجربه مستقیم حسی مبتنی باشد و در غیر این صورت، نام علم بر آن نتوان گذاشت. (2)
فریبندگی پیشرفت علوم طبیعی، خصوصا علم فیزیک در سایه تغییر نگرش بر جهان و تکیه بر تجربه مستقیم حسی، موجب شد تلاشهای زایدالوصفی صورت گیرد تا علوم اجتماعی نیز به دنبال علوم طبیعی، خصلتهای علمی پیدا کرده و به تبیین قوانین جهان شمول که در تمامی جوامع کاربرد داشته باشد، حرکت کند. و بدین سان بود که اگوست کنت جامعه شناسی را فیزیک اجتماعی که پدیده های اجتماعی را تجزیه و تحلیل می کند، معرفی می کرد. (3) و فیزیوکراتها «اقتصاد را جزیی از نظام طبیعی و تابع قوانین آن می دانستند و بدین ترتیب معتقد بودند که اعمال فیزیکی به مجموعه ای از قوانین تغییرناپذیر طبیعی وابسته است. در واقع سیستم آنها یک نوع فیزیک اقتصادی بود.» (4) و ژان باتیست سی در نامه ای به سال 1820 به مالتوس می نویسد:
«اقتصاد شناسی باید تماشاگر بی طرف باشد. آنچه ما به مردم مدیونیم، این است که به آنها بگوییم چرا و به چه دلیل امری نتیجه امری دیگراست ». (5)
او دانش اقتصاد را بیشتر با علم فیزیک مقایسه می کرد به نظر وی «اصول علم اقتصاد» مانند قوانین جهان طبیعت ساخته و پرداخته دست انسان نیست بلکه ناشی از طبیعت امور است. او قوانین اقتصاد را مانند قوانین جاذبه، جهانی دانسته و محدود به حدود کشورها نمی کرد. از این جهت می نویسد:
«مرزهای دول که از لحاظ سیاسی مافوق هر چیز هستند از لحاظ دانش اقتصادی اعراضی بیش به حساب نمی آیند». (6)
وارد کردن زبان ریاضی به عنوان زبان علم اقتصاد، کوششی در جهت تبیین دقیقتر واقعیتها و اعطای مقام علوم دقیقه به این علوم و بیان این نکته است که علم اقتصاد پای در جای پای علوم طبیعی می گذارد. (7)
کامیابی علم فیزیک در جداسازی این علم از قضاوتهای ذهنی و تکیه بر مشاهدات تجربی در کشف رموز طبیعت، دانسته شد. از این جهت کوشیدند تا علم اقتصاد از ابزارهای تجربی بیشتر بهره مند شود زیرا وظیفه علم اقتصاد را تبیین و توصیف قوانین اقتصادی می دانستند بدین جهت سیاست های اقتصادی و به اصطلاح اقتصاد دستوری را خارج از حیطه علم اقتصاد بر شمردند چنانچه فریدمن در این ارتباط می نویسد:
«اقتصاد دستوری جایی برای مطالعه در علوم اقتصادی ندارد زیرا فاقد روش شناسی واحدی است و به صورت یک علم ذهنی با تدابیر اقتصادی که برای طرح آن معیارهای مختلف ارزشی، روانی، اخلاقی در نظر گرفته می شود، سروکار دارد و لیکن نظریه اقتصادی با آنچه که هست و یا به وجود می آید در ارتباط است و خالی از هرگونه قضاوتهای ارزشی و یا روانی است ». (8)
با همه این اوصاف و تلاشهای دانشمندان علم اقتصاد، تاریخ علوم انسانی، پرسشهای گوناگونی را پیرامون ابعاد مختلف این علوم به یاد می آورد. یکی از زیربنایی ترین این پرسشها، مساله اعتبار علوم انسانی است.امروزه تردید در اعتبار علوم انسانی از زادگاه و موطن اصلی این علوم به کشورهایی که میزبانی علوم مزبور را به عهده گرفته اند نیز سرایت کرده است.
یکی از اساسی ترین تردیدها در اعتبار علوم انسانی، برآمیختن دانش و ارزش است. برآمیختن دانش و ارزش این مساله را طرح می کند که آیا علوم انسانی در مقام توصیف واقعیت ها و تبیین آنچه که می گذرد فارغ از هرگونه ارزش می باشند؟ و آیا اساسا چنین امکان و توانی برای علوم انسانی وجود دارد که گریبان خود را از دست ارزشها، رها سازد؟ (9) ویا اینکه ارزشها به معنای بایدها، فرهنگها و سنتهای مقبول و مورد پذیرش یک جامعه، بر دانش اقتصاد تاثیر قابل توجهی دارد؟


ادامه مطلب

 

منابع مقاله:

فصلنامه اقتصاد اسلامی، شماره 5، نقوی، حیدر / مترجم: حسن توانایان فرد؛

چکیده

این مقاله ابتدا با طرح ملاحظاتی درباره منع اسلامی ربا نتیجه می گیرد که نباید گفت چون از نظر اسلام نرخ مثبت بهره مردود است، پس هر خطّ مشی اقتصادی دیگری به جای آن نیکو است. باید توجّه داشت که به صرف حذف بهره از بانک و بازار، اقتصاد موجود به اقتصاد اسلامی تبدیل نمی شود؛ بلکه آن چه پس از حذف بهره به جای آن قرار می گیرد باید با ارزش های اخلاقی اسلام نیز سازگاری داشته باشد.

مقاله در تحلیلی اجتماعی، وظایف نرخ بهره را توضیح داده، بهینگی سیاست خاص آلترناتیو پس از حذف بهره را در ایفای آن وظایف ارزیابی می کند. در نهایت با این پیش فرض که در اسلام، اصول چهارگانه اخلاقی یعنی وحدت، اختیار، تعادل، و مسؤولیّت اسلامی حاکم است و دولت در هدایت اقتصاد برای رسیدن به اهداف اسلامی آن نقش فعال دارد، راه حلّی اسلامی برای سیاست گذاری ارائه می دهند.

مقدّمه

شاید مهم ترین و در عین حال دشوارترین موضوع مربوط به موضع اسلام در اقتصاد، حذف ربا و نزول یا به عبارت دیگر حذف نرخ مثبت بهره از اقتصاد باشد. اهمّیّت این مطلب ناشی از آن است که بر فلسفه ممتاز اجتماعی اقتصادی دلالت دارد که انزجار خود را از هر شکل استثمار اجتماعی از جمله روابط مالی نامتعادل و غیرعادلانه اعلام می کند و دشواری مسأله در این امر است که حذف ربا نه تنها نشانه ای از بازسازی نظام مالی، بلکه بیانگر دوباره سازی بنیانی کل نظام اقتصادی بر اساس دستورهای اسلام است.

باید توجّه داشت هر نوع راه حل اسلامی که می کوشد عناصر ناسازگار متعلّق به نظام های اقتصادی گوناگون را با یک دیگر ترکیب کند، به شکست محکوم است؛ برای مثال، در نظام سرمایه داری، به زور نمی توان برابری نرخ بهره را با صفر، به صورت راه حل اسلامی عملی نمود. روشن تر بگوییم: نظام سرمایه داری، صرفا با حذف ربا اسلامی نمی شود و درست هم نیست تصور کنیم آن سیستم اقتصادی که بر اساس اخلاق پروتستان به وجود آمده است(1) بتواند تزریق ارزش های اخلاقی اسلام را به راحتی تحمل کند. با استدلالی مشابه می توان گفت عدم وجود نرخ بهره در یک اقتصاد سوسیالیستی، به هیچ وجه سبب نزدیک تر شدن آن به اقتصاد اسلام نمی شود، چرا که انگیزه حذف بهره در این دو سیستم متفاوت است. به طور کلی، درستی موضع اسلام در به کارگیری ابزار خاص سیاست گذاری مانند «ربا» عمدتا در سیستم اقتصادی اسلام مفهوم پیدا می کند.

بدون استثنا، اسلام در کلیه موارد به روشنی نظر داده است که ربا باید حذف شود: «ای کسانی که به دین اسلام گرویده اید! ربا را چند برابر مخورید»(2) برای مؤمنین هیچ راهی جز اجرای این دستور باقی نمی ماند. «ما برای کافران عذابی دردناک مهیا ساخته ایم».

پس بی تردید ربا را نباید جزئی از یک اقتصاد «تمام عیار» اسلامی به حساب آوریم و بایستی برای حل مسائل اقتصادی در جست وجوی یک آلترناتیو باشیم.

ملاحظات اساسی

برای روشن ساختن مسائل بنیادی مورد بحث، لازم است همواره نکات زیر در مورد منع ربا مدنظر قرار گیرد:

اولاً، حذف بهره یک ابزار سیاست گذاری است، نه یک هدف و از این امر می توان به دو نتیجه مهم دست یافت: 1. حذف ربا یک وسیله است؛ یکی از وسیله هایی که در عمل، تشخیص پیش شرط های یک اقتصاد اسلامی عاری از استثمار را ممکن می سازد.

2. به مجرد حذف بهره، انتخاب سیاست های اقتصادی قابل قبول به آن دسته محدود می شود که به بی عدالتی اجتماعی، به ویژه بی عدالتی هایی که از نابرابری های درآمد و ثروت برخاسته اند، دامن نمی زند. به عبارت دیگر، ابزار سیاست گذاری جدید باید با فلسفه اخلاقی اسلام سازگار باشد.

ثانیا، در حالی که برابری نرخ بهره با صفر ممکن است یک شرط لازم به حساب آید، ولی به هیچ وجه شرط کافی برای رسیدن به نظم اقتصادی اسلام نیست. اگرچه یک سیستم تمام عیار اقتصادی اسلامی بر برابری نرخ بهره با صفر دلالت دارد ولی عکس این قضیه الزاما نمی تواند صادق باشد و این امر دو نتیجه دارد:

1. زمانی که سیستم اقتصادی اسلامی پیاده شود، نرخ بهره برابر صفر می شود.

2. در صورتی که سیستم اقتصادی اسلامی پیاده نشده باشد، ممکن است بتوان برابری نرخ بهره با صفر را عملی نمود.

این دو عبارت در مجموع، دلالت بر این دارند که ادعایی که می گوید برابری نرخ بهره با صفر، شرط کافی برای استقرار سیستم اسلامی است، مردود می باشد.(3) دلیل این امر آن است که ظاهرا جوامع سوسیالیستی از ربا به عنوان یک نهاد استفاده نمی کنند. در واقع، یک گام جلوتر می رویم و می گوییم ادعای ملایم تری که می گوید «حذف ربا در چهارچوب اقتصاد سرمایه داری، موجب بروز رویدادهایی می گردد که نهایتا منجر به تبدیل خود به خودی نظام به یک سیستم تمام عیار اقتصاد اسلامی خواهد شد»، اعتبار ندارد. حتی ممکن است چنین برداشتی سبب دورشدن ما از سیستم اقتصاد اسلامی بشود. مسئله اساسی، ایجاد یک «تغییر بنیادی»(4) در روابط اساسی تولید و مصرف و رابطه پس انداز و سرمایه گذاری و جریان ایجاد پول است.

ثالثا، حذف ربا در مفهوم عمیق تر آن، مساوی با نفی کل سیستم سرمایه داری است. این ادعا را به آسانی می توان اثبات کرد.


ادامه مطلب

 

منابع مقاله:

مجله هنر دینی، شماره 6، تقی زاده، محمد؛

کلید واژه ها
هنر، اقتصاد، سنت، مدرن، توسعه، هنر قدسی، هنر مادی و معنویت. چکیده
بررسی هر موضوع مرتبط با حیات و فعالیت انسان، بدون ملحوظ و مرعی داشتن بستر و زمینه فکری و یا جهان بینی جامعه ای که موضوع در آن مورد تحقیق قرار گرفته است، امری مشکل و عملاً غیرواقعی و انتزاعی خواهد بود. به بیان دیگر بررسی یک موضوع در جامعه ای خاص و تسری آن به سایر جوامع (با تفاوت های فرهنگی، تاریخی، دینی، اقتصادی، سیاسی و حتی محیطی و اقلیمی) امری غیرمنطقی و ناموفق خواهد بود. طبیعی است که تبیین رابطه «هنر» و «اقتصاد» و تأثیری که بر توسعه یکدیگر دارند نیز از این قاعده مستثنی نخواهد بود. این گونه است که بستر اصلی بررسی موضوع این مقاله فرهنگ ایرانی اسلامی خواهد بود و با این فرض مقاله حاضر سعی بر آن خواهد داشت تا اولاً برای هنر و اقتصاد تعاریفی برگرفته از جهان بینی اسلامی و فرهنگ ایرانی را به عنوان مبنای تحقیق معرفی نماید. علاوه بر آن، ارتباط این دو موضوع را در جوامع سنتی و مدرن مورد بررسی قرار داده و در نهایت پیشنهادهایی را برای زمان حاضر ایران تقدیم خواهد نمود. با عنایت به مطالب مذبور، پس از ذکر مقدمه ای که به لزوم توجه به بستر و زمینه فکری فعالیت های انسان و از جمله هنر و اقتصاد می پردازد. 1. مقدمه
جهان مادی گرای معاصر که همه چیز را با معیارهای کمّی و غالبا مادی و اقتصادی می سنجد، در برخی نقاط جهان تا جایی پیش رفته است که نه تنها آثار و نتایج و فواید فعالیت های بشری را این گونه ارزیابی می کند، بلکه پا را فراتر نهاده و به بازدهی فوری و بالبداهه آن اصرار می ورزد. یکی از مقولاتی که به انحای مختلف به اسارت سرمایه در آمده است، زمینه های مختلف هنری می باشد که کم و بیش (چه از نظر هنرمند، چه از نظر مواد اولیه مورد نیاز او و چه از نظر آحاد جامعه به عنوان مخاطبان هنر) تحت تأثیر موازین اقتصاد رایج جامعه قرار گرفته اند. برای ایجاد این ارتباط و یا بهتر بگوییم برای توجیه این سلطه نیز موضوعاتی همچون «نیاز توسعه هنر به سرمایه» و بالنتیجه «لزوم خودکفایی هنر» و همچنین بازدهی اقتصادی آن مطرح می شود. وضعیت حاضر را شاید بتوان از ثمرات دوران مدرن شمرد که همانند گذشته لزومی به عجین بودن زندگی و فعالیت های انسان با هنر نمی بیند و هنر را مقوله ای منتزع از زندگی جدید قلمداد می کند که ایجادش به عده ای خاص محدود است که البته هزینه هایی دارند و لذا مصرف کنندگان آثار هنری باید این هزینه را بپردازند.
به هر ترتیب نوشتار حاضر بدون ادعای پرداختن به جنبه های مرتبط با «هنر» و «اقتصاد» سعی بر آن دارد تا رابطه آن ها را در جوامع گذشته و معاصر مورد کنکاش اجمالی قرار دهد. 2. هنر و موضوعات مرتبط با آن
در فرهنگ دهخدا «هنر» به معانی زیر آمده است: علم، معرفت، دانش، فضیلت، کمال، کیاست، فراست و زیرکی. این کلمه در واقع به معنی آن درجه از کمال آدمی است که هشیاری و فراست و فضل و دانش را در بر دارد و نمود آن صاحب هنر را برتر از دیگران می نماید. هر کجا عنایت آفریدگار (جل جلاله) آمده همه هنرها و بزرگی ها ظاهر کرد (تاریخ بیهقی).
خطر، اهمیت، قابلیت، لیاقت، کفایت، توانایی فوق العاده جسمی و روحی، صنعت و حرفه و شغل و پیشه و کسب و خاصیت،(1) دیگر معانی هنر هستند.
بی مناسبت نیست تا به ریشه واژه (art) نیز که هنر به عنوان معادل آن انتخاب شده است، اشاره ای بشود: ریشه واژه (art) از لغت لاتینی «آرس» به معنی ساختن، گرفته شده است. در ادوار مختلف تاریخ، واژه هنر به روش درست و مناسب ساخت و ایجاد اشیا و اعمال انسانی گفته می شد. مهارت در انجام کار به عنوان ثمره معرفت و ممارست، مهارت فنی و حرفه ای، کاربرد مهارت در موضوعات ذوقی مثل شعر و موسیقی و رقص و... معانی ای است که برای artمطرح می باشد.(2) به این ترتیب این تفکر بر متن زندگی منطبق بوده و از آن تفکیک ناپذیر بود. این واژه art در فارسی معادل «فن»، «هنر» و گاهی «صنعت» به کار می رفته است. واژگان «فن» و «هنر» به معنای امروزین خود نیز به توانایی انجام عمل و یا ساختن صحیح چیزی اطلاق می شوند. شعرای پارسی گو، مثل فردوسی، هنر را به معنای صنعت نیز به کار برده اند. واژه صنعت نیز که امروز معادلی برای واژه تکنولوژی می باشد، به «فنون» اشاره دارد که در فرهنگ اسلامی، همان، هنر (و یا هنرهای تجسمی) است.(3) چنان که گذشت، وحدت بین معنای «هنر»، «فن» و «صنعت» در زندگیِ جامعه سنتی گویای یکپارچگی و وحدت زندگی انسان است؛ وحدتی که بر گرفته از جهان بینی سنتی بوده و بر همه اعمال و رفتار و تولیدات انسان حاکم است.
مروری اجمالی بر ادبیات ایران نیز گویای این واقعیت است که مفهوم هنر محدودیت امروزه را نداشته و جملگی کمالات معنوی انسانی که نشان از جهان بینی و تفکر و انسانیت و آرمان های او داشته اند را شامل می شده است.
از جمله به معنای: ویژگیهای بزرگان


پس آنگاه سام از پی پور خویش

هنرهای شاهان بیاورد پیش

فردوسی تقوی و دانش

تکیه بر تقوی و دانش درطریقت کافریست

راهرو گر صد هنر دارد، توکل بایدش

حافظ حکمت

عیبِ می جمله بگفتی هنرش نیز بگو

نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

حافظ منشای الهی داشتن

نخست آفرین کرد بر دادگر

کز اوی است نیرو و فرّ و هنر

فردوسی عشق

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش

که بنده را نخرد کس به عیب وبی هنری

حافظ عاشقی و رندی و نظربازی

عاشق و رند و نظر بازم و می گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

حافظ حقیقت

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند

قبای اطلس آن را که از هنر عاری است

حافظ
مرحوم علامه جعفری علیه الرحمه در تعریف هنر، نوع نگرش و بینش های چهارگانه «بینش علمی محض»، «بینش نظری»، «بینش فلسفی» و «بینش مذهبی» را دخیل می داند که هر کدام منجر به ارایه تعریفی خاص از هنر می شوند. به هرحال، هنر را یکی از نمودها و جلوه های بسیار شگفت انگیز و سازنده حیات بشری دانسته و نمودِ هنری را جایگاه تلاقی روحی بزرگ که دارای نبوغ هنری است با دیگر ارواح انسان ها قلمداد نموده و معتقد است که این تلاقی باید هم برای روحِ بزرگِ هنرمند مفید باشد و هم برای ارواح تماشاگر.(4) ولی هنر را به دو دسته «هنر پیرو» و «هنر پیشرو» تقسیم نموده و معتقد است که معنای پدیده پیرو آن است که از خواسته ها و تمایلات و اخلاقیات رسمی و دانسته های معمولی تبعیت می نماید؛ در حالی که منظور از هنر پیشرو تصفیه واقعیات جاری و استخراج حقایق ناب از میان آن ها و قرار دادن آن ها در مجرای حیات معقول با شکل جالب و گیرنده می باشد.(5)
مرحوم دکتر شریعتی هنر را این گونه تعریف می کند:
هنر یک مقوله دینی است و یک حقیقت متعالی و مقدس است که نجات بخش بشریت است و همچنین یک رسالت متعالی و مافوق مادی و صد در صد انسانی دارد.(6)


ادامه مطلب

 


صفحات وبلاگ
تعداد صفحات :29   20 21 22 23 24 25 26 27 28 29