دیدم به دوش شب طبق آفتاب را
یا در زمین تشنه تجلی آب را
یا در نگاه مِشکیِ چند آسمان مشک
خاکی ترین مدار عبور شهاب را
یا در ضمیر مردمک دختر سحر
شوق به هم نیامدن شوق خواب را
سه یا چهار صفحه مگر فرق می کند؟
آتش زدند صفحه و جلد کتاب را
در دست چهار چوب خرابه اسیر بود
با بوسه ای پرید و به هم ریخت قاب را
خود را ز دست عقل گرفت و به عشق داد
وقتی که انتخاب نکرد ،انتخاب را
چون راه حل مشکل خود را فناء دید
او پاک کرد مساله ی بی جواب را
حتی زمین ز گریه ی او مست مست بود
یا رب که داده بود به او این شراب را؟
ادامه مطلب
شب بود و گرد غم به رخ ماه مانده بود
کنج دل شکسته ی او آه مانده بود
در سایه ی هجوم شب و عصر تشنگی
ابری به روی چهره ی یک ماه مانده بود
تا آن زمان که قافله ی دل برش رسید
ماننده یوسفی به دل چاه مانده بود
خورشید او میان خرابه طلوع کرد
تا لحظه ی غروب چه کوتاه مانده بود
منجی کشور دل آن زخم خورده بود
راسی که از تمامت یک شاه مانده بود
کابوس وار خاطره ی راه می گذشت
وقتی نشانه هایی از آن راه مانده بود
ادامه مطلب
حسین میرزایی-حضرت رقیه سلام الله علیها مرثیه
بس کن رقیه جان دل زارم کباب شد
بس کن رقیه چشم پدر پر ز آب شد
بس کن رقیه آبله ها را نشان مده
این گوش پاره را تو به بابا نشان مده
بس کن رقیه با پدر از این سفر مگو
جا مانده ای زقافله را با پدر مگو
بس کن رقیه بوسه ز زخم گلو مگیر
با گیسوان سوخته از او تو رو مگیر
بس کن فدای این دل پر سوز وآتشت
آخر بگو چگونه کند او نوازشت
بس کن رقیه جان به لب آمد ز داغ تو
ترسم دوباره زجر بیاید سراغ تو
ادامه مطلب
حضرت رقیه سلام الله علیها-نوحه همرا با سبک
آمد ز ره جانانه ام شد ديدني ويرانه ام
خوش آمدي ماه منيرم دورت بگردم تا بميرم
بابا حسين بابا حسين جان
چشمان خود بستي چرا؟ خاکستري هستي چرا؟
رويت چرا در خون نشسته؟ پيشاني ات چرا شکسته؟
بابا حسين بابا حسين جان
بر ديدنم آمد سرت کو پاره پاره پيکرت؟
اي کاش مي مردم بابا اينسان نميديدم سرت را
بابا حسين بابا حسين جان
هر جا تو را کردم صدا مي زد عدو سيلي مرا
بابا ببين رويم کبود است مگر گناه من چه بود است؟
بابا حسين بابا حسين جان
بنگر به روي دخترت گشته شبيه مادرت
هرگاه عدو آمد به سويم از کينه زد سيلي به رويم
بابا حسين بابا حسين جان
بابا به قربان سرت چه شد امير لشگرت؟
تا روي نيلي را ببيند تا جاي سيلي را ببيند
بابا حسين بابا حسين جان
چشمان خود وا کن پدر مرا تماشا کن پدر
هم شد سپيد موي سياهم هم شد سيه روي چو ماهم
بابا حسين بابا حسين جان
از غصه شد مويم سپيد از بار غم قدم خميد
دخت سه ساله ات شده پير ديگر شده از زندگي سير
بابا حسين بابا حسين جان
به این سبک خوانده می شود
ادامه مطلب
حیدر توکلی-حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه
ای سر بی تن و خونین که به دامان منی
من تو را دختر و تو جانی و جانان منی
به تمام اسرا فخر کنم کین دل شب
در میان همه ای شاه تو مهمان منی
من نگویم که زمن بی خبری چون دیدم
سر نی دیده به من داری و گریبان منی
نه ز سیلی و نه ازآبله گویم با تو
که تو مجروح تر از پیکر بی جان منی
شرم دارم که کنم شکوه ز آشفتگی ام
که تو آشفته تر از موی پریشان منی
گر نشد پیش سرت بر سر پا برخیزم
عفو کن چون به بر پیکر بی جان منی
از نگاه تو هویداست مرا می بری ام
به فدایت که به فکر دل نالان منی
ادامه مطلب
حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه
پدرم رفت و بود عقده گشایم عمه
بود امید دلم بعد خدایم عمه
بعد بابا که سرش همره ما بر نی بود
انس بسته به من و آه و نوایم عمه
تا نسوزد جگرم بیش تر از داغ پدر
دهد از اشک بصر آب و دوایم عمه
زند از مهر گهی شانه به مویم گریان
کشد از لطف گهی خار ز پایم عمه
تا نیفتم به کف دشمن و سیلی نخورم
نکند لحظه ای از خویش جدایم عمه
من دعا می کنم و مرگ خود از حق طلبم
نشنود این دل شب کاش دعایم عمه
هست تکلیف من امشب بگذشتن از جان
بهترین شاهد من هست وفایم عمه
من به تکلیف عمل کرده و با خیل اسیر
جشن تکلیف گرفته است برایم عمه
جشن تکلیف مرا هست چراغان از اشک
اشک خونین که بریزد به عزایم عمه
جشن تکلیف من این بود که در ویرانه
بست با خون دل خویش حنایم عمه
ادامه مطلب
علی انسانی-حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه
بیا ای سر به ویران با من ویران نشین سر کن
بُزرگی کن شبی را سر در این کلبة محقر کن
ستاره هر چه باشد می فزاید جلوة مه را
بتاب ای ماه و دامان من امشب پُر ز اختر کن
اگرغنچه بخندد، باز گردد، گل شود، غم نیست
نظر ای باغبان بر غنچة نشکفته پرپر کن
اگر چه پای تو بر دیدة گل ها بود، اما
بیا ویرانه یی را هم به بوی خود معطر کن
زبان را نیست نیرویی که گویم، عمه ممنونم
تو بگشا لعل لب، از او تَشّکُر جای دختر کن
نه جای تو، نه جای عمه، نه جای من است اینجا
مرا هَمره بِبَر زین جا و، همبازی اصغر کن
ادامه مطلب
حسن جواهری-حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه
ببین آه از نهادم رفت بابا
که زینت را بدادم رفت بابا
چنان نامرد سیلی زد به رویم
که خوابیدن ز یادم رفت بابا
------------------------------------------
از این دنیا پدر دلگیر گشتم
به سن خردسالی پیر گشتم
مرا آنقدر عدویت داده آزار
که از این زندگانی سیر گشتم
---------------------------------------
منم بابا اسیر یک نگاهت
بیا تا بوسم آن رخسار ماهت
خرابه گر ندارد فرش اما
کنم گیسوی خود را فرش راهت
ادامه مطلب
غلام رضا سازگار-حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه
به کودکی شده سرو قدم نهال خمیده
ز گیسویم زده در شهر شام صبح سفیده
شده است دامن من رحل و رأس پاک تو قرآن
و یا که بر سر دستم شکفته لالة چیده
به کودکی سر پاک پدر به دامن دختر
مصیبتی است که من دیدم و کسی نشنیده
روا بود که به هم دسته گل کنیم تعارف
تو راست خون جبین و مراست اشک دو دیده
سلام بر تو که زخم سرت دوا نپذیرد
درود بر تو که خون دلت ز دیده چکیده
درود بر لب خشکیدة ز چوب کبودت
سلام بر تو و این حنجر بریده بریده
بگو بگو چه کنم تا شوم شبیه تو بابا
تو راست چهرة گلگون مراست رنگ پریده
فشار نیزه کجا و دهان تو که مکرر
زبان ختم رسل را به گاهواره مکیده
به جرم آن که شنیده شبیه فاطمه هستم
عدو مرا زده سیلی و عمه آه کشیده
فراز دوش پدر لاله ای چو من نشکفته
به روی خار ستم کودکی چو من ندویده
کدام سینه که از این شرر نسوخته "میثم"
کدام ناله کز این غم به آسمان نرسیده
ادامه مطلب
علی انسانی-حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه
دختری ماند مثل گل ز حسین
چهره اش باغ باغ نسرین بود
جایش آغوش و دامن و بر و دوش
بس که شور آفرین و شیرین بود
طفل بود و یتیم گشت و اسیر
جای دامان مکان به ویران داشت
ماه رویش نبود بی پروین
ابر چشمش همیشه باران داشت
وقتی آن طفل گریه سر می داد
در و دیوار گریه می کردند
همه خود را ز یاد می بردند
بهر او زار گریه می کردند
هر زمان نامی از پدر می برد
سیلی و طعنه بود پاسخ او
هر دو از بخت او سخن می گفت
بود همرنگ معجر و رخ او
ورق گل کجا و سیلی کین
شاخه ی یاس کی بریده به داس
دست بر جای سیلی و می گفت
پس کجا هستی ای عمو عباس
پا پر از زخم و دست بی جان بود
جسم شب گون و چهره چون مهتاب
می نشست و به روی صفحه ی خاک
مشق می کرد طفل : بابا – آب
شبی از درد و گریه خوابش برد
دید جایش به دامن باب است
جست از شوق دل ز خواب و بدید
آرزوها چو نقش بر آب است
چشم خالی ز خواب شد پر اشک
گشت درگیر بغض و حنجره اش
دوخت بر راه دیده و کم کم
خود به خود بسته شد دو پنجره اش
گر چه ویرانه در نداشت ، به شب
بخت آن طفل حلقه بر در زد
دید کودک ز پای افتاده ست
با سر آمد پدر به او سر زد
من غذا از کسی نخواسته ام
گر چه در پیکرم نمانده رمق
شوق و امید و عاطفه گل کرد
دست لرزید و رفت سوی طبق
بین ناباوری و باور ماند
نکند باز خواب می بینم
این همان غنچه ی لب باباست
یا سراب است و آب می بینم
خواست از شوق دل کشد فریاد
جوهری در صدای خویش نداشت
خواست خیزد ادب کند اما
استواری به پای خویش نداشت
این ملاقات ماه و خورشید است
ابرها سوختند و آب شدند
بازدید پدر ز دختر بود
آب و آیینه بی حساب شدند
گفت نشکفته غنچه ام اما
لاله در داغها سهیمم کرد
دو لبم یک سخن ندارد بیش
که در این کودکی یتیمم کرد
چهره ام را چو عمه می بوسید
گریه می کرد و داشت زمزمه ای
علتش را نگاه من پرسید
گفت خیلی شبیه فاطمه ای
راست است این که گفته اند به من
مادرت سیلی از کسی خورده
چه از او سر زده مگر او هم
مثل من اسمی از پدر برده
یاد داری که هر سوال تو را
مثل بلبل جواب می دادم
تر نگشته لبت هنوز که : آب
در کفت ظرف آب می دادم
یاد داری مرا به پیش همه
می گرفتی به سینه و آغوش
یا مرا عمه روی دامن داشت
یا عمو می گرفت بر سر دوش
تا گل روی تو نمی دیدم
چشم من کاسه ی گلابی بود
در میان دو دست تو رخ من
مثل عکسی میان قابی بود
باز تصویر من ببین اما
خود نپنداری اشتباه شده
قاب اگر نیست چهره آن چهره است
عکس رنگی فقط سیاه شده
چلچراغی ز اشک خود دارم
بلکه ویرانه را کنم تزیین
رخ کبود ، اشک سرخ ، موی سفید
سفره ی میزبان شده رنگین
بس نگاهت به روی نی کردم
داد خورشید تو به چشمم آب
دسترس چون نداشتم ناچار
زدم از دور بوسه بر مهتاب
خاطراتی است خواندنی اما
حیف دفتر سه برگ دارد و بس
سطر آخر خلاصه گشته بخوان
دخترت شوق مرگ دارد و بس
از سخن اوفتاده بودم و شکر
طوطی از آینه سخنگو شد
دفتر قصه دست سیلی بست
طوطی سبز تو پرستو شد
لرزش دست خسته ام گوید
گیرمت با دو دست بر سینه
گر بیفتی ز دست من به زمین
باز خواهد شکست آیینه
با پدر دختری که انس گرفت
بردش در سفر پدر با خود
خیز و دستم بگیر در دستت
یا بمان یا مرا ببر با خود
بهر پاسخ به بوسه های پدر
گل لب را به غنچه اش بگذاشت
خواست تا درد او کند درمان
جان بر لب رسیده اش برداشت
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


