خبری آمده که آمده ای دیدارم

ولی افسوس که دیر آمدی و بیمارم

آنقدر زخم نشسته روی پیشانی تو

گفتم اول نه این نیست سر دلدارم

دست تو کو که بچسبانی به پیشانی من

تا ببینی که ز دوریت پدر تب دارم

بر سر نیزه چرا چشم کبودت بستی؟

نکند دیدی که با عمه سر بازارم

عمو عباس کجاست درددلم را گویم

من از این زجر نمیدانی چقدر بیزارم

بغلم میکند عمه موقع خواب ولی

بدنم قوس گرفته همه شب بیدارم

خسته شد عمه دگر زحمت من را کم کن

شده ام و پیر و زمین گیر فقط سربارم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا رقیه خاتون (س)

اُفتَد اگر گُذارت بَر هیات رقیه

نور خدا ببینی در هیات رقیه

آیی چو بر عزایش ، پاس ادب نگه دار

زیرا امام عصر است سَرِ هیات رقیه

کلامی زنجانی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر مرثیه حضرت رقیه خاتون (س) _ محمد حسین رحیمیان

آمدی و شب سیاه من

عاقبت مثل روز روشن شد

همه دیدند من پدر دارم

روسیاهی نصیب دشمن شد

***

از همان ساعتی که رفتی تو

خنده بر من حرام شد بابا

مثل تو در غروب روز دهم

عمر من هم تمام شد بابا

***

«وای از ضربه دوازدهم »

که شده بانی اسیری من

هست زیر سر همان گودال

همه ماجرای پیری من

***

من بمیرم چه کرده با سر تو

خنجر کند قاتلت بابا

کاش جای تو دخترت می رفت

زیر سم ستور دشمن ها

***

تا که تو روی نیزه ها رفتی

حرمت ما ز چشم ها افتاد

جای دستی زخمت بر روی

گونه های رقیه جا افتاد

***

تا که تو روی نیزه ها رفتی

چادرم پاره پاره شد بابا

فکر و ذکر تمام کوفی ها

غارت گوشواره شد بابا

***

تا که تو روی نیزه ها رفتی

دشمنانت هجوم آوردند

چه قدر وحشیانه و با حرص

بال های رقیه را کندند

***

شکل زهرا شدن به من بابا

بیشتر از همیشه شد لازم

گشت کرببلا و کوفه و شام

شعبه کوچه بنی هاشم

***

رفت از دست من النگو و

آمده جای آن غل و زنجیر

چه قدر غربت و اسارت و درد !

دیگر از روزگار هستم سیر

***

حال که آمدی به دیدن من

رحم بر این اسیر غربت کن

پای من را به آسمان وا کن

عمه را از عذاب راحت کن


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:40 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

يا باب الحوائج

اي پَركشيده آسمان ها در هوايت

اي نذرهاي عمه زينب ها برايت



بابا كه آمد از سفر جانِ رقيه

چيزي نگو، عمه به قربانِ صدايت



بابا كه آمد روسري ات را سرت كن

تا گم شود رنگِ كبودِ شانه هايت



شيري ست دندانت دوباره در مي آيد

اينقدر دستت را نكش بر لثه هايت...

(علي اشتري)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:39 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

من الذي أيتمني علي صغر سني

پايِ دختر بچه وقتي غرق تاول ميشود

پا به پايش كارواني هم معطّل ميشود




دستْ بسته، خواب هم باشد بيفتد از شتر

پهلوان باشد دچار ِ دردِ مَفصَل ميشود




غير ِ موهايِ سرم در اين سفر از دستِ شمر

خواب هم آشفته و كابوس مقتل ميشود




حق بده با دست اگر دنبالِ لبهايِ توام

بعدِ چندي تار ديدن چشم تنبل ميشود




پاره هايِ چادرم را بسكه بستم رويِ زخم

چادرم دارد به يك معجر مُبَدَل ميشود




استخوان هايم ترك دارند، فكرش را نكن

تو در آغوشم بيايي مشكلم حَل ميشود




زجر من را ميكُشد اينجا، مرا با خود ببر

ماندنم دارد براي شام مُعضَل ميشود


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:39 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

من الذي أيتمني علي صغر سني

پايِ دختر بچه وقتي غرق تاول ميشود

پا به پايش كارواني هم معطّل ميشود




دستْ بسته، خواب هم باشد بيفتد از شتر

پهلوان باشد دچار ِ دردِ مَفصَل ميشود




غير ِ موهايِ سرم در اين سفر از دستِ شمر

خواب هم آشفته و كابوس مقتل ميشود




حق بده با دست اگر دنبالِ لبهايِ توام

بعدِ چندي تار ديدن چشم تنبل ميشود




پاره هايِ چادرم را بسكه بستم رويِ زخم

چادرم دارد به يك معجر مُبَدَل ميشود




استخوان هايم ترك دارند، فكرش را نكن

تو در آغوشم بيايي مشكلم حَل ميشود




زجر من را ميكُشد اينجا، مرا با خود ببر

ماندنم دارد براي شام مُعضَل ميشود


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:39 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بابا بابا بابا

از چشم من گرفته عبور ِ تو خواب را

پنهان نكن ز صبح ِ خودت آفتاب را



هاجر شده ست عمه برايِ لبانِ من

صد مرتبه دويده نگاهش سراب را



تو ديده اي سه ساله ي تو نيز ديده است

يك لحظه هم اگر كه شده رويِ آب را



مويِ مرا سفيد نكرده ست آسياب

حس ميكنم تفاوت خون با خضاب را



از من دگر گذشته به عمه بگو پدر

جايِ من ِ رقيه بچسبد رباب را



حيفش نبود خرج لبِ خيزران كني؟!

آن بوسه هايِ گرم ِ قديميِ ناب را



هم شكل فاطمه شده ام هم ابوتراب

وقتي بر اين خميده گره زد طناب را


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:39 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت-شب یلدا



هر کس به علی محبتش بیشتر است

در نزد حسین عزتش بیشتر است

گر چه شب یلداست،نخندید ولی

گریه به رقیه لذتش بیشتر است

***

عمه ز تو خواهش و تمنا دارم

امشب به سرم هوای بابا دارم

فردا شب یلداست ولی من امشب

در کنج خرابه شب یلدا دارم


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:38 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مرتضی ملک محمدی

حضرت رقیه(س)-شهادت



زخم ها خورده ام و چشم ترم می سوزد

پلک زخمی شده ی چشم ترم می سوزد

خارها هم همه با دختر تو لج کردند

بی سبب نیست که پای سفرم می سوزد

ضربه از پشت که خوردم نفسم بند آمد

از همان شب به خدا این کمرم می سوزد

با عمو حرف بزن باز کند چشمانش

دل ندارم که ببینم قمرم می سوزد

وسط بازی شان دخترکان شامی

موی من بس که کشیدند سرم می سوزد

خواهشاً باز نکن صحبت بی معجریم

سر این حرف گشایی جگرم می سوزد


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:38 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یوسف رحیمی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

انیس شیون و آهِ رقیه

شدی بر نیزه ها ماهِ رقیه

ببر با خود مرا، خیری ندارد

پس از تو عمر کوتاهِ رقیه

×××

برایش باز شد باب نجاتی

شبی لبریز غم، اما حیاتی

دگر تاب جدایی را ندارد

شده ذکر لبش «عجل وفاتی»

×××

 نگاهی نیمه جان و بی رمق داشت

دو چشم خون جگرتر از شفق داشت

چه کرده خیزران با قلب دختر

اگر جان داد از داغ تو حق داشت


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:38 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید