سید محمد علی ریاضی یزدی
حضرت رقیه(س)-مدح و شهادت
من غنچۀ نشکفته بستان حسینم
من نوگل پرپر به گلستان حسینم
پژمرده گلی ریخته از گلبن زهرا
من طفل نوآموز دبستان حسینم
من کودک معصومم و مظلوم رقیه
از جسم حسینم من و وز جان حسینم
یک آه جگر سوز ز سوز دل زینب
یک قطرۀ اشک از بُن مژگان حسینم
من گنج نهان در دل ویرانۀ شامم
من شمع شب افروز شبستان حسینم
آن شب که به دیدار من آمد به خرابه
وقتی پدرم دید پریشان حسینم
همراه سر خویش مرا پای به پا بود
تا جنّت فردوس به دامان حسینم
جان بر سر سودای غمش دادم و شادم
کامروز حسین از من و من زانِ حسینم
قربانی حق شد پدرم شاه شهیدان
فخر من از آن ست که قربان حسینم
روشن کن این شام سیاهم که شعاعی
از روی چو خورشید درخشان حسینم
بر پادشهان فخر از آن کرد «ریاضی»
کز لطف خدا بندۀ احسان حسینم
ادامه مطلب
علی اکبر خوشدل
حضرت رقیه(س)-شهادت
مُرد در ویرانه و ویرانه را آباد کرد
دید بس بیداد و بر پا رسم عدل و داد کرد
مرگ این دُخت سه ساله شامیان و شام را
با خبر از راه حق، چون خطبۀ سجاد کرد
کس نبود در شام آگه از علی و از حسین
مکتب آل علی با مرگ خود ایجاد کرد
در دل شب شد سر شه شمع و او پروانه اش
شور عشقش سوخت هم خاکسترش بر باد رفت
بود رأس شه گل و او بلبل و آن سرخ گل
بلبل بشکسته پر را از قفس آزاد کرد
هدیه کس از بهر دختر می فرستد رأس باب؟
آل سفیان خوب اولاد علی را شاد کرد
کرد کار خون بابش، اشک آن طفل یتیم
واژگون بر فرق دشمن کاخ استبداد کرد
بهر غسلش حاجت آبی نبود غسّاله را
چون ز اشک زینب و کلثوم استمداد کرد
برد او جای کفن رخت اسیری زیر خاک
بین وفاداری او کز بی کفن ها یاد کرد
آهنین بندی که با خود برد همره زیر خاک
در فنای خصم، کار پتکی از پولاد کرد
در رثایت ای سه ساله دختر شاه شهید
«خوشدل» از سوز جگر این ناله و فریاد کرد
ادامه مطلب
حبیب الله چایچیان(حسان)
حضرت رقیه(س)-شهادت
تا شعلۀ هجران تو خاموش کنم
بر آتش دل ز صبر، سرپوش کنم
بسیار بکوشیدم و نتوانستم
یک لحظه غم تو را فراموش کنم
ای کاش، دمی دهد امانم این اشک
تا نقش تو را به دیده منقوش کنم
آخر چه شود، شبی به خوابم آیی
تا جام محبت تو را نوش کنم
بنشینی و در برت، مرا بنشانی
تا زمزمۀ نوازشت گوش کنم
گر بار دگر مرا در آغوش کشی
صد بوسه بر آن دست و بر و دوش کنم
سجادۀ تو، که میدهد بوی تو را
برگیرم و بوسم و در آغوش کنم
چون درد فراق تو، ز حد درگذرد
زین عطر تو قلب خویش، مدهوش کنم
از حملۀ غارت به دلم آتش هاست
این داغ، عیان، ز لاله ای گوش کنم
گویند به من، یتیمِ غارت زده ام
زآن چشمۀ چشم خویش پر جوش کنم
دیگر اگر ای پدر نخواهی برگشت
برخیزم و پیکرم سیه پوش کنم؟
این داغ حسین، جاودان است «حسان»
هرگز نتوان به اشک، خاموش کنم
ادامه مطلب
۲۰روز و اندی است غم غربت گرفته ام
افسرده و شکسته و محنت گرفته ام
اذن دخول دیدن تو گریه کردن است
با گریه برتو مزد عبادت گرفته ام
امشب برای اینکه به سوی تو بپرم
از جانب خدای تو رخصت گرفته ام
شرمنده ام که زودتر ازعمه جان پدر...
از خواهرت اجازه ی صحبت گرفته ام
چندی ست که حال و روز دلم دیدنی شده
چندی ست که رنگ و بوی شهادت گرفته ام
این تکه روسری که سرم هست عاریه است
از شامیان سه روزه امانت گرفته ام
این بازوی شکسته و این چهره ی کبود
سوغاتی است که من ز اسارت گرفته ام
مانند مادرت کمرم درد می کند
این درد را ز پای جسارت گرفته ام
شهزاده ام ولی دو سه روز است بدون تو
در این خرابه شکل رعیت گرفته ام
دیگر زبان دخترکت وا نمی شود
با با باب ببین مر مرا که لک لکنت گرفته ام
ای کعبة الحرام رقیه ببین مرا
از خون دوباره غسل زیارت گرفته ام
شاعر : علیرضا خاکساری
ادامه مطلب
شهزاده ام دارای چندین منصب هستم
تنها دلیل گردش روز و شب هستم
یا اهل العالم من حسینی مذهب هستم
این روزها رنگین کمان زینب هستم
دور و بر چشمانم آبیْ آسمانی ست
پیشانی ام نیلی و رویم ارغوانی ست
هرچند پروبالم شکسته استوارم
مانند کوهی با صلابت باوقارم
منزل به منزل آمدم دنبال یارم
از گریه هایم تا ابد دست برندارم
ریحانه ی شاه شهید کربلایم
با اشک و آهم انقلابی مینمایم
من روزگاری همنشین یاس بودم
راوی شور عشق با احساس بودم
من افتخار شانه ی عباس بودم
بر چادرم از کودکی حساس بودم
آمد سرم از آنچه میترسیدم آخر
توپ و تشر با تازیانه دیدم آخر
آنچه نبایستی شود شد بین بازار
دستی به روی ما بلند شد بین بازار
روزی مان مشت و لگد شد بین بازار
تفریح شان هم حرف بد شد بین بازار
با تهمت و با ناسزا و بد دهانی
رقاصه های شام کردند چشم چرانی
هُو میکنند دیگر مرا هم بازیانم
وقتی که چون مادربزرگم قدکمانم
نه آب و نانی مانده نه تاب و توانم
خشکیده نایم از عطش ، حتی لبانم
میسوزد و میسوزد و میسوزد هر روز
وای از سنان و هتک حرمت های دیروز
نه... نه نگویید باز فردا خواهد آمد
از آسمان آن سوی ابرا خواهد آمد
من خواب دیدم "یابن الزهرا" خواهد آمد
امشب یقین دارم که بابا خواهم آمد
چشم انتظارم از سفر بابا بیاید
باپای خودشد شد نشد پس با...بیاید
او آمد و دستی به روی سر کشیدم
دستی به رگ هایی که از حنجر...کشیدم
آهی شرربار از دل مضطر کشیدم
یک یاحسین گفتم همانجا پر کشیدم
گفتم به عمه زود رفع دردسر کن
زودی برو غساله ای راهم خبرکن
شاعر : علیرضا خاکساری
ادامه مطلب
حسن لطفی
حضرت رقیه(س)-شهادت
اگر چه زخمی و خاموش و سر جدا آورد
تو را برای من از عرشِ نی خدا آورد
تو را به روی طبق روی دست های بلند
برای گرمی این بزم بی نوا آورد
قدم گذار به چشمی که ریخت مژگانش
سرم به گوشۀ ویرانه ام صفا آورد
"عدو شود سبب خیر اگر..."تو را دیدم
ولی نپرس عزیزم سرم چه ها آورد
به قصد کشت سراغم گرفت یک سیلی
و باز نیت خود را ادا به جا آورد
به پاره معجر ما هم طمع نمود آن که
مرا به حلقۀ چشمان بی حیا آورد
دلم برای عمو سوخت پیش نامردی
که قرص نان تصدق برای ما آورد
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
حضرت رقیه(س)-شهادت
با اینکه در خرابۀ شام است جای من
زهـراست زائــر حـرم با صفــای من
قیمتگذار گوهر اشکش فقط خداست
هر دلشکستهای که بگرید برای من
طفل سه ساله را که توان فرار نیست
دیگر چرا به سلسله بسته است پای من؟
دیشب نماز خواندهام و اشک ریختم
شاید پـدر سـری بزنـد بر سرای من
جان را به کف گرفتهام و نذر کردهام
امشب اگر رسد بـه اجابت دعای من
در شام هم که جان بدهم کربلاییام
این گوشـۀ خرابه شـده کربلای من
کارم رسیده است به جایی که کعب نی
گریــد بــرای زمزمــۀ بیصــدای مـن
از بس گریستم، دگر از اشک، خیس شد
خشتـی کـه در خرابـه شـده متکای من
یک لحظه در خرابه دو چشمم به خواب رفت
دیـدم کـه روی دامـن باباست جـای من
«میثم!» غریب جان دهم و نیست هیچ کس
جـز تـازیانـه با خبــر از دردهــای مــن
ادامه مطلب
محمد سهرابی
حضرت رقیه(س)-شهادت
فریادها چو راه سفرها کشیده اند
شب ها کشیده اند، سحرها کشیده اند
سنگینی ام به قدر دو تا بوسه مانده است
وزن مرا نسیم سحرها کشیده اند
فکرم پس از تو دست کشیدن ز زندگی ست
دست مرا ز بس به سفرها کشیده اند
نائب گرفته ام که کشد آه جای من
آه مرا نسیم سحرها کشیده اند
این قوم بسته اند به ناخن حنای عید
ناخن ز بس به روی جگرها کشیده اند
پوشیدنی نمانده برایم به غیر چشم
هر چیز را که بود به سرها کشیده اند
سنگین تر است از همه ی بار کائنات
نازی که دختران ز پدرها کشیده اند
حرف و حدیث موی سر من دراز شد
در شام و کوفه بس که خبرها کشیده اند
نقش تو را به نوک سنان ها کشانده اند
نقشه برای من به گذرها کشیده اند
آمد به حرف طفل تو با خال و خط تو
زیر زبان من به هنرها کشیده اند
هم پرده نیست با کمی از گوش درد من
دردی که گوش ها ز خبرها کشیده اند
چشمم هنوز منتظر دست های توست
زآن سرمه ها که وقت سحرها کشیده اند
شد سایه ام بلندتر از من به پای نی
چون سایه ها به نور قمرها کشیده اند
معنی، لب حسین کرامت نمود، اگر
از خیزران تلخ شکرها کشیده اند
ادامه مطلب
غزل حضرت رقيه س
دلتنگ از نديدن خورشيد و ماه بود دلواپس و غريب و نشسته براه بود
بابا به روي نيزه و اودرقفاي ني چشمش به سوي دلبرو گرم نگاه بود
بادست هاي بسته و خون لخته هاي سر کارمدام چشم و لبش اشک وآه بود
رويش سپيد، نام پدر برده بر لبش امازتازيانه کبودوسياه بود
باگيسوان سوخته و قامتي کمان درشعله هاي طعنه بدون پناه بود
پشت ستم شکست زشمشيرگريه اش اويکتنه براي پدر يک سپاه بود
آيينه را به نيت قربت شکسته اند اين سنگ ها تقاص کدامين گناه بود...؟
ادامه مطلب
بابا بنگر رویِ بهم ریخته ام را
وا کن گرهِ موی بهم ریخته ام را
دیگر رَمَقی نسیت به رویت بگُشایم
چشم تو کمی سویِ بهم ریخته ام را
من فاطمه ی شام شدم خُرده مگیرید
لرزیدنِ بازوی بهم ریخته ام را
از مو که مرا بین هوا دست نگه داشت
دیدند سر و روی بهم ریخته ام را
آرام کن عمهّ تو پس از حرفِ کنیزی
این خواهرِ کم روی بهم ریخته ام را
هر تکیه ای از موی سَرَم دستِ کسی رفت
پیدا کن النگوی بهم ریخته ام را
در شامِ غریبانِ من آرام بشویید
خون آبه ی پهلوی بهم ریخته ام را
زيبايي دختر يكي اش مويِ بلند است
صد حيف كه گيسويِ به هم ريخته ام را ...
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


