سلامتی پای تاول زده رقیه (س) صلوات ...
این یه بند آتیشم زد به والله ....
دیشب تمام “سر درد“ های چند ساله ام را شمردم!
اما جمع اش، باز هم کمتر از یک لحظه “پادرد” سه ساله ی تو شد …
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
عشق حســــــــین رمز دوام رقیه است...
دارند
گوشه و کنار شهر
تکیه می زنند در غم
بی تکیه گاهی زینب ...
ادامه مطلب
يا حضرت رقيه(س)
عمه از اتفاق بدي زجر ميكشد
از غُصه هاي بي عددي زجر ميكشد
وقت اذان به يادِ تو كه بر سر ِ علي
فرياد ميزدي ولدي زجر ميكشد
دارد هنوز پهلوي دردانه ات پدر
از بعدِ خوردن لگدي زجر ميكشد
ما زجر ميكشيم ز بس زجر ميزند
موي مرا تو شانه زدي زجر ميكشد
از تازيانه خوردن ما عمه زخمي است
يعني به جا مردن ما عمه زخمي است
ادامه مطلب
شهرام شاهرخی
حضرت رقیه(س)-ورود کاروان به کوفه
مردم كوفه منتظر بودند
دست هاشان پر از تهاجم سنگ
كاروانی اسیر می آمد
سخت آشفته از كشاكش جنگ
كاروان خسته، كاروان زخمی
كاروان از غروب بر می گشت
مردها روی نیزه و زن ها
چشمشان لحظه لحظه تر می گشت
كاروان اندك اندك آمد پیش
ساربان خسته ناقه ها عریان
بغض سر خورده در گلو می خواست
كه ببارد غریب چون باران
آسمان از غبار پر می شد
كوفه در كوچه هاش گل می زد
كوفه كِل می كشید و می خندید
مردی آن سو ترك دهل می زد
این یكی سنگ و آن یكی با چوب
این یكی شاد و دیگری خوشحال
هر كسی هر چه داشت می انداخت
تا بریزد ز كودكان پر و بال
كودكانی ز نسل یاس سپید
یادگاران آب و آیینه
وارثان همیشه ی سیلی
داغداران میخ در سینه
دستشان خسته از تب زنجیر
ردّی از تازیانه ها بر پشت
داد زد دختری كه هان بابا!
درد این بار دخترت را كشت
دخترك دل شكسته از طوفان
خیزران خورده و پریشان بود
از بس افتاده بود روی زمین
دست و پایش پر از مغیلان بود
دست های سخاوت عباس
یا بلندای قامت اكبر
یاد می آمدش به هر قدمی
خنده ی نازك علی اصغر
زیر گرمای نیم روزی داغ
تر نكرده كسی گلویش را
روی این خاك تشنه گم كرده
دست دریایی عمویش را
گفت بابا چرا نمی آیی
به سراغ دل پر از خونم
چشم هایت نمی گشایی حیف
روی چشم همیشه محزونم
من فدای سر پر از خونت
روی نیزه پدر دعایم كن
جان عمه فقط همین یك بار
آه چیزی بگو صدایم كن
عمه بی تو چقدر دلگیر است
داغ ها گُر گرفته دور و برش
زیر بارانِ سنگ محكم تر
بچه ها را كشیده زیر پرش
ادامه مطلب
طایر گلزار وحی! کجاست بال و پرت؟
که با سرت سر زدی به نازنین دخترت
ز تندباد خزان شکفته تر می شوی
می شنوم هم چنان بوی گل از حنجرت
به گوشه ی دامنم اگر چه خاکی بُوَد
اذن بده تا غبار بگیرم از منظرت
تو کعبه من زائرت، خرابه ام حائرت
حیف که نتوان کنم طواف دور سرت
ببین اسیرم، پدر! زعمر سیرم، پدر!
مرا به همره ببر به عصمت مادرت
فتح قیامت منم، سفیر شامت منم
تویی حسین شهید، منم پیام آورت
منم که باید کنم گریه برای پدر
تو از چه گشته روان، اشک زچشم تَرَت
خرابه شأن تو نیست، نگویم اینجا بمان
بیا مرا هم ببر مثل علی اصغرت
پیکر رنجور من گرفته بود التیام
اگر بغل می گرفت مرا علی اکبرت
این همه زخمت که هست بر سر و روی و جبین
نیزه و شمشیر و تیر چه کرده با پیکرت
اگر چه میثم نبود به دشت کرب و بلا
به نظم جان سوز خود گشته پیام آورت
ادامه مطلب
بابا بیا که خــواب به چشمم نمی رود
یک لحـظـه از نگاه تو یـــادم نمی رود
شد گیــسویم سفید به ما هم سری بزن
از خانه ی یزید به ما هـــم سری بزن
تا زنده ام به دور تو می گــردم ای پدر
بایـد تو را به دسـت می آوردم ای پدر
اینجا کسی بدون تو خوابش نبرده است
اصلاً کسی نمانده که سیلی نخورده است
عــمه به جای تــک تــک ما تازیــانه خورد
عـــمه برای تــک تـــک ما تازیــانه خورد
بابا ببیـــن که زجــر چه آورده بر ســـرم
از مــــن نمانده غــیر نفــسهای آخـــرم
جرمـــم فـــقط بـهانه ی بابا گرفـــتن است
افتــادن ز ناقــه خودش پا گـــرفتن است
آنجا که مـن ز ناقه زمین خوردم ای پدر
گـــر مادرت نــبود که می مــردم ای پدر
ســـیلی دســت زجــر که پیدام کرده است
دور از عــــمو یک عالــــمه دعوام کرده است
موی مــرا کشـــــید ســرم درد می کند
از آن لگـــد که زد کمـــرم درد می کند
رویـــم شبـــیه صورت زهـــرا کبــود شد
مویـــم ســفید قبــل ســفر که نبـــود شد
ادامه مطلب
اشعار مسیر کوفه تا شام - حضرت رقیه(س) - مهدی رحیمی
گوش کن تا دردهایم را بگویم بیشتر
گیسوان غرق خونت را ببویم بیشتر
در بیابان بودم و ترسیده بودم بارها
هر قدر از پشت سر ، از روبرویم بیشتر
هر قدر از دست تازیانه اش کردم فرار
آن سیاهی باز می آمد ، به سویم بیشتر
هر چه کمتر گریه کردم هرچه کمتر گم شدم
هی تبسم کرد و زد سیلی به رویم بیشتر
من به خود گفتم می آید بچه ها گفتند نه
ریخت از عباس آنجا آبرویم بیشتر
بعد از آن روزی که من از قافله جا ماندم
عمه دقت میکند هر شب به مویم بیشتر
مهدی رحیمی
ادامه مطلب
امشب سری به گوشه ی ویرانه می زنی؟
گامی در این سکوت اسیرانه می زنی؟
ای روشنای دیده ی دل های تیره بخت
امشب سری به خانه ی پروانه می زنی؟
یک لحظه تا غریب دلم حس کند تو را
دستی دراین غروب غریبانه می زنی؟
در موج گریه از نفس افتاده دخترت
با دست مرگ یک دو نفس چانه می زنی؟
گیسوی کودکانه ام آشفته وقت مرگ
موی مرا برای سفر شانه می زنی؟
بابا! دلم برای تو یک ذرّه شد بگو
سر می زنی به دختر خود یا نمی زنی؟
شاعر: خلیل عمرانی
ادامه مطلب
محمدعلی مجاهدی
حضرت رقیه(س)-مدح و شهادت
لبریز شهد عاطفه جام رقیه است
آوای مهر جان کلام رقیه است
جان سوز و کفر سوز و روان سوز و ظلم سوز
در گوشه خرابه کلام رقیه است
چون او کسی به عهدِ محبت وفا نکرد
این سکّه تا به حشر به نام رقیه است
با دست های کوچک خود نخل ظلم کند
عالی ترین مرام، مرام رقیه است
یک جمله گفت و کاخ ستم را به باد داد
خونین ترین پیام، پیام رقیه است
آن قصّه ای که خاطره انگیز کربلاست
افسانۀ خرابۀ شام رقیه است
هرگز نَمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
عشق حسین رمز دوام رقیه است
گاهی به کوه و دشت و گهی در خرابه ها
در دست عشق دوست، زمام رقیه است
هر کس دلی به دست حبیبی سپرده است
«پروانه» هم، غلام غلامِ رقیه است
ادامه مطلب
مسعود اصلانی
حضرت رقیه(س)-شهادت
ماجرایست ماجرای سرت
به لبم بود روضه های سرت
همه جا پشت نیزه ی سر تو
دخترت رفت پا به پای سرت
حسرت دخترت فقط این است
سر من بود کاش جای سرت
نیزه دار تو با همه لج کرد
دردسر شد پدر برای سرت
لب نی، سنگ، بی هوا سیلی
هر چه آمد سرم فدای سرت
چقدر مشکل است تشخیصت
نامرتب شده نمای سرت
چه به این روز دختر آوردی
از سر نیزه سر در آوردی
جای سالم نمانده در تن من
آه زجر آور است ماندن من
پاره شد تا لباس من خندید
چقدر بی حیاست دشمن من
چقدر وحشیانه می انداخت
غل و زنجیر را به گردن من
بازوی من شکست و بی حس شد
مثل عمه شده شکستن من
غیرت عمه را به جوش آورد
به روی خاک ها نشستن من
پدرم با سر آمده یعنی
شده نزدیک وقت رفتن من
شانه ام تیر می کشد بابا
بار زنجیر می کشد بابا
از روی ناقه دخترت افتاد
مثل افتادن پرت افتاد
سرت از روی نیزه های بلند
تا که افتاد خواهرت افتاد
بی هوا تا که زجر من را زد
دخترت یاد مادرت افتاد
گفتم ای شمر بشکند دستت
چشم من تا به حنجرت افتاد
شب آخر رسیده می دانم
عمر من سر رسیده می دانم
ادامه مطلب
شعر مرثیه حضرت رقیه خاتون (س) _ سید علی احمدی
بیدار شد ز خواب و سراغ پدر گرفت
از تاب رفت و بر دل او شعله در گرفت
شرح غم و فراق و عطش را ز سر گرفت
از دیده گوهر تر و خون جگر گرفت
در خواب رأس باب به بزم شراب دید
طفل رباب و عمۀ دور از نقاب دید
از یاد عمه رفت دگر بانگ نای و چنگ
پرتاب آتش از سر بام و قمار سنگ
یا چهره های نیلی و اندام رنگ رنگ
یا ریسمان به بازو و آن اشتران لنگ
اهل خرابه یکسره شد بی قرار او
نالان ز غصه های دل و احتضار او
ناگه ز آسمان خراباتیان شام
خورشید زد به دامن ماهی نکو مقام
لب بر لبش نهاد که نوشد می مدام
رخ بر رخش نهاد که جان گیردش به وام
آنگاه جان گرفت و به بابا سلام کرد
وصفی ز بانوان و رخ نیلفام کرد
گفت ای پدر چه طعنه که نشنیدم از عدو
کوتاه کرده اند به آتش، بلند مو
دیگر نمانده هیچ صدایی به این گلو
بر ما رسید رنج فراوان پس از عمو
بابا بگو کجاست عموی دلاورم؟
دلتنگ دست و بوسه به پیشانی و سرم
تا دست خود نَهَم به دو پهلو به درد و آه
عمه به ناله آید و گریان کند نگاه
کای مادر سه سالۀ رنجور بی پناه
و ای روی تو کبود ز سیلی روسیاه
گشتی تو هم ز زندگی خویش ناامید
ای وارث خمیدگی و گیسوی سپید
من پا به پای عمه، پدر، خوانده ام نماز
گاهی به خارها و گهی بر سر جهاز
گاهی به روز تار و گهی در شب دراز
گاهی به کوچه ها به میان غنا و ساز
اما نبود آب وضویی برابرم
کردم تیمم از سر پرخاک خواهرم
بلبل ز دیدن گل خود بی قرار بود
پروانه وار در شرر شمع، زار بود
هر دیده اش چو بارش ابر بهار بود
عطشان وصل یار و لقای نگار بود
طوطی جان او ز قفس پرکشید و رفت
هر هفت خط جام بلا سرکشید و رفت
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


