ماجرایست ماجرای سرت

به لبم بود روضه های سرت

همه جاپشت نیزه ی سرتو

دخترت رفت پابه پای سرت

حسرت دخترت فقط این است

سرمن بود کاش جای سرت

نیزه دارتو باهمه لج کرد

دردسرشد پدربرای سرت

لب نی، سنگ، بی هوا سیلی

هرچه آمد سرم فدای سرت

چقدر مشکل است تشخیصت

نا مرتب شده نمای سرت

چه به این روز دختر آوردی

از سر نیزه سردر آوردی

 

جای سالم نمانده در تن من

آه زجر آوراست ماندن من

پاره شد تا لباس من خندید

چقدر بی حیاست دشمن من

چقدر وحشیانه می انداخت

غل وزنجیر رابه گردن من

بازوی من شکست وبی حس شد

مثل عمه شده شکستن من

غیرت عمه رابه جوش آورد

به روی خاک ها نشستن من

پدرم با سر آمده یعنی

شده نزدیک وقت رفتن من

شانه ام تیر می کشد بابا

بار زنجیر می کشد بابا

 

از روی ناقه دخترت افتاد

مثل افتادن پرت افتاد

سرت از روی نیزه های بلند

تاکه افتاد خواهرت افتاد

سر اصغر کنار ناقه من

از روی نیزه با سرت افتاد

او یک تازیانه وحشی

به سروروی دخترت افتاد

بی هوا تاکه زجر من را زد

دخترت یاد مادرت افتاد

گفتم ای شمر بشکند دستت

چشم من تا به حنجرت افتاد

شب آخر رسیده می دانم

عمر من سر رسیده می دانم

شاعر : مسعود اصلانی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:37 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلامرضا سازگار

حضرت رقیه(س)-حرم مبارک بی بی در دمشق

 

این جا محیط سوز و اشک و آه و ناله است

این جا زیارتگاه زهرای سه ساله است

این جا دمشقی ها گلی پژمرده دارند

در زیر گل مهمان سیلی خورده دارند

این جا دل شب کودکی هجران کشیده

گل بوسه بگرفته ز رگهای بریده

این جا بهشت دسته گل های مدینه است

این جا عبادتگاه کلثوم و سکینه است

این جا زیارتگاه جبریل امین است

این جا عبادتگاه زین العابدین است

این جا ز چشم خود گلاب افشانده زینب

این جا نماز شب نشسته خوانده زینب

این جا به خاکش هر وجب دردی نهفته

این جا سه ساله دختری بی شام خفته

این جا نخفته چشم بیدار رقیه

این جا حسین آمد به دیدار رقیه

این جا قضا بر دفتر هجران ورق زد

این جا رقیه پرده یکسو از طبق زد

این جا هُمای فاطمه پرواز کرده

این جا کبوتر از قفس پرواز کرده

این جا شرار از دامن افلاک می ریخت

زینب بر اندام رقیه خاک می ریخت

ای دوستان، زهرای دیگر خفته این جا

یک زینب کبرای دیگر خفته این جا

در گوشه ویرانه باغ گل که دیده؟

در خواب گاه جغدها بلبل که دیده؟


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:37 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گلی که فصل خزانش رسید من بودم   مهی که ازغم بابا خمید من بودم

زلعل پاک پدر روی نیزه در ره شام    کسی که  آیه قرآن شنید من بودم

کسی که خسته دل از ظلم دشمنان خدا   سرشک غم زدو چشمش چکید من بودم

کسی که پای پیاده در آن سیاهی شب  به جستجوی پدر می  دوید من بودم

برفت قوّت بینایی ام زسیلی ضجر       کسی که ناله زهرا شنید من بودم

ستاره ای که درون خرابه سوسو زد   وناگهان روی خورشید دید من بودم

به لحظه لحظه تنهایی ام قسم عمه   کسی که جان به لبانش رسید من بودم

بهشت روی پدرچون گل ومنم بلبل    کسی که سوی جنان پر کشید من بودم

بیادغربت من(میثمی) همیشه بسوز     کسی که ماتم وهجران بدید من  بودم

رسول میثمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:37 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آهش فضای هر سحرش را گرفته است

داغی تمامی جگرش را گرفته است

از کوچه ها رسیده تنش تیر می کشد

از بس که سنگ دور و برش را گرفته است

چشم انتظار دیدن گم کرده ی خود است

دیشب ز نیزه ها خبرش را گرفته است

بر حال و روز چشم نحیفش نکرد رحم

دستی نگاه مختصرش را گرفته است

جا مانده از حرارت خیمه به چهره اش

آتش کمی ز بال و پرش را گرفته است

بعد از غروب غارت غم بار خیمه ها

با آستین پاره سرش را گرفته است

خود را برای یک دو قدم راه می کشد

زینب بیا کمک، کمرش را گرفته است


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:36 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا رقیه خاتون (س)

 

چون زجردراین سپاه لجبازی نیست

 

دورازتو بهشت جای دلبازی نیست

 

از دخترکان شام هم دلگیرم

 

گفتند یتیم خارجی بازی نیست

 

علی ناظمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:36 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

باز سر گشته و حيران شده­ام

چه كنم سر به گريبان شده­ام


مانده ام بي سر و سامان شده­ام


شمعِ اين شامِ غريبان شده­ام


خاكِ غم سر نكنم پس چه كنم؟


گريه آخر نكنم پس چه كنم؟


پاره اي از جگرم بود كه رفت


قوتِ بال و پرم بود كه رفت


نفسم همسفرم بود كه رفت


روضه­ي آهِ حرم بود كه رفت


رفتنش پاك زمين­گيرم كرد


داغِ شرمنده گيش پيرم كرد


به رويِ آينه ام چنگ زدند


تا مي خورد به او سنگ زدند


نعره بر دخترِ دلتنگ زدند


نوحه اش را دَف و آهنگ زدند


خنده ها بر تب و تابش كردند


جگرم بود كبابش كردند

 

 

با من از كوچه­ي آشوب نگفت


همه­ي واقعه را خوب نگفت


از يهودي كه زدش چوب نگفت


با من از ساقِ لگدكوب نگفت


همگي را به حدِ كُشت زدند


چوب و سنگ و لگد و مشت زدند


 


كوهي از غم به سر و رويش ريخت


آنقدر ضعف به بازويش ريخت


آه، بر دامنِ من مويش ريخت


روز و شب زخم به پهلويش ريخت


درد و داغش به تسلا نرسيد


زخم­هايش به مداوا نرسيد


              
قامتش مثلِ صنوبرها، نه


مانده از او به جز اين پرها، نه


چهره اش رفته به دخترها، نه


سنِ او رفته به مادرها، نه


دلِ افروخته اش كُشت مرا


دامنِ سوخته اش كُشت مرا

 

جگرم گشته كباب آب بريز


مُرد برخيز رباب آب بريز


نيست او را تب و تاب آب بريز


شده ام خانه خراب آب بريز


هستي خويش چسان خاك كنم


بايد اين قد كمان خاك كنم


 


عاقبت با مَحَنش مي كُشدم


خونِ كُنجِ دهنش مي كُشدم


وَرَمِ زخمِ تنش مي كُشدم


غسلِ با پيرهنش مي كُشدم


غل و زنجيرِ تنش را چه كنم؟


آه حالا كفنش را چه كنم؟


 


ام كلثوم(س)بيا خواهرِ من


گريه ها كن به غمش ناله بزن


كمك زينب(س)در چنگ مَحَن


كُنج ويرانه برو قبر بكن


بينِ اين شهر وفا ديگر نيست


قبري اندازه­ي اين دختر نيست

 

 

ريخت از ماتمِ او زهرا(س)اشك


و خرابه شده يك دريا اشك


دختران، همه سر تا پا اشك


به رويِ قبرِ رقيه(س) با اشك


بنويسيد كه بابا آمد


منوسِ دخترِ تنها آمد


    شاعر : عليرضا شريف


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 19 اسفند 1395  | 10:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دختر قصه

تمام می شوم امشب در آخر قصه

بخواب بانوی احساس! دختر قصه!

یکی نبود و یکی بود و آن یکی هم رفت

یکی یکی همه رفتند از در قصه

ببند چشم خودت را! فقط تجسم کن!

میان شعله ی آتش سراسر قصه...

خیال کن که لبت تشنه است و از لب آب

بدون آب بیاید دل آور قصه

بده امانت شش ماهه را به دست پدر

که پر بگیرد از اینجا کبوتر قصه

** 

نپرس از پدرت او هنوز هم اینجاست

نپرس از تن در خون شناور قصه

بلند شو!،و بدو! پا برهنه تا خود صبح

نخواب تا برسی سمت دیگر قصه

و گوشواره ی خود را در آر! میترسم-

پری بماند و دیو ستمگرقصه

**

بخواب! نیمه ی شب شد، خرابه هم خوابید

بخواب کودک تنها! قلندر قصه!

بگیر گوش خودت را سه ساله ی خوبم!

که پیر می شوی امشب از آخر قصه:

بگیر روی دو پایت سر پدر را، آه...

بگیر اگرچه که سخت است باور قصه

حسن اسحاقی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395  | 9:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

   ابتاه يا حسين (ع)

سر ِظهري پدرش را به رُخ ِ من آورد

دختري كه دو سه تا كوچه يِ بالاتري است

 

آستين هايِ مرا كاش خدا خير دهد

كه شده گه عوض چادر و گه روسري است


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395  | 9:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

گردید شاد این دل غمگینم ای پدر

کامشب تو آمدی پی تسکینم ای پدر

رأس بریده تو و طشت طلا عجب

باز این چه صحنه ای ست که می بینم ای پدر

 امشب به ماه و زهره و پروین چه حاجتم

هستی تو ماه و زهره و پروینم ای پدر

ویرانه گلشن من و من عندلیب آن

رخسار توست لاله و نسرینم ای پدر

بعد از گذشت واقعه تلخ کربلا

این ساعت است لحظه شیرینم ای پدر

 امشب مگر تو آمده ای تا به وقت مرگ

باشی ز مهر بر سر بالینم ای پدر

ترسم که آسمان ندهد آن قدر امان

تا ساعتی کنار تو بنشینم ای پدر

اطفال شام نانِ تصدق به من دهند

گویا گمان کنند که مسکینم ای پدر

 این شعر جانگداز «مؤید» قبول کن

 چون باز گفته قصه دیرینم ای پدر


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395  | 9:09 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

هرچند بی تو دیدم... دوران پیریم را

از یاد بردم اما... با تو اسیریم را...

چشمی که خون گرفته مژگان خاکی اش را

واکن که سیر بینی... سیمای پیریم را...

از هر طرف که رفتم... زخمی به پبکرم خورد

ای وای اگر ببینی پای کویریم را

با تار تازیانه... با پود کعبِ نی ها

بر پیکرم تنیدند... فرش حصیریم را...

من را ببخش اگر باز... لکنت زبان گرفتم

بابا شکسته دستی... دندان شیریم را


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395  | 9:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید