با سر انگشت كوچكش دارد

مي كشد خوار از كف پايش

يك ستاره نمي شود پيدا

در دل آسمان شبهايش

چه قَدر عاشقانه مي گِريد

به سر زخميِ عموهايش

زير لب آه مي كشد، يعني

سنگ خورده دوباره بابايش

سخت مي شد اَدا كند بابا

چه كند، زخمي است لبهايش

موي او را كشيد پيرِزني

اين چنين شد خراب رويايش

شاميان با كنايه مي كردند

سر بازارها تماشايش

باز هم پاي نيزه اي دارد

مي كشد خوار از كف پايش

 شاعر: رضا باقريان


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:54 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب سوم محرم – محمد امین سبکبار

 

اگر بریده بریده به لب سخن دارم

هزار لطمه ی ناگفته در دهن دارم

 

قسم به موی سپیدم سیاه شد روزم

چقدر حرف در این واژه "نزن" دارم

 

چهار ناخن سالم، سه تار موی بلند

دو تکه معجر و یک پاره پیرهن دارم

 

به روی نیزه رگ غیرت تو میجوشید

که مثل مادر تو ردپا به تن دارم

 

سرت به دامن طشت و سرم به دامن خاک

تو در دل من و من در دلت وطن دارم

 

محاسن تو و مویم به هم چه می آید

چه شرح حال عجیبی ست این که من دارم

 

محمد امین سبکبار


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:53 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غزل حضرت رقیه سلام الله علیها

وقتی تو نیستی دل من زار می‌شود
بی تو رقیه از همه بیزار می‌شود

گاهی در آسمانی و می‌بینمت ولی
تا ضجر می‌رسد همه جا تار می‌شود 

آن خاطرات تلخ که مادربزرگ داشت
هر روز بین قافله تکرار می‌شود

هرجا که یاعلی ست  مدینه به پا کنند
هرکس شبیه ماست گرفتار می‌شود

هر صبح و شام کعب‌نی و طعنه روزی 
هشتاد و چار دست به دیوار می‌شود 

اینجا کسی به خواب، نه از هوش اگر رود
با چکمه چند مرتبه بیدار می‌شود 

بابا به دادمان برس امشب که ماجرا
دارد شبیه قصه‌ی بازار می‌شود 

یک عده مست دور و بر ما نشسته‌اند
ناراحت است عمه و وادار می‌شود_

قرآن به دست گیرد و آنگاه سقف شام
بر اهل بی‌حیای خود آوار می‌شود.

عمار موحد


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه سلام الله علیها

بابا جون وقتی نبودی، همه بد بودن باهامون
یه شبی از روی ناقه، افتادم توی بیابون

همه جا تاریک و سرد بود، هیچ جایی و نمی‌دیدم
از روی ترس تک و تنها، پشت بوته‌ها خوابیدم

خواب می‌دیدم که از اون دور، یه خانوم قد کمونی
اومد و من و بغل کرد، چه خانوم مهربونی!

گفت عزیزم گل نازم، اگه گوشت شده پاره
صورت منم کبوده، می‌بینی؟ عیبی نداره

این بیابون خیلی سرده، پر پنجه‌های گرگه 
یه روزی میام سراغت، دخترم خدا بزرگه

توی خواب یه گرگ وحشی، اومد و حرفای بد زد
یه دفه با نوک چکمش، توی پهلوام لگد زد

حالا می‌دونم که مادر، چرا قامتش خمیده
فکر کنم چند روزیه که، روی باباش و ندیده.

عمار موحد 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:52 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جان به لب آمد از این بخت سیاه

 

با دل ریش بسازی بد نیست

 

نفسی چشم به راهت را هم

 

محرم خویش بسازی بد نیست

 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:51 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

همینكه كنج خرابه خدا خدا كردم

 

امام عاطفه را تا سحر صدا كردم

 

نه اینكه شكوه كنم از كبودیِ رویم

 

گلایه از دو یهودیِ بی حیا كردم

 

خرابه، با نفَس و گریه های ممتد خود

 

چه وحشتی به دل اشقیا به پا كردم

 

صدای گریة من در خرابه باعث شد

 

به حال عمه در آن معركه دعا كردم

 

خلاصه عاقبت از ره مسافرم آمد

 

خلاصه حاجت خود را خودم روا كردم

 

اگر چه چهره كبودم شبیه مادرتان

 

خوشم كه حقِّ علی را كمی ادا كردم

قربانی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

می خورم قبطه که جای سر تو ای بابا

 

به روی دامن من بوده و آن بالایی

 

هرچه آمد به سرم نذر سر سوخته ات

 

روی نی هم بروی باز مرا بابایی

 

می وزد از سرِ زلفی که به خون آغشتند

 

بوی عطر گل یاس نفس زهرایی

 

عمه ام گفت که در کنج تنورت بردند

 

حال که آمده ای مثل شب رویایی

 

حال که آمده ای از برِ من زود مرو

 

طاقتم نیست بمانم بروی تنهایی

 

خواستی پاک کنی چشم ترم را بابا

 

خواستم بوسه زنی بال و پرم را بابا

قربانی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:50 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

می خورم قبطه که جای سر تو ای بابا

 

به روی دامن من بوده و آن بالایی

 

هرچه آمد به سرم نذر سر سوخته ات

 

روی نی هم بروی باز مرا بابایی

 

می وزد از سرِ زلفی که به خون آغشتند

 

بوی عطر گل یاس نفس زهرایی

 

عمه ام گفت که در کنج تنورت بردند

 

حال که آمده ای مثل شب رویایی

 

حال که آمده ای از برِ من زود مرو

 

طاقتم نیست بمانم بروی تنهایی

 

خواستی پاک کنی چشم ترم را بابا

 

خواستم بوسه زنی بال و پرم را بابا

 

شاعر: رضا باقريان


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رسيده تا دم دروازه با دو چشم ترش

كشيد تير ، تنش ،معجرش ،سرش ،كمرش

مواظب است كه دستي به دختران نخورد

مواظب است نگيرد به چوب نيزه پرش

خجالت از سر بر نيزه برادر داشت

كه در مقابل باران سنگ شد سپرش

اسير بود و شبيه اسيرها ميرفت

گرفته بود دو دست كبود را به سرش

طبيعي است كه با زور نيزه ها برود

طبيعي است شود شمر و زجر همسفرش

چرا كه نيست علي اكبرش عنان گيرش

چرا كه نيست دگر در كنار او قمرش

همين كه اول بازار رفت زينب ديد

گرفته دسته اوباش شام دور و برش

خدا بخير كند آتش و كف و طعنه

محله هاي يهودي و كينه پدرش ...

شاعر: سيد پوريا هاشمي


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 10 اسفند 1395  | 9:49 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         48   49   50   51   52   53   54   55   56   57  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید