شعر حضرت رقیه

پهلوی مادر

خبر داری پس از تو ای پدر من گریه کردم
چه شب هایی به یادت تا سحر من گریه کردم

به زیر تازیانه در میان آتش و دود
میان آن همه خوف و خطر من گریه کردم

شنیدم که کسی می گفت : او بابا ندارد ...
به قدر آسمان با این خبر من گریه کردم

شبی که در بیابان گم شدم ترسیده بودم
پدر ! تنهای تنها آن قدر من گریه کردم

به عمه کم تر از آثار درد خویش گقتم
سخن کم گفتم آری بیشتر من گریه کردم

در آغوش بیابان روی ناقه در خرابه
به قدر عمر خود در این سفر من گریه کردم

پدر در بیت آخر خویش را از یاد بردم
به یاد سینه و پهلوی مادر گریه کردم *

• عدم رعایت ردیف تعمدی است

 

حسین علاءالدین


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395  | 1:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مرا از بر لاله ها می برند
چو مرغی به دام بلا می برند
تو را غرق خون ستم ساختند
مرا هم به بند جفا می برند
جدایم کنند از تو این دشمنان
که سرهای از تن جدا می برند
تو خون خدایی و این مشرکین
تو را کشته نام خدا می برند
اسارت که دیگر ندارد کتک
مرا با زدن ها چرا می برند
به اینان بگو ای پدر جان مرا
چرا می زنند و کجا می برند
کشیدند اینجا چو جانم به خون
کجا دیگر از کربلا می برند
گهم بر روی خارها می کشند
گهم با سر نیزه ها می برند
به طعنی جگرهای ما خون کنند
به قهری دل ما ز جا می برند
به اطفال پاسخ ز سیلی دهند
زمانی که نام تو را می برند
"مؤید" دل ما به حال آورند
چو نامی ز کرببلا می برند
دوایی به درد دلم کن حسین
که خاک تو بهر شفا می برن


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

معجرم هست همین، پیروهنت نیست همین

روضه کوتاه، سری در بدنت نیست همین

یاد آن روز که خنده به لبت بود فقط

حیف حالا به جز این پر زدنت نیست همین

بین این دشت تن تو چه قَدَر پخش شده

هر کجا می نگرم غیر تنت نیست همین

باید این جسم تو را معجر من جمع کند

بوریا مانده برایت، کفنت نیست همین

ساربان رفته، ولی مادرمان آمده است

دردم این است عقیق یمنت نیست همین

زحمتِ بردنِ تو دست سنان اُفتاده

مادرم گفته سنان هم سخنت نیست همین

باید این بار به پای تو سرم را شِکنم

غیر من هیچ کسی سرشکنت نیست همین

خواهِشِ پر زدنم را زِ خدا می خواهم

نایِ ماندن به تنِ سینه زنت نیست همین

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

خدا كند كه پريشان هر غمت باشم     

هميشه گريه كنِ زير پرچمت باشم

خدا كند نشوم از شما جدا آقا               

تمام عمر، اسير محرّمت باشم

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:09 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

زبری صورت من و دستان عمّه ام

تقصیرِ كوچه های یهودیِ شام بود

شكرِ خدا هوای مرا داشت خواهرت

در چشم ها عجیب نگاهِ حرام بود

 

پایی كه زخم تاول آن هم نیامده

وقتی به دادِ آن نرسی سرخ می شود

از ضربِ دست ها چه به روزش رسیده است

آن چهره ای كه با نفسی سرخ می شود

 

آنقدر پیر كرده مرا نیزه دارِ تو

هر كس كه دید طفلِ تو را اشتباه كرد

عمه به معجرم دوگره زد ولی ببین

روی مرا كشیدنِ معجر سیاه كرد

 

حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند

این سنگ ها عزیز تو را سیر كرده است

ته مانده ها ی گیسوی نازم تمام شد

در بینِ مُشتِ پیرزنی گیركرده است

 

حسن لطفی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

اگر که دلخوشی عمه را نیاوردی

بگو برادر من را چرا نیاوردی؟

به وقت غارت خیمه عروسکم گم شد

عروسک من غمدیده را نیاوردی؟

عمو که آب نیاورد عاقبت خیمه

تو آمدی پدر آیا غذا نیاوردی؟

نگاه می کنی از روی نیزه، مبهوتی

منم رقیه پدر جان به جا نیاوردی؟

به گوش تو نرسیده که پهلویم زخم است

چرا برای رقیه عصا نیاوردی؟

برای آنکه بگیری مرا و تاب دهی

سرت که هیچ چرا دست و پا نیاوردی؟

 

سید محمد جوادی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:08 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-مدح

 

او سفیر نهضت کرب و بلاست

پنجه های کوچکش مشکل گشاست

ناز او را عمه جانش می خرد

خندۀ او از حسین دل می برد

طفل اما بر بزرگی فاطمه ست

پارۀ قلب حسین فاطمه ست

طفل اما مثل زینب شیر بود

گرچه کودک بود اما پیر بود

یک سه ساله دختر اما عالمه

صورتش سیب دو نیم فاطمه

طفل اما نور چشمان حسین

ذکر لالاییش قرآن حسین

طفل اما کوه رنج و درد بود

دختری کوچک ولیکن مرد بود

آسمان مبهوت طنازی اوست

حضرت عباس همبازی اوست

دست زینب شانه بر مویش زده

شاه عالم بوسه بر رویش زده

درد عالم را مداوا می کند

با نگاهش کار عیسی می کند !

ماورای درک و عقل این و آن

عمه ی با غیرت صاحب زمان

من فدای نام دلجویش شوم

کاش روزی زائر کویش شوم...

 

محمد ناصری


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  زنده هستم به امیدی که بیایی بابا

باز هم مرغ دلم گشته هوایی بابا

ذکر هر روز و شبم گشته کجایی بابا

شام یا کوفه و یا کرب و بلایی بابا

 

رخ نما و دل ما را به نگاهی بنواز   

ناز کم کن قدمی رنجه کن ای چشمه ناز

 

بی گل روی تو از جان و جهان سیر شدم

بی فروغ رخ تو زار و زمین گیر  شدم

آری از داغ غم دوری تو پیر شدم

باورت نیست و لی بسته به زنجیر شدم

 

نفسم تنگ شده بسکه دویدم بابا       

بسکه از دوری تو ناله کشیدم بابا

 

یاس بودم من و از جور خزان افسردم

وقتی از ناقه فتادم چو گلی پژ مردم

هر کجا نام تو را  روی لبم می بردم

بی امان زدشمن تو تازیانه خوردم

 

دیدها بگشا به سویم ای زاده خیر الورا    

ترس آن دارم گشایی چشم و نشناسی مرا

 

دیده بگشا و ببین عمه قدش خم گشته

رزق روز و شب من ناله و ماتم گشته

دیده ام از غم تو همچو دو زمزم گشته

سوی چشمان ترم ز دوریت کم گشته

 

روزها تیرها شده پیش دو چشم تارم     

مدد از عمه گرفتم که قدم بردارم

 

شهر آذین شده بود وهمه جا همچون عید

نه تو بودی نه عمو بود تنم می لرزید

خواهرت ناله کشید و به گمانم فهمید

دختر حرمله از دور به من می خندید

 

بی سبب نیست که اینگونه زمین گیر شدم   

بی تو هرجا هدف طعنه و تحقیر شدم  

شاعر: مجيد رجبي


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:07 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شب ظلمانی ما را سحری در راه است

عمه از حال و هوای دل من آگاه است

به امیدی که بیایی ز سفر منتظرم

تا بخواهی غم هجران رخت جانکاه است

قصه دختر دردانه تو در ویران

مثل یوسف کنعان درون چاه است

خواستم ناله برارم نفسم بند آمد

شبیه فاطمه قوت شب و روزم آه است

تا بیایی به برم از سر نی خورشیدم

روشنی بخش شب تار رقیه ماه است

همه جا بر سر نی بودی و من همسفرت

دل من تنگ و تو بالا وقدم کوتاه است

لرزش دست من و روی کبودم همگی

اثر ضربه دستان گه و بی گاه  است

زجر با نیت قربت کتکم زد و نگفت

این سه ساله است و یا دخترک یک شاه است

خواستم بوسه بگیرم زلبت خون آمد

قصه لعل لب و حنجر تو جانکاه است

سر پرخون تو را در بغلم می گیرم

در کنار سر تو مویه کنان می میرم

شاعر: مجيد رجبي


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:06 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسم رب الحسین (ع) و له الحمد

دوباره خواب به چشمم چه عشوه ها میکرد

سحر که مدح، قلم از ستاره ها میکرد

قلم بساط ضیافت به آسمان چیدست

ستاره ای بگزیدست بسان خورشید است

گهی به شمس ولایت رخش چه بوسه گه است

گهی به دوش قمر زینت جمال مه است

ستارگان حرم محو نور رخسارش

به گردِ وی همه پروانه ی نگهدارش

علی، ستاره مولایمان به عاشورا

به دست خویش زند شانه موی خواهر را

یگانه گوهر شش ماهه ی به گهواره

سپر به جان رقیه کند گلو پاره

اگر چه فاطمه نَبوَد دو دست زهرا داشت

نشان بوسه به دستش ز لعل بابا داشت

همو که ام ابیها ز چهره اش پیدا

همو که منقبتش تا به عرش کرده خدا

همو که جان علی بسته بر سر مویش

همو که دل ز حسین میبرد به گیسویش

همو که حسرت گامش به قلب خاک نشست

همو که بزم خراباتیان ز جامش مست

همو که بر سر خوانش گدا و شاه نشست

همو که معجر او را خدا نگهبان است

همو که تار سرش مخفی از نظاره ی حور

…فقط به عمه دهد زلف، ز ما بقی مستور

چه شد که خار مغیلان...؟ چرا شکست قلم؟

ببین به جوهر شعرم...که اشکی است قلم

مگو قلم : که نگویم ز یار غمگینم

درون خویش ز بغض نهفته سنگینم

همو که صدر نشین به دوش سقا بود

چه شد که لنگ لنگان روان به صحرا بود؟

همو که روی نکویش حسین می بوسید

چه شد که لخته ی خون قرص چهره اش پوشید؟

همو که شانه ی زلفش دو پنجه ی اکبر

سرش شکست ز آتش ز سنگ و خاکستر

همو که تخت جلوسش به دامن زینب

سرش به خشت خرابه به بستر هر شب

همو که بر سر خوانش گدا و شاه نشست

به روی خاک خرابه گرسنه بیهوشست

همو که حسرت گامش به قلب خاک نشست

ز خاک داغ بیابان به پاش تاول بست

خدا کند که نبیند به نیزه راس عمو...

غبار معجر او را تکانده دست عدو

نه مو و صورت و پایش نه چشم پر آبش

محال آن که شود خوب دست لرزانش

 

                                                                      رضائی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:05 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید