
اگر چه شمر زمانه شرورتر شده است
صبور واقعه اما صبورتر شده است
و روز واقعه تکرار می شود، اما
عجیب آنکه چرا سوت و کورتر شده است
که واجب است بیاید هزار محتشمی
که هرکدامش از آن یک، غیورتر شده است
به گوش می رسد از لای سوت خمپاره
صدای شیهه ی اسبی که دورتر شده است
غروب غمزده ای که دوباره می آید
و چشم منتظران ظهور، تر شده است
ضریح کوچک دختر، هجوم خمپاره
صبور واقعه اما صبورتر شده است
ادامه مطلب

ای کاش مرده بودم ودختر نداشتی!
از زبان حضرت رقیه(س)
در خون که بال وپر زدی وپر نداشتی،
بابا دلم گرفت،چرا سر نداشتی؟!
فریاد ((آب،آب))من از تشنگی نبود
می سوختم از اینکه برادر نداشتی
وقتی که باد روسری ام را کشید وبرد
ای کاش مرده بودم ودختر نداشتی
سیلی زدند وخوب شد آنجا نبودی و
روبنده ی سیاه مرا بر نداشتی!
دیشب مرا چگونه صدا می زدی پدر؟!
من دیدمت خودم!تو که حنجر نداشتی
ای غم !تمام هم قسمان رفته اند وتو
ماندی ودست از سرمان بر نداشتی
.
بگذار روی پای رقیه(س)سری که نیست!
بابای سربریده!که مادر نداشتی
معصومه مهری قهفرخی
ادامه مطلب
.jpg)
اگر نازی کند دختر ، خریدارش بود بابا
بزرگی کن ببوس این دخترکوچکتر خود را
نهان از چشم طفلان آمدم تا در برم گیری
بگیر یک بار دیگر در بغل این دختر خود را
به گهواره نظر انداختم دیدم بود خالی
کجا بردی نیاوردی علی اصغر خود را
زِ دیرادیر دیدم عمه ام بوسید گلویت را
تو که می ری به کی وا می گذاری دختر خود را
ادامه مطلب

آن بلبلم که سوخته شد آشیانه ام
صیاد سنگدل زده آتش به خانه ام
بال و پرم ز سنگ حوادث شکسته شد
از بس که شمر شُوم زده تازیانه ام
چون شمع آب شد تنم از بس گریستم
ترسم که سیل اشک کند سر به نیستم
زان ساعتی که رفتی و دیگر ندیدمت
جویای گنج بودم و ، ویران نشینم شدم
دستم نمی رسید ببوسم تو را ز نی
از دور گرد خرمن تو خوشه چین شدم
ویرانه و داغ ، زخم زبان ، طعنه ی بی کسی
این کوه را تن چون کاه چون کشم
پای تو و که برسر چشمان خود نهم
دست تو کو خار ز پایم برون کشم
ادامه مطلب

آمد چو یار آشنا ، آرام شو آرام شو
از غم شدی دیگر رها آرام شو آرام شو
ای مرغ خوش الحان بخواب ای ماه سرگردان بخواب
بگذشته شب از نیمه ها آرام شو آرام شو
دیدی که آخر این سفر پایان شد و آمد پدر
آمد که تا بیند تو را آرام شو آرام شو
گفتی پدر جانم چه شد ، گفتی که درمانم چه شد
اینت پدر ، اینت دوا آرام شو آرام شو
گفتی که دریای غم ، مغروق و سرگردان شدم
این کشتی و این ناخدا آرام شو آرام شو
آمد به دیدارت پدر ، اما میان طشت زر
واویلتا واویلتا آرام شو آرام شو
از دیدنش بی پا شدی ، چون شمع سوزان تا شدی
ای مرحبا از این وفا آرام شو آرام شو
گفتی میان اشک و خون انا الیه راجعون
گشتی ز جمع ما جدا آرام شو آرام شو
چون کاروان مرگ را ، آرام گشتی حالیا
راحت شدی از رنج و بلا آرام شو آرام شو
از رفتن این قافله ، پایت نگردد آبله
دور از غم و رنج و بلا آرام شو آرام شو
شرح غم این داستان ، آتش به جانم زد حسان
دیگر مگو بهر خدا آرام شو آرام شو
ادامه مطلب

بر قلب زارم بیش از این ، آتش مزن ای نازنین
شیون مکن آخرچنین،ای دخت خیرالمرسلین
کمتر گریبان چاک کن ، دو چشمت پاک کن
بستر روی خاک کن ، یکدم بنه سر بر زمین
کم گو بابا کجاست ، منزلگهم ویران چراست
بابای تو در کربلاست ، می آید از آن سرزمین
از خستگی خاموش شد ، در خواب یا مدهوش شد
گویا که هم آغوش شد با باب خود آن نازنین
لختی چو خواب ناز کرد ، ناگاه چشمش باز کرد
آه و فغان آغاز کرد ،زان وصل با هجران قرین
زد آتش هجران شرر ، زان خواب شیرین بیشتر
می خواست اززینب پدر،در پیش«زین العابدین»
داغ اسیران تازه شد ، ویران سرا ، غموخانه شد
پرسید: این غوغا چه هست ، آید به گوش امشب چنین
گفتند از این ویرانه است ، ز آن دختر دردانه است
بابش چو دور از خانه است ، می نالد آن کودک از این
نا گه در آن ویران سرا ، شد محشری دیگر بئه پا
آورده شد طشت طلا ، با شاه خاکستر نشین
بی پرده شد نور مبین ، بگذاشتندش بر زمین
در پیش آن طفل غمین ، یعنی بیا بابا ببین
طفلانه ام یکدم ناز کرد ، آن گه سخن آغاز کرد
باب شکایت باز کرد ، از جور کفّار لعین
می گفت : ای باباب من ، ویرانه شد مأوای من
مجروح گشته پای من ، چون دختری صحرا نشین
چون دید خامُش باب را، گفت آنقدر واویلتا
تاروحش از تن شد جدا ، آزاد شد از جور و کین
هرگز نباشد در جهان جانسوز تر زین داستان
دل آب می گردد حسان هر چند باشد آهنین
ادامه مطلب

بی تو هرگز من از این منزل ویران نروم
بی تو ای ماه از این شام غریبان نروم
تا تو از جای نخیزی و نگیری دستم
زین سرا ای گل افسرده پژمان نروم
تا به شام آمده ای این همه راه از پی من
بی تو اینک من از این منزل ویران نروم
آتش آخر به دل زینب غمدیده مزن
تا که با داغ تو و سینه ی بریان نروم
تو پدر خواستی و ، داد نشانت چو یزید
می کنی ناز که از پیش پدر جان نروم
میزبان تو عجب کرد پذیرایی تو ....
چه کنم گر نزنم بر سر و گریان نروم
دیده بگشای و سخن با من افسرده بگو
بی تو ای جان من از بهر تو قربان نروم
ای که رخسار تو همرنگ غم ناله بود
بی تو زین شام خراب ای مه تابان نروم
بستر از خاک مکن ، سینه من چاک مکن
تا چنین سوی وطن ، خوار و پریشان نروم
تا به ویرانه ی شام از پی من آمده ای
بی تو اینک بر سر خاک شهیدان نروم
مَهِ دردانه من ، خانه به ویرانه مکن
گر نیایی ، من از این تیره شبستان نروم
بسته ام عهد حسان خادم خوبان باشم
تا بود جان به لبم از سر پیمان نروم
ادامه مطلب
.jpg)
چون ابر نو بهاران ، رفتم خدا نگهدار
نالان و اشک ریزان رفتم خدا نگهدار
چون گنج در خرابه ، ماندی غریب و تنها
ای دخت شاه خوبان ، رفتم خدا نگهدار
هجران چه مشکل اینجاست ، من می روم ، دل اینجاست
ای عمه ات به قربان ، رفتم خدا نگهدار
چون می روم به اجبار اکنون ز پیشت ای گل
تا رفته ام پشیمان ، رفتم خدا نگهدار
در پیش دیده ی من جایت همیشه خالیست
گیرم چنان و پنهان رفتم خدا نگهدار
شیرین زبانیت را کی می کنم فراموش
ای مرغک خوش الحان رفتم خدا نگهدار
بار سفر چون بستم ، با یاد تو نشستم
همراه رنج حران ، رفتم خدا نگهدار
باشد حسان اشکت چون می رود مسافر
گویم به وقت هجران رفتم خدا نگهدار
ادامه مطلب
.jpg)
قربان اشک دیده و این دُر فشانیت
ای جان فدای محنت و رنج نهانیت
از لحن دلنشین تو قلبم گرفته شد
دیگر نماند صبرم از این نغمه خوانیت
شب مات و ، اختران همگی غرقه در سکوت
تا بشنوند زمزمه ی آسمانیت
چون ماه آسمان که نیاسوده لحظه ای
بگذشته در مدار سفر زندگانیت
رنجی که از خزان یتیمی کشیده ای
پیدا بود ز رنگ رخ ارغوانیت
ای روشن از فروغ تو ویران سرای شام
چون شمع ، آتشم مزن از خوش زبانیت
بودی امید که از سفر آید پدر ، ولی
جز غم نبود حاصل این خوش گمانیت
چون مژده دادیم که حسین از سفر رسید
دردا نبود جر غم دل مژدگانیت
دادی تو جان و، بوسه گرفتی ز روی باب
قربان جان فشانی و این مهربانیت
حسان
ادامه مطلب

عمه جان کو منزل و کاشانه ام
من چرا ساکن درین ویرانه ام
آشناهایم همه رفتند و من
میهمان بر سر سفره ی بیگانه ام
چون که دیگر پر شده پیمانه ام
شمع می ریزد گهر در پای من
چون که داند کودکی دردانه ام
عقل ، می گوید به من آرام گیر
او نداند عاشقی دیوانه ام
دست از جانم بدار ای غمگسار
من چراغ عشق را پروانه ام
بگذر از من ای صبا حالم مپرس
فارغ از جان در غم جانانه ام
بس که بی تاب از پریشانی شدم
زلف ، سنگینی کند بر شانه ام
من گرفتارم به زلف و خال او
من اسیر آن کمند و دانه ام
خانمانم رفته بر باد عدو
کم کن آزار دل طفلانه ام
(حسان )
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


