
حضرت رقیه(س)-شهادت
مثل گذشته بال و پر دارم ؟...ندارم
حال بپر، بال بپر، دارم؟...ندارم
بی اطلاعم این که این مردم چه کردند...
...با معجرم، اما خبر دارم ندارم
گفتند: می آید پدر،... یعنی می آید؟
اصلاً مجالی تا سحر دارم؟ ندارم؟!!
***
عمه کمک کن آن توانی را که با آن
این پرده را از طشت بردارم ندارم
***
سر را گرفت و با خودش هی فکر می کرد
یعنی دوباره من پدر دارم ؟... ندارم
هر چند زخمی ام ولی از زخم هایت
زخمی بگویی بیشتر دارم ندارم
با دیدن تو دردها از یاد من رفت
پس بعد از این دردی اگر دارم ندارم
علی اکبر لطیفیان
ادامه مطلب
.jpg)
در پیش فرات ناگهان مد برخاست
محکم تر از استقامت سد برخاست
تا اینکه نشست جرعه ای نوش کند
لبهای «رقیه» یادش آمد، برخاست
***محمدحسن بهنام فر***
(اسفراین)
ادامه مطلب

علمدار شام
بند اول
آیینه ی صفات و نشانی فاطمه
نامت رقیّه حضرت ثانی فاطمه
بر روی صورت و تن خود جای کعب نی
جسمت مثال قدّ کمانی فاطمه
همچون عموی خود حسن مجتبی کریم
سر سفره دار سفره ی خانی فاطمه
بی بی عالمی و ولی غنچه ای هنوز
همچون زمان اوج جوانی فاطمه
از کربلا و شام احادیث گفتنی
در دل مثال سرّ نهانی فاطمه
روضه ز تو شروع و به زهرا شود تمام
رازی برای اشک فشانی فاطمه
من هیچ کلّ ایل و تبارم فدای تو
قربان تربت حرم با صفای تو
بند دوم
بانوی کوچک حرم و خانه ی حسین
نور دو چشم و نرگس مستانه ی حسین
جای تو روی دوش عمویت اباالأدب
شیرین کلام و گوهر و دوردانه ی حسین
در باغ یاس و نرگس و در دشت رازقی
خوش بو ترین گلی و تو ریحانه ی حسین
باب الحوائجی و جهان زیر دین توست
ای دختر شهیده و فرزانه ی حسین
از بعد رفتن پدرت تاب عمه رفت
بس گفته ای تو ذکر غریبانه حسین
با این بهانه ها که ز عمّه گرفته ای
ویرانه ای شده همه دیوانه حسین
خاک خرابه ها شده دارالشّفای تو
شاهان عالمی همگی چون گدای تو
بند سوم
تو سوره ی سه آیه ی قرآن زینبی
تو شاه بیت دفتر و دیوان زینبی
در مکتب حجاب و حیا اُسوه زنان
زیرا که پرورانده ی دامان زینبی
در شام و لشگری که چو فرمانده زینب است
با جان و دلت گوش به فرمان زینبی
ای یادگار شاه شهیدان کربلا
بعد از حسین روح و دل و جان زینبی
از بعد رفتن پدرت روی نیزه ها
بیست و چهار روز تو مهمان زینبی
در کهکشان سبز و پر از أختر حسین
تو ماه پاره، ماه درخشان زینبی
ای دختر سه ساله، علمدار شهر شام
ما نوکران کوی تو هستیمو والسلام
ادامه مطلب

به عشق دختر سه ساله ارباب
شبیه رقص آتش در عبور باد می لرزید
درونش بغض خاموشی پرازفریادمی لرزید
نشان ازضربه شصتی بی مهاباداشت برصورت
که از افکار دستی با چنین ابعاد می لرزید
زمستانی ترین فصل نزولش بر زمین بود و
کنار آتش این آذر ترین مرداد می لرزید
حرم دور سرش در حال گردش بود وقتی که
به گردش زخمهای آهن و فولاد می لرزید
وخورشیدنگاهش روبه خاموشی شتابان بود
کنار هر قدم چون کور مادر زاد می لرزید
به تعداد تمام زخمهای پیکرش سوگند
برای پرزدن تا لحظه میعاد می لرزید
ادامه مطلب
.jpg)
گیسوی تورا کمی مرتب کردم
ازداغ تنور و طشت زر تب کردم
لبهات مشبک شده بود و بوسه
تقدیم ضریح سرخ زینب کردم
یتیم گلایه
چون زجردراین سپاه لجبازی نیست
دورازتو بهشت جای دلبازی نیست
از دخترکان شام هم دلگیرم
گفتند یتیم خارجی بازی نیست
شهیدبوریا
در پیش سر و حسرت پا داشتنش!
ازصحبت معجرش ابا داشتنش
میرفت که بی کفن شود مثل پدر
می مرد برای بوریا داشتنش
دردسوخته
در شام زغم ،روزبه روزم بدتر
ازهرچه زمین خورده هنوزم بدتر!
صدبار،همان شعلهءخیمه ، بهتر
ازآتش تازیانه، سوزم بدتر
ادامه مطلب

بابا جون سلام عزیزم
با خودت صفا آوردی
اینجا ما چیزی نداریم
می دونم غذا نخوردی
اینجا ما غصه می خوردیم
غذامون غم شده بابا
کی تو رو اینجوری کرده؟
دندونت کم شده بابا
هرچی که طعنه شنیدم
من به رومَم نیاوردم
می دونستم که میایی
جلوشون کم نیاوردم
با همین دست شکسته
اینجاها رو جارو کردم
این دفه با بوی آتیش
لباسامو خوشبو کردم
موهای خاکی و سوخته
لبای زخمی و پاره
هر جوری باشی قشنگی
بابا جون عیبی نداره
صورت منم کبوده
موهای منم که سوخته
بابا جون گوشواره هامو
اون آقا برده فروخته
بابا جون یه شب نبودی
من توی صحرا جا موندم
یکی از پشت سر اومد
موهامو گرفت کشوندم
عمه جون اگه نبودش
روزی صد دفه می مُردم
مادرت زهرا رو دیدم
اون شبی که سیلی خوردم
بابا جون بقیه کوشن؟
شما رفتید و صفا رفت
اینجا همبازی ندارم
علی اصغرم کجا رفت؟
بابا جون دختر شامی
رو دلم غصه میذاره
داداشم قول داده بود که
عروسک برام بیاره
بابا من همیشه گفتم
یه عمو دارم که مَرده
یادته پیش تو قول داد؟
عمو پس کی بر می گرده؟
ادامه مطلب

امشب ز بی وفایی دنیا گریستم
یاد آمد از حسینم و تنها گریستم
با تشنگان جان به لب ساحل فرات
در خلوتم نشسته وشب را گریستم
بر دامن حسین سر خونین اکبرش
دیدم به داغ سینه ی لیلا گریستم
دیدم به نهر علقمه تنها ترین شهید
دست از تنش جدا و به صحرا گریستم
در واپسین وداع حسین با رقیه کو
بنهاد سر به سینه ی بابا گریستم
"آیا کسی بود که کند یاری حسین"
با گوش جان شنیدم و دریا گریستم
با آن نگاه آخر زینب به قتلگاه
بر هر دو نور دیده ی زهرا گریستم
در این جهان یزید فراوان حسین کم است
بر درد بی حسینی دنیا گریستم
شعری نگفته است (رها)لایق حسین
بر حال خود ز درد تمنا گریستم
ادامه مطلب

ای جـان فــدای بـود و نبــــود رقیه ات
هستم گدای قطــــره ی جود رقیه ات
تسبیح مست، ذکر مرا اینچنین نمود:
لعنت به منکــــــــرین وجـــود رقیه ات
ادامه مطلب

در کنج خرابه مشق بابا می کرد
در خواب جمال او تماشا می کرد
لبخند پدر نشانه خوبی بود
انگار که مشق طفل امضا می کرد
**************************
یک سینه آتشین و پرپر دارد
صد شعله ز جنس آه در بر دارد
از گریه او شهر به هم ریخته است
صاحب نفسی که ارث مادر دارد
**************************
هر چند لبالب شده از غم عمه
یک لحظه نگشته ابرویش خم عمه
هر چند عمو نیست مرا باکی نیست
او هست برام هم عمو هم عمه
ادامه مطلب
.jpg)
ز روی ناقـه افتــــادم شبیه بــرگ پاییــزم
بــه پشت راهتان بابا ز دیـده آب میریــزم
شده غمگین همه صحرا از این آه غم انگیزم
مغیلان رفت در پایــم دمی با او گلاویــزم
نمی آید برون از پا مجالی نیست بگریزم
بــرای یاری ات بابـا ز کف دادم همه چیــزم
به جای زینت گوشم دو سیلی گشته آویزم
به راهت ضربه ها خوردم ولی از عشق لبریـزم
به نام مــادرت زهـــرا مدد گیرم ز جا خیــزم
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


