رفت به خواب و ز تنش رفت تاب

دید مه روی پدر را به خواب

دست زد و روی پدر بوسه داد

پیش پدر لب به شکایت گشاد

کای پدر ای مهر تو سودای من

رفتی و از جور بدان وای من

رفتی و ما زار به دوران شدیم

دست خوش فتنه عدوان شدیم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 14 اسفند 1395  | 10:12 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اکنون که نیامد ز سفر ماه منیرم

خوب است در این گوشه ویرانه بمیرم

با من نزند حرف کسی چون که یتیمم

از من نکشد ناز کسی چون که اسیرم

امروز یزید هر چه دلت خواست ستم کن

زیرا تو امیری مَنِ مظلومه اسیرم

بر محکمه عدل خدا نگذرم از تو

آن جا تو اسیری مَنِ مظلومه امیرم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 14 اسفند 1395  | 10:11 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

چون یاد کنم از دل سوزان رقیه

سوزد دلم از رنج فروان رقیه

از روز ازل تا به ابد دیده نبیند

شامی چو شب شام غریبان رقیه

آن نیمه شب آرزوی روی پدر داشت

شد رأس پدر زینت دامان رقیه

جان را به فدای سر خونین پدر کرد

جان همه عشاق به قربان رقیه

جان داد اگر گوشه ویران به غریبی

گردیده در جهان واله و حیران رقیه

کاخ یزید و چه شد آن مرد ستمگر

کو کرد جفا این همه بر جان رقیه

نابود شد آن کوکبه و آن جاه و جلالت

امّا بنگر منزلت و شأن رقیه

دادند به او ، نان به تصدّق ولی امروز

خلقند همه ریزه خور خوان رقیه

خود گشت سیه رو به جهان بی سر و سامان

آن کس که به هم زد سر و سامان رقیه

امروز شده مرقد او کعبه جانان

چشم همه باشد سوی احسان رقیه

امروز شده زیب دِهِ دفتر تاریخ

تاریخ کند فخر به عنوان رقیه

امروز به هر جا نگری گشته ز اخلاص

هر بنده ی آزاد ثناخوان رقیه

یا رب به حق خون حسین و غم زینب

بر چشم ترو سینه سوزان رقیه

در دار جهان قسمت ما ساز جوارش

بخشا به جزا جرم محبان رقیه

می زد رقم این شرح غمش را و به دل داشت

خسرو هوس دیدن ایوان رقیه

(خسرو)


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 14 اسفند 1395  | 10:10 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

در آن شب شام را شوری دگر بود

تو گویی شام عاشوری دگر بود

سه ساله دختری چون ماهپاره

فرو می ریخت از چشمش ستاره

طواف شمع چون پروانه می کرد

به دستش موی بابا شانه می کرد

سر و روی پدر را پاک می کرد

برایش عقده ی دل باز می کرد

به قربان سر نورانی تو

چرا خون ریزد از پیشانی تو

رخ من نیلی ا زسیلی است ای سر

لبان تو چرا نیلی است  ای سر

مگر چوب جفا بوسیده بابا

که خون بر روی آن خشکیده بابا

تو از چوب جفا داری نشانه

مرا باشد نشان از تازیانه

ز تو دارم تمنا جان بابا

مرا با خود ببر در نزد بابا

که گیرم در بغل مانند جانش

دهم من جای سیلی را نشانش


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395  | 2:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کیست رو کرده به کاشانه من

نور باران شده ویرانه ی من

طبقی جلوه کند در نظرم

می دهد مژده ی وصل پدرم

از طبق نور درخشید امشب

شد عیان صورت خورشید امشب

نیش ها بر دلم امشب نوش است

ماه من زیر همین سرپوش است

با ادب دست به سویش آرم

پرده از ماه رخش بردارم

عمه جان این سر پاک پدر است

تو نگفتی پدرت در سفر است

آشنایی تو ، حبیب تو منم

مهماندار غریب تو منم

تو چراغ شب خاموش منی

عوض من تو در آغوش منی

ای به قربان سرت گریه مکن

من نشستم به برت گریه مکن
لاله ی پرپر باغ زهرا

عوض آن که ببوسی تو مرا

من ببوسم رخ نورانی تو

خون کنم پاک ز پیشانی تو

تو اگر دست نداری پدرم

تا نگیری ز عنایت به برم

من سرت را به بغل می گیرم

ناله ای می زنم و می میرم

اشک از چشمان تو را نوش کنم

عطش خویش فراموش کنم

گر چه از هجر رخت دلخونم

امشب از آمدنت ممنونم

هر مسافر ز سفر باز آید

طرفه سوغات به دستش باید

تو چرا عمر سفر طی کردی

صورت غرقه به خون آوردی

دختر از رنج  اسارت می گفت

چشم بابا به اشارت می گفت

دخترم نیش مزن بر جگرم

آمدم تا که تو را هم ببرم

دخترم همسفرت بودم من

پیش یا پشت سرت بودم من

یاد داری ز شتر افتادی

چهره بر خاک زمین بنهادی

سر من بود به نی دست عدو

نیزه ناگه به زمین رفت فرو

من به هر سو می گردیدم

از سر نیزه تو را می دیدم

من نگاهم به تو و صحرا بود

تو سرت در بغل زهرا بود

بسکه با سوز مرا می خواندی

بر سر نیزه مرا سوزاندی


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395  | 1:59 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

قطره ای بودم که در بحر شهادت جا گرفتم

این شهامت را من از جانبازی بابا گرفتم

کودکی بودم سه ساله کز برای نهضت دین

اندر این ویرانه همچون گوهری مأوا گرفتم

آنقدر از دوری بابا فغان و ناله کردم

تا در آغوش سر بُبریده ی او جا گرفتم

من یتیمم صورتم از ضرب سیلی گشته نیلی

لا جَرَم این ارث را از جدّه ام زهرا گرفتم


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395  | 1:59 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یکی غنچه یی از باغ زهرا علیها السلام

بجست از خواب نوشین بلبل آسا

به افغان از مژه خوناب می ریخت

نه خوناب که خون ناب می ریخت

بگفت ای عمّه بابام کجا رفت

بیامد در برم دیگر چرا رفت

مرا بگرفته بود این دم در آغوش

همی مالید دستم بر سر و گوش

به ناله گشت غایب از بر من

ببین سوز دل و چشم تر من

حجازی بانوان دل شکسته

به گرداگرد آن کودک نشستهپ

خرابه جایشان با آن ستم ها

بهانه طفلشان سربار غم ها

ز آه و ناله و از بانگ و افغان

یزید از خواب برپا شد هراسان

بگفتا کاین فغان و ناله از کیست

خروش و گریه و فریاد از چیست

بگفتش از ندیمان ای ستمگر

بود این ناله از آل پیمبر

یکی کودک ز شاه سر بریده

در این ساعت پدر در خواب دیده

کنون خواهد پدر از عمه ی خویش

وز این خواهش جگر ها را کند ریش

چون این بشنید آن مردود یزدان

بگفتا چاره کار است آسان

سر بابش بریداین دم به سویش

چو بیند سر برآید آرزویش

همان طشت و همان سر قوم گمراه

بیاوردند نزد لشکر آه

یکی سرپوش برد بر روی آن سر

نقاب آسا به روی مهر انور

به پیش روی کودک سر نهادند

ز نو بر دل غم دیگر نهادند

به ناموس خدا آن کودک زار

بگفت ای عمه دل ریش افکار

چه باشدزیر این مندیل مستور

که جز بابا ندارم هیچ منظور

بگفتش دختر سلطان والا

که آن کس را تو می خواهی هست اینجا

چو این بشنید خود برداشت سر پوش

چه جان بگرفت آن سر را در آغوش

بگفت ای سرور و سالار اسلام

ز قتل تو مرا روز است چون شام

پدر بعد تو محنتها کشیدم

بیابانها و صحراها دویدم

همی گفتندمان در کوفه و شام

که اینان خارجند از دین اسلام

مرا بعد از تو ای شاه یگانه

پرستاری نبود جز تازیانه

ز کعب نیزه و از ضرب سیلی

تنم چون آسمانها گشته نیلی

بدان سر جمله آن جور و ستم ها

بیابانگردی  درد و الم  ها

بیان کرد و بگفت ای شاه محشر

تو بر گو کی بریدت سر ز پیکر

مرا در خردسالی دربه در کرد

اسیر و دستگیر و بی پدر کرد

همی گفت و سر شاهش در آغوش

به ناله گشت از گفتارش خاموش

پرید از این جهان و در جنان شد

در آغوش بتولش آشیان شد

خدیو بانوان دریافت آن حال

که پر زد همچو مرغ بی پر وبال

به بالینش نشست آن غم رسیده

به گرد او زنان  داغ دیده

فغان برداشتندی از دل تنگ   

به آه و ناله گشتندی هم آهنگ

از این غم شد به آل الله اطهار

دوباره کربلا از تو نمودار


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395  | 1:58 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گفتا رقیه با سر شاه شهیدان

خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران

بابا چرا خونین بود روی نکویت

بر دامن غم می چکد خون گلویت

بنشسته ام تا به سحر بر طرف کویت

خوش آمدی در کنج ویران ای پدر جان

گفتا رقیه با سر شاه شهیدان

خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران

بابا خبر از حال زار من نداری

ار هجرت ای بابا نمایم بی قراری

باشم به روز و شب پدر در آه و زاری

بنگر دمی بر حال طفل زار و نالان

گفتا رقیه با سر شاه شهیدان

خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران

آمد به لب از ماتم تو جان زینب

در منزل بیگانگان بودی تو دیشب

دارم پدر با لعل عطشان تو مطلب

شاید بود لعلت بود از چوب عدوان

گفتا رقیه با سر شاه شهیدان

خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران

خاکم به سر دیشب کجا بودی پدر جان

از کودکان خود جدا بودی پدر جان

دانم که زیب نیزه ها بودی پدر جان

هم در تنور خولی ملعون نادان

گفتا رقیه با سر شاه شهیدان

خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران

گر از جفای مشرکین قلبت شکسته

مهمان نوازی می کنم با حال خسته

چون راحت جانم به زانویم نشسته

جان می دهم در راه او این دم به احسان

گفتا رقیه با سر شاه شهیدان

خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران

پس رفت طفل خون جگر از دار فانی

با صورت گلگون و رویی ارغوانی

یک گل نچید از گلستان زندگانی

زینب بیامد بر سرش با چشم گریان

گفتا رقیه با سر شاه شهیدان

خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران

خاکم به سر در کنج ویرانه شبانه

گشتی رقیه راحت از رنج زمانه

مرغ روانش پر کشید از آشیانه

کشتی عمر او رسید آخر به ساما

گفتا رقیه با سر شاه شهیدان

خوش آمدی این نیمه شب در کنج ویران


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395  | 1:58 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دل سنگ آب شد از گریه تو گریه مکن

عمه بی تاب شد از گریه تو گریه مکن

***

کودکی را که پدر در سفر است

دائما چشم امیدش به در است

هر صدائی که ز در می آید

به خیالش که پدر می آید

***

ویرانه را بابا چراغان کردی امشب

همچو علی یاد یتیمان کردی امشب

بابا به قربان سرت می میرد امشب دخترت

بابای مظلومم ، بابای مظلومم

***

دختر دردانه منم به کنج ویرانه منم

عمه چه آمد به سرم چرا نیامد پدرم

***

گفت ای جان پدر من به فدای سر تو

ای سر غرق به خون ، گو چه شده پیکر تو

کاش می مرد نمی دید تو را دختر تو

بنشین تا که زنم شانه به موی سر تو

***

من آن شمع سراپا آتشم کز ناله خاموشم

خم نیلی و اندامم کبودو خود سیه پوشم

همیشه طفل کوچک جا در آغوش پدر گیرد

من ویران نشینم رأس پدر باشد در آغوشم

ای داغ غمت لاله ی باغ دل ما

نام تو رقیه جان چراغ دل ما

دل سوختگان غم خود را در یاب

بگذار تو مرهمی به داغ دل ما


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395  | 1:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شعر حضرت رقیه


شکسته بال توان سفر ندارد که
تحمل سفری پر خطر ندارد که

اگرچه رسم کبوتر همیشه پرواز است
ولی کبوتر ما بال و پر ندارد که

چگونه تاب بیارد فراق بابا را
سه سال دختر او بیشتر ندارد که

چرا سپیده دمیده به شام گیسویش
به سن او شب گیسو سحر ندارد که

دلش پر است پر از دردهای نشمرده
برای که بشمارد پدر ندارد که

به قصد بوسه به پیشانی پدر آمد
به قتلگاه ولی دید سر ندارد که

 

حسین علاءالدین


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 13 اسفند 1395  | 1:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید