(آه سرد)

دختری با چشم گریان روی زرد

می کشد از سوز سینه آه سرد

زانوی غم در بغل دارد هنوز

تا مبادا درد او گردد بروز

او رقیه وارث خیر النساست

دختر شاه شهید کربلاست

یاد اصغر می کند او صبح و شب

یاد چشمان تر و خشکی لب

فکر اصغر، تا رود آبی مکد

 پس چرا از حنجرش خون می چکد

فکر اصغر طفل را بی تاب کرد

در خرابه خواهرش بی خواب کرد

تا رود داغ دلش کهنه شود

سر به مهمانی دختر می رود

با دو چشم تر کند رو بر خدا

این چه باشد در بر تشت بلا

عمه گوید این سر بابا بود

رو به دامانت بنه، تنها بود

دست لرزان پای لرزان می رود

در کنار ذات قرآن می رود

درد دلهایش بگوید با پدر

که ندارد غیر عمه او سپر

عمه از بهرم فداکاری کند

عمه از طفلان پرستاری کند

صورتم از فرط گریه خیس آب

شه مخواه از من که بردارم نقاب

طفل و بابا سر به یکدیگر زدند

رو به سوی حق تعالی پر زدند

 

محسن غلامحسینی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:05 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شنیدم از زبان نیزه ها قصد سفر داری

بگو در این سفر اصلا مرا مد نظر داری

تو تنهایی و من تنهاترم از تو در این دنیا

خدا را شکر مثل من در اینجا یک نفر داری

به لطف بوسه ات از روی نیزه مطمئن هستم

هوایم را از آن بالا پدرجان بیشتر داری

به قدری ضربه خوردم که لهوفی مستند هستم

کتاب روضه ام باید مرا با بوسه برداری

هنوز از سنگها آزار می بیند سر عمه

به جرم اینکه تو هم نام حیدر یک پسر داری

خبر دارم سرت از روی نی تا پای می رفته

تو هم از حال ما در مجلس مستان خبر داری

سرم بر بالش خاک خرابه خوب میداند

که بر لب چوب تر در زیر سر هم طشت زر داری

کنار اکبر و عباس یا پیش علی اصغر

کدامین نیزه را بابا برایم زیر سر داری

شاعر: سعید پاشازاده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:04 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(ع)
شوق دیدار تو روز آخری دارم هنوز
از فراق و دوریت چشم تری دارم هنوز
پای گهواره نشسته می زنم بوسه بر آن
در خیال خود علی ِّ اصغری دارم هنوز
یادداری گفتم ای بابا که ما لب تشنه ایم
گفته بودی دخترم آب آوری دارم هنوز
بی تو غارت رفت عصر واقعه خیمه ولی
از حریر خیمه برسر معجری دارم هنوز
پیکرم بر روی خاروگیسویم در دست زجر
موی سر جا مانده امّا پیکری دارم هنوز
ضرب سیلی کعب نی یا تازیانه خیزران
با هجوم ضربه ها بال وپری دارم هنوز
گوشواره گل سر ، رفت ز دستم امّا
مثل عمه بر سر خود روسری دارم هنوز
از غروب آتشین و خیمه سوزی حرم
صورت وپا وسر شعله وری دارم هنوز
مجلس ویرانه چون شام غریبان شد پدر
پیش چشم خونی ام خونین سری دارم هنوز

حميد قلي زاده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:04 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(ع)
برو خواهرکه خیمه با حرم سوخت
برس عمه به دادم چادرم سوخت
چو زهرا مادرت درکوه آتش
ز سر تا پا تمام پیکرم سوخت

 

حضرت رقیه(ع)
همه جان ودلم آتش گرفته
که خیمه با حرم آتش گرفته
ببین عمه میان شعله هایم
تمام معجرم آتش گرفته

 


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 12 اسفند 1395  | 10:03 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مرغ بسمل شده ای بال و پرش می سوزد

کودکی زندگی اش در نظرش می سوزد

دختری که وسط خیمه ای گیر افتاده

اولین شعله که آید سپرش می سوزد

سپرش سوخته و چادرش آتش گیرد

تا تکانی بخورد موی سرش می سوزد

بعد از آن قائله دیگر کمرش راست نشد

اثر سوختگی دور و برش می سوزد

تا رسد قطره اشکی سر زخم گونه

ناگهان گوشه چشمان ترش می سوزد

شده ام مثل همان مادر محزونی که

همه شهر ز آه سحرش می سوزد

عمه؛ آن شب که مرا روی هوا می آورد

ریشۀ موی سرم بین اثرش می سوزد

تا ترک های لب تشنه بابا دیدم

جگرم گفت: هنوزم جگرش می سوزد

بعد از آنی که لبانم به لبانش چسبید

سینه ام از نفس شعله ورش می سوزد

 

شاعر : قاسم نعمتی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395  | 11:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

لاله در باغ خزان، برگ و برش کم می شد

شمع ویرانه فروغ سحرش کم می شد

پلک بی حوصله اش خواست بخوابد، ای کاش

اندکی هلهله ی دور و برش کم می شد

زخم پاهای ورم کرده اگر خوب نشد

لااقل کاش کمی درد سرش کم می شد

بهر دلخوش شدن عمّه تبسّم می کرد

شاید از دغدغه ی همسفرش کم می شد

اشک و خاکستر و سیلی اثراتی دارد

ذرّه ذرّه مژه ی پلک ترش کم می شد

لگد لعنتیِ زجر زمینگیرش کرد

کاشکی درد عجیب کمرش کم می شد

سر هر کوچه که رفتند شمرد این دختر

چند دندان ز دهان پدرش کم می شد

عمویش عالم و آدم همه را می سوزاند

تار مویی اگر از روی سرش کم می شد

خوب شد شانه نزد موی سرش را زینب

چون همین چند موی مختصرش کم می شد

 

جواد پرچمی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395  | 11:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

گیسوی گِره خوردۀ من باز نمی شد

دیگر سَرم از دستِ پدر ناز نمی شد

می خواستم آن نیمه شب از درد بمیرم

این دست شکسته پَرِ پرواز نمی شد

گر وحشت آن شب به سراغم نمی آمد

از هولِ قیامت سخن ابزار نمی شد

آهسته ترین ناله ، لگد بود جوابش

ورنه بدنم این همه جانباز نمی شد

انگار نه انگار که من طفل صغیرم

گفتم نزن ، اما سخن احراز نمی شد

کاری به خدا زَجرِ لعین با گلویم کرد

بعد از خفگی راه نفس باز نمی شد

من از ستمِ دشمن خود شِکوه ندارم

دارم گِلِه از دوست که همراز نمی شد

گر بود عمویم ، قد و بالای من امروز

با چشمِ حقارت که برانداز نمی شد

با دیدن یک قدّ کمان سخت خمیدم

بی فاطمه پیریِ من آغاز نمی شد

این پیرِ سه ساله کُند آباد فَلک را

بی نهضتم این قافله ممتاز نمی شد

من کاخِ عدو را به سرش خُرد نمودم

بی عمّه مرا این همه اعجاز نمی شد

کاری کنم امروز که فردا همه گویند

بی نام تو اسلام سرافراز نمی شد

من دختر دردانۀ سلطان بهشتم

ورنه رخ من آینۀ راز نمی شد

***

حاج محمود ژولیده


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395  | 11:58 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رفيق نيمه راه من رسيدي

 

تمام تكيه گاه من رسيدي

 

خوش اومدي خرابه اي باباجون

 

بين حالم خرابه اي باباجون

 

 


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395  | 11:57 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گیسو به دست بر سر راهت نشسته ام

مانند زخم های لب تو شکسته ام

بابا عجب شده است که از نی درآمدی

بر دیدن خرابه نشین با سر آمدی

دیر آمدی بگو به کجا میهمان شدی؟

درگیر مجلس طبق و خیزران شدی؟

یا که طبق شبیه تو دلبر نداشته

یا نیزه دست از سر تو بر نداشته؟

ابروی زخم خورده رخت ناز کرده است

نیزه چقدر جا به سرت باز کرده است

بابا فدای چشم تو این زخم های من

یک کم بخند زندگی من برای من

اصلاً فدای چشم تو،چشمم کبود نیست

این بوی روی چادر من بوی دود نیست

بر گوش من چه غصه اگر گوشواره نیست

تو فکر کن که پیرهنم پاره پاره نیست

بابا ببخش صورت من گرد وخاکی است

این ردً پنجه نیست که...هر چند حاکی است

دستش چه حرفها که به گوشم سروده است

اما خیال کن تو که زجری نبوده است

هر چند که گرسنه ام اما خیال نیست

بابا همین که امده ای پس ملال نیست

حسن کردی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395  | 11:56 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یا رقیه خاتون (س)

از لات های کوچه برم حرف می زنند

عمه ... ز پاره ی جگرم حرف می زنند

سنگی به دست بچه و پیر و جوانشان

گویا که از سر پدرم حرف می زنند

وقتی که زجر چکمه ی خود می کند تمیز

مردم ز درد این کمرم حرف می زنند

هم می زنند بر تن من کعب نیزه هم

از زخم های بال و پرم حرف می زنند

قَدّم به ارتفاع لگدها نمی رسید ....

از ضربه ای که زد به سرم حرف می زنند

از دامنی که ظهر عطش غر گرفت و  از

بی حرمتی به اهل حرم حرف می زنند

نُقل مجالس است همین واژه ی "کنیز"

اینجا ز واژه ی "بخرم" حرف می زنند

سروده جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1395  | 11:56 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 57 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید